تمرینات دوره‌ای

  |

بگذار خودم باشم… من بلد نیستم کس دیگری باشم…

 

 

تمرین 1:

آهسته دو-سه تا یاس رسیده را از شاخه جدا می‌کنم و می‌گیرم مقابل‌ت. برشان می‌داری و یکی را می‌گذاری پشت گوش‌ت و دیگری را لای موهایت. بعد کنار تاب می‌رویم و قالیچه را روی تاب پهن می‌کنم. می‌نشانم‌ت روی تاب و خودم پشت تاب می‌ایستم و آهسته تاب‌ت می‌دهم. دل‌م می‌خواهد بزرگ‌ترین اعتراف زندگی‌م را پیش‌ت بکنم و می‌خواهم مطمئن باشم از این‌که می‌دانی این بزرگ‌ترین اعتراف تمام زندگی‌م است. دل‌م می‌خواهد بدانی چه‌طور برایم سوای زمان و مکان و آدم‌‌هاای. مثل همین خانه؛ هرچند که باور نمی‌کنی. دل‌م می‌خواهد به‌ت بگویم مثل جاودانگیِ تمام چیزی که اطراف‌ت می‌بینی، اگر آسمان به زمین بیاید، اگر زمین به آسمان برود، اگر آدم‌‌ها همه‌گی با هم دعوا کنند، اگر هزارسال بگذرد و اگر همه‌چیز عوض شود، اگر باور نکنی و نخواهی و نباشی، من باز برایت می‌میرم. به همین سادگی.

 

تمرین 2:

خواب می‌بینم با پلک‌های کبود و از فرم افتاده به سمت‌م می‌آیی. نمی‌دانم کجاست. یک خانه‌ی ندیده که دیوارهایش سفیداند. آهسته سر روی شانه‌ی راست‌م می‌گذاری و بغل‌ت می‌کنم. به گریه‌ات ادامه می‌دهی و من ضعف می‌کنم. می‌گویی دل‌ت می‌خواهد برگردی و منِ دست و پا گم کرده قول می‌دهم که برگردیم! به کجا؟ نمی‌دانم. فقط دست روی سرت می‌گذارم و قول می‌دهم که برگردیم. به شرطی که دیگر گریه نکنی و دل‌م را ریش نکنی. رؤیا به همان سرعتی که سراغ‌م آمده فرار می‌کند. چشم باز می‌کنم و هنوز توی ریوی سفید ترافیکِ تندِ اتوبان ستّاری را پشت سر می‌گذاریم. نور ماشین‌ها مثل شهاب از جلوی چشم‌هایم رد می‌شوند. ای کاش این‌قدر چهره‌ت را واضح نبینم که بتوانم فرض کنم کس دیگری بوده.

 

تمرین 3:

همه‌ی این‌ها را گفتم تا بگویم چون رمان زندگی‌م را خدا می‌نویسد، پس تو برای من عزیزتر از مهتاب‌ای و مهربان‌تر از هرمیون. دل‌گرم‌تر از بهار و زیباتر از مِری. محبوب‌تر از کاترین، پاک‌تر از مرضیه، جاودانه‌تر از نگار. و چیزی هستی که نه مهتاب هست و نه هرمیون، نه بهار و نه مری، نه کاترین و نه مرضیه و نه نگار. یک شکوفه از درختی که مخفی است و دست هیچ‌کسی به بلندای شاخه‌هایش نمی‌رسد. فقط بوی برکت و رحمت‌ش را می‌شود از گل‌هایش شنید که گاهی، در شهری، خانه‌ای، زمانی می‌شکفند. درخت بهشت.

 

تمرین 4:

دل‌م می‌خواست این چند روز باقی‌مانده، ساعت‌ها و ساعت‌ها، تمام طول روز و تمام طول شب، به تو فکر کنم. بنشینم یک گوشه و به تو فکر کنم. در تخت‌م بخوابم و به تو فکر کنم. ساختمان‌های اکباتان را تماشا کنم و به تو فکر کنم. آب بخورم و به تو فکر کنم. به همه‌ی چیزهایی که شاید مال من نباشند. به همه‌ی چیزهای اشتباهِ خوب. به همه‌ی خوبی واقعی‌ت. به کلمه‌های عاجزم، درباره‌ت، وقتی حرف‌م می‌شود با خودم.

 

تمرین 5:

همه‌ی دردهای عالم برای من، همه‌ی خوشی‌های عالم برای تو! همه‌ی اضطراب‌ها برای من، همه‌ی آرامش‌ها برای تو! همه‌ی امتحان‌ها برای من، همه‌ی کارنامه‌ها برای تو! همه‌ی پاییزها و زمستان‌ها برای من، همه‌ی بهارها و تابستان‌ها برای تو! شنبه‌ها برای من، پنج‌شنبه‌ها برای تو! فکر و خیال‌ها برای من، خواب‌های خوب برای تو! فاصله‌ها برای من، رسیدن‌ها برای تو! حرف‌های نگفته برای من، مهربان‌ترین کلمه‌ها برای تو! حرص خوردن‌ها برای من، لبخندها برای تو! دل‌تنگی‌ها برای من، دل‌گرمی‌ها برای تو! صداها برای من، سکوت‌ها برای تو! برگ‌ها برای من، گل‌ها برای تو! سنگ‌ها برای من، درخت‌ها برای تو! همه‌ی مریضی‌ها برای من، همه‌ی سلامتی‌ها برای تو! نفس‌تنگی‌ها برای من، نفس‌های عمیق برای تو! قهرها برای من، آشتی‌ها برای تو! همه‌ی من برای تو، دوست داشتن‌ت برای من…

 

 

تمرین جدید:

قربون مستِ نگاه‌ِت…

قربون چشمای ماه‌ِت!

قربون گرمی دستات،

صدای آرومِ پاهات…

چرا بارون‌و ندیدی…؟

رفتنِ جون‌و ندیدی…؟

خستگی‌هام‌و ندیدی؛

چرا اشکام‌و ندیدی…….؟

 

Love you Promissed

– قول مي دي پيشم بموني؟
– قول مي دم.
– حتا اگه يه چيزايي نداشتيم؟
– حتااگه يه چيزايي نداشتيم.
– حتا اگه يه واحد تو ساختموناي آتي ساز نداشتيم؟ اگه تو چالوس ويلا نداشتيم؟ اگه ميتسوبيشي لنسر يا پرادوي دو در نداشتيم؟ اگه سواچ اصل نداشتيم؟ اگه دو سه تا عينك ري بن نداشتيم؟ اگه هاكوپيان و پيرگاردين و گاچي و نايك نداشتيم؟ اگه محافظ شخصي نداشتيم؟ اگه راننده و نگهبان و خدمتكار نداشتيم؟ اگه قرار مهموني هفته گي تو باغ مون نداشتيم؟ اگه تابلوفرش دستباف نداشتيم؟ اگه ويزاي نروژ نداشتيم؟ اگه بالكن و وان و گلخونه و پنجره هاي دوجداره نداشتيم؟ اگه كتاباي چاپ سنگي و نقاشي هاي امضاشده نداشتيم؟ اگه يخچال فريزر سايد باي سايد نداشتيم؟ اگه چيلر و فن كوئل و كولرگازي نداشتيم؟ اگه سرويس برليان و تيتانيوم نداشتيم؟ اگه مك بوك پرو نداشتيم؟ اگه باروني و دستمال گردن و شال ابريشمي نداشتيم؟ اگه آي فون تصويري نداشتيم؟ اگه-
– مي مونم.
– حتا اگه بايد پياده مي رفتيم، صف وايمي ستاديم، اگه برق بره، اگه راه دور بود، اگه صندلي ها سفت بود،…
– قول مي دم.
– اگه چشم نداشتيم، اگه يه پا نداشتيم، اگه-
– …
– اگه حوصله همو نداشتيم؟
– …
– قول مي دي پيشم بموني، حتا اگه همو نداشتيم؟
– خدا رو كه داريم…
– قول مي دي…؟
– خودت قول مي دي؟!
– قول مي دم… هميشه…

آخرین ستاره‌ی گمراه آسمان

 

            پیش‌نوشت:

            در لبِ تشنه‌ی ما بین و مدار آب دریغ

            بر سرِ کشته‌ی خویش آی و ز خاک‌ش برگیر…

 

 

دوست‌ت دارم. دوست‌ت دارم به خاطر تمام وقت‌هایی که نیستی. دوست‌ت دارم به خاطر این امتناعِ لجوجانه‌ت. دوست‌ت دارم به خاطر همه‌ی این سال‌ها، همه‌ی این مراسم‌ها، این کارها، همه‌ی این شبانه‌روزهایی که باید این‌جا باشی و نیستی.

دوست‌ت دارم موقع خواندن این کتاب‌ها، موقع تماشای این فیلم‌ها، گوش دادن به همه‌ی این آهنگ‌ها… دوست‌ت دارم و می‌دانم می‌دانی همه‌ش یاد تو ام. موقع همه‌ی این کتاب‌ها و فیلم‌ها و آهنگ‌هایی که تمامی ندارند. آدم‌های زخمیِ بداخلاقی شده‌ایم که ابراز احساسات هم یادمان رفته کم‌کم… می‌دانم به دردنخورام؛ ولی دوست‌ت دارم موقع دیدن همه‌ی درخت‌های سرِ پا، هروقت باران می‌گیرد، باد می‌آید،… کاش این‌قدر جلوی چشم‌م نبودی لاأقل که این‌قدر نگویم دوست‌ت دارم…

هرشب همه‌چیز سخت‌تر می‌شود و با بغض خشم‌آلودی محکم‌تر قسم می‌خورم که پا از این چهار دیوار بیرون نمی‌گذارم. حتّا نه به هوای اجداد نازنین‌ت. قسم می‌خورم آن‌قدر می‌مانم تا برسی. قسم می‌خورم یا در تهران می‌بینم‌ت یا نعش‌م را از تهران می‌برند. یا این پرچم را بین دست‌هایت می‌بینم یا هرکس نخواست چشم‌م را روی همه‌چیز ببندد. نه… ببین! من دیگر دل‌م نه هوای مشهد کرده، نه قم، نه حوصله‌ی شهرری رفتن دارم و نه دیگر برگشتنی از تجریش می‌گذرم. من نمی‌خواهم جایی بروم. من دیگر جایی نمی‌آیم. تو باید بیایی.

تو!

بیشتر دوست‌ت دارم هروقت خسته‌ام. تو خسته‌تر از من، من خسته‌تر از تو. دوست‌ت دارم در جشن بالماسکه‌ی دانشکده، دوست‌ت دارم در زد و خوردهای خیابان، دوست‌ت دارم بین درهای بسته‌ی خانه، دوست‌ت دارم بین این‌ها که دوست‌م ندارند. دوست‌ت دارم بین این‌هایی که نمی‌فهمند…

نمی‌خواهم نصف شبی ته راهروی آی.سی.یو برسم به‌ت، نمی‌خواهم سر بگذارم به کوه و بیابان، نمی‌خواهم بعد از گریه‌زاری خواب‌م ببرد و خوابِ نور ببینم؛ نه، تو باید بیایی، یکی از همین روزهای معمولی.

باید بیایی همین‌جا. ایران، تهران، اتاق من.

من باید بین این مردم، وسط همین خیابان‌ها ببینم‌ت.

