ستاره‌ای بر فراز جنگل

“…پس از صرف غذا، فرانسوا در برابر جایگاه کُنتس، با چنان مهر و محبّتی چین‌های رومیزی را صاف می‌کرد که دست‌های دوست‌داشتنی و آرام‌گرفته‌ی زنی را نوازش می‌کنند.

در پیرامون او، هرچیز را با چنان شور و شوقی سامان می‌داد که گویی بساط جشنی را گِرد می‌آورد.

گیلاس‌هایی را که او بر لب برده بود، هم‌چون شیشه‌ی عمر به اتاق تنگ و دلگیر خویش در زیرشیروانی می‌برد و می‌گذاشت در برابر آبشار ماهِ شبانه پرتوافشانی کنند.

پیوسته‌ از گوشه‌ای پنهان، گوش به آمد و شد او داشت. سخن‌ش را با همان لذّت می‌نیوشید که شرابی شیرین با بویی هوش‌رُبا را بر زبان مزمزه می‌کنند، و هر گفته و دستور او را با همان ولعی به گوش جان می‌گرفت که کودکان توپِ به پرواز آمده را از هوا می‌ربایند.

از این رهگذر، روح سرمست‌ش، پرتویی رنگارنگ و گونه‌گون بر زندگی فقیرانه و خالی از فراز و نشیب‌ش می‌تاباند.

هرگز اسیر این توهّم نمی‌شد که ماجرای خود را در قالب سرد و ویرانگر واژگان عینیت بریزد و بگوید: فرانسوا، این پیشخدمت بینوا، عاشق کُنتسی آمده از دورها و تا ابد دست‌نیافتنی شده است. زیرا در اندیشه‌ی او، کُنتس زنی زمینی به شمار نمی‌آمد، بلکه موجودی بود والا و دور، که تنها پرتویی از شکوه آن بر زمین می‌تابید.

فرانسوا، تفاخر پرشکوه دستورات، چین ناآرام و سرکش کُنجِ دهان، وقار حرکات، و هلال آمرانه‌ی ابروان سیاهِ سربه‌هم آورده‌ی او را دوست داشت. فرمانبرداری از او را بر خود فرض می‌شمرد و تن‌دادن به خدماتی پست و خوارکننده را برای خود نیک‌بختی می‌دانست، زیرا از این رهگذر امکان می‌یافت هرچه بیش‌تر به فضای سحرآمیزی که پیرامون کُنتس گسترده بود، راه یابد.

چنین شد که در زندگی انسانی محروم، ناگهان رؤیایی پدید آمد، گویی گُلی اصیل و نازپرورده بر کناره‌ی کوره‌راهی بشکفد، جایی که بذر هر رُستنی همواره در زیر خاک و خاشاک مدفون می‌ماند. این رؤیای پرفسون و هوش‌رُبا، که در بستر زندگی‌ای سرد و خالی از فراز و نشیب پدید آمده بود، از آنِ انسانی ساده بود، و رؤیای چنین مردمانی به زورقی بی‌سکّان می‌ماند…”

‌‌

‌‌

‌‌

594016

مجموعه‌ی نامرئی، نشر ماهی، آثار اشتفان تسوایگ

بهاربهار

درست، فردای روزی که شعری از گروس عبدالملکیان-اوّلین کسی که در شعرِ نو قبول‌ش دارم- گذاشته‌ام، یک دوستِ خوب، آخرین کتاب‌ش را با امضایش برایم می‌آورد.

کجای زندگی، جز این دوست داشتن‌ها چیزی هست؟

Paziroftan

 

 

گروس این بار گفته:

دست‌های هم را گرفته بودیم

تو در شب قدم می‌زدی

من

در تاریکی

 

 

امروز غروب، دیدم که ماشین‌م بنفش شده و سبز. شاه‌توتی شده و توتی! انگار خیابان غفّاری یک باغ بزرگ بوده باشد که ماشین‌م را زیر ساعت‌ها سایه‌روشن شاخه‌برگ‌هایش، بهاری کرده باشد؛ و حالا من‌ام که دل‌م نمی‌آید ببرم‌ش کارواش.

این هم یک نوع شعر محسوب می‌شود؛ ولی نه به خوبی گروس عبدالملکیان!

