شاه و شاهزاده

Veladate H.Ali Akbar(a) 91

 

عجب گُلی روزگار، ز دستِ لیلا گرفت

که تا قیامت گُلاب، زِ چشمِ زهرا گرفت

 

بگو 1000 بار…

 

زندگی یعنی شبِ 8 محرّم، پدر عشق و پسر، علیِ اکبرِ آقا، بیمارستان قلب، مسجد امیر، حصیر، عرباً عربا، بنی‌هاشم، مُردن برای محاسنِ خونیِ آقا…

زندگی یعنی دسته‌گلِ بیست و چندساله‌ی اباعبدالله.

فقط اگر یک پسرِ بیست و چندساله باشی می‌فهمی.

 

…می‌فهمی که جا دارد بمیری از آرزوی دیدن شاهزاده؛ جا دارد ناکام و پُردرد بمیری اگر در خوابی، خیالی، رؤیایی، جایی، روشن نکند ضمیرت را شاهزاده…

ای خدا! دیدنِ امامِ معصوم و حضرت فاطمه کورکننده‌ست؟ باشد، قبول؛ ولی اگر بیست از من گذشت و حتّا چشم‌م به جمال مهتابِ حسین روشن نشد،…؟

آن‌وقت باید بخوانی فاتحه‌ام را…

پاییز، پاییز، پاییز*

*نام آلبومی است از فریبرز لاچینی.

پاییز.

نمی‌دانم عاشق‌ش هستم یا ازش بدم می‌آید.

پاییز هرکاری کند، یادآور مدرسه‌هاست، دانشگاه، جدایی‌ها، کوتاه شدن روزها… [آه! که من را می‌کشد این روزهای کوتاه و غروب زودرس]، تاریک شدن هوا، بادهای سرد، ترافیک ساعت شش[که انگار بدوبدو همه پناه می‌برند به خانه‌ها تا فراموش کنند همه‌چیز را]، سرماخوردگی، نبودن میوه‌های خوشحال تابستان[گیلاس، شلیل، هلو، آلو]، بودن میوه‌های تکراری و بی‌حال فصل سرد[لیمو، نارنگی، خرمالو، لیمو دوباره]، باران‌، چتر، و دنیای نارنجی‌ها… دنیای نارنجی‌ها…

edinburgh-acupuncture-automn1

ببین،

هربار، خدا، شش ماه چشم انتظار است، مراقبت می‌کند ازین شاخه‌های نحیف و دست‌خالی؛ اصلاً ندانی انگار می‌کنی رسماً مُرده‌اند. چه زیبایی‌ای دارد یک درخت بدون برگ و بدون هیچ؟ یک مشت چوب خالی که به هم وصل شده‌اند. بعد که وقت‌ش می‌رسد، دانه دانه و معصومانه، سربرمی‌آورند و بزرگ می‌شوند و… سبز، سبز، سبز؛ یک درخت پر می‌شود و برگ‌ها محکم، پشت به پشت هم، شاداب، سر حال… چه‌قدر طول کشیده تا این سبزی چشم‌نواز ببالد و اینی بشود که هست؟

و حالا نرسیده، خدا باید ببیند عمر برگ‌ها تمام می‌شود، در عرض چند روز پیر می‌شوند، مچاله می‌شوند، می‌افتند، می‌ریزند، می‌بارند و… جوانه‌های نورِ چشمی خدا: خش‌خش، خش‌خش، خش‌خش…

فکر کنم خدا حتماً غصّه می‌خورد. برای درخت‌ها، برای تک‌تک برگ‌های جوان‌مرگ شده؛ که می‌افتند، که می‌ریزند.

نمی‌دانم راز این مُردن چیست، ولی اگر این مرگ نباشد، خبری نیست از دنیای رنگ‌های پاییز.

قرمز

قهوه‌ای

نارنجی

زرد

ای پاییزِ قشنگِ بی‌رحمِ دوست‌داشتنیِ سرد! فکر کنم اوّل پاییزها که من ناراحت‌ام، خدا هم بعد از ظهرها گریه می‌کند. برای برگ‌ها.

