روزهای تاکنون…

یک سیزن از چند سیزن احتمالی دانشگاه تمام شد. یک سیزن با 8 اپی‌زود بلند.

چه‌قدر دانشگاه همه‌چیز را عوض کرد، این را خیلی به سختی می‌توان فراموش کرد. تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که به نظر، ترم به ترم در کل وضعیت بهتر شد.

دل‌تنگی خفقان‌آور روزهای اول، ترم‌های اول، سال‌های اول‌ش را فراموش نمی‌توانم بکنم. این حس‌های نامیرای جدانشدنی خاطره‌ها…

دانشگاه شهید بهشتی، یک دانشگاه خیلی خیلی بزرگ و قدیمی بود که دور تا دورم را گرفته بود. جنگل‌ها و درخت‌های پیرش، دانشکده‌های پیچ در پیچ و بزرگ، سرمای ساعات آخر روزهای پاییزی، کتابخانه‌ی مرکزی، ساختمان آی‌تی، پنجره‌های دانشکده، پیاده‌روی از آن بالا به سمت شهر زیر نور چراغ‌های نارنجی خیابان…

نوشتن از این چیزها همین‌قدر ساده است؛ اگر قرار است چیزی بماند که بعداً خودت بخوانی، یا کسی بخواند.

یک روزهایی بود در این یک ماه اخیر، موقع خواب دل‌م می‌خواست بخوابم و تمامِ تمامِ تمامِ دنیا را از فکرم بیرون کنم؛ یعنی هیچ‌چیز ذهن‌م را گره نزند؛ حتّا ادراک‌هایی که ساخته‌اندم و خیلی دوست‌شان دارم.

حالا، بعد از این داستان‌های کلاه پرت کردن و ثبت‌نام ارشد همان‌جا دقیقاً، دوباره روزهای سختی به یادم می‌آیند و تحمّل کردن‌شان… یک چیزهای ریز و پرت و پلایی از چهارسال قصّه‌ی دانشگاه، و فقط درباره‌ی دانشگاه، زندگی اجتماعی و خانوادگی و رنج و عذاب‌های مربوطه که بماند…

کلاس داشتن در دانشکده ریاضی، آن پایین، بهار، با یک عالم امید که بی‌ثمر بود،

سرپایینی بلوار را پیاده برگشتن، روز اوّل دانشگاه، و خش‌خش دنیای برگ‌های رنگارنگ زیر پای دانشجوها،

صدای طوطی‌های بازیگوش سر کلاس‌های بعد از ظهر، ضلع شمالی دانشکده،

تا دیروقت ماندن در آن سرزمین سرد و خشک، و درس خواندن و کتاب خواندن زورکی، از روی تنهایی، از روی گیجی، از ترس شلوغی اتوبوس و ترافیک توحید و دنبال جوابی گشتن برای چرایی این اوضاع،

نهارهای دیروقت روی نیمکت‌های تهِ سِلف، آن‌جایی که آفتاب از بین درخت‌های کاج می‌تابید و روی میز و سینی غذا می‌افتاد،

آدم‌های خوب و خاکستریِ اشتباهی که هیچ‌وقت نشد شریک بشوند، در چیزی که توی قلب‌ت داری،

بادهای آبان، باران‌های آذر، برف‌های دِی، مِه‌های بهمن… گرده‌های فروردین، شکوفه‌های اردی‌بهشت، امتحان‌های خرداد،

شاید این‌طور که من تعریف می‌کنم، این‌طور که همه‌چیز روی نگاتیو ذهن من ظاهر می‌شود، دانشگاه یک جای قشنگ بود، با دخترهای زیاد-خیلی زیاد- و پسرهای زیاد، که می‌روند و می‌آیند و بلندبلند می‌خندند و هرکدام دنبال یک جریانی را می‌گیرند و همه منتظراند که ببینند چه می‌شود!

این واقع‌گرایی شاید تغییر من بوده باشد در این سال‌ها: بله، قشنگ بود، به این خاطر که طبیعت قشنگ است، آدم‌ها قشنگ‌اند، تمدّن قشنگ است، و زندگی و فرصتی که خدا داده، بالذّات، بله، قشنگ است… چه تو باشی، چه نباشی! چه در شادی‌ها سهیم باشی، چه غصّه بخوری، چه 24 ساعته فکر کنی و چه انتظارهایی که داشته‌ای از پا درت آورده باشند یا نه.