پی.نوشت:

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اسْمَعْ دُعَائِی إِذَا دَعَوْتُکَ وَ اسْمَعْ نِدَائِی إِذَا نَادَیْتُکَ وَ أَقْبِلْ عَلَیَّ إِذَا نَاجَیْتُکَ… صدای پای ماهِ شعبان.

بین‌ستاره‌ای

تا عمر دارم، امشب را فراموش نمی‌کنم.

اکران شبانه‌ی Interstellar، در میان ستارگانِ کریستوفر نولان،

طبقه‌ی پنجم مجتمع تجاری کورش، سینماتِک پردیس کورش، سالن سینماگلد،

جلوی ردیف وی.آی.پی، صندلی 15؛

من هیچ‌وقت امشب را فراموش نمی‌کنم…

 

این حجم احساسی که در سینه‌ام جمع شده، از رفتن، از آسمان، از فضا-زمان، از رها کردن زمین و از عشق.

حالا من و مسواک‌م و بالش‌م، چه‌طور بین تجسّم سه بعدی دنیایی که درش درک زمان مثل درک یک بعد فیزیکی دیگر است، بخوابیم؟

من امشب را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.

 

 

جمعه، 28 فروردین 1394 ،

ساعت 2:28 بامداد

 

گزارش جایزه‌ی داستان تهران

«میله‌ای، صدفی، پروانه‌ای»، برنده‌ی یکی از سیزده جایزه‌ی داستان تهران شد!

 

جایزه داستان تهران

امروز به عنوان یکِ ربیع، یکی از بهترین روزهای زندگی من بود. یکی از آن روزهای فراموش‌نشدنی که مثل ستاره‌های دنباله‌دار، هر چند ده هزار سال یک‌بار از نزدیکی جایی عبور می‌کنند.

امروز، یک جایزه‌ی ادبیِ داستانی بردم. یک جایزه‌ی ادبی ارزشمند که سوای ارزش مادّی‌ش، تمام جزئیات‌ش برایم دوست‌داشتنی بود.

من همشهری داستان را مثل هر داستان‌خوان و داستان‌نویس دیگری می‌شناختم امّا راست‌ش فکر نمی‌کردم سرنوشت، ما را -حدّأقل- این‌طور به هم گره بزند!

این‌که صفِ همشهری داستان طویل شده بود را من هم شنیده بودم و به همین خاطر به خودم زحمت نمی‌دادم چیزی برایش بفرستم و حتّا همین جایزه‌ی داستان تهران را هم اگر حبیب دانشور(مسؤول گروه علوم انسانی و هنر مدرسه) به‌م نمی‌گفت، من نمی‌فهمیدم چه هست!

منتها از بین دو داستانی که برای این مسابقه‌ی حرفه‌ای و تازه‌نفس فرستاده بودم، یکی‌ش(دقیقاً آن یکی‌ای که فکر می‌کردم نشود!) یکی از سیزده تا جایزه‌ی اصلی را برد.

بعد از داوری اوّل، بودن در بین 40 نفر از 1326 نفر راست‌ش زیاد سرِ ذوق‌م نمی‌آورد و اگر نبود تماس‌های مسؤولین برگزاری مسابقه و دعوت به سالن همایش‌های برج میلاد و برنامه‌ای آن‎قدَر شیک و با کیفیّت و منظّم، این هیجانی را که امروز بعد از چند سال تجربه کردم تجربه نمی‌کردم!

آن‌قدر درگیر دنیای آدم بزرگی شده بودم که حسّ رقابت و جایزه بردن از یادم رفته بود و اعتراف می‌کنم تا لحظه‌ی اعلام اسامی برندگان هنوز قلب‌م زیر گلوم می‌زد. به همین خاطر هم الآن حس می‌کنم خون به جاهایی از مغزم رسیده که قبلاً نمی‌رسید!!

واقعاً خوشحال‌ام که چیزی به نام همشهری داستان هست؛ و واقعاً خوشحال‌ام که اتّفاق مشترکی با حرفه‌ای‌ترین مجلّه‌ی داستانی کشور برایم افتاد و واقعاً خوشحال‌ام که اختتامیه و اهدای جوایز این مسابقه، شبیه یکی از همین مراسم‌های نفتی تشریفاتی ارگان‌های فرهنگی موازی نبود.

dastan-logo-trans-08-139x43

همین که در بهترین سالن همایش‌ شهر، در بهترین نقطه‌ی شهر به لحاظ اهمیّت-برج میلاد- یک مراسمِ داستانی برگزار می‌شود، حتّا به بهانه‌ی «داستانِ تهران» و حتّا به حمایت شهرداری تهران، همین نشان می‌دهد که در داستان، راهی به سمت آینده باز هست.