به هررو، پاییز که بیاید، کسی فکری به حال افسردگی فصلی نمی‌کند. می‌خواهم بگویم داستان‌های دراز و غم‌بار پاییز، طوری نیستند که از دست‌شان فرار کنی. هرسال باید با سوئی‌شرت بغل‌شان کنی و بنشانی‌شان کنارت روی تخت. حواس‌ت را بدهی، دل‌ت نمیرد ساعت 4 بعد از ظهر. خیلی بغض نکنی ساعت 11 شب. خیلی خواب‌ت نیاید 6 صبح.

photo_2016-09-13_12-30-29

این را دیده بودم توی تلگرام، که زیرش نوشته بود:

دلم میخواد بعدا از خدا بپرسم چجوری ایده پاییز به ذهنش رسید. بعد هم بگم خدایا تو خارق العاده‌ای و همدیگه رو بغل کنیم.”

من که گفتم، احتمالاً به غم فکر می‌کرده.

از همین انواع‌ش که ما به‌ش دچار ایم و باید باش زندگی کنیم… بگذرانیم… بخندیم و بگوییم:

«باد می‌آمد و من سعی می‌كردم در پناه قامت بلندش از هجوم برگ‌های زرد در امان بمانم.*»

 

* شکیبا، سیّدمهدی شجاعی

روزهای تاکنون…

یک سیزن از چند سیزن احتمالی دانشگاه تمام شد. یک سیزن با 8 اپی‌زود بلند.

چه‌قدر دانشگاه همه‌چیز را عوض کرد، این را خیلی به سختی می‌توان فراموش کرد. تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که به نظر، ترم به ترم در کل وضعیت بهتر شد.

دل‌تنگی خفقان‌آور روزهای اول، ترم‌های اول، سال‌های اول‌ش را فراموش نمی‌توانم بکنم. این حس‌های نامیرای جدانشدنی خاطره‌ها…

دانشگاه شهید بهشتی، یک دانشگاه خیلی خیلی بزرگ و قدیمی بود که دور تا دورم را گرفته بود. جنگل‌ها و درخت‌های پیرش، دانشکده‌های پیچ در پیچ و بزرگ، سرمای ساعات آخر روزهای پاییزی، کتابخانه‌ی مرکزی، ساختمان آی‌تی، پنجره‌های دانشکده، پیاده‌روی از آن بالا به سمت شهر زیر نور چراغ‌های نارنجی خیابان…

نوشتن از این چیزها همین‌قدر ساده است؛ اگر قرار است چیزی بماند که بعداً خودت بخوانی، یا کسی بخواند.

یک روزهایی بود در این یک ماه اخیر، موقع خواب دل‌م می‌خواست بخوابم و تمامِ تمامِ تمامِ دنیا را از فکرم بیرون کنم؛ یعنی هیچ‌چیز ذهن‌م را گره نزند؛ حتّا ادراک‌هایی که ساخته‌اندم و خیلی دوست‌شان دارم.

حالا، بعد از این داستان‌های کلاه پرت کردن و ثبت‌نام ارشد همان‌جا دقیقاً، دوباره روزهای سختی به یادم می‌آیند و تحمّل کردن‌شان… یک چیزهای ریز و پرت و پلایی از چهارسال قصّه‌ی دانشگاه، و فقط درباره‌ی دانشگاه، زندگی اجتماعی و خانوادگی و رنج و عذاب‌های مربوطه که بماند…

کلاس داشتن در دانشکده ریاضی، آن پایین، بهار، با یک عالم امید که بی‌ثمر بود،

سرپایینی بلوار را پیاده برگشتن، روز اوّل دانشگاه، و خش‌خش دنیای برگ‌های رنگارنگ زیر پای دانشجوها،

صدای طوطی‌های بازیگوش سر کلاس‌های بعد از ظهر، ضلع شمالی دانشکده،

تا دیروقت ماندن در آن سرزمین سرد و خشک، و درس خواندن و کتاب خواندن زورکی، از روی تنهایی، از روی گیجی، از ترس شلوغی اتوبوس و ترافیک توحید و دنبال جوابی گشتن برای چرایی این اوضاع،

نهارهای دیروقت روی نیمکت‌های تهِ سِلف، آن‌جایی که آفتاب از بین درخت‌های کاج می‌تابید و روی میز و سینی غذا می‌افتاد،

آدم‌های خوب و خاکستریِ اشتباهی که هیچ‌وقت نشد شریک بشوند، در چیزی که توی قلب‌ت داری،

بادهای آبان، باران‌های آذر، برف‌های دِی، مِه‌های بهمن… گرده‌های فروردین، شکوفه‌های اردی‌بهشت، امتحان‌های خرداد،

شاید این‌طور که من تعریف می‌کنم، این‌طور که همه‌چیز روی نگاتیو ذهن من ظاهر می‌شود، دانشگاه یک جای قشنگ بود، با دخترهای زیاد-خیلی زیاد- و پسرهای زیاد، که می‌روند و می‌آیند و بلندبلند می‌خندند و هرکدام دنبال یک جریانی را می‌گیرند و همه منتظراند که ببینند چه می‌شود!