دوست‌ت دارم به خاطر این نبودن مغرورانه‌ت… ولی… من واقعاً حال‌م خوب نیست… باید یکی از همین روزها هم‌دیگر را ببینیم…

 

 

            پی‌نوشت:

            من از زندگی تو هوات خسته‌ام… ازت خسته‌ام و باز، وابسته‌ام… نگو ما کجاایم، که شب بین ماست،… خودم هم نمی‌دونم این‌جا کجاست… بیا! با هوای دل‌م سر نکن… بهت راست می‌گم، تو باور نکن،… از این فاصله سهم‌م‌و کم نکن،… بهت خیره می‌شم نگاه‌م نکن… تو رنجیدی و دل ندادم بری… خودم رو فراموش کردم، تو یادم بری… تو یادم بری، زندگی‌م سرد شه،… یه روز… این پسربچّه هم، مرد شه… ولی هرشب از خوابِ من رد شدی… به هر راهی رفتم، تو، مقصد شدی… درست، لحظه‌ای که ازت می‌بُرم،… تحمّل ندارم شکست می‌خورم… نمی‌شه تو این خونه پنهون بشم… بهم سخت می‌گیری، آسون بشم… اگه پای من، جادّه رو برنگشت،… فراموش کن بین ما چی گذشت……

 

بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود، گذشت…

·        عنوان پست، مصرعی از شعری سروده‌ی مادرم است.

·        دراین‌باره ببینید: One Last Goodbye-3 و One Last Goodbye-2

 

 

سالها جلد پیک نوروزیم بود این عکس.

 

 

دوباره بهار می‌رسد و نمی‌دانم چندمین بهاری‌ست که نیستی بهاربانو!

مطمئن‌ام که هیچ‌کس، هیچ‌کدام از خواننده‌های این‌جا، فکرش را هم نمی‌کرده‌اند که دو پست قبل، بهاربانو را، برای شما نوشته باشم. گاهی هم عاشقانه‌های آدم باید برای مادربزرگ‌ش باشد! برای پدربزرگ‌ها و پدرها و مادرها. گاهی هم باید عاشقِ آن‌هائی شد که وجودشان تمام شد تا امروز عشقی در کار باشد.

در دنیای من، هوا که گرم می‌شود یعنی بوی نخل‌های دزفول! بوی گل‌کاغذی و خوابیدن زیر کولرگازی و شیربرنج‌های صبح و خرما و آسفالتِ ورم‌کرده از آفتاب و رایحه‌ی ولرم فاش‌های نارنج… یعنی خانه! یعنی آدم‌های شادی که با آشناترین لهجه‌ به گوش‌ت صحبت می‌کنند و از ته دل می‌خندند و طوری به شانه‌ت می‌زنند که حس می‌کنی دنیایی پشت‌ت ایستاده.

خداحافظ تهران… خداحافظ نکبت! خداحافظ دود مینی‌بوس‌ها، خداحافظ آدم‌های آهنی، خداحافظ مدرسه!… یادم نمی‌رود که تا ذوق‌زده توی قطار می‌نشستیم و زل می‌زدیم به کف بتنی راه‌آهن، نیکو شانه‌هایم را می‌گرفت و با آهنگ پر از امیدی زیر گوش‌م زمزمه می‌کرد:«خداحافظ تهران… سلام دزفول… خداحافظ تهران… سلام دزفول…!» و من از شدّت ذوق‌زدگی بالا و پایین می‌پریدم و دست می‌زدم.

…و حالا باز بهار شده و نیستی بهاربانوی من! بهارِ قلب همیشه پائیزیِ من…

مامان‌بزرگ‌م! نمی‌دانم چرا هرسال که بزرگ‌تر می‌شوم، بیش‌تر از نبودت دل‌م خالی می‌شود. هرسال بیشتر می‌فهمم چه کلاه بزرگی سرم رفت و هرسال، بدتر از پارسال، سعی می‌کنم خاطره‌هام را از خانه چسب‌کاری کنم تا از یادم نروند و آخرسر دست از پا درازتر با بغض مشت می‌کوبم به دیوار که چرا این‌همه کم‌اند؟! چرا؟

این روزها یادم می‌آید اوّلین سازوکار بهشتی زندگی‌م را برام ساختی و پسربچّه‌ی ننر و سربه‌هوای آن روزها، چه می‌فهمید از این چیزها؟! مامان‌بزرگ! یادت می‌آید دست‌م را گرفتی، چادرت را سرت کردی و بردی‌م سر کوچه؟ به مغازه‌دار گفتی این نوه‌ی من است! از تهران آمده! هر روزی، هرچه خواست، می‌آید و برمی‌دارد؛ به حساب «من»! و مغازه‌دار گفت که چشم! هرچه خواست…؟

چه‌قدر اذیّت‌ت کرد این پسربچّه‌ی تخس. چه‌قدر دور و برت بالا و پایین پرید. به فلان چیز دست بزند، بهمان چیز را بردارد، چه‌قدر در یخچال را بازگذاشت و نمی‌دانست از بین آن‌همه خوراکی کدام را بردارد تا صداش می‌زدی، چه‌قدر با قرص‌هات بازی کرد، چه‌قدر گفت مامان‌بزرگ کلوچه! کلوچه…!

عزیزتر از جان‌م، یادت می‌آید آخرسر با هم کلوچه پختیم؟! بازی من و سرور با خمیرهای شیرین و چسب‌ناک! کلوچه‌ی خرسی من را هم که آخر همه گذاشتی بپزد و دل‌م نمی‌آمد بخورم‌ش؟! …مامان‌بزرگ… گاهی ضعف می‌کنم از غصّه‌ت…

فکر می‌کنم این روزها صدات را بشنوم که صدام بزنی:«دا!» و بگویی چراغ‌های حیاط را خاموش کن… بگویی در را از روی مهمان‌های ناتمام خانه باز کن… دست‌ت را دراز کنی سمت‌م و بگویی پولکی‌ها روی میز نهارخوری‌اند، یادت رفته بیاوری‌شان… دعوام کنی جان دل‌م… که چرا روی مبل‌های فرانسوی‌ قصرت بپّربپّر می‌کنم، چرا آب ریخته‌ام وسط حیاط، چرا فرنی ریخته‌ام روی فرش…؟…

بهاربانو! ببخشید که این‌قدر کوچک بودم برای فهمیدن‌ت… ببخش که این‌همه بچّه بودم… چه‌قدر آرزو کردی زنده باشی و عروسی‌م را ببینی؟!… کجاای حالا بهارِ همه‌ی روزهای زمستانی‌م…؟

روزی که تو رفته ‌بودی، به من از ترس نفهمیدن‌م نگفتند. فقط وقتِ بی‌ربطی به عید بود و به من گفتند می‌خواهیم برویم دزفول… می‌دانی چه‌قدر ذوق‌زده شده بودم؟! تمام راه داخل پاترول شرکتی دائی‌م نفهمیدم چرا مادرم بام حرف نمی‌زند و لبخندهای گاه به گاه زن‌دائی دلگرم‌م می‌کرد که همه‌چیز مرتّب است و داریم بی‌هوا می‌رویم دزفول… ازت می‌خواهم فقط تصوّر کنی شب را که خسته و کوفته رسیدیم و من را که با هیجان و شادی پلّه‌ها را دوتا یکی بالا رفتم و خنده‌کنان پریدم وسط هال. مامان‌بزرگ، یک‌لحظه حال پسربچّه‌ی هفت-هشت ساله‌ای را فرض کن، که از واهمه‌ی این‌که نفهمد، به‌ش نگفته بودند چه اتّفاقی افتاده، و او، با همه‌ی ذوق بچّگی‌ش، پرید وسط حلقه‌ی سیاه‌پوشی از خاله‌ها و دائی‌هاش که فقط گریه می‌کردند… و سعیده‌ای که به داد بچّه‌ها می‌رسد و دست‌شان را می‌کشد و می‌بردشان داخل پذیرایی و می‌خندد به روشان و…

اتّفاق‌هایی هست که برای تمام‌کردن‌ت کافی‌اند. برای این‌که دیگر نخندی؛ برای این‌که از همه‌چیز ببرّی؛ بهشت‌هایی هستند که گرفتن‌شان برای همیشه دل‌ت را خالی می‌کند؛ رنگ خاکستری به روح‌ت می‌پاشد؛ غصّه‌هایی هست مثل این‌که بهار می‌آید و تو نیستی… درخت‌ها شکوفه می‌گیرند و تو نیستی… عید می‌شود و می‌آییم دزفول و تو نیستی… این غصّه‌ها همیشه برای گریه‌کردن کافی‌اند. هرجا! هروقت! این‌جاست از خودت می‌پرسی:

            کدام عید؟!

                        کدام کشک؟!

                                    وقتی حتّا تو نباشی…؟

و من دوباره لب‌خند می‌زنم، زندگی می‌کنم، درس می‌خوانم، کار می‌کنم، می‌نویسم و ادای زنده‌ها را درمی‌آورم… چون همیشه پیش‌ام‌ای…! هرروز یک سر می‌آیم خانه… با همه‌ی نوه‌های قد و نیم‌قدت. دنبال هم می‌کنیم، داد و بی‌داد می‌کنیم تا صدامان را از حیاط بشنوی، بعد با لپ‌های سرخ می‌نشینیم سر سفره‌ت، کاسه‌بشقاب‌های چینی نازنین، نمک‌دان‌های سیاه و فلزّی تپل، پنکه‌ی سقفی که بالاسرمـ… مامان‌بزرگ! چرا من‌و نبردی با خودت پس؟

 