امّا در مورد این‌که چرا این‌همه خوشحال شده‌ام و چرا امروز این‌قدر همه‌چیز خوب بود باید بگویم که من و تهران، عمدتاً در حال کشمکش‌ بوده‌ایم با هم، و امروز، من با شنیدن حرف‌های سروش صحّتِ مجری، علی خدایی به عنوان رئیس هیئت داوران و مینا فرشیدنیک سردبیر داستان، فهمیدم که من و تهران دیگر به هم آمیخته شده‌ایم و تهران، چیزی جز یک گوشه‌ی خودم نیست. نمی‌توانید تصوّر کنید این احساس چه‌قدر برایم تازه است.

و نکته‌ی دیگر در مورد داستان بود که هرچیزی که داستان داشته باشد و داستانی باشد و مربوط به داستان باشد، حال من را خوب می‌کند و امروز، وسط کلّی اتّفاق داستانی عالی بودم. امروز، روز روحیّات من بود؛ روحی که مدام در حال داستان‌سازی و داستان‌پردازی غافل‌گیرش می‌کنم!

IMG_0926

فکر می‌کنم از آن‌جا که اکثر برندگان جوایز، خانم هستند، کیفی که در بسته‌ی جوایز بود، بسیار زیبا ولی کاملاً دخترانه است که فعلاً باید نگه‌ش دارم تا مدّتی بعد؛ و این را بی‌تعارف می‌گویم که جدّاً جایزه‌ی میلیونی و همین وسایل طرح‌دار و حتّا وعده‌ی چاپ داستان‌ها و تور تهران‌گردی فردا مخصوص برنده‌ها-که نمی‌روم- و… برایم مهم نیست:

جایزه‌ی داستان تهران، یک ایده‌ی فاخر بود؛ و از این بابت که جزئی از این ایده‌پردازی شده‌ام خوشحال‌ام.

 

 

* از آن‌جا که داستان‌ها نمی‌بایست در جایی منتشر شده باشند، اگر کسی خواست «میله‌ای، صدفی، پروانه‌ای» را بخواند، زیر همین پست آدرس ایمیل بگذارد یا بگوید که داستان را بفرستم. نظر شما مثل همیشه موجب امتنان است.

* عیسا علیه‌السّلام، فرمانده‌ی سپاه مهدی فاطمه علیه‌السّلام است. ولادت‌ پر از خیر و برکت‌ فرمانده‌ی سپاه منجی آخرالزّمان مبارک.(یا به عبارت دیگر !Merry Christmas)

* برای اطّلاعات بیشتر در مورد جایزه‌ی داستان تهران مراجعه کنید به: جایزه داستان تهران

 

پشت صحنه‌ی ستارۀ صبا

 ‌

این پست در ادامه و در ارتباط با داستانی است که در فروردین ماه روی ماه شب دنیا قرار گرفت. برای خواندن داستان و نظرها به این‌جا مراجعه کنید: ستارۀ صبا

 

 

برداشت اوّل: از سنترا​ل‌پارک تا فرهنگ‌سرای اشراق

اوّلین چیزی که باید درباره‌ی ستاره​ی صبا بگویم این است که قرار بود دو زبانه باشد. حتّا دیالوگ‌های انگلیسی‌ش را هنوز یادم هست. اوایل اسم صبا، لیندا بود و اسم متین، مارتین!

لیندا قرار بود در کالجی همان اطراف آستروفیزیک بخواند و مارتین هم کارمند نشنال‌جئوگرافیک باشد.

اصلاً دوست داشتم داستان در سنترال‌پارک[1] منهتن بگذرد با آن تنوّع طبیعی شگفت‌انگیزش در قلب مدرنیته‌ی نیویورک. ستاره‌ی صبا بنا بود قواره‌اش بیشتر از زبان فارسی باشد. هرچند طوری نوشته شده که الآن هم به راحتی ترجمه می‌شود.