این واقع‌گرایی شاید تغییر من بوده باشد در این سال‌ها: بله، قشنگ بود، به این خاطر که طبیعت قشنگ است، آدم‌ها قشنگ‌اند، تمدّن قشنگ است، و زندگی و فرصتی که خدا داده، بالذّات، بله، قشنگ است… چه تو باشی، چه نباشی! چه در شادی‌ها سهیم باشی، چه غصّه بخوری، چه 24 ساعته فکر کنی و چه انتظارهایی که داشته‌ای از پا درت آورده باشند یا نه.

ای کاش که بدانم بعدها چه کسی این‌ها را خواهد خواند! این‌که بدانم، شاید در گفتن تمام چیزی که در دل‌م دارم، کمک‌م کند. این قصّه‌های دانشگاه هم عملاً تمام نشده و باید منتظر فصل بعدش بود با این امید که بهتر باشد… همین «امید»، که هیچ‌وقت نباید بگذاری از دست‌ت برود.

 

مرغ آمین

Aamin

صبحِ سیزدهِ رجب، من با یک صدای باورنکردنی بود که بیدار شدم.

با صدای پر و بال ساییدن کبوترها و یاکریم‌هایی به پنجره‌ی اتاق‌م، و با صدای نوک زدن‌شان به شیشه!

ندیدم‌شان، ولی می‌دانستم حتماً چندتایی هستند و به دلیلی که نمی‌دانم، نشسته‌اند روی لبه‌ی باریک پنجره‌ی اتاقِ من…

چند روز است که دل‌م می‌خواهد فکر کنم فرستاده‌ی خدا بوده‌اند، مثلاً، فرشته بوده‌اند!

و دل‌م می‌خواهد فکر کنم صبحِ روزِ مبارکِ میلادِ مولودِ رجب، به نشانه‌ی خیر، به نشانه‌ی خوبی آمده‌اند سراغ من…

هیچ دلیلی ندارم برای این‌که چرا کبوترها پشت پنجره‌م آمده باشند، هیچ دلیلی ندارم که چرا بال به شیشه می‌زدند، هیچ دلیلی ندارم که فرستاده‌ی خدا باشند، هیچ دلیلی ندارم که فرشته باشند؛ ولی…

تو به من بگو! چه کسی می‌تواند این دل‌خوشی را از من بگیرد؟

من دل‌م می‌خواهد فکر کنم خدا، کادوی تولّدم را جای فردا، زودتر فرستاده؛ با همین اتّفاق که صبح، با صدای کبوترهایی بیدار شوم که تا قبل از آن هیچ‌وقت پشت این شیشه نیامده‌اند و سروصدا راه نینداخته‌اند…

من دل‌م می‌خواهد فکر کنم خدا دوست‌م دارد… هنوز به من و زندگی‌م امیدوار است… و چه کسی می‌تواند مرغِ آمین دل‌م را از دل‌م بدزدد؟

پ.ن: من ندیده‌ام هنوز شهرزاد را.

شبِ یلدای من

LostFile_JPG_111654568

 

به نام خدا

یکی بود، یکی نبود، یک شبِ شعری بود، در دبیرستان علامه حلّی تهران. چند وقت پیش. یک شبِ زمستانی.

من از یک ماه پیش‌ش، منتظر این شبِ شعر بودم. از چند روز قبل‌ش، خودم را انداخته بودم در فرآیند آماده کردن‌ش و کمک کردن به مدرسه برای برگزاری‌ش.

شب‌ها را می‌شمردم تا برسد.

شب شعر که شروع شد، من ایستاده بودم کنارِ سن، که دمِ دست مجری برنامه باشم برای هماهنگی‌ها.

