شاه‌وشِ ماه‌رُخِ زهره‌جبین

بیدار ام کن…

بیدار ام کن از کابوسی که دم به دم با من می‌آد…

بیدار ام کن از تصویر یه برگ سبز تو چنگ باد…

بیدار ام کن از این وحشت…

بیدار ام کن…

 

فانوس‌م باش…

فانوس‌م باش تو تاریکی که لحظه لحظه با منه…

فانوس‌م باش وقتی این شب ستاره‌هام‌و می‌شکنه…

فانوس‌م باش تو این غربت…

نازنین‌م…

 

با هر ستاره‌ای سر و کار است، هر شب‌م

از حسرتِ فروغِ رخِ هم‌چو ماهِ تو…

 

 

 

به خاطر موهای ریخته روی پیشانیِ عرق‌کرده‌ی شاهزاده، ارباب…

جوانی ما را به جوانی گل‌پسرت ببخش…

قایق کاغذی

یک جفت کفش

چند جفت جوراب با رنگ‌های نارنجی و بنفش

یک جفت گوشواره‌ی آبی

یک جفت…

 

کشتی نوح است

این چمدان که تو می‌بندی!

 

بعد

صدای در

از پیراهن‌م گذشت

از سینه‌ام گذشت

از دیوار اتاق‌م گذشت

از محلّه‌های قدیمی گذشت

                  و کودکی‌ام را غمگین کرد.               

کودک بلند شد

و قایق کاغذی‌اش را بر آب انداخت

او جفت را نمی‌فهمید

تنها سوار شد

آب‌ها به آینده می‌رفتند.

 

همین‌جا دست بردم به شعر

و زمان را

مثل نخی نازک

بیرون کشیدم از آن

دانه‌های تسبیح ریختند:

 

                 من                      …                                تو                  

                                                             کودکی                              …

 

          …                      قایق کاغذی                                 

               نوح                                                                            …            

                                 …                   آینده           

                                                                               …

 

تو را

با کودکی‌ام

بر قایق کاغذی سوار کردم  و

به دوردست فرستادم

بعد با نوح

در انتظار طوفان قدم زدیم 

 

 

گروس عبدالملکیان

 

 

* هنوز هم، بعد از این‌همه سال، وقتی احساساتی می‌شوم، دست و پایم را گُم می‌کنم. نمی‌توانم یک‌جا را نگاه کنم و انگشت‌هایم را مدام لمس می‌کنم. شبِ تولّد اباعبدالله که می‌رسد، از چند دقیقه قبل از غروب شروع می‌کنم به آب‌غوره گرفتن تا آخر شب. به خودم می‌گویم ام‌شب را باید بخندم، باید خوش‌حال باشم و نمی‌فهمم چه‌م می‌شود. هنوز هم وقتی احساساتی می‌شوم، دست و پایم را گُم می‌کنم و باقی ماندن این عادت‌ها برای مواجهه با آدم‌ها می‌ترسانَدَم. با دیدن لیوان‌های شربت خنک گریه می‌کنم. شیرینی دانمارکی توی دهان گریه می‌کنم. پای دیگ برنج، درِ ظرف‌های غذای نذری را می‌بندم و گریه می‌کنم. پرچم‌های رنگارنگ ماه شعبان را می‌بینم و گریه می‌کنم و از خودم می‌پرسم که چرا حضرت زهرا وقتی وضع حمل تمام شد، گریه می‌کرد.

* یک آدم‌هایی از زندگی آدم می‌روند و کابوسِ شبِ جمعه‌شان برای آدم باقی می‌ماند. کابوسی مثل سوء استفاده کردن از کسی که وقتی احساساتی می‌شود، دست و پایش را گم می‌کند.

* آدمی‌زاد باید در اوقات فراغت‌ش عاشق باشد. اصلاً کلّاً باید عاشق باشد. که وقتی روز قیامت ازش پرسیدند وقت‌ت را چه‌گونه گذراندی؟ بگوید عاشق بودم! همیشه عاشق بودم

* دوباره خرداد. دوباره امتحان. دوباره وقت‌های کم و کارهای زیاد. دوباره کارنامه ساختن از کارهای سال؛ مثل این‌که: “دیدی آخرسر ماه‌مبارک رسید به بهار و تو بهار نشدی؟ بوی بهشت نگرفتی؟ :( “

بهاربهار

درست، فردای روزی که شعری از گروس عبدالملکیان-اوّلین کسی که در شعرِ نو قبول‌ش دارم- گذاشته‌ام، یک دوستِ خوب، آخرین کتاب‌ش را با امضایش برایم می‌آورد.

کجای زندگی، جز این دوست داشتن‌ها چیزی هست؟

Paziroftan

 

 

گروس این بار گفته:

دست‌های هم را گرفته بودیم

تو در شب قدم می‌زدی

من

در تاریکی

 

 

امروز غروب، دیدم که ماشین‌م بنفش شده و سبز. شاه‌توتی شده و توتی! انگار خیابان غفّاری یک باغ بزرگ بوده باشد که ماشین‌م را زیر ساعت‌ها سایه‌روشن شاخه‌برگ‌هایش، بهاری کرده باشد؛ و حالا من‌ام که دل‌م نمی‌آید ببرم‌ش کارواش.

این هم یک نوع شعر محسوب می‌شود؛ ولی نه به خوبی گروس عبدالملکیان!

پی.نوشت:

اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اسْمَعْ دُعَائِی إِذَا دَعَوْتُکَ وَ اسْمَعْ نِدَائِی إِذَا نَادَیْتُکَ وَ أَقْبِلْ عَلَیَّ إِذَا نَاجَیْتُکَ… صدای پای ماهِ شعبان.

معجزه‌ی روزهای رجب

خدایا می‌دانی، برای منِ آخرالزّمانی، باور کردن خیلی چیزها آسان است. برای مایی که عادت کرده‌ایم به دیدن و شنیدن و حس کردن.

اگر روزی دست‌م را داخل پالتوم کنم و وقتی بیرون بیارم‌ش، برق بزند، باور می‌کنم.

اگر خودکارم را پرت کنم و مار بشود، متعجّب می‌شوم، ولی باور می‌کنم.

اگر روزی توی آی.سی.یو بمیرم، دوباره زنده بشوم، باور می‌کنم.

اگر طوفان سهمگینی بیاید و سوار وسیله‌ای باشم و خیس هم نشوم، باور می‌کنم.

اگر پرت‌م کنند داخل آتش و نسوزم، باور می‌کنم.

خدایا، اگر دل‌م بیاید و گنجشکی را بردارم و سرش را بِکَنم و بعد با چاقوی بزرگ آشپزخانه تکّه‌پاره‌ش کنم و بعد هم با گوشت‌کوب، بکوبم‌ش و بریزم‌ش داخل یک کاسه، و مشت مشت بالای بلوک‌های فاز 2 خالی‌ش کنم و بعد از مدّتی، ببینم که یک گنجشک به آسمان پرید، باور می‌کنم.

امّا کدام نقطه است که دل‌م آرام می‌گیرد خدای خوب، خدای مهربان؟ دل‌م کجا آرام می‌گیرد؟

خدای خوب، باور دارم. باور دارم که به اجازه‌ی تو هرصبح از جا بلند می‌شوم و به اجازه‌ی تو هرشب نیمه‌مرده‌ام. به خودت قسم که باور دارم تک تک این نفس‌ها، این کلمه‌ها، به خواست تو جاری شده‌اند.

فرق هست بین باور نداشتن و دلِ بی‌تابِ بی‌حوصله‌ی شکسته‌ی بهانه