امّا آخرسر این خودم بودم که به این نتیجه رسیدم تا سنترال‌پارک را درک نکنم، نوشتن ازش بیهوده است. این «طبیعت»ی که دوست داشتم ازش حرف بزنم، لمس کردنی است، نه تعریف کردنی. طبیعتی که زیبایی و طراوت‌ش انسان را با وجود تمام دردها مقهورِ خودش می‌کند.

بعد که فرهنگ‌سرای دوران کودکی‌م[2] را انتخاب کردم، در یک بعد از ظهر ابری نشستم داخل مترو و کلّ خطّ آبی را برگشتم به شرق تهران. یک‌عالمه عکس از فرهنگ‌سرا و محل‌هایی که در داستان وجود دارد گرفتم و هوای فرهنگ‌سرا را نفس کشیدم.

و این بار، اوّلین باری بود که کار پژوهشی می‌کردم برای نوشتن قصّه!

 Central ParkCentral Park Pond

برداشت دوّم: ادبیّات مهاجر

مطابق با صحبت‌های عزیزی که ذکر خیرش جلوتر می‌آید، شاید نزدیک‌ترین نوع نگارش به نگارش ستاره‌ی صبا، ادبیّات مهاجر[3] باشد. ادبیّات مهاجری که البتّه نویسنده‌اش مهاجر نیست و احتمالاً فکرش در حال مهاجرت است!

اگر می‌خواهید کمی بیشتر فضای فکری ستاره‌ی صبا را درک کنید، باید «خوبیِ خدا» را بخوانید. کتاب عزیزی که چهار سال پیش خوانده بودم‌ش و امروز با شنیدن «ادبیّات مهاجر» یادش افتادم؛ و حتّا گمان‌م داستانی همتای ستاره‌ی صبا درش پیدا بشود.

در روزهای عید که دزفول بودیم، «هم‌نام» جومپا لاهیری[4] را می‌خواندم و مدام دل‌تنگی‌هایش را در لایه‌های زندگی اطراف‌م پیدا می‌کردم. شاید حسّ غربتی که در ستاره‌ی صبا درک‌ش می‌کنید، شبیه احساس آدمی باشد که تمام خاطرات‌ش ازش دور شده، دل‌خوشی‌هایش گم شده، زمان را در سایه‌ی رضایتی توأم با غصّه می‌گذرانَد و هنوز، کمی امید، گاهی آسمان ابری دل‌ش را روشن می‌کند.

 nmsk3smallgod

برداشت سوّم: زندگی، زندگی، زندگی

ستاره‌ی صبا تَه ندارد. هزار هزار ادامه‌ی محتمل برایش هست که جلوتر از بهتر شدن صبا و نمایشگاه عکّاسی می‌توان برایش متصوّر بود.

اصلاً نکته همین‌جااست که بهتر شدن یا بدتر شدن صبا، پایان قصّه نیست، ولی می‌تواند پایان خط‌​های داستان باشد. با این نگاه بزرگ‌تر است که می‌شود امید را درک کرد. که زندگی یعنی همین. که یعنی بی ما یا با ما، جلو می‌رود و منتظر کسی نمی‌ایستد.

یک جمله را خیلی دوست داشتم به آن‌هایی که در کامنت‌ها از «پایانِ خوش» حرف می‌زدند بگویم. این جمله را یکی از اساتید دانشگاه از قولِ دکتری می‌گفت که برای اوّلین بار پیوند مغز استخوان را به این معنا، در ایران انجام داده بود. ایشان گفته بود:«مثال پیوند مغز استخوان برای درمان بدن، مثال خراب کردن دیوار خانه با بولدوزر، برای درآوردن چهارچوب پنجره است.»

شاید صبای نازنین، زودتر از چند ماه، بدحال شود و همان​طور که گفت، داغ بشود روی دل متینِ متین. شاید هم دیگر سرطان سراغ‌ش نیاید و سال‌ها بگذرد و یک روز هوس کند سر رنگِ گلدانِ پاتختی، دعوای بزرگی با متین راه بیندازد. و در هر دو صورت، احساس شما، در لحظه‌ی آخر داستان اصیل است. و این اصالت، همان یعنی‌که زندگی تابع ما نیست… .

 

برداشت چهارم: اشک‌های یک پزشک!