آن شب خیلی از آدم‌هایی که دوست‌شان داشتم، همه زیر یک سقف جمع شده بودند. زیر سقفِ سالن اجتماعات دبیرستان‌م.

من هم یک شعر داشتم… یک شعر گفته بودم برای شبِ شعر… امّا، وقت نشد که بخوانم. نشد که شعرم را بخوانم.

از آن شب به بعد بود که دیگر گره‌ی کورِ دل‌م وا نشد؛ که دیگر کسی سراغی از دل‌م نگرفت؛ که دیگر همه‌جا شبِ یلدا شد. هزار شعر گفته و نگفته، نخوانده ماند توی وجودم.

از آن موقع تا الآن، من هرکاری که کرده‌ام، انگار از این سالن سیاه‌پوش بیرون نیامده‌ام. گمان‌م جز یکی دو نفر هیچ‌کس شعر من را نخوانده. حتّا با این‌که از آن دبیرستان بیرون رفته‌ام، ولی باز فایده نکرده.

چشم به راه‌ام، که ببینم، تولّد اباعبدالله، تولّد ماهِ بنی‌هاشم، تولّد سیّدالسّاجدین، آفتابی در شبِ زندگی‌م طلوع می‌کند یا نه… و چه‌قدر که بعید است که از پرتوی نورِ سه آفتاب، یک زندگی کوچک بی‌بهره ماند…

‌‌

بزرگ‌ترین مأموریت من

“چندبار باید خسته نشوی. دل‌سرد! دل‌سرد نشوی، نباشی! چه‌قدر که سخت است در این سوز و سرما، گُل‌های رنگی‌رنگی بکاری و زنده نگه‌داری‌شان.”

Milad

هدیه‌ی ماهِ رجب… یک دانه دوستِ خوب… که نقّاشی می‌کشد از ماهِ شبِ دنیا…

هزار و سی‌صد و نود و درد

شروع یک روز دیگر بین استرس‌های آخر سال… روزِ یک‌شنبه، 23 اسفند هزار و سی‌صد و نود و چهار. شروع روزی که آرزو داشتم نیاید. روز شهادت حضرت فاطمه.

صبح، دعوت شده بودم به منزل خانواده‌ی معظّم شهید شهریاری. خودِ خانم دکتر قاسمی-که خدایش حفظ کُناد- دعوت‌م کرده بود؛ امّا آن‌قدر شب بد خوابیده‌ام و آن‌قدر مضطرب‌ام و دست و پا می‌زنم از شب تا سحر، که صبح خواب می‌مانم. اس.ام.اسی با محمّد هماهنگ می‌کنیم و به فکرهای دردآورم بین خواب و بیداری ادامه می‌دهم.

نیّت بِیت رفتن از چند شب پیش به سرم افتاده. نمی‌دانم چه‌طور می‌شود. نمی‌دانم می‌شود یا نمی‌شود. خیلی وقت است که از آخرین بار می‌گذرد. ماهِ مبارکِ نمی‌دانم چندسال پیش بود. قصّه‌های تکراری. آن‌قدر سر ماجراهایی ماهِ رمضان‌ها مثل مرغ توی قفس بوده‌ام که حوصله‌ی هیچ‌کاری نداشته‌ام و روزها گذشته‌اند…

ماشین را توی پارکینگ بلوک پارک می‌کنیم و باعجله و هول‌زده موبایل و کیف‌پول و دسته‌کلید محمّد را ازش می‌گیرم. می‌گوید از ترس کمربندش را هم خانه گذاشته. خودم هم کمی پول نقد و کارت مترو را می‌گذارم توی جیب‌م و پیاده راه می‌افتیم به سمت مرکز شهر.

آخرین باری که کنار هم به سمت مترو قدم زده‌ایم، روزهای لعنتی پیش‌دانشگاهی‎ بوده. و حالا… کجاایم؟ من که ارشدمستقیم شده‌ام دانشگاه خودم و او که کلّی از مهندسی‌اش باقی مانده و کجااند روزهای پیش‌دانشگاهی؟ این را به‌ش می‌گویم و منتظر ام اثرش را در چهره‌ش ببینم. راهِ پشت بلوک‌ها خلوت است و سبز شده. سبزِ روشنِ لطیفِ برگ درخت‌ها. بادِ آرامش‌بخشی هم می‌آید. همه‌چیز یعنی بهار؛ و ما هردوتا، سیاهپوش، می‌ترسیم از این‌که بِیت جا نباشد و بیرون بمانیم.