ای کاش که بدانم بعدها چه کسی این‌ها را خواهد خواند! این‌که بدانم، شاید در گفتن تمام چیزی که در دل‌م دارم، کمک‌م کند. این قصّه‌های دانشگاه هم عملاً تمام نشده و باید منتظر فصل بعدش بود با این امید که بهتر باشد… همین «امید»، که هیچ‌وقت نباید بگذاری از دست‌ت برود.

 

The Fault in Our Stars

به شدّت قبل از این پُست، نوشته شده این پُست: ماه شب دنیا

دی‌شب بابت یک ماجرایی که آخرسر بی‌خود و بی‌جهت بود، همراه مادرم مسافرت می‌کردیم به شرق تهران. آن‌قدر رفتیم تا رسیدیم به مهدکودک‌م. اسم مهدکودک‌م از پارسا شده بود مهرِ پارس.

یاد کردیم از اتّفاقات آن موقع. بحث این بود که من یک سال مهدکودک غیرانتفاعی پارسا رفته بودم و سال بعد، نوشته بودندم مهدکودک دولتی؛ و در همان یک هفته آن‌قدر بی‌تابی کرده بودم که برم گردانده بودند به همان مهد پارسا.

صحبتِ علّت‌ها شد. مادرم می‌گفت وقتی ازت می‌پرسیدم چرا، دو تا دلیل می‌گفتی. دلیل اوّل این‌که چرا خانوم مربّی از پارچ آب خورده و آب را دَهَنی کرده،(که قبول)؛ امّا دلیل دوّم این‌که در این مهد جدید، هیچ‌کس هیچ‌کس را بوس نمی‌کند؛ من هم‌چین مهدی را که کسی کسی را بوس نمی‌کند نمی‌خواهم.

 

از دی‌شب با خودم کلنجار می‌روم که ذهن یک پسربچّه‌ی 5 ساله چه‌طور کار می‌کند؟ یا چرا یک پسربچّه باید این‌قدر شدید به ابراز احساسات واکنش نشان بدهد؟

چرا؟

 

 

برچسب‌ها:

زندگی معمولی… آدم‌های معمولی… یک باغچه پر از گل‌های ریز ریز… لطفاً اگر آمدید به باغچه، گل‌ها را لگد نکنید… لطفاً دیگر نیایید… آدم‌های معمولی… چشمک‌زدن‌های پنل ضبط ماشین… کجایی مهشیدجون که من شده بیست و دو ساله‌م!؟… زیر نور مهتاب… آدم‌های معمولی چکمه‌پوش… سندرم مراقبت… ما دهه هفتادی‌ها…

این‌جا نه جای منه نه جای تو

دوست‌ت دارم. دوست‌ت دارم به خاطر تمام وقت‌هایی که نیستی.

دوست‌ت دارم به خاطر همه‌ی این سال‌ها، همه‌ی این مراسم‌ها، این کارها، همه‌ی این شبانه‌روزهایی که باید این‌جا باشی و نیستی.

بیشتر دوست‌ت دارم هروقت خسته‌ام. تو خسته‌تر از من، من خسته‌تر از تو. دوست‌ت دارم در جشن بالماسکه‌ی دانشکده، دوست‌ت دارم در زد و خوردهای خیابان، دوست‌ت دارم بین درهای بسته‌ی خانه، دوست‌ت دارم بین این‌ها که دوست‌م ندارند. دوست‌ت دارم بین این‌هایی که نمی‌فهمند…

دوست‌ت دارم به خاطر این نبودن مغرورانه‌ت… ولی… من واقعاً حال‌م خوب نیست… باید یکی از همین روزها هم‌دیگر را ببینیم…

 

هزار و یک شب

خیلی وقت است که دیگر از مهمانی‌های پنج‌شنبه‌شب‌ها خبری نیست. ما سهمی از شلوغی ماشین‌های پارک‌شده کنار خیابان نداریم. از توپ‌های توی پارک، از پیش‌دستی‌های روی میز، از پتوهای پیچیده دور آدم‌ها در ماشین‌ها توی جادّه.

از شب‌های جمعه مانده دیلینگ‌های تلگرام و خستگی هفته و تمایل به خوابیدن در یک اتاق کاملاً تاریک و مطلقاً ساکت. فراموش کردن هرچیز که هست، امّید گنگی به بهبود تدریجی اوضاع، و ترس مبهمی از پیر شدن و مردن با یک مشت آرزو.