همیشه‌های ناتمام

 
بسم الله الرّحمن الرّحيم
 
[audio:http://barayemadar.com/maheshabedonya/wp-content/uploads/HamishehayeNaTamam.mp3]
برسد به دستِ دسته‌ی نازنین و همیشه‌جاویدِ لحظه‌ها.
            سلام عزيزترين‌م. خوبي؟!
…عادت نکرده‌ام يادم بماند که هميشه حال‌ت خوب است. شماي بهشت‌ و همه‌ي آدم‌هاي بهشت‌شده و بهشت‌رفته مگر حال‌تان بد مي‌شود که آرزوي واهي يا مؤثّرِ خوب‌بودن من مفيد باشد يا نباشد؟! احتمالاً از همين حالا تا آخري که نمي‌دانم کجاست، چندين و چندتا از اين اشکال‌ها در نامه‌م هست. مي‌داني، من حرف‌زدن‌م اصلاً خوب نيست؛ آن هم با کسي مثل شما. در طول عمر کوتاه‌م وقت‌هايي به کسي نامه نوشته‌ام که تا سرحدّ نابودي پيش‌رفته‌ام. هنوز دقيقاً نمي‌دانم بايد بگويم «شما» يا «تو»؛ نمي‌دانم چه‌قدر نزديک‌ام به شما و در حرف‌زدن‌م چه اجازه‌هايي دارم. هيچ‌وقت براي هم‌چه کسي ننوشته‌ام که بدانم چه‌طور بايد بنويسم؛ فقط من هم مثل همه دست‌هام دارند مي‌لرزند؛ پيشاني‌م عرق نشسته و هر از گاهي لاستيک ته خودکار را مي‌جوم بلکه اوضاع‌م بهتر شود؛ که نمي‌‌شود. مي‌دانم اگر تا آن‌جا که بتوانم ننويسم و باز دوباره گريه امانم را نبرّد و بي‌تاب و خسته پشت ميز خواب‌م نگيرد، حال‌م از اين که هست دست‌کم، بهتربشو نيست.
            نمي‌دانم تا حالا عاشق شده‌اي يا نه. شايد سؤال‌م خيلي گستاخانه است؛ امّا اگر نشده‌باشي اين آسمان‌ريسمان بافتن براي خودم هم ذرّه‌اي سودي ندارد؛ باز بايد ريزريز بشود و برود ته سطل‌آشغال. چه‌فايده اگر از تب‌کردن‌م موقع آمدن شما، از يخ‌کردن‌م وقت بودن شما و از مردن‌م دمِ رفتن شما بگويم؟! ولي،… چه عاشق شده‌باشي چه نه، بايد اين‌ها را بنويسم. بعضي حرف‌ها مثل موادّ منفجره آهسته‌آهسته داخل آدم جمع مي‌شوند و مي‌توانند با جرقه‌اي يک‌زندگي را بفرستند هوا. اگر نگويم، مي‌ترسم کاري دست خودم و آدم‌هاي بيچاره‌ي اطراف‌م بدهم.
            من، بايد، همين‌حالا، به شما، عزيزترينِ، زندگيِ، بي‌حاصل‌م، اعتراف‌کنم که، عاشقِ، شما، شده، ام! رک و راست: من عاشق شما شده‌ام؛ يعني راست‌ش، چندسال مي‌شود که بوده‌ام؛ امّا شايد آن‌موقع‌ها هنوز عقل‌م نمي‌رسيد.
…وقتي شما با سروصدا مي‌آمدي، از همان اوّل دست و پام را گم مي‌کردم و کودکانه نمي‌فهميدم چرا؛ بعد سعي مي‌کردم با هر ادااصولي که شده، توجّه شما را جلب‌کنم؛ به شما نزديک‌تر بشوم؛ شما را بهتر بشناسم. از بزرگ‌ترها تقليد مي‌کردم؛ کارهاي سختي را که نمي‌توانستم انجام مي‌دادم؛ کتاب‌هاي سنگين مي‌خواندم تا از حرف‌هاشان وقتِ صحبت با شما سر در بياورم؛ همراه‌شان هرجا مي‌رفتند مي‌رفتم؛ مدام لباس‌هاي مهماني‌م را مي‌پوشيدم؛ شبيه‌شان لبخندهاي بزرگوارانه مي‌زدم و تا جايي‌که عقل‌م مي‌رسيد فکرمي‌کردم. به شما. وقت بودن شما، به‌خاطر شما، در عرض همان چندروز، قدرِ چندماه بزرگ‌تر مي‌شدم. تا بودي خواب و زندگي نداشتم. وقت‌هاي رفتن شما اين هميشه من بودم که از همه جدا مي‌شدم و زير پتو يا کنج‌اتاق مي‌زدم زير گريه. اگر کسي مي‌پرسيد چرا، سريع مي‌گفتم که چيزي نيست. چه بايد مي‌گفتم؟!
سال‌ها دنبال هم مي‌آمده‌اند و اوضاع همين‌طور ماند. اين چندوقته، شبانه‌روز‌هايي که پيش‌م بودي، کم‌تر حرف مي‌زدم؛ نخواسته از هميشه مهربان‌تر مي‌شدم؛ بيشتر آسمان و ماه و ستاره‌ها و درخت‌ها و مردم را تماشا مي‌کردم؛ مدام چيزهاي جديد مي‌فهميدم و به هيچ‌جا هم مربوط نبودم؛ در دنيايي که خدا برام چيده سير و سياحت مي‌کرده‌ام و کسي از حرف‌هاي نگفته‌اي که توي دل‌م مي‌گفتم خبر نداشته. همه‌چيز به‌هم مي‌ريخت و طورِ ديگري مي‌شد و من البتّه هميشه پيش شما محجوب ماندم. ساکت، مطيع، سر به زير. مگر مي‌شد جورِ ديگري بود؟!
            يکي از دوست‌ها‌م مي‌گفت آدم هميشه خاطرش مي‌ماند اوّلين «دوست‌ت‌دارمِ» جدّي زندگي‌ش را به چه‌کسي گفته. من عاقل‌تر مي‌شدم و شما هم‌چنان به دنياي کوچک من رفت و آمد مي‌کردي و غافل از احساس کشنده‌ي توي قلب من؛ که با هر رفت و آمدت مي‌مردم و زنده‌ مي‌شدم.
من هم مثل همه خيلي چيزها راجع به عشق شنيده و خوانده‌ام؛ ولي هنوز دقيقاً نمي‌دانم چيست؛ بلکه به اقتضاي سن، شايد هم دلايل ديگر؛ نمي‌دانم. فقط مي‌فهمم عشق بايد يک موجود فرامادّي باشد که اثرهاي مادّي شديدي ايجاد مي‌کند؛ پس اگر بخواهم فرامادّي‌ش را بگويم که نمي‌شود، چه‌طور لابه‌لاي اين کلمه‌هاي سياه جا بگيرند و اگر بخواهم اثرات‌ش را بگويم که نمي‌دانم چه فايده‌اي دارد. همه‌ي زندگي سايه‌ي اين وجودهاي فرامادّي بوده و گمان‌م بزرگ‌ترين حقايق عالم را هم با همين تبعات‌شان حس مي‌کنيم. من هم شما را حس مي‌کردم؛ و بدبختي فقط همين بود. اگر فهميدن چيزهاي اضافه نبود که عشق از کجا پيداش مي‌شد؟!
            خيال‌کن به زندگي خالي و خاکستري آدمِ غم‌زده و تنهايي مثل من، يک‌هو يک‌نفر مهربان و سرخوش بيايد، هميشه هرکجا همراه‌ت بماند، بات بنشيند، بات بلندشود، بات ببيند، بات بشنود، در فکر و احساس‌ت شريک شود، هرصبح-بي‌استثنا- براي نماز بيدارت کند، بات خواب‌آلود شير و ميوه بخورد، اتاق‌ت را از رخوتِ مانده و مسموم پاک کند، جاش هواي تازه و تميز بنشاند، روي ميز و زيرِ تخت و قفسه‌هاي کمدت را مرتّب کند، هر بعد از ظهر دمِ غروب پرده را بکشد کنار تا ببيني خورشيد چه‌قدر پايين آمده، وقتي همه خواب‌اند- پاي حرف‌هاي خاک‌گرفته‌ت بنشيند، هرلحظه به‌ت لبخند بزند، گريه‌هات را شخصاً ببيند و باز بخندد، اشک‌‌هات را خودش با انگشت‌هاي بخشنده‌ي خودش بگيرد، با اطمينان براي بازکردن تک‌تک گره‌هاي کور زندگي‌ت قول بدهد،-و لابد تو سادگي کودکانه‌ش را ريشخند کني،- دست‌ت را درست وقت افتادن بقاپد، هرکجاي دنيات سرک بکشد، موقع گشتن همه‌جا سبدسبد سرزندگي و آرامش همراه‌ش راه ‌بيندازد، در عرض چندروز سه‌-چهار تا مهماني بگيرد و بزرگ تا کوچک آشنايان‌ت را بکشد خانه‌ت، هر روزِ روز هديه‌ي تازه‌اي بياورد و بگذارد توي مشت‌ت، از غرغرها و دل‌تنگي‌هات خسته نشود، هم تو را دوست داشته‌باشد و هم بي‌بهانه همه‌ي آن‌هايي را که دوست‌شان داري، هم قدر پدر تکيه‌گاه‌ت بشود و هم قدر مادر پناهگاه‌ت، هم قدر خواهر محرم‌ت شود و هم قدر برادر همراه‌ت، همه‌چيز را نگفته بداند، غصّه‌هات را بفهمد، شادي‌هات را درک‌کند، هرلحظه قدر تو از حادثه‌ها ‌تجربه‌ کند، آن‌قدر وسيع باشد که درش جا بگيري و صادقانه نيازت را به جاگرفتن در حريمي بفهمد، پس دودستي تمام روزمرّگي‌ت را بغل کند و عطر حضورش بين دقيقه‌هاي تمام‌نشدني بپيچد، سرِ کلاس کنارت روي جاي خالي نيمکت بنشيند، همراه‌ت خميازه بکشد،-و توي درمانده دلگرم به بودن‌ش باشي،- بات امتحان بدهد، بات بيايد، بات برگردد، درست کنارِ مشت حلقه‌شده‌ت ميله‌ي اتوبوس را بگيرد، توي مترو مثل تو لِه بشود و بچسبد به ديواره‌ها، -و باز بخندد،- خيابان‌ها را دقيقاً شبيه‌ت قدم بزند، همان آدم‌هايي را که سرِ پل و چهارراه و در رستوران و لوازم‌تحرير و شيريني‌فروشي و خشک‌شويي مي‌بيني ببيند، او فکرش قدّ همه قد بدهد و لابد به‌ت بگويد که بسپار به من، آن‌قدر زورش زياد باشد که از عذاب‌‌وجدان‌ها و خطر‌ها و ترس‌ها -براي چندوقتِ کوتاه هم شده- رهات کند، در سنگيني بار خريدها کمک‌ت بشود، توی صف نان حرفي بزند، وقت بدبختي هيچ‌چيز را جدّي نگيرد، با حوصله‌ي دريايي سفره‌هاي پرنور را جلوي تلويزيون پهن‌کند، خبر نداشته‌باشي بي‌تو نصفه‌شب‌ها سر بزند به خانه‌سالمندان‌ها و زندان‌ها و پرورشگاه‌ها و ناکجاهاي ديگر،-که به عمرت شايد يک‌بار نروي،- خودش برنامه بريزد و همه‌ي همه‌ي چيزها را رديف کند، حرف‌هاش خارج از هر حدّ و حصاري توي اين دنياي ولنگار باشند، مثل معلّم کودکستان پا به پات شود و قدم‌قدم ريز و درشتِ اشتباه‌هات را تذکّر بدهد، از اوّل‌اوّل خوب‌بودن را يادت بياورد، موقع دروغ‌هات اخم کند، فحش‌هات را به در و ديوار محل نگذارد، اگر کمک‌کردن‌ت را به‌کسي ببيند تا ‌هفت‌آسمان ببردت بالا، اگر دعاکردن‌ت را براي کسي بشنود در هفت‌آسمان بگرداندت، بگويي يک بشنود دو، بگويي ده بشنود صد، انگار بي‌کار باشد همه‌وقت با ذرّه‌بين دورت بگردد و کارهات را هزارباره بزرگ‌تر و با آب‌وتاب براي فرشته‌ها تعريف‌کند، وقت چرت‌زدن هوا برش دارد که نفس‌هات شبيه ذکر شده‌اند، بي‌خودي قربان‌صدقه‌ت برود، وقتي خسته نشسته‌اي يک‌جا عين بچّه‌ها سرت را نوازش کند و موهات را بزندکنار، بابت وظيفه‌هاي بديهي مديون‌ت شود، خودِ مهربان‌ش تمام درهاي بسته را بازکند و از بي‌راهه که آمدي اين‌طرف منّت‌ت را هم بکشد، سفره بشود و تو قحطي‌ديده، ابر بشود و تو بيابان، جزيره‌ي گنج بشود و تو هميشه‌فقير، آسمان بشود و تو زمين، درمانگاه بشود و تو جنگ‌زده، پرستار بشود و تو از پا افتاده، مادر بشود و تو بچّه‌تر از تمام بچّه‌ها، بهشت بشود و تو گمشده،…