حال وصف‌نکردنی‌ای دارم. بدون موبایل. بدون ماشین. بدون کیف پول. بدون ساعت. با چندهزار تومان پول و یک کارت مترو. کنار محمّد که تازه رسیده تهران و با یک عالم حرف نگفته که نزدیک است گوش‌هایم را از داخل پاره کنند. حرف‌هایی که دیگر به کسی نمی‌گویم و دیگر در بلاگ نمی‌نویسم‌شان.

نهار نخورده‌ام. توی ایستگاه مترو محمّد برایم کیک و آب‌میوه می‌خرد. متلک‌های قدیمی به هم می‌پرانیم، کمی می‌گوییم، کمی می‌خندیم. آقتاب پایین می‌آید و می‌نشیند توی ایستگاه متروی سرباز اکباتان و به‌ش می‌گویم چه‌قدر آرام‌ام از این لحظه‌ها؛ ولی خودش را می‌زند به نشنیدن.

ایستگاهِ آشنای دبیرستان علامه حلّی، میدان حر، از قطار پیاده می‌شویم و خاطره‌های کهنه زنده می‌شوند. از پلّه‌ها به سمت پاستور بالا می‌رویم و چند لحظه بعد یک تاکسی برای‌مان می‌ایستد. یک پسر سیاه‌پوش دیگر جلو نشسته. من خطاب به راننده می‌گویم:«آقا لطفاً ما رو نزدیک‌ترین جا به…» و از ترس واکنش خودش، یا آن یکی که جلو نشسته، ادامه‌ی حرف‌م را می‌خورم و آرام‌تر ادامه می‌دهم:«به بیت پیاده کنید.» راننده توی آینه تماشایم می‌کند و برای این‌که این جو را بشکند، جواب می‌دهد:«می‌شه نفری 5 هزار تومن تا اون‌جا، اشکال نداره؟!» می‌خندیم و اوضاع بهتر می‌شود.

آسمان کبود شده و خیابان‌ها شلوغ‌اند. نمی‌دانم به خاطر شب عید است،-که دو ماه طول می‌کشد- یا به خاطر شام غریبان حضرت زهراء. از کوچه‌پس‌کوچه‌ها عبور می‌کنیم و هرلحظه تعداد آدم‌های توی خیابان بیشتر می‌شود و دل‌م پاره‌تر از بلاهایی که در چند ماه اخیر به سر عفّتِ احساس و روحیات‌م آمده. محمّد شروع کرده به آیه‌ی یأس خواندن از این‌که جا نیست و زودتر باید می‌آمدیم و فلان.

سر یک کوچه راننده پیاده‌مان می‌کند و پسری که جلو نشسته هم فوراً تشکّر می‌کند و کاشف به عمل می‌آید او هم بیت می‌رفته و صدایش را درنیاورده.

حس می‌کنم دوباره برمی‌گردم به جای اوّل. به حسینیه‌ی امام خمینی. به شروع زندگی. بعد از این‌همه وقت؛ شبِ دفن…

از جلوی ورودی خواهران سردرمی‌آوریم و بحث‌های فلسفی من و محمّد شروع می‌شود. راجع به همان مسائل مهمّ و دوست‌داشتنی و مزخرف و آزاردهنده‌ی همیشگی؛ برای وقتی‌که بخواهی آدمِ پاک و پاکیزه و معتقد و روشنی باشی و مواجه‌ای با این خرده‌ریزهای مهمّ و دوست‌داشتنی و مزخرف و آزاردهنده‌ی همیشگی: حجاب، ازدواج، عشق، و درد.

از این‌جا هم می‌گذریم مثل همیشه. مثل همه‌ی این گذشتن‌هایی که کرده‌ایم این چندسال.

آفتاب نشسته که می‌رسیم به صف بلندِ زیر درخت‌های افرا؛ و تا صف جلوتر برود، اذان را می‌گویند. آرزو می‌کنم بین نظامی‌ها و غیرنظامی‌ها و مردها و زن‌ها و جوان‌ها و پیرهایی که مدام در رفت و آمداند، امشب آشنا نبینم؛ حتّا از اوّل هم، یک ترس گنگ از دیدن کسانی که می‌شناسم، باعث امتناع‌م برای آمدن به این سمت از شهر می‌شد.