حسین عزیز را که از همان وقتی‌که توی سرویسِ مینی‌بوس‌مان، سر روی پایش می‌گذاشتم و چرت می‌زدم، دکتر صدا می‌کردیم، خیلی قبول دارم. چون آن‌قدر رمان خوانده که هر اسمی بگویم بلد است.

امروز بعد از این​که منتظر شدم تا از سر کلاس المپیادش بیاید، وسط بحث چیزی گفت، بعد گفت:«ول‌ش کن!» و آن​قدر اصرار کردم تا گفت.

هم​چنین همکار دیگرم که از خستگی‌هایش و حسّ خوب ستاره​ی صبا خواندن در کافه می‌گفت و این‌که بغض‌ش به موقع شکست.

عنوان​های عجیب​تری هم در نظرهای زیر پست هست و مهم​تر از همه، آن «احساس خوبی» است که تقریباً همه​ی خواننده‌های متفاوت با سلیقه‌های جوروواجور، به‌ش اذعان داشته‌اند. می‌خواهم بگویم این احساسِ خوب، دست‌آورد اتّفاقی نویسنده نیست! هدف نویسنده است! احساسی که خواننده‌ی حسّاس‌تر زودتر ادراک‌ش می‌کند و بقیّه شاید در بار دوّم و سوّم.

امید را، ادامه را، دوست داشتن را، باید «احساس» کرد. هم‌چنان​که درد را، خستگی را، بی‌حوصلگی را.

اگر ستاره‌ی صبا شما را در ارتفاعی بالاتر معلّق کرده باشد، نویسنده به خواسته‌اش رسیده است. اگر ته دل‌تان را قلقلک داده باشد، یعنی به شروع کاری و حسّ مبهمی تحریک شده باشید، این یعنی یک ثمره‌ی بزرگ؛ و هدف یک اثر هنری، جز این چه‌قدر والاتر می‌تواند باشد؟

 

برداشت پنجم: ردّ پایی که محو می‌شود.

سر کلاس‌های دانشگاه داستان را می‌نوشتم و شب‌ها قبل از خواب؛ نزدیک دو امتحان میان‌ترم هم بود که فکر نمی‌کردم ازشان جان سالم به در ببرم. کارهای مدرسه هم بالا گرفته بود. اوایل بهار، با همه‌​ی سبزی‌ها و شکوفه‌ها و رگبارهایش.

برای اوّلین بار شخصیّت‌هایی را آفریده بودم که از من و سلیقه‌هایم فاصله داشتند. این اتّفاق مثل درست کردن یک کاردستی جدید از یک طرح پیچیده بود.

و ستاره‌ی صبا خودم را هم آرام می​‌کرد انگار! عکس‌العمل غریزی مغزم بود به شرایط خاصّی که می‌گذراندم. و ستاره‌ی صبا از همان اوّل تقدیم شده بود به کسی که از سرطان خبر داشت. و چون یک بار اتّفاقِ بد، افتاده بود، نوبت صبا بود که بهتر شود. به خاطر همین تقدیمِ کاملاً غیررسمی است که ستاره‌ی صبا شکل زندگی دارد. که امید را می‌فهمد. که دوست می‌دارد، و منتظر فرداهاست.

 

 

از همه‌ی کسانی که لطف کردند و نظرشان را نوشتند تشکّر می‌کنم دوباره و می‌خواهم بدانند که کمک بزرگی به ماه شب دنیا می‌کنند.

 

 

 

 

[1] http://www.centralparknyc.org/ به قسمت Things to See & Do سر بزنید.

[2] در یک بازه‌ای فرهنگ‌سرای اشراق به فرهنگ‌سرای طبیعت هم معروف شد. یک توضیح کوچک این‌جا هست.

[3] راجع به این عنوان، این مقاله‌ی کوتاه شاید بد نباشد: “ادبیّات مهاجر و مشخّصه‌های آن”؛ مهتاب کرانشه، مجلّه ادبی پیاده‌رو

[4] ناشر هر دو کتاب، نشر ماهی است.