بگو عزيزترين‌م، شما را به خدا قسم، اگر خودت باشي، عاشق‌ش نمي‌شوي؟!
            وقتي آدم به عشق‌ش نامه مي‌نويسد بايد چه‌چيزهايي بگويد؟! من که بلد نيستم. بايد مثلاً بگويم وقتي شما مي‌آيي، نفس‌تنگي يازده‌ماهه که مثل طناب‌دار خفت‌م را گرفته، درست لحظه‌هاي آخر به اشاره‌ت رهام مي‌کند که نميرم؟!
بايد بگويم که مي‌دانم تنها عاشق‌ت خودم نيستم و ميليون‌هاي ديگر از من بهتر، بهتر دوست‌ت دارند؟! بايد مثلاً بپرسم که شما من را مابين اين‌همه آدم‌بزرگ اصلاً آدم حساب مي‌کني؟!
بايد بگويم که هرسال، وقتي مي‌آيي، کوله‌پشتي فلان‌نشده‌ي حرف‌هام نمي‌دانم کجا گم و گور مي‌شود و هزار اعتراض و ناله و فرياد و درددل و دل‌دردي که نگه‌داشتم تا برسانم يادم مي‌رود؟! آخر من که کس ديگري را در اين دنيا نمي‌شناسم. نه آن‌قدر آشنا،-که از نوزادي با هم بزرگ شده‌باشيم،- نه آن‌قدر دل‌بزرگ، نه آن‌قدر فهيم، نه آن‌قدر گردن‌کلفت که علاج همه‌چيز دست‌ش باشد.-درش باشد.- اين مي‌شود که اخبارِ فلسطين و گراني و آدم‌کشي فجيعِ اين‌طرف و آن‌طرف و زجر بچّه‌هاي هموفيلي و خرج سرطاني‌ها و فوت اعضاي فاميل و مريضي مادر دوست‌م و طلاق همسايه‌ و نمره‌ها و دردسرِ تصادف با موتور و کم‌آمدنِ هميشگي پول و هزارويک جور درد و مرض ديگر را بايد نگه‌دارم تا وقت رسيدن شما که اوّل و آخر همه‌چيز اي. گاهي هم توي دل‌م يادداشت مي‌گذارم که بابت اين‌خواسته و آن‌يکي و فلان‌جا و بهمان‌کس تشکّرکنم که معمولاً يادم نمي‌ماند البتّه. مگر من چيزي هم جز دردسر دارم براي شما؟! هميشه خيال مي‌کنم يک شب از آن‌همه‌شب، بعد از سي‌صد و شصت و چند شبانه‌روز کوهنوردي، بالأخره مي‌رسم به قلّه‌ي قلب‌ت تا يک‌بار هم شده شما بگويي، شما بخواهي، شما حرف بزني، نه من!؛ تا باز خودم نمانم و بي‌نهايتِ کمبودهاي ذاتِ دنيا؛ ولي تمامِ بودنِ شما انگار صرف خودِ بي‌خودم مي‌شود. طاقت ندارم فکرکنم که حتّا لحظه‌اي اين عشق يا هرچه يک‌طرفه است و… اصلاً من را چه به اين حرف‌ها؟!؛ ولی مگر دوست‌داشتن شاخ‌ و دم دارد؟! اگر بيايد سراغ آدم، ديگر کاري از کسي برنمي‌آيد.
ديگر چه‌چيزهايي بايد بگويم؟! اين‌که اصلاً چرا عاشق شما شده‌ام؟! چرا هم دارد؟! من از بين اين هفت‌ميليارد نفر آدم، عاشق هيچ دختري نشده‌ام؛ عاشق هيچ پسري هم نه و نخواهم‌شد! شناختن ضعف‌هاي ناشمارِ فقط خودم کافي بوده تا بفهمم کلّ نوع ما-آدم‌ها- اصولاًً «اين‌کاره» نيستيم. دخترها سهم پسرها و پسرها سهم دخترها! من هم فال‌نامه دارم، ولي چيزي از لب و لعل و مِي و ساقي و ساغر هم نمي‌دانم. فناءِ في‌الله و وصالِ ذات‌اقدس و پيوستن به وجودِ لايزال هم براي آن‌هايي که اين حرف‌ها را مي‌فهمند. من از خدا، فقط شما را مي‌شناسم. من فقط بشر‌شدنِ ما همه ‌دوپاها را مي‌بينم؛ صداي اذان‌ها و قرآن‌ها و دعاهاي رنگارنگِ پرکشيده به همه‌جا ته گوش‌م مي‌ماند؛ من فقط بوي افطاري‌هاي نذري را مي‌شنوم؛ من دانه‌هاي تسبيح را لاي دست‌هاي همه لمس مي‌کنم؛ زبان‌م هم فقط خشکيِ شيرينِ لام تا کام روزه‌ماندن را از بیهودگی چشيده.
چرا نبايد عاشق شده‌باشم که هروقت پا به شبِ‌دنيا مي‌گذاري، لشگر خير و برکت مثل آبشار از اوج بالاترين عوالم سرازير مي‌شود اين پايين؟! نه به يک شخص، نه به يک خانه، نه به يک شهر، نه به يک کشور؛ به يک دنيا! چرا نبايد عاشق شما باشم که تا هستي، با همين دو نگاه کورشده‌ي خودم مي‌بينم که آدم‌هاي شهر از روز هفتم و هشتم به بعد، نه روي پیاده‌رو، که چندسانتي‌متر بالاي سطح‌زمين پرواز مي‌کنند؟! من هم عقل‌م توي چشم‌هاي خاک‌گرفته‌م خوابيده؛ چرا عاشق شما نشوم اگر تا هستي دستِ بی‌دریغِ فاطر را ببينم که کريمانه داخل کاسه‌ي رحمت مي‌رود و خندان مشت‌مشت نور مي‌ريزد روي سر همه؟! چه‌طور عاشق نباشم اگر ببينم که وقتي هستي، همه از کرباس تقوا براي خودشان بلندبلند لباس مي‌بُرند و مي‌پوشند و ديگر برهنه‌اي توي کوچه‌ها نيست؟! من فقط اين را مي‌فهمم که اگر کسي باشد که زير سايه‌ي بلندش تازه همه‌چيز نظم بگيرد تا بشود کاري، -فقط کاري- کرد، نمي‌شود عاشق‌ش نبود؛ نمي‌شود براش نمرد.
وقتي شب تا سحر توي درياي محبّت و نعمت و برکت و امنیّت و ايمان و اميدِ وجودت شنا مي‌کنم، وقتي دل‌م قدرِ خورشيد روشن مي‌شود که نه، واقعاً ممکن هست همه دنبال لباس‌تقوا، زره‌ي ولايت را هم تن‌شان کنند تا ديگر هيچ‌کس، هيچ‌کسِ هيچ‌کس از آتش بي‌رحمِ اين جهنّم نسوزد، وقتی روز بعد از روز، عطرِ بهشت‌ظهور در مشام‌م قوي‌تر می‌شود، -طوري‌که وقتي غروب خسته مي‌رسم خانه، تعجّب‌کنم چرا دورِ سفره روي قالي گل و گياه سبز نشده،- وقتي آن‌قدر از اين لطافت سرشار مي‌شوم که دوباره حواس‌م از خرده‌ثانيه‌هاي روزمرّه پر مي‌گيرد و تا آخرِ زمان و مکان پيش مي‌رود و ديگر تاريکي نيست، دشمن نيست، سدّي نيست، حجابي نيست، چرا عاشق‌ت نشوم؟! چرا عزيزترين‌م؟!
            همه‌ي لحظه‌هاي عمرم را براي رسيدن‌ت شمرده‌ام و تا آمده‌اي، همه را از ترس رفتن‌ت. اصلاً براي‌چه مي‌آيي؟! ها؟! چرا؟! مي‌خواستم بگويم به‌ت که بعد از تو هميشه کارم به دکتر و دوا و قرص و آمپول کشيده؛ و ولي هنوز که هنوز کسي نتوانسته رابطه‌ي منطقي پيدا کند بين رفتن شما و وارفتن من. چه فرق مي‌کند؟! يک‌بار روان‌شناس، يک‌بار روان‌پزشک، يک‌بار دکتر تغذيه،… عزيزترينِ من، کسي که خبر ندارد خلأ نبودن‌ت مدام تهِ دل‌م را خالي مي‌کند و ضعف مي‌کنم. سخت است؛ قبول کن. سخت است که تا ماشین‌ها را از بالا ديدي، بال‌ت بشکند؛ تا رسيدي زير ابرها، يک‌هو بالن‌ت بترکد؛ تا نفس‌ت بالا آمد، از نو سرت را بکنند زير آب؛ تا چراغ‌هاي کمکي جادّه را با چشم‌هاي کم‌سوت شناختی، خاموش بشوند؛ تا گوشه‌کنارهاي بهشت را -تازه- ياد گرفتي، حس کني يک‌دفعه همه‌ي نورها و سبزه‌ها و ميوه‌ها و درخت‌ها و فرشته‌ها مثل يخ آب مي‌شوند و قطره‌قطره مي‌ريزند و فردا،… فردا فقط دوباره تو اي و در و ديوارِ خالي و سکوت اتاق؛ که پرده‌ش هنوز کشيده ا‌ست.
            من رفتن‌ت را مي‌فهمم؛ -يعني سعي مي‌کنم بفهمم که نمي‌فهمم يا بالعکس.- و مي‌دانم که چرخ طلسم‌شده‌ي اين زندگي، اين‌طور نمي‌چرخد. مي‌دانم اگر کمي بيشتر از همین بيست‌ونه روزي که سهمِ شب‌هاي ظلمت‌زده‌‌ی ما از ماه بود، بماني، بلايي سرمان مي‌آيد. مي‌دانم که به فکر من‌اي. مي‌دانم نمي‌خواهي اذيّت‌م کني. خبر دارم اگر بماني، تو ديگر لاأقل، تاب نمي‌آوري جلوي چشم‌ت پوستِ نازکِ آدم‌هاي مظلومِ زنده و مرده روي اين کره‌ي کذا را غلفتي بکنند. بيشتر بماني دنيا را به خاک و خون مي‌کشي؛ بيشتر از اين چيزي که هست. چند سحر ديگر سحرهات طول بکشند، جنگ راه مي‌افتد؛ مي‌دانم. تو اگر ماندگار شوي، دست روي دست نمي‌گذاري تا مثل هرسال دوباره محرّم برسد و دردانه‌ي خدا برود مسلخ و ککِ کسی هم نگزد. گفتم که فقط من چشم‌بسته دل‌م را نداده‌ام دستِ تو؛ ماها را آن‌قدر لطيف مي‌کني تا بکشاني وسط ميدان. مي‌دانم عزيزترين‌م، اگر بماني، اگر بيشتر هم‌نشين‌ت باشيم، ديگر يک‌لحظه هم اين جهنّم‌درّه را تحمّل نمي‌کنيم؛ به سازش نمي‌رقصيم؛ ديگر ابعاد ناقص‌مان دوري‌ت را تاب نمي‌آورد؛ با اين فاصله‌ها کنار نمي‌آيد؛ به‌خدا مجنون‌ت مي‌شويم؛ سر مي‌گذاريم به کوه و بيابان. بيشتر بماني ما هم ماندني نيستيم.