با این‌که صف را می‌ایستیم ولی در را می‌بندند و رزق ما نمی‌شود نفس کشیدن در هوایی که سایه‌‌ی بالاسر در آن نفس می‌کشد. راه‌مان کج می‌شود به دوّمین حسینیه‌ی کنار حسینیه‌ی امام خمینی. آن‌هایی که رفته‌اند، می‌دانند؛ به آن‌جا می‌گویند «مدرسه». من چندمین باری است که می‌آیم. محمّد امّا اوّلین بارش است.

بوی قورمه‌سبزی تمام حیاط را گرفته و ناخودآگاه، دل‌م را می‌برد مشهد، وقت‌هایی که غذای حضرتی به تعداد خیلی زیاد به مهمان‌های آقارضا می‌دهند.

چرا بیت این‌قدر نزدیک بود به دبیرستان؟ چرا این‌قدر کم آمده‌ام این‌جا؟ چرا نشده هربار؟ چرا تا می‌آیم این‌جا، این‌قدر احساسات‌م فوران می‌کند؟ بیشتر از اینی که هست؟؟ چرا زندگی‌م مرتّب نمی‌شود؟ چرا این دل شده یک کاسه‌خون؟ چرا؟ چرا جا به ما نرسید؟ چرا حس می‌کنم فاطمه‌ی زهرا نگاهی نمی‌کند این‌طرف‌ها…؟

با این سؤال‌هااست که نماز مغرب و عشا را به جماعت سر می‌کنم. حالا باز ماایم و پرده‌ی ویدئوپروژکتور. عادت شده. مثل شب‌های مسجدامیر و حاج‌آقا علوی و روضه‌های حسن خلج… مثل شب‌های ریحانه‌الحسین باغ‌فیض و حاج‌آقا ابوالقاسمی و صدای بنی‌فاطمه… با این تفاوت که این بار، از رفتن داخل، وسط مراسم هم خبری نیست.

تنگِ تنگ، وسط جمعیّت می‌نشینم و حتّا از پرده هم تمام‌ش سهم‌م نیست. این‌جا یاد حرف‌هایی می‌افتم که تازگی به خانم دکتر قاسمی-همسر گرامی شهید شهریاری- زده‌ام. نه اهل سیاست‌ام و نه حوصله‌ش را دارم؛ زیر بار هیچ جناحی و گروهی، نه رفته‌ام و نه می‌روم و هیچ‌کس از آقایان و آقازاده‌ها نمی‌تواند توجّه‌م را جلب کند امّا… امّا همین یک نفر! همین یک نفر را اگر ازم کم کنند، دیگر اینی که هستم نیستم. از هرکس دست بشویم، از این یک نفر نمی‌شویم. از همه‌چیز، با درد و بی‌درد، عاقلانه یا نه، ممکن است بگذرم و تغییر کنم؛ ولی از این یکی نمی‌گذرم. این یکی را نه… این را نه.

محمّد من‌باب دل‌داری و شوخی، وقتی مردم بلند شده‌اند و شعار می‌دهند، می‌گوید که اصلاً غصّه نخور، هر گروهی که نزدیک‌تر اند، دل‌واپس‌تر اند؛ ما فاصله‌ی ایمنی را حفظ کرده‌ایم. نگاه‌ش می‌کنم و می‌خندم. ادامه می‌دهد:«هروقت جنگ بشه، اوّلین کسایی که درگیر جنگ می‌شن، حلقه‌ی بیرونی‌اند که به جامعه نزدیک‌تر اند.»

زیر آسمان بیت رهبری، همین‌طور که به سخنرانی مجلس گوش خوابانده‌ام، به فردا فکر می‌کنم که قرار است باران بیاید؛ امّا امشب یک فرق دیگر هم دارد و آن این‌که امشب دکترمیثم می‌خواهد بیاید این‌جا و من چشم انتظار شنیدن صدایش…