گلِ من…

Shahriar

…بعد گفت: برو یک بار دیگر گل‌ها را ببین تا بفهمی که گلِ تو تو عالم تک است. برگشتناً با هم وداع می‌کنیم و من به عنوان هدیه رازی را به‌ات می‌گویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت:- شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان‌جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزارتا روباه دیگر. او را دوستِ خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که:- خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت و گو ندارد که گل مرا هم فلان رهگذر گلی می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست پروانه بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پی بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون که او گلِ من است…
و برگشت پیش روباه.
گفت:- خدانگهدار!
روباه گفت: خدانگهدار!… و اما رازی که گفتم خیلی ساده است: جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشم سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:- نهاد و گوهر را چشم سَر نمی‌بیند.
– ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:- …به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت:- آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به آنی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی…
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:- من مسئول گُلمَم.

مهتاب، هرمیون، بهار، مِری، کاترین، مرضیه، نگار، و بقیّه.

 

از مهتابِ منِ او، فقط "آبشار موهای قهوه‌ای" خاطرم می‌آید و "عطر یاس". عشق مهتاب برای علی طفلکی، جز درد و غصّه و بزرگ‌شدن چیزی نداشت؛ و این حقیقت تلخی بود که باید در همان ماه رمضان هشت سال پیش، وقتی دوّم راهنمایی بودم، باش کنار می‌آمدم. رضا امیرخانی، کسی نبود که برای یک ذرّه هم شده با دل خواننده هم‌سویی کند و به علی بی‌چاره رحم. حتّا وقتی مهتاب بزرگ شد و برای خودش خانمی شد. آن‌قدر نویسنده می‌گفت موهای مهتاب عطر یاس می‌دهد که حس می‌کردم لبه تشک و پتویم که منِ او را شب‌ها زیرشان می‌گذاشتم بوی یاس گرفته. مهتاب مثل سرمشق دفتر الفبا، اوّلین معشوق بود.

 

هری خیلی ضعیف‌تر از آنی بود که بتواند عاشق هرمیون باشد. خیلی ناچیزتر بود که بتواند هرمیون را درک کند. یک موجود حسّاس و دانا و مهربان، که همیشه، همه‌جا، مثل مادر و خواهر و همسر کنارش بود و ازش حمایت می‌کرد. هرمیون خیلی تنهایی می‌کشید. یک‌بار نشد کسی غصّه‌ی مشنگ‌زاده‌ بودن‌ش را بخورد، یک‌بار نشد کسی به غیر از جادوجنبل، از احساس‌ش بپرسد، از چیزی که در دل‌ش می‌گذرد، از این‌که چه‌طور موهای بلند و فرفری‌ش را مرتّب نگه می‌دارد، از این‌که عطرش را از کدام خیابان لندن می‌خرد یا چیزی شبیه این. واقعیّت این است که بردباری و مهربانی هرمیون از سر همه‌ی پاترها و ویزلی‌ها زیادی بود.

 

عشق ناکام بردیای پانزده ساله در پارسیان و من، اتّفاقی بود که آرامش همه‌ی لحظه‌های روزهای راهنمایی‌م را می‌گرفت. بهار که از بردیا بزرگ‌تر بود، با آن‌همه شور و حرارت و دل‌بری، انگار موجودی از یک دنیای دیگر بود. خنده‌هایش، حرکات‌ش، دویدن‌هایش، هیچ‌کدام را نمی‌توانم فراموش کنم و این را که چه‌طور آرمان آرین از این ساده‌لوحی نوجوانانه سوءاستفاده کرد و بهار را پیش چشم‌های بردیا کشت. بعد از مرگ بهار، انگار داستان هم پاییز شده باشد، دیگر برایم جذابیّتی نداشت. نه کورش، نه داریوش، نه بناهای سنگی عظیم، نه سیمرغ و نه هیچ‌کدام از نشانه‌های اسطوره‌ای سرزمین آریایی. بهارِ بردیا رفته بود…

 

نمی‌شود به سادگی گفت تقصیر خود مایکل بود که مِری را با پوست سوخته، بعد از حادثه‌ی رانندگی رها کرد. آخر هیچ‌کسی اندازه‌ی مایکل، زیبایی و لطافت صورت مِری را درک نکرده بود که بخواهد هرروز صبح با چنین صحنه‌ای مواجه شود. به هرحال طبیعی بود که بعد از پنج سال، بعد از ده عمل جرّاحی پوست که پیتر روی صورت مِری انجام داد، مایکل، مِری دوچندان زیباشده را نشناسد. چه صدایش همان باشد، راه رفتن‌ش همان، و انگشت‌های دست‌هایش همان. و مِری هم ترجیح بدهد به عشق دکتری اعتماد کند که پنج سال ناامید نشده باشد و زیبایی‌ش را برگردانده باشد. یعنی پیتر. به هرحال تصوّر مایکل هم از بودن کنار مری با صورت جدید خیلی سخت بود. خیلی. نمی‌دانم رابطه‌ی عشق و زیبایی صورت چه باید باشد و گمان‌م این همان نکته‌ای بود که دانیل استیل سعی می‌کرد در تمام رمان‌ش بیان کند.