            من دورت مي‌گردم. من به پات مي‌افتم. همه‌ي قرآن‌ها را من سر مي‌گيرم تا يک‌بار بيايي، بدون چمدان. بيايي که بماني پيش‌م. پيش من، پيش همه؛ پيش زمين، پيش زمان. به‌خدا سه‌شب که سهل، اگر بگويي همه‌ي شب‌ها را بيدار مي‌مانم تا يک‌بار هم شده راه‌م بدهي به قلب نازنين‌ت. من دورت مي‌گردم؛ من به پات مي‌افتم. دمِ همه‌ي افطارها خرمانخورده التماس‌ت مي‌کنم روزي‌که براي هميشه آمدي اين پايين، من را هم راه‌بدهي به حريم‌ت.
من دورت مي‌گردم. اگر بخواهم دست‌هات را بگيرم، هميشه دست‌هاي زلال مادربزرگ‌م هست. بخواهم روت را ببينم، همه‌جا بچّه‌هاي سه-چهار و پنج ساله پيدا مي‌شوند. بخواهم صدات کنم، کافي ا‌‌ست مفاتيح را بازکنم. -خودش سرِجا باز مي‌شود.- بخواهم سرم را بگذارم روي شانه‌ت، هميشه ضريحِ عزيزِ خدايي هست.
همه‌ي قرآن‌ها را من سر مي‌گيرم تا يک‌بار بيايي؛ بدون چمدان. بيايي که بماني پيش‌م؛ پيش من، پيش همه؛ تا آخرسر همه‌ي دنيا، همه‌ي آدم‌ها و جاها رنگ و بوي شما را بگيرند؛ شکل شما بشوند. هرچند که نفهمم شب‌قدر توي بنين و باهاما و مولداوي و کرواسي و زيمباوه و بلاروس چه‌شکلي بايد باشد، ولي مي‌فهمم که «آدم‌بودن» به هر زباني و به هر رنگي و در هر مکاني و زماني يک‌معني مي‌دهد. خدا. خوبي. همه‌چيز. ابديت. عشق. پرواز. هفت‌آسمان. روح. ملکوت. عرش. نور. بهشت. اين کلمه‌هاي هرچه هم کوچک مرزي ندارند که دورشان خط بکشم. نمي‌توانم هيچ آدمي را هم قلم بگيرم وقتي خدا جعبه‌ي اين جواهرات را هم تنگِ وجودِ همه کاشته و اسم‌ش را گذاشته فطرت. شما عينک من‌اي. پنجره‌‌ي من‌اي؛ اصلاً چشم‌هام‌اي که بات بتوانم ببينم. -هرچند خيلي از چشم‌ها عزيزتر اي.-
هميشه دل‌م به‌ت قرص مانده که چون هستي، صاحبي براي تک‌تک نفس‌نفس‌هاي آدم‌هاي سرتاسر زنده هست. زنده‌ي زميني يا زنده‌ي برزخي؛ چه توفیری دارد؟! دل‌م به بودن‌ت خوش بوده که تا هستي، تيترهاي بي‌رحمِ صفحه‌ها‌ي لعنتي حوادث -هرچه‌قدر هم کم،- کم‌تر مي‌شوند. دل‌م خجسته بوده که اگر ازت بخواهم دست‌کم تا هستي هيچ فايتري نصفه‌شب نرود بالاسرِ مردمِ خوابِ بدبختِ هرشهرِ هرکشوری، روم را نمي‌اندازي زمين. دل‌م آسوده بوده بلکه در بودن‌ت آدم‌ها کمتر گلوله و چاقو بخورند، کمتر دست و پاشان بشکند، -چه می‌دانم،- کمتر درد بکشند، کمتر زجر بکشند. دل‌م شاد بوده وقتي هستي دنيا يقه‌ي صاحب‌مرده‌مان را رهامي‌کند کمتر حرصِ پولِ لجن را بزنيم، موهامان سفيد شود و تن‌مان خسته. دل‌م،… چه دلي وقتي دلي نيست؟! ها؟!
.
.
.
            کاغذهام تمام شده‌اند و نفهميدم چه چيزهايي را گفته‌ام و چه چيزهايي را نه؛ ولی شايد فقطِ فقط حرف‌م اين بود که بودنِ من در بودنِ شما معنا دارد و اگر نباشي، دقيقاً يعني من نيستم و باقي هرچه که نوشتم خط‌هاي نارسا و کم‌رنگ همين يک گَرده بود.
اگر تشویش مضحک این‌ قضیّه روزی به جان‌ت بیفتد که روی زمینی راه می‌روی که گوشه‌ها‌ش آن‌قدری بمب جمع شده که می‌تواند نه یک‌بار، که یک‌بار و یک‌بار دیگر، همه‌ی حیات و ثمره‌ی تکامل خلقت را تا مرز اتم تشریح‌کند، اگر به این اصل پی ببری که آخرِ تمام دوندگی‌ها همه می‌رسند به یک احساس، به کِشی که به ادامه بکشدشان، به عشقی که به شوق‌ش باقی بمانند و مطمئن ‌شوی هرکس عاقبت از این نیاز زخم می‌خورد، اگر فقط یک‌بار با وحشتِ بی‌اندازه از خواب بپّری و باورکنی چه‌قدر تنهایی ممکن است در یک جهان وجود داشته‌باشد، اگر موقعی شست‌ت خبردار شود چه حق‌هایی ازت دریغ شده که به این روز افتاده‌ای، که از ابعادِ اَشرافی‌ت -که پیشانی مرمری فرشته‌ها را به خاک‌پات نشاند،- فقط این دست و لنگ و شکم و ماشین‌حسابِ داخلِ جمجمه کار می‌کنند، که بالاتر از آبی‌آسمان را نبینی، که با نان‌خشک روح خشک‌ت را سیرکنی، که سال‌ها با سردی ناگزیرِ برنامه‌ای بسازی که قبل از تولّد برات ریخته‌اند، که مدام بخوری زمین، حتّا خوابی نبینی، مدام نتوانی، حتّا خوابی نبینی، مدام ته بکشی،… قصّه‌ی حسین‌‌کُردِ نامه‌ی عاشقانه بهتر از این هم نمی‌شود.
            اين‌وسط مثل همه‌ی همیشه‌های ناتمامِ دیگر اشکالي هست. اشتباهی که به اين روزم کشانده. اگر اوّل و آخر شما اي، پس کشِ بلندِ بی‌ارتجاعِ شبانه‌روزهاي بي‌شما چرا؟! چرا؟! چرا؟! چرا؟! پس کِی افسارِ زمان خودسرِ این‌پایین را کسی می‌گیرد؟ کِی بالأخره؟ وقتی همه مردند؟!
حالا که دل‌هاي تنگ‌مان از دريا وسيع‌تر مي‌شوند، حالا که تمثّلِ اخلاق‌هاي ناقص‌الخلقه‌مان کامل‌تر از جانورهاي بدترکيب مي‌شوند، حالا که قرار بوده بوده ظهرِ روزِ عيد را همگي داخلِ هالِ خانه‌ي ابدي‌مان، توي محلّه‌ي ملکوتِ‌خدا، پيش مادر و پدر ابدي‌مان با شادي‌هاي ابدي جشن بگيريم، حالا که توي طولِ سال هم زولبياباميه می‌پزند، حالا که نمی‌دانم چرا هرسال قرآن کم مي‌آيد و سر من بي‌کلاه مي‌ماند، حالا که با شيرين‌ترين خستگي شبانه، هيچ‌سالي نمي‌رسم تهِ جادّه‌ي بي‌تهِ جوشن‌کبير، حالا که دشمن‌هاي چشم‌دريده کوري می‌کنند و نمی‌بينند توي سفره‌ي مهمانیِ ما همه‌چيز هست، -همه‌چیز از فلسفه‌ و عشق و جورِ فکرکردن و خنده تا گریه و تقوا و حاجت و شب‌گردي،- حالا که واقعاً همه مسابقه‌ را جدّي مي‌گيرند و یک‌ماه مي‌دوند بالا، حالا که زده به سرم، حالا که به‌م مي‌گويند لاغر و افسرده و بدعنق، حالا که اگر دروغ بگويم بهشت که بيايد زمين، غصّه‌هاي هفت‌هزارساله‌ي انسانِ آخرالزّماني مثل زخم بخیه‌نشده یک‌هو از قلب تا چشم سر بازمي‌کند و بغض‌هاي فروخورده از همان هبوطِ مسکوت مي‌شکند و از ساعتِ سه‌ي شبِ بيست‌وسه به بعد، داد و بی‌داد همه يک‌صدا فقط يک‌چيز را مي‌خواهد، حالا که…، حالا که…، حالا که…، پس سرّ حرف عليِ‌اوسط دردانه‌ي خدا اين وسط چه حالا که من دیوانه شده‌ام؟!
«السّلَامُ عَلَيْكَ يَا أَكْرَمَ مَصْحُوبٍ مِنَ الْأَوْقَاتِ، وَ يَا خَيْرَ شَهْرٍ فِي الْأَيّامِ وَ السّاعَاتِ؛
سلام به تو ای باارزش‌ترین لحظه‌ها، بهترین ماه در روزها و ساعت‌ها؛
السّلَامُ عَلَيْكَ مِنْ شَهْرٍ قَرُبَتْ فِيهِ الْآمَالُ، وَ نُشِرَتْ فِيهِ الْأَعْمَالُ؛
سلام به تو ای ماهی که آرزوها درش نزدیک‌اند، و کارهای خوب همه‌گیر؛
السّلَامُ عَلَيْكَ مِنْ قَرِينٍ جَلّ قَدْرُهُ مَوْجُوداً، وَ أَفْجَعَ فَقْدُهُ مَفْقُوداً، وَ مَرْجُوٍّ آلَمَ فِرَاقُهُ؛
سلام به تو ای هم‌دمی که وجودش پرارزش بوده و دوری‌ش غم‌بار، و نقطه‌ی امیدی که نبود‌ش دردآور؛
السّلَامُ عَلَيْكَ مِنْ أَلِيفٍ آنَسَ مُقْبِلًا فَسَرّ، وَ أَوْحَشَ مُنْقَضِياً فَمَضّ‏؛
سلام به تو ای کسی که آمدن‌ت مایه‌ی انس و خوشی شد و رفتن‌ت باعث وحشت و دلهره؛
السّلَامُ عَلَيْكَ مِنْ مُجَاوِرٍ رَقّتْ فِيهِ الْقُلُوبُ، وَ قَلّتْ فِيهِ الذّنُوبُ؛
سلام به تو ای هم‌سایه و هم‌نشینی که در پرتوت دل‌ها گرفت و نرم شد و گناه‌ها کم؛
السّلَامُ عَلَيْكَ غَيْرَ مُوَدّعٍ بَرَماً وَ لَا مَتْرُوكٍ صِيَامُهُ سَأَماً؛
سلام به تو که وداع بات از روی دل‌زدگی نیست و ترک روزه‌ت از روی خستگی نه؛
السّلَامُ عَلَيْكَ مِنْ مَطْلُوبٍ قَبْلَ وَقْتِهِ، وَ مَحْزُونٍ عَلَيْهِ قَبْلَ فَوْتِهِ؛
سلام به تو که قبل از رسیدن‌ت می‌خواهندت و قبل از تمام‌شدن‌ت حسرت‌ و غم می‌خورند؛
السّلَامُ عَلَيْكَ كَمْ مِنْ سُوءٍ صُرِفَ بِكَ عَنّا، وَ كَمْ مِنْ خَيْرٍ أُفِيضَ بِكَ عَلَيْنَا؛
سلام به تو که بلاهای زیادی به خاطرت ازمان دور شد و خیر و برکتِ بی‌شمار ازت به‌مان رسید؛
السّلَامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى لَيْلَةِ الْقَدْرِ الّتِي هِيَ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ؛
سلام به تو و لیله‌ی قدرِ عالم که از هزار ماه بی‌تو‌ بهتر بوده؛
السّلَامُ عَلَيْكَ مَا كَانَ أَحْرَصَنَا بِالْأَمْسِ عَلَيْكَ، وَ أَشَدّ شَوْقَنَا غَداً إِلَيْكَ؛
سلام به تو که دیروز به شدّت به‌ت دل‌بسته بودیم و فردا به‌شدّت دل‌تنگ‌ت‌ایم؛
السّلَامُ عَلَيْكَ وَ عَلَى فَضْلِكَ الّذِي حُرِمْنَاهُ، وَ عَلَى مَاضٍ مِنْ بَرَكَاتِكَ سُلِبْنَاهُ…
سلام به تو و برتری‌ت که ازش بی‌نصیب شدیم و همه‌ی برکت‌های گذشته‌ت که حالا ازشان دور مانده‌ایم… »
…تا بهشتِ مجسّمِ خدا بيايد که پايين را بکّند، بگذارد روی کول‌ش، خودش ببرد بالا.
            عشق اگر آدم را نکشد، به درد لای جرزِ دیوار هم نمی‌خورد. آخرسر يکي از این شب‌هاي تاريک و بي‌مهتابِ شوّال مي‌ميرم برات. همين.
 