خودمان‌ایم… ای وای از روضه‌ی حضرت زهرا! روضه‌ی حضرت زهرا روضه‌ی دعوت‌شده‌هاست. سفره‌ی اباعبدالله را همه می‌نشینند از این سر عالم تا آسمان هفتم… ولی مجلس مادرش را، هرکس با کارت دعوت قلب‌ش می‌آید به نظرم. اصلاً «روضه‌ی یک خانم»، به اندازه‌ی کافی اسم‌ش هم وحشتناک است. موقع روضه‌ی حضرت فاطمه، حال‌م به سرحدّی از تحمّل‌ناپذیری می‌رسد که روضه‌خوان که برود سراغ گودال و قتلگاه و کربلا و گل‌پسر پرپرش، من نفس‌م بالا می‌آید و توی دل‌م می‌گویم: خدایا شکرت، بخوان… روضه‌ی قتلگاه بخوان… روضه‌ی حسین بخوان! روضه‌ی عقیله‌ی بنی‌هاشم بخوان… روضه‌ی برادر ماه‌ش را-عبّاس- بخوان… هرکاری می‌خواهی بکن! فقط دیگر تمام کن این کلمات بی‌معنی در و دیوار و میخ و پهلو و کوچه و گل و لاله و بستر و غسل و کفن و شب را…

صدای دکترمیثم مثل صدای باران است روی شوره‌زار چشم‌هایم. فقط یک چیزی به شعر می‌گوید که می‌شود کابوس شب‌م تا فردا و فرداشب و روزهای دیگر. تا حتّا همین لحظه که این‌ها را می‌نویسم. چیزی می‌گوید درباره‌ی این‌که دستِ فاتح خیبر، چه‌طور می‌لرزد در غسل دادن پیکر همسرش…

اگر سرکی بکشی به قلب امیرالمؤمنین؛ از ورای قدرت و امامت و امارت و پدری امیرالمؤمنین، کمی فکر کنی به این‌که حضرت ریحانه، خانُمِ این آقا بوده، گل‌ش بوده، نازنین‌ش بوده، دردانه‌ش بوده، همسرش بوده، رازدارش بوده، قُربان‌صدقه‌ش می‌رفته، مراقب‌ش بوده، مواظب بوده خاکی به پر شال‌ش ننشیند، مواظب بوده آفتاب، لطافت پوست‌ش را نیازارد و…[ادامه‌ی این‌که دیگر چه را می‌توانید در پست‌های قبلی ماهِ شبِ دنیا راحت پیدا کنید] آن‌وقت می‌فهمی دکترمیثم چه بندی را به آب داده… آن‌وقت بندِ دل‌ت پاره که نه… چه بگویم؟

سهم من از عاشقی، نه انتظار، نه دل‌تنگی، نه خستگی؛ سهم من از عاشقی، اندک است، اندک! سهم من از عاشقی، تنها فرصتی برای دوباره بوسیدن روی ماه… «آقا» را-که خیلی هم فاصله‌ای باش نداریم- ما فقط از ویدئوپروژکتور می‌‌بینیم. چهره‌ش را که وقتی ناراحت است خون می‌دود، دست‌مالی را که روی صورت می‌گیرد، دکترمیثمِ خوبِ فهمیده را، مردها و زن‌ها و دخترها و پسرهایی را که به هوای بودن «آقا» آمده‌اند، همه فقط از ویدئوپروژکتور می‌بینم. آن طرف بندها!

و ای کاش که شبِ دفن، راضیه‌ی مرضیه نگاهی به ما بکند… برای همه دعا می‌کنم؛ نه که ناامید باشم، نه، ولی با غم و غصّه دعا می‌کنم. ای کاش که امسال، قبل از ماه‌رجب و ماه‌شعبان و ماه‌رمضان، اگر قرار است در دنیا باشم، داخل آدم‌ها شده باشم.

دل‌م می‌خواهد بنشینم. دل‌م می‌خواهد باشم. دل‌م می‌خواهد آن‌قدر این‌جا باشم تا خدا حاجت‌م را بدهد. همین‌جا! دل‌م می‌خواهد با این شعرهایی که آخرش دکترمیثم خوانده، بروم داخل و به پای سیّدعلی بیفتم و زندگی‌م به یک بار بوسیدن‌ش بیارزد…

امان از جدایی‌ها. امان از دل نازک و سنگ‌پراکنی‌های مردم. امان از این اوضاع‌م.