وقتی با سرعت 90 کیلومتر بر ساعت از تنهایی به رؤیا فرار می‌کنم، کجا باشی نمی‌دانم. پشت پنجره‌های روشن ساختمان‌های بلند، داخل پاساژهای رنگی‌رنگی، یا توی هواپیمایی که از بالای اکباتان به سمت شمال می‌رود و چراغ‌های قرمزش چشمک می‌زنند.

من این 414 اُمین ماهِ شبِ دنیا را می‌نویسم و پیش خودم می‌گویم کاش یکی باشد ماه و ستاره‌های شب‌تاب را به سقف بچسباند؛ کاش یکی باشد کت و شلوارم را از روی چوب‌لباسی توی کمد آویزان کند؛ و کاش یکی باشد دست به کتاب‌های کتابخانه بزند.

خدا یک چیزهایی را کهنه‌‌نشونده آفریده. یک حقیقت‌هایی که هروقت به زبان بیاری‌شان قدیمی نباشند. هرچند بار و به هر شکلی. چیزهایی مثل دل‌تنگی. مثل عشق. مثل دوست‌داشتن. مثل نگرانی. مثل تنهایی.

مثل غصّه‌ی جاماندگی جمعه‌ها شب.

.

.

.

تو به من بگو اگر شهرزاد را می‌شناسی… کنارِ هم گذراندن این هزار و یک شب، به ماندن و نرفتن نمی‌ارزید؟

Begin Again

تقریباً هر6 ماه یک بار آدم با یک فیلم خوب برخورد می‌کند.

از بعد از بین‌ستاره‌ای، Begin Again، فیلمِ خارجی نازنینی بود که برایم ارزش دیدن و دوباره دیدن داشت.

پر از حس‌های خوب، درامِ خوب، سناریوی خوب، اخلاق‌های خوب، فضاهای مثبت، رنگ‌های گرم، ایده‌های خنده‌دار و پر از موسیقی… پر از آهنگ‌های خوب! روی عادّی و مدنی زندگی اِمریکایی.

Begin Again عشق را، یک چرخه می‌بیند. بعد از تمام تب و تاب‌ها و تلاطم‌ها و خاطره‌ها، به‌ت می‌فهماند که آدم‌ها کامل نیستند، اشتباه می‌کنند و هیچ ایده‌آلی در دوست داشتن نیست… باید بسازی با نداشتن‌ها… باید بگذری از اشتباه‌ها… باید سَرکنی با اتّفاق‌ها…

 

There is no slider selected or the slider was deleted.

 

من از آن‌هایی نیستم که عکس تلگرام‌م پرچمِ یا حسین یا گنبدطلای امام رضا باشد. عکس تلگرام‌م، عکس صورت خودم است که خدایم نقّاشی کرده؛ و برایم قشنگ و کافی است چون خودِ او خواسته که این شکل باشم.

من اگر گاهی هم، حالی، به‌م دست داده باشد و شبی، نمازِ اضافه بر سازمانی خوانده باشم، کِرِم به پیشانی‌م می‌مالم و بعد می‌خوابم. فردا صبح قرار نیست مردم چیزی از پیشانی من بخوانند.

هیچ‌وقت به کسی «خواهرم»«برادرم» نگفتم و «استغفرالله» و «لااله الاالله» قرقره نکردم برای مردم. «سرکارِ خانم» و «آقای عزیز» همیشه برایم کلمه‌های بهتری بودند و جای ذکرهای خدا اگر بود، توی قلب‌م بود.

من اگر بچّه‌های مدرسه یک آهنگِ گیرم نافُرمی را بلند بخوانند و متوجّه حضور من بشوند، به‌شان نمی‌گویم «از تو دیگه انتظار نداشتم، از چِشَم افتادی»، جاش بقیّه‌ش را براش می‌خوانم و با چشمکی می‌گذرانم که یعنی من، هم از جنسِ تو ام و هم می‌گذرم از این‌جور چیزها.

این قصّه سرِ دراز دارد. تا اوّل آبان ماهِ 1391 هم، که از دانشگاه مُفخَمِ امام صادق با پدر و مادر و دوستان‌م تماس می‌گرفتند که آن‌ها به‌م بگویند هنوز هم فرصت دارم برای تحصیل در آن‌جا، من شلوار لی و پیراهن رنگی و سَر کردن با دانشگاهِ دخترانه‌ی شهیدبهشتی را انتخاب کرده بودم.