گزارش لحظه‌به‌لحظه از ماه‌گرفتگی

 
 
     چهارشنبه، 25/3/1390، ساعت 22:53 : ماهِ شبِ سیزده با یک هلالِ نازک کمبود، بی‌خیال بالای بلوک7 آمده و مثل همیشه، مثل همه‌ی شب‌های رجب، با مهربانی و نوید می‌درخشد.
 
هروقت دلم می گیرد، زل می­زنم به کانتکت­ات در گوشی. ای کاش دست­کم اس.ام.اس­هایم را جواب می­دادی. هروقت آمدی، ببین خطّ­ات دست کسی بوده یا نه؛ امیدوارم کسی اس.ام.اس­های فلاکت­بارم را درحین دردودل کردن با تو نخوانده­باشد. این شب­ها همه­اش اس.ام.اس­های بی­جواب می فرستم. دست­هایم را در جیب­های شلوارم می­چپانم و آرام در خانه قدم می­زنم. همه­جا تاریک است، سمت­هال که بروم، چراغ­خواب کوچک آبی روشن است: دوست­اش دارم. لبه­ی مبل می­نشینم و صورتم را با دست می­پوشانم. پر از بغض­ام. پر از گریه. آن­قدر نیستی که باید سرم را روی دسته­ی مبل بگذارم و کابوس ندیده­ام را برای او واگویه کنم. می­خواهم مثل تو آب بخورم امّا: تشنه­ام نیست؛ اصلاً. بعضی شب­ها ماه دیروقت به پنجره­ام می رسد، ساعت دو-سه؛ امّا تا حالا من تقریباً هرشب نیمه­های شب بیدار شده­ام. موبایل را می گذارم زنگ بزند. از جا بلند می­شوم و می­گردم. یک­دور کامل در خانه می­زنم؛ چند فحش حسابی به فردا می­دهم و بعد صورتم را می­چسبانم به پنجره­ی مثل همیشه سرد. زل­می­زنم به ماه و باش حرف می­زنم. این­که تو هم همین ماه را می­بینی، کمی دلگرم­ام می­کند. کاش می­شد این ماه کاری بین­مان می­کرد. هم­چنان تو نیستی و من، در انتظار ماه و آمدن تو، قرص آرام­بخش می خورم.
 
     چهارشنبه، 25/3/1390، ساعت 23:00 : کم‌کم دارد معلوم می‌شود خبری هست. از قسمت جنوب‌غربی دایره‌ی لب‌پریده‌ی ماه، تاریکی، خیلی‌آسوده، کمان‌کمان جلو‌می‌خزد.
 
…زندگی می­کنم، احساس می­کنم، فکر می­کنم، می­روم، می­آیم، می­خندم، گریه می­کنم، آدم­ها را می بینم. من، زندگی می کنم… و یک­دفعه همه­چیز تغییر می کند: در یک دنیای دیگر هستی درعرض چندثانیه. آن­قدر خواب­هایم یک جور خاصّی هستند که گاهی اوقات نمی­توانم بگویم این بیداری است و این خواب. در خواب می­فهمم؛ هوشیارم. انگار این واقعیّتی که از آن حرف می­زنیم و به اسم بیداری می­شناسیم­اش، چیزی نیست جز یک خواب، برای آن­چیزی که اسمش را رؤیا و خواب می­گذاریم! می­بینید؟! یک­هو همه­چیز به­هم می­ریزد با این جور فکرها. این حس به آدم دست می­دهد که نکند همین الآن هم خواب باشی و هرلحظه ممکن است بیدار شوی و یک­ساعت عقب­تر باشی، یک­ساعت جلوتر باشی، اصلاً این­جا نباشی، اصلاً خودت نباشی، یک آدم دیگر باشی.

     چهارشنبه، 25/3/1390، ساعت 23:27 : ماه به‌سادگی شب‌ها را عقب برمی‌گردد.
 
تا حالا شده، مضطرب و باعجله، دنبال یه اتوبوس بدویید و بدویید و آخرسر هم بهش نرسید و ازش جا بمونید؟ از نفس بیفتید و رفتنش‌ رو تماشا کنید؟ فقط…؟

    چهارشنبه، 25/3/1390، ساعت 23:41 : ماه مسیر همیشگی و ساختگی در ذهنم را مثل هرشب طی‌می‌کند. روی قوس راه بالا می‌آید و به سمت شرق ادامه می‌دهد؛ ولی حالا هلال شده.
 
این­روزا من شدم بابا، بابا شده من. من می­رم دنبال آگهی­های مراسم، بابا می­مونه تو خونه به امتحان­ریاضی فکر می­کنه. من درس می­خونم و بابا رانندگی می­کنه. بابا می­ره تو فکر میانگین­های حسابی و هندسی و توافقی، من سرم رو می­برم داخل روزنامه. من نصفه­شبا گریه می­کنم، بابا طولِ کوتاهِ کنار تخت رو قدم می­زنه. من ساکت و تنها می­شینم روی یه مبل هال، بابا شبا تنها تو اتاق می­نویسه. من می­رم شهرستان تا پیش مامان­بزرگ باشم، بابا می­مونه تهران و می­شه مخاطب همه­ی تسلیتا. من می­رم و بابا می­مونه؛ بابا می­شینه و من پامی­شم؛ بابا ساکته و من مدام حرف می­زنم. مدام حرف می­زنم و حرف می­زنم و نمی­فهمم چی می­گم. بابا من رو نگاه می­کنه، من بابا رو. من می­شم بابا و بابا می­شه من. من می­شم آخرین و پسرِ عزیز خونواده و بابا می­شه تنها نوه­ی پسرِ دسته­گل. بابا ناراحته. من هم. من می­شم بابام؛ بابا منه. هردوتایی­مون یه بابای مشترک داشتیم. دوتایی­مون دل­مون واسش تنگ شده. دوتایی­مون می­دونیم «بابا» یعنی چی. چه­قدر دلم می­خواد تو این روزا برم بشینم پیش بابا. خیلی به ترکیب سیاهی و سفیدی موهای بابا فکر می­کنم.

    پنج‌شنبه،26/3/1390، ساعت 00:00 : با حیرتی که هرلحظه دارد بیشتر می‌شود، زل زده‌ام به جسم ماتِ ناقصِ نارنجی‌رنگی که چندلحظه‌ی پیش ماه سربلند آسمان قیری بود.
 
محمود می‏گفت از روی احساس می‏نویسی. راست می‏گفت. محمود می‏گفت مردِ حسابی این‌که عین کار من بود! راست می‏گفت. محمود می‏گفت به متن سرتاسر شاعرانه اعتقادی ندارد. راست می‏گفت. محمود می‏گفت نویسندگی یک شغل است، کار است، مثل همه‏ی کارها. راست می‏گفت. محمود همه‏چیز را درست می‏گفت. محمود اشتباه نمی‏کرد؛ ولی کاش محمود راست می‏گفت. کاش از روی احساس می‏نوشتم. کاش راست می‏گفت. کاش ماهِ­شبِ­دنیا شبیه نوشته‏ی محمود بود. کاش راست می‏گفت. کاش می‏شد به متن‏های «شاعرانه» اعتقاد نداشت. کاش راست می‏گفت. کاش نویسندگی هم بی‌زی‌نِس بود؛ و کاش هرجایی می‏شد محکم و راحت گفت: ات ایز نان آو مای بی‌زی‌نِس؛ و خلاص. کاش می‏شد. کاش راست می‏گفت.
 
     پنج‌شنبه،26/3/1390، ساعت 00:20 : از نتیجه‌ای که گرفته‌بودم، به‌وجد آمده‌بودم. فکرکردم این پایان قصّه‌ی غمناک سایه‌ی زمین است که از همه‌ی این فضا باید بیفتد روی صورت ماه؛ ولی دیدم که ماجرا ادامه پیداکرد: ماه‌گرفتگی کامل.
 
…آخر تو که آب و نان را از مردم می‏گیری، پس‏فردا که آب و نان نمی‏شوی برای بچّه‏های مردم!؟ برو راحت­مان بگذار تا برویم زخم‏های‏مان را پانسمان کنیم. برو، تو که از پولِ‏بنزین خبر نداری، تو که از کمبودبودجه و ضعف‏برنامه‏ریزی و خلأعلمی خبر نداری، تو که از تهاجم‏فرهنگی و جدل‏های‏سیاسی و صفحه‌ی­حوادث خبر نداری. تو که به این دردها نمی‏خوری! تو که دم‏غروب نرفته‏ای داخل مترو، هُل­ات بدهند، بچسبی به دیواره‏ها، تا بفهمی ما چه می‏گوییم. تو که از قیمت­گوشت خبر نداری تا بفهمی ما چه می‏کشیم. تو که نقشه‏ی متروی پاریس را ندیده‏ای؛ تو که کس و کار ات بیماری لاعلاج نگرفته‏اند، تو که قیمت روز سهام و بشکه‏های‏ رنگارنگ نفت دست­ات نیست؛ تو که بچّه‏ات دانشگاه‏آزاد نمی‏رود، تو که دست و پای‏ات را از دست نداده‏ای، تو که مستأجر نیستی،… نه؛ هرطور فکرمی­کنم تو دردهای ما را که نمی‏بینی هیچ، نمی‏دانی هم. نمی‌فهمی. تو نمی‏فهمی نرخ‏بیکاری کشور ۱۴% شده و برای تحصیل‏کرده‏ها همین نرخ ۴۰% است! نمی‏فهمی که یعنی چه. تو اصلاً هیچ دخلی به دردها و مشکلات ما نداری. خواهشاً بر هوا حرف‏نزن که چاره‏ی همه‏ی این مشکل‏ها پیش تو است؛ خالی نبند! معجزه‏های تو که سهم ما نیست، پس برو؛ برو بگذار برویم پیِ دنیای خودمان و بدبختی‏های‏مان و دردهای‏مان. تو به راه خودت برو و بگذار ما هم به راه خودمان برویم. خسته‏شدیم از قرآن، خسته‏شدیم از دعا، خسته‏شدیم از تو و خدای‏ات! بس است دیگر!، غسل‏های تعمیدمان را کردیم و خواستنی‏های‏مان را لیست کردیم؛ کافی‏ست!