قورمه‌سبزی خوش‌مزّه را روی همان موکت‌های ساده می‌خوریم و دل‌کندن چه‌قدر سخت است. برگشتنی بالأخره آشنا هم می‌بینیم، از آقایانِ معلّم فارغ‌التّحصیل، که بچّه‌های حلّی‌های دیگر را آورده‌اند مراسم. مگر می‌شود جایی از دنیا بروی و سمپادی‌ها آن‌جا نباشند؟

از محمّد بابت نرفتن داخل عذرخواهی می‌کنم و شرمنده‌ش می‌کنم. شال سیاه‌ش را که به‌م سپرده تا دست‌شویی برود، دور گردن‌م نگه می‌دارم. بوی عطرش را می‌دهد. مادرش کربلا برده شال را و همه‌جا گردانده‌اش. با شال سیاه، می‌شوم پیراهن سیاه، شلوار سیاه، جوراب سیاه، کفش سیاه، پالتوی سیاه؛ که به سیاهی شب دفن فاطمه‌ی زهرا هم نمی‌شود. باید از امیرالمؤمنین بپرسم چرا اصرار داشتی مزار فاطمه برای خودت باشد؟ برای خودِ خودِ خودت؟ بعد که بهتر فکر می‌کنم جواب‌م را می‌گیرم… امّا ببین چه‌قدر باید غصّه‌دار شده باشد کسی مثل علی، که بهشتِ فاطمه را دریغ کند از یک عالم! چه‌قدر! کاش که بمیرم برای غصّه‌هایش.

پیاده و از بین سیل جمعیّت راه می‌افتیم و خیابان فلسطین را گز می‌کنیم به سمت بالا. ناخودآگاه یاد نزدیک بودن فرزانگان به این‌جا هم می‌افتم. از خودم می‌پرسم علامه‌حلی نزدیک‌تر بوده به این‌جا یا فرزانگان؟! دست خودمان نیست. جز این‌که سرمایه‌ی اجتماعی‌مان باشد، سمپاد فعلاً محلّ کارم هم هست. وای که خسته‌ام از تربیّت سکولار. چه‌فایده‌ی این خیابان‌ها حتّا اگر همه هم‌دیگر را قطع کنند؟

به ولیعصر که می‌رسیم، دست‌فروش‌ها محاصره‌مان می‌کنند و بین فریادشان و سروصدای زنبوری مردم، گم می‌شویم. خنده. شادی. ذوق و شوق. سالِ نو. عید. لباس جدید. تمام چیزهایی که کوچک‌ترین سهمی درشان نداری.

نقشه می‌کشم که وقتی رسیدم خانه، چه‌قدر دعا کنم. دعایی که از قِبَل‌ش، مجبور نباشی آگهی نیازمندی چاپ کنی در ماهِ شبِ دنیا! دعایی که خوشبختی دوستان‌ت را ببینی قبل از این‌که دیر بشود. دعایی که صاحب این شب، گوشه‌چشمی، فقط توجّهی، اسمی، یادی از فقیرهایش بکند امشب… زهرای زهره را قسم می‌دهم به سیّدعلی.

دوست دارم شب بعد هم که شب آخر فاطمیه‌ی بیت است، بروم؛ ولی محمّد پیشاپیش عدم حضورش را به‌م اعلام می‌کند. جز او هم که حوصله‌ی کسی را ندارم…

پس میلاد می‌ماند و کارهای همیشگی. شبانه‌روزِ مدرسه. دی.وی.دیِ عید بچّه‌ها. پولیش کشیدن ماشین. ژورنال آی.اِس.آی پیداکردن برای مقاله‌ی سلامت الکترونیک. مرتّب نکردن اتاق شلوغ. آه و حسرت راه انداختن از ریزش مو! ناراحتی از این‌که چرا کسی محمّد اسم‌م را صدا نمی‌زند؛ و مرور اتّفاق‌های خوبی که نیفتاد؛ و اتّفاق‌های بدی که افتاد؛ و یک دل کوچک با امیدهای بزرگ، که گاهی ندیدن نشانه‌های الهی، باغِ خزانه‌زده‌ش را سرد و غم‌بار می‌کند.

به خودم، به ماه، می‌گویم:«زنده بمان فقط… همین‌طوری هم که هستی… همین‌طور خوب است! خسته نشو فقط و بدبین نشو به محبّتی که سهم‌ت نشده… حال نداری ننویس، امّا قول بده که برگردی…»

photo_2016-03-16_01-28-00