خیالی‌م نبود توزیع نامتوازن جنسیّتی جمعیّت را… بدحجابی را… جوّ غیرعلمی و کُندی سرعت آدم‌ها را… من آن‌موقع گفتم: بگذار این‌ها باشد… من این اوضاع را ترجیح می‌دهم به یقه‌های بسته و تفکیک جنسیّتی بعد از 18 سال! از دارِ دنیا، خدا یک روحیه‌ی حسّاس نصیبِ ما کرده و یک طبعِ اجتماعی، که از سرِ راه نیاورده‌ام‌ش که بدهم‌ش کارخانه‌ی تولید دیپلمات برایم صاف‌کاری‌ش کنند.

هرچند امکانات، هرچند ارشدِ پیوسته، هرچند شغلِ تأمین، هرچند آدم‌های تیز!

بعضی‌ها فکر می‌کنند که ما می‌ترسیم؛ یا پشیمان‌ایم. خیلی خوش‌حال‌ام که این را بگویم اگر هزاربار بمیرم و زنده شوم، باز همین انتخاب‌هایی را که کرده‌ام می‌کنم. هرچند بدانم قرار است سهمِ من فقط دل‌شوره باشد.

گفته بودم که من در سراشیب این روزها، خدایم را پیدا کردم و دست‌ش را گرفتم، این‌که دیگر چرا تمامِ چیزی که یک آدم می‌تواند دست از آن بشوید و به نامِ آدم دیگری بزند، این‌ تق، تق، تق، تق، تق، ساده گذشتن از کنار حادثه، این دیگر به خدا مربوط می‌شود.

پ.ن کاملاً بی‌ربط: نمی‌دانم چندمین بار است که تلویزیون نشان‌م می‌دهد و خودم نمی‌بینم. پنجمین یا ششمین بار، همه هم از صدقه‌سر خدابیامرز علّامه‌حلّی! این‌بار به عنوان مشاور مدرسه‌ی علّامه‌حلّی! حالا این را گفتم که بگویم خیلی مشتاق‌ام برای آن لحظه‌ای از مرگ، که می‌گویند تمام زندگی‌ت را مثل فیلم از اوّل تا آخر می‌بینی. خیلی هیجان‌انگیز است، قبول کنید. ارزش یک بار مُردن را دارد! این بار می‌شود نوبتِ فیلمِ تو! فیلم خودِ خودِ خودت.

دوازده اتّفاق غمگین این اطراف

اتّفاق شماره‌ی 1:

ای کاش که شب‌های مسجد امیر تمام نمی‌شد. بیمارستان قلب، دانشگاه تهران، بیرون نشستن کفِ خیابان کارگر، کفش دست گرفتن و داخل رفتن، روضه و روضه و روضه، کتیبه‌های سیاه و طلایی، مسجد تاریک و نور قرمز لوسترها، مردم مسجد امیر… ای خدا که چه آرزوهایی درباره‌ی مسجد امیر داشته‌ام که مثل برگ درخت‌های پاییزی خیابان سیندخت ریخته…

ای خدا کاش که شب‌های مسجد امیر تمام نمی‌شد.

 

اتّفاق شماره‌ی 2:

نیمه‌ی شب از خواب بیدار می‌شوی و چراغ را روشن می‌کنی و می‌بینی همه‌جای تخت خونی است. روتختیِ سفیدِ گل‌گلی، روبالشی، دست و لباس‌ت، همه خونی‌اند؛ و در گیجی و خواب‌آلودگی نمی‌دانی کجایت زخم شده و از کجات خون می‌آید.

این‌ یکی انگار بیشتر ترسناک باشد تا غمگین. ولی هرچه‌قدر که مغرور باشی، سربالا بگیری و با گارد بسته، بروی و بیایی، باید اعتراف کنی که گاهی یکی را می‌خواهی کمی دل برایت بسوزاند. کمی نگران‌ت باشد. اعتراف کردن به خودشناسی خیلی کمک می‌کند. نصفه‌شبی، در تنهایی، مواجه شدن با یک تخت خونی خیلی غم‌انگیز است. خیلی.