    پنج‌شنبه،26/3/1390، ساعت 00:37 : بهت‌زده پاره‌‌ای از آسمان را نگاه می‌کنم که تا چندوقت پیش ماه‌روشنی داخلش سُر می‌خورد.
 
هروقت از انقلاب برمی‌گردم، داخل مترو گریه‌ام می‌گیرد. پول نه بدتر از ادرار-شاید هم خون،- همه‌چیز را نجس می‌کند. همه­جا را به گند می­کشد. دلم می‌خواهد سیگار بکشم. دلم می‌خواهد به خانه برنگردم و بروم توی پارک بخوابم. دلم می‌خواهد یک آهنگ مزخرف امریکایی را -که سال‌هاست گوش نداده‌ام،- که مفتضح و مبتذل هم باشد با صدای­ته بگذارم داخل گوشم. دلم می‌خواهد… نه؛ این یکی را نمی‌گویم. دوست‌دارم بروم یک روستای دوردست بیل بزنم از صبح تا شب. دوست‌دارم بروم در یک پرورشگاه کار کنم. دوست‌دارم با سر بروم داخل روزبه. دلم پر می­کشد برای لباس­های یک­دست سفیدشان که گاهی از پشت خط­خطّ میله­ها پیدا می­شوند. دوست‌دارم بروم جایی که از بچّه‌های معلول مراقبت می‌کنند کار کنم. دوست‌دارم بروم جبهه. دوست‌دارم برگشتنی با وَن برگردم شهرمان پیش تنها مادربزرگ عزیزتر از جانم. دوست‌دارم بروم داخل معدن کار کنم؛ آن‌جایی که جز تاریکی و سکوت چیزی نیست و کیلومترها تا سطحِ آدم‌ها فاصله هست. دوست‌دارم بروم داخل یک قبر بخوابم.
 
     پنج‌شنبه،26/3/1390، ساعت 00:53 : حالا همه‌جا تاریک است.
 
…خواب غریبی می‌بینی. با تور ماهی‌گیری رفته‌ای روی قلّه‌ی یک کوه بلند تا از آسمان ماهی بگیری. آسمان پر از ستاره است. تور را به سوی آسمان پرتاب می‌کنی. تور روی بهشت می‌افتد. ریسمان تور تکان می‌خورد: صیدی اسیر شده‌است. تور را از آسمان بیرون می‌آوری. پر از موجودات بهشتی است. چند ستاره لای تور برق می‌زنند. حوری‌های بهشتی گرفتار تو شده‌اند. چند فرشته و چیز دیگری که نمی‌دانی چیست. ستاره‌ها را یکی‌یکی از تور جدا می‌کنی و به دریا می‌اندازی. ستاره‌ها به سرعت به اعماق آب فرو می‌روند. بال‌های فرشته‌ها را از لابه‌لای تور جدا می‌کنی. فرشته‌ها به آسمان پرمی‌کشند. حوری‌ها که مثل بلورهای یخ شفّاف‌اند، از گرمای تابستان توی دست‌هات آب می‌شوند. آن‌چیز دیگر را که از چشمه‌های تور بیرون می‌آوری، حیرت می‌کنی: "او"است. زیباتر از فرشته‌ها، پاک‌تر از حوری…

    پنج‌شنبه،26/3/1390، ساعت 01:10 : این‌بار از سمت شمال‌شرقی خطّ منحنیِ فرضی ماه، نورهای نارنجی گرده می‌بندند. باید برگردند!
 
و هیچ­وقت راز نوشتن­ات را نخواهم فهمید! همیشه تمام آن­چه را که می خواهم در نوشته­هایت پیدا می کنم؛ تمام آن­چه را که نفهمیده­ام می‌فهم. همیشه می­زنی وسط خال! نوشته­هایت را خیلی دوست می­دارم! کاش روزی بشود که… باز هم می­فهمم تو راست می­گویی: بوی بهشت می­دهند انگار! راست می گوید:«کسی که روزی یک­بار گریه نکند با زندگی مشکل دارد.» و کاش مردم هیچ­وقت مجبور نبودند مزخرفات م.م.پ را بخوانند! نوشته­هایت را دوست دارم! کاش روزی بیاید که کتاب­های تو،… بقیّه­اش را خودت کامل کن! نوشته­هایت را خیلی دوست دارم؛ بوی بهشت می­دهند انگار… .
 
     پنج‌شنبه،26/3/1390، ساعت 01:11 : انتظار سخت است؛ وقتی هم که منتظر شخص خیلی‌عزیزی باشی که به او به‌نوعی وابسته‌ای. نورها روشن‌تر می‌شوند و جسمِ ماه واضح‌تر.
 
در حیاطِ مرکز توان­بخشی
دخترِ معلول،
با ساعدهای منحنی­اش،
با گره­ی بازشده­ی روسریِ گُل­گُلی­اش،
با لبخند یک­وری­اش،
با شگفتی­اش،
به نوحه و اشک زنجیرزن­ها
می­خندد…
 
     پنج‌شنبه،26/3/1390، ساعت 01:33 : شب‌ها جلو می‌آیند. هلال کِرِمِ درخشان دوباره باحوصله پرمی‌شود. انگار نه انگار اتّفاقی افتاده.
 
ناامید نمی شوم. دوباره شال و کلاه می‏کنم. به پیش می­روم؛ حتّی اگر راه صعب و پرخار باشد. به یاد می‏سپارم که در تنهایی ناگسستنی آدم‏ها و وهم‏زدگی ناپیوستنی همه، تنها راه چاره بزرگ‏ترین و اصلی‏ترین و زیباترین و امن‏ترین و دست‏نیافتنی‏ترین و نزدیک‏ترین و ساده‏ترین و دوست‏داشتنی‏ترین و مهربان‏ترین و بدیهی‏ترین و پیچیده‏ترین و گریزناپذیرترین عنصر وجودی عالم بوده و هست و خواهدبود: بهشت! می­گردم هم­چنان. به دنبال ماهیّتی از نور؛ من، گمشده‏ی همیشگی این حرم‏ام. من باید دری را پیدا کنم. می­گردم. باید دری را پیدا کنم؛ دری را که رو به‏سوی نور باز می­شود.

    پنج‌شنبه،26/3/1390، ساعت 01:57 : ماه دور و ناچار کوچک‌تر شده. توضیحی جز قرینگی هرچه بود، نیست. حالا لکّه‌ها هم دیده می‌شوند.
 
وقتی یکی داره حرف‌احساسی می‌زنه، باید تو اون احساس رو داشته‌باشی تا یه‌ذرّه بفهمی چی می‌گه، یا حدّأقل یه‌موقعی، تو اون موقعیّت بوده‌باشی تا اصلاً نخندی به حرفاش؛ برات معنی بدن؛ وگرنه انگار از یه‌کره‌ی دیگه اومده داره به یه‌زبون دیگه حرف می‌زنه.

    پنج‌شنبه،26/3/1390، ساعت 02:16 : دیگر کسی نمی‌فهمد چه شده. اگر بخواهم ماه پرشده را ببینم، باید پنجره بازکنم، توری را هم، سرم را بکنم بیرون.
 
القصّه، یک اتوبان بود، -و هنوز هم هست،- پر از آدم و وسیله و آت‌وآشغال‌های مختلف دنیا که همه با همهمه و هرج‌ومرج درَش می‌آیند و می‌روند و می‌لولند. کسی هم کاری به کسی ندارد. بعد می‌گفتند-می‌گویند،- یک‌جای این اتوبانِ لبالب پُر، یک‌گوشه‌ای یا وسط یا هرجایش، ممکن‌است که یک‌هو یک‌در ظاهرشود که هیچ‌کس متوجّهش نباشد. یک‌در وسط اتوبان که البتّه شما که نگاهش‌کنید، فقط خودش را می‌بینید؛ یعنی انگار که از اتوبان بازمی‌شود و دوباره به‌اتوبان هم بازمی‌شود. بعد حالا ممکن‌است یک‌هو، لابه‌لای سروصدا و رفت‌وآمد آدم‌ها، ببینید در آرام -بدون غیژغیژ- بازشد و یک‌کسی با لبخند و منتظرانه نگاهتان می‌کند. از لای‌در هم بوی گل‌های مریم می‌آید.-البتّه نه از آن مریم‌هایی که پسرک‌تنها توی ونک می‌فروشد؛ مریم‌های‌بهشت.-

    پنج‌شنبه،26/3/1390، ساعت 02:32 : ماهِ شبِ سیزده با یک هلالِ نازک کمبود، بی‌خیال آن‌طرف بلوک7 رفته و مثل همیشه، مثل همه‌ی شب‌های رجب با مهربانی و نوید می‌درخشد.
 
جیرجیرک‌ها آن‌قدر خواندند،
که صدای‌شان گرفت؛
ماه آن‌قدر پُر شد،
که خالی شد؛
ستاره‌ها آن‌قدر چشمک زدند،
تا دیگر ندیدند؛
شهاب‌ها آن‌قدر خط کشیدند،
تا نقطه شدند؛
راهِ شیری آن‌قدر ماند و تابید،
تا راه را گم کرد؛
و شب‌های قدر آن‌قدر به‌هم چسبیدند،
تا شب‌های یلدا شدند.
 

نامه براي آنكه نيست (3)

بسم الله الرّحمن الرّحيم

الّلهمّ صلّ علي محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم…

 

نامه براي آنكه نيست

امشب دوباره ماه كامل است و تو در فكر من اي. خودت از خواندن همين جمله ي اول فهميدي كه براي تو نامه مي نويسم ؛ هرچند كه مي داني من محمود ام را به اندازه ي دنيايي دوست دارم. مي داني كه محمود من چه كسي است و اين را هم مي داني كه همه ي "نامه براي آنكه نيست" ها، از اول به اسم محمود نوشته شد. تو محمود من را مي شناسي. تو خودت، "نامه براي آنكه نيست" محمود را خوانده اي . "خوابگرد" را خوانده اي . "تصوير ماه در فكر" خودش را و "تصوير تو در فكر" مرا خوانده اي. الآن ديگر مطمئن شده اي كه براي تو نامه مي نويسم. ديگر لازم نيست صدايت بكنم.

محمود من ، محمودي كه به قول خودمان ممكن است دنيايي با محمود واقعي فرق بكند ؛ دوباره واسطه اي شد بين من و تو. شايد هم ماه شد. امشب ماه كامل كامل است . به ياد شب نيمه و عروسي رفتن هاي تو ؛ به ياد شب پانزده رمضان و ولادت حضرت مجتبي(ع) ؛ به ياد ماه ها… نه، فكر كنم باز خاطره ها واسطه ي بين من و تو شد. امشب خيلي حرفهارا بايد به تو بزنم . "نامه براي آنكه نيست" هايي را كه از همان يك روزگي ماه شب دنيا ميخواستم براي تو بنويسم را بايد بنويسم. امشب نيمه ي ذي حجّه است . تو دوباره در خاطر من زنده شده اي. مثل خيلي وقتها كه زنده اي. تو براي من هيچ وقت نمي ميري.

به قول محمود من ، امشب به ياد تو و ساير دوستان قديم ام افتادم! اينكه مي گويم قديمي ، نه اينكه تاريخ مصرفتان گذشته باشد … نه !

 

امشب خسوف بود و من باز به یاد تو افتاده بودم. تو و سایر دوستان قدیمم. وقتی می گویم قدیم، نه این که حالا تاریخ مصرف تان گذشته باشد، نه. اما چه قدر دور و مهجورید در این لحظه ی حاضر. انگار که گردی، مهی، دودی، تصویرتان را پوشانده باشد. مثل توی کتاب ها که می گویند «گرد زمان برش نشست…»، تو را هم گاه فاصله، گاه زمان، به کل می پوشاند. گاهی هم فکر می کنم اصلا هیچ وقت دوست نبوده ایم و من داستان دوستی مان را جایی خوانده ام و بیش از حد همذات پنداری کرده ام.  