 

کاترین ارنشای امیلی برونته، در بلندی‌های بادگیر، زنی است که انگار مهره‌ی مار داشته باشد، محبوب بود و محبوبیّت خودش را مثل سیّالی از این‌جا به آن‌جا می‌برد و در دل مردم جاری می‌کرد. کاترین انتخاب‌های درستی نمی‌کرد امّا اگر نمی‌بود، حال هیچ‌کس به‌جا نبود. نه پدر و مادرش، نه شوهر و دخترش، و نه عاشق‌ش هیت‌کلیف. بعضی‌ها هم که این‌قدر محبوب دل باشند، سرنوشت‌شان این‌طور می‌شود. همه سرشان دعوا می‌کنند و آن‌ها دل از هیچ‌کس نمی‌توانند ببرند. من مثال کاترین را به چشم خودم دیده‌ام.

 

مرضیه‌ی من، که تابستان چهار سال پیش در زمینی‌ترین تصویر آسمان به دنیا آمد، در دنیا نبود که بشود شناخت‌ش. فقط جای خالی‌ش بود و از روی نبودش می‌شد فهمید که چه نازنینی بوده. مرضیه نماینده‌ی همه‌ی نداشته‌های مرتضاست، پس خیلی عجیب نیست که شبیه الهه‌ها، زنی باشد بلندبالا، با لباس یک‌سره‌ی سفید، با لبخند همیشگی و صدایی آرامش‌بخش. شبیه سانتاماریای سیّد مهدی شجاعی. مرضیه نماینده‌ی زندگی از دست رفته‌ای است که باید نشست و فقط به‌ش فکر کرد. به فاصله‌ش، به خوبی‌ش، به این‌که اگر بود چه‌ می‌شد…

 

و نگار! تصوّر چند نفر دوست صمیمی از کسی که می‌شود عاشق‌ش بود. دوست‌های صمیمی‌ای که حالا دیگر با هم صمیمی نیستند. چشم‌های سبز و پوست روشن! شاید ترکیبی از اخلاق و رفتارهای متناقض. آرام و شر. باوقار و بی‌مهابا. مغرور و ساده. کم‌حوصله و مهربان. نگار معشوق امین بود که خواننده‌ی مشهور و جوانی با رؤیاهای بزرگ و هدف‌های بلند بود. شخصیّت‌های قصّه‌ای که پسرکی تند و تند با خطّ درشت روی کاغذهای کلاسور می‌نوشت تا فردایش برای دوست‌هایش بخواند. نگار امّا جاودانه است. همراه نویسنده بزرگ نمی‌شود و همان دختر بیست و سه ساله می‌ماند. با چشم‌های سبز و پوست روشن؛ و با منشی که شاید متناقض باشد، چون ساخته و پرداخته‌ی دل چند دوست صمیمی است که حالا دیگر صمیمی نیستند.

 

 

همه‌ی این‌ها را گفتم تا بگویم چون رمان زندگی‌م را خدا می‌نویسد، پس تو برای من عزیزتر از مهتاب‌ای و مهربان‌تر از هرمیون. دل‌گرم‌تر از بهار و زیباتر از مِری. محبوب‌تر از کاترین، پاک‌تر از مرضیه، جاودانه‌تر از نگار.

و چیزی هستی که نه مهتاب هست و نه هرمیون، نه بهار و نه مری، نه کاترین و نه مرضیه و نه نگار.

یک شکوفه از درختی که مخفی است و دست هیچ‌کسی به بلندای شاخه‌هایش نمی‌رسد. فقط بوی برکت و رحمت‌ش را می‌شود از گل‌هایش شنید که گاهی، در شهری، خانه‌ای، زمانی می‌شکفند.

درخت بهشت.