 

اتّفاق شماره‌ی 3:

بین ملاقه و کف‌گیر و کارد و رنده، یک ذرّه‌بین بزرگ سیاه پیدا می‌کنم. چندلحظه مات‌م می‌برد و آن‌قدر قلب‌م فشرده می‌شود که نگو و نپرس. به وسایل آشپزخانه‌ی مادرم، ذرّه‌بین اضافه شده.

 

اتّفاق شماره‌ی 4:

احمد وقتی «یک دسته‌گل لی‌لیوم» را خواند، می‌گفت:

«حاجى ديوونه مى شی دسته آخر ها!

نگرانتم…

تو هنوز ازدواج نكردى، ولى عمق استخوان سوز ملال و جزئيات زندگى روزمره و نظرگاه هاى متفاوت و جنس غرق شدنه متفاوت زن و شوهر رو تو اين كوران به بهترين و دقيق ترين و ملموس ترين شكل ممكن در آوردى.»

 

اتّفاق شماره‌ی 5:

خواهر کوچک‌ترم را که نگاه می‌کنم، همیشه ساکت است، سرش توی دفتر و کتاب‌هایش است. هدفن‌ها توی گوش‌ش. زیاد حرف نمی‌زند. می‌دانم ناراحت است. صبح‌ها سخت بیدار می‌شود. می‌دانم چه نقطه‌ی مزخرفی را از دبیرستان می‌گذراند. چه کُشتی‌ای را می‌گیرد برای به دست آوردن شخصیّت‌ش و جهان‌بینی‌اش. وای از شب‌های طولانی مدرسه… از روزهای کوتاه و ملال‌آور مدرسه… وای از فرآیند دردناکِ تبدیل شدن نوجوان به بزرگ‌سال. (خواندن درد از چشم‌های بقیّه، از جمله صنایع دستی مشاوره به شمار می‌رود.)

 

اتّفاق شماره‌ی 6:

این:

In

با آن لب‌خند ساده‌لوحانه‌اش.

اتّفاق شماره‌ی 7:

چندوقتی است که خواب‌ کمتر می‌بینم؛ یا می‌بینم و یادم نمی‌ماند. گمان‌م از خستگیِ همیشگی‌م است. عوامل و مسائل عزیز، لطفاً کانالِ کشف و شهود من را نبندید!

 

اتّفاق شماره‌ی 8:

دوشنبه‌ها.

 

اتّفاق شماره‌ی 9:

دقّت کرده‌اید پالتوها، کاپشن‌ها، سوئی‌شرت‌ها، بارانی‌ها، خوش‌بوترین لباس‌ها از آب درمی‌آیند؟ چون اوّلاً شُسته نمی‌شوند و عطر مدام روشان باقی می‌ماند، ثانیاً هیچ‌وقت در تماس مستقیم با بدن نیستند. من که همیشه مست می‌شوم از بوی پالتوها. از پالتوی خودم گرفته تا مال بقیّه. به هرصورت، ما به بوی عطر خودمان عادت می‌کنیم، لازم است آدم با پالتوی یک نفر دیگر به طور مستقیم در ارتباط باشد.

 

اتّفاق شماره‌ی 10:

یک سؤال دارم من:

«با وجود این عُرف و با وجود این شرع، چه‌کار باید بکنی که شبیهِ دست‌فروشیِ قلب‌ت نباشد؟!»

 

اتّفاق شماره‌ی 11:

دمِ غروب که می‌خواهم از اتاق یکی از استادهایی که از قضا درسی هم با هم نداشته‌ایم بروم، یک سیب بزرگ سبز را از پلاستیک‌ش بیرون می‌آورد و اصرار می‌کند که مال من است. حتّا به‌م می‌گوید اگر نبرم‌ش، ناراحت می‌شود. با لبخندی از روی خجالت سیب را از دست‌ش می‌گیرم که یک‌دفعه به‌م می‌گوید:«مراقب خودت باش. حیف‌ای.»

این‌که معمولاً اساتید دانشگاه به دانشجوها «مراقب خودت باش» نمی‌گویند به کنار، چیزی که نمی‌توانم فراموش کنم، نگاه ناامیدانه و لحن ناگزیرِ همراه کلمه‌ای بود که اضافه شد. حتّا جناب دکتر شکوهیار نگفت که مراقب خودت باش حیف نشوی یا چیزی شبیه این. من از صدای غمگین‌ش فهمیدم که آبِ پاکی را روی دست‌م ریخت. او هم فهمید که چه بلایی سرم می‌آید.

 

اتّفاق شماره‌ی 12:

این‌جور شعرها با همین ظاهرِ رُک و با همین محتوای واضح:

می‌بوسم‌ت، می‌گی خداحافظ،

این قصّه از این‌جا شروع می‌شه…

من بغض کردم، تو چشات خیسه،

دستِ دوتامون داره رو می‌شه…

تو فکر می‌کردی بدونِ من،

دل‌شوره از دنیای ما می‌ره؛

این‌جا یکی هم‌دردِ من می‌شه،

اون‌جا یکی دستات‌و می‌گیره…

 

فراموشی بیا سراغ‌م یک شب

راز را اگر بگویی که دیگر راز نمی‌شود. می‌شود حرف و حرف هم که لقلقه‌ی زبان است.

سکوت طلااست، حتّا اگر از دهان آدم نقره ببارد. حتّا اگر هیچ‌کسی، بعد از 100 سال هم، به خاطر مبارک‌ش نیاوَرَد:

«اِ؟! آخه چی شد این‌طوری شد؟! کی چی کار کرد این وسط؟!»

یک عمر، خون خون‌م را می‌خورْد که چرا آدم‌ها بچّه‌گانه رفتار می‌کنند؟ چرا این‌قدری که می‌بینم از وجنات‌شان انتظار می‌رود، بزرگ‌سالانه رفتار نمی‌کنند؟ چرا؟

غافل از این‌که نه،… بچّه‌ی قصّه‌ی خودم‌ام.

کسی که بچّه‌گانه‌ست کارهایش من‌ام. با این اطمینان کردن‌هایم. با این باور کردن‌هایم. با این دیگرفرشته پنداری‌هایم. با این توهّم‌های رؤیایی‌م و با این ایدئولوژی باخت-باخت که به دین و دین‌داریِ آدم‌ها اعتماد کن محمّدمیلاد.

من این سؤال را از تمام آدم‌های کره‌ی زمین می‌پرسم، اوقات فراغت به‌ش فکر کنید، با چه احتمالی و با چه دقّتی، در طول یک زندگی، به یک نفر برمی‌خورید که با دلیل و بی‌دلیل، با دلِ قرص یا شکسته، براساس هر طرز فکری:

حاضر است بمیرد و غصّه در چشم‌های‌تان نبیند؟

حاضر است تمام غم‌های دل‌تان را بریزد توی یک پارچ و تا آخر سر بکشد و خاکستر بشود به شرطی‌که خوشحال باشید؟

هرچیزی را هستید، هرچیزی را که دارید، همه را با هم قبول ‌کند و آن‌قدر دوست‌تان بدارد که تمام چیزهایی که دوست دارید هم، صف می‌کشند در قلب‌ش؟

و تمام دنیا را می‌دهد، تا فقط یک دل سیر،ـ…

بماند این حرف‌ها. حماقت تا جایی می‌رسد که می‌شود راز!

به عنوان حسن ختام، گفتنی است که شب تاسوعا، به برادر جان‎م می‌گفتم:«ببین سخته وقتی این درامِ درونی‌ت به خاطر بی‌تدبیری یه مشت آدم کم‌شعورِ اجتماعی، قاطی می‌شه با جهان‌بینی‌ت و ایمان‌ت و امام حسین. وقتی تصمیم‌های بزرگ، به طرز اشتباهی گره می‌خورن به سیاهی‌های اباعبدالله و این احساسات کوبنده و شب‌های محرّم و تقوا و حجاب و نماز و سمپاد و… همه قاطی می‌شن با هم، می‌دونی چی می‌گم؟ وقتی که با ناله از امام حسین می‌پرسی چرا آقا؟ چرا…؟»

-:«و انگار هرچی بیشتر دعا می‌کنی، هرچی بیشتر گریه می‌کنی، بدتر می‌شه. تا جایی‌که می‌بازی و از پا می‌افتی.»

-:«آخه چرا باید این‌طور بشه محمّد؟ چرا؟!»

-:«تو غافل‌ای از این‌که این خودت بودی که می‌خواستی به این آدم‌ها و این آسیب نزدیک بشی، خدا هیچ‌وقت نمی‌خواست. این تو بودی که دردو انتخاب کردی. خدا مدام دورت کرد.»

 

[غمگین‌ترین واژه‌ی دنیا چیست برای تمام کردن این حرف‌ها؟ همان.]