 

تا به حال فكر كرده بودي كه چقدر واسطه وسط من و تو بود؟! فهميده اي كه اكثر مواقع ،‌واسطه ها بین ما را دست گرفتند؟! مثل همين الآن؟! من بايد بروم به محمود و بعد بيايم به تو… بروم به ماه و بعد بيايم به تو… بروم به خاطرات و بعد برسم به تو. اين جمله را فكر كنم تو خودت هم خوانده اي . جمله اي كه من براي محمود هم نوشتم . جمله اي كه صاحب اش الآن ……. : " اين علايق مشترك نيست كه دوستي ها را مي سازد ؛ اين دوستي هاـست كه علايق مشترك را مي سازد. "

…گاهي هم بايد از تو رد بشوم تا به تو برسم. اين را فهميده بودي؟!

زمان زیادی از آنروزها گذشته. در این مدت هر دو مان تغییراتی کرده ایم. برای مان اتفاقاتی افتاده. من نوشته هايي دیگر به چپه ی نوشته های به درد نخورم افزوده ام و تو یکی دو جايزه ي علمي ديگر برنده شده اي ! من به دوری از هر نوع دوستي و رفيقي خو کرده ام و تو لابد رشته ي رياضي را به بازي گرفته اي!

 

من خوشی های دنیوی را تجربه کرده ام و تو لابد سختی های بیشتری کشیده ای. من قدری جوان تر شده ام و تو قدری پیرتر. عوضش تو قدری بیشتر به سمت جاودانگی پیش رفته ای و من قدری بیشتر به سمت تباهی. خوبیش این است که دیگر برایم مساله ی جاودانگی مطرح نیست.

 

يادت هست مي خواستم مرزهاي حقيقت و رويا و واقعيت و آرزو و خيال را بشكنم؟! يادت مي آيد چقدر مي خواستم و نميشد؟! يادت مي آيد هر دفعه كه نمي شد و پشت "مرزها" مي ماندم ، چقدر ناراحت مي شدم؟! اصلاً مگر مي شود تو بهترين روزهاي عمر مرا فراموش بكني؟!!..

مي بيني مي گويم كه بايد هميشه با واسطه با تو حرف بزنم؟ چون مي دانم كه تو احساساتي هستي فقط بيهوده سعي مي كنم حرفم را از اين راه بزنم.

امّآ نه . امشب ديگر نه . امشب ديگر من مطرح نيستم .امشب فقط تو اينجايي.

من به تو گفتم كه گذشته ام را زير پاي اكنون ها له نمي كنم. تو من را مي شناسي . مي داني… من هنوز هم سر حرفم هستم و خواهم ماند و تو را نمي دانم…

مي داني؛ خيلي وقتها همين دانستن ، كار را انجام مي دهد! اينكه فقط بداني. مثلاً اينكه من فقط اين را مي دانم كه ممكن است در آينده هر چيزي بشود و همين دانستن را بدانم ؛ همين! نه اينكه بروم نبال حادثه ، نه . اينكه فقط بدانم ممكن است چه بشود…

تو براي من نشكستي. خرد نشدي نابود نشدي. عوض نشدي. عوضي نشدي. تغيير نكردي!

تو كه مي داني من چقدر از تغيير بدم مي آيد! من هيچ كس را به هيچ وجه به آساني به دست تغيير نمي دهم!

اين را براي يكي از معلم هايمان مي گويم كه : تو حتا براي من ساده هم نشدي! تو برايم تمام نشدي! هيچ وقت! تو هنوز هم برايم پر از رمز و راز اي و سرزميني جداگانه اي براي كشف كردن.

اين يكي را براي آن يكي معلّم مان مي گويم (!) : دوستي تو هيچوقت عسل نبوده كه گلوي مرا بسوزاند!! تو خودت اينهارا بهتر از من مي داني و فرق دنيا و جهان بيني خودت و خودم را با آن آدمهاي ديگر مي داني . گفتن ندارد اصلاً.

… من خاطره هايم را به اين چيزها نمي فروشم ؛ تو را بفروشم؟!

اين چيزهايي را كه مي گويم ، نه بگذار به حساب لاف زدن هاي بيهوده ي مرامي و دوستي ؛ و نه هيچ وقت به حساب محبّت بيجا!

محبّت به جا ؛ چرا! مي تواني بگذاري. چون من دوست ات دارم . مثل خيلي هاي ديگر كه دوست شان دارم.

تو شايد فكر كني كه من شبيه يكي از معلّم هايمان هستم ولي من مي خواهم هيچوقت ديگر به بدي هاي كسي فكر نكنم!

در نوشته هاي قبلي ام گفتم ؛ من امشب نه مي خواهم احساسي بنويسم ؛ نه از آن نوشته هاي تخيّلي – منطقي! براي تاثيرگذاري و نه هيچ چيز ديگر! هيچ منظوري و مقصودي ندارم!

من تو را دوست دارم و همين كافي است. مگر نه؟! مگر اين هميشه يكي از اصل هاي ما نبود؟!

… مي داني… امشب براي اولين بار ، ماه را با تمام وجودم ديدم. امشب اولين باري بود كه ماه كامل مي شد و عينك داشتم. باورت مي شود عينكي شده ام پسر؟! با عينك ماه را تازه كامل و خوب ديدم… با همه ي پستي ها و بلندي هايش…!

ولي تو چيزهايي را مي داني. چيزهايي را مي داني و منكرشان مي شوي…

 

 تو منجم ترین و تقویم شناس ترین آدمی هستی که در زندگی ام شناخته ام. تو جنس زمان و حرکت سیارات را خوب می شناسی. می دانی که سال های عمر می گذرد و دوری ما محکوم به رعایت قوانین انعطاف ناپذیر فیزیک است. از تو انتظار ندارم از دوری ام بی تابی کنی. می دانم که نبودم ذره ای از اراده ی زندگی و سازندگی ات کم نکرده، هر چند که شاید به مانند از دست دادن برادر کوچکی سخت بوده باشد. همه ی این ها را می دانم و باز پاسخ یک سوال را از تو می خواهم. این سوالی است که من هربار مادر و فرزندی را با هم می بینم، از خودم می پرسم. حسادت و میل غریبی است که همواره مرا از باقی «پاریسی» هایی که زیر فونتن سن میشل قرار می گذارند، جدا نگه می دارد. معجونی است که حرف های آشنایانی را که به ناگاه یکدیگر را در خیابان می بینند، به وردی غریب و نا آشنا تبدیل می کند. پرنده ی کوچکی است که هر بار نقشه ی جهان را بازمی کنم، بر شانه ام می نشیند و می گوید «هیچ جا خانه تو نیست». پرسش دشواری نیست. کوتاه هم هست. فقط لطف کن و نسل ما را در نظر داشته باش و همه ی مصایبش را، و بعد به من بگو چرا و چگونه این طور شد. چگونه کره ی ارض زیر پایمان گسترده گردید، اما دوستی های مان تابعی از امتناع خویش گشتند. حتی اگر دیگر برایت آن قدر اهمیت ندارم که بخواهی پاسخم را بدهی، خوشحال خواهم شد اگر به این موضوع فکر کنی. خوشحال کردن ام که دیگر برایت خرجی ندارد.

 

مي داني… به پايان بردن يك نامه با همين پاراگراف بالا ،….! و خودت هم مي داني كه چه پاياني خواهد بود… ولي گوش بده! :

مي خواهم خبري را به تو بدهم! … قول بده به كسي نگويي…. : فكر كنم كه عاقبت مرزها را برايم شكستند!!!

من نتوانستم ، ولي شد! علي… باورت مي شود !؟ چرا نمي خواهي يك قدم بيايي و ببيني زندگي اين رنگي چطوري است؟!

تو نه اوّل داري برايم و نه آخر! علي هيچ خداحافظي اي وجود ندارد!! بيا تو هم دنيا را بدون "مرز" ببين!… هيچ خداحافظي اي در عالم وجود ندارد ، چون عدم اي وجود ندارد! هرچيزي كه هست ؛ "سلام" است!

ببين، تو پيش ام نيستي ولي در ذهنم اي . دست ات نيست ، ولي ياد ات هست ؛ صدايت نيست ؛ ولي نوشته هايت هست! بالاخره هستي يا نيستي؟! هستي!

همان رمزي كه اگر داشته باشي اش ، مي تواني به هركجا سفر بكني… به جاهايي كه دوست داري… به پاريس محمود و كافه ي موسيو پرنر ، به مشهد و قم ، به حلّي دو و تأتر هملت ؛ به خاطره هاي خصوصي من و اتاق نيايش ؛ به دنياي كودكي ات پيش مادر ات ؛ هر كجا كه مي داني و من نمي دانم! همه ي جاهايي كه فقط خود تو از آنها با خبر اي.

ببين! تفاوت دنياي من و تو ، با دنياي معلّم هايمان در همين است! به خودت بيا! مي فهمي چه مي گويم!!…

تو يك عدد آقاي سيماني داشته اي!!

من همراه تو بودم. مگرنه ؟! مگر نه همسفر بوديم؟! علي… كجا رفتي تو؟! كجايي الآن؟؟؟ كدام مان بيراهه رفتيم؟! من تو راگم كردم يا تو مرا يا هر دو؟!

… به گمانم اينجايي كه من سر در آورده ام جاي خوبي باشد!!

بيا هر چه كه مي خواهي اين طرف هست!

اصلاً مگر طرف من و تو دارد؟!

شخصيّت من كه سهل است ؛ ديگر هيچ اهميّتي ندارد اگر حتا تو من را با دستهاي خودت خفه كني!  من ناراحت نمي شوم.

……………

……………………………….

…………………

………………………………

………………………..

يك بار تو يك چشم بگو به خدا ، ديگر خدا ميان ما غريب نيست.

تا كي حجاب خودت مي خواهي بماني؟! تا كي؟!

من مگر چقدر طاقت دارم كه تو را مدام بيدار كنم؟!؟!

بيدار شو!

تو خودت هم در كمال اعتماد به نفس مي داني مشكل از خودت آب مي خورد!

بيا.

اينجا همه چي هست! : اگر بيايي اينجا ،‌ ديگر همه چيز داري…..

محمود ، ماه ، آقاي سيماني ، حلّي دو ، خاطرات خصوصي من (!) ، خاطره ، عشق ، آدم ، بشر ، امام حسين (ع) ،‌

آقاي حدادي ، دوست ، رفيق ، انواع و اقسام گمشده (!!) ؛ سپاه ، پيروزي ، گريه ، همه ي خوبي ها.

بيا.

اينجا ديگر من مايه ي ننگ و دردسر تو نخواهم بود.

بيا.

قول مي دهم كه اينجا ، نه ديگر برايت دردسري درست كنم و نه ديگر باعث سرافكندگي ات بشوم.

بيا.

هيچ حرف اول و آخري وجود ندارد! و نه هيچ خداحافظي اي . آنجا گمانم… همه چيز هست.

عيد امام هادي (ع) ات هم مبارك .

محمود جان عيد تو هم مبارك!

ماه.

 

ذي حجّه ي سال 1430 ؛ 23:16 ؛ تهران . اكباتان.


الّلهمّ صلّ علي محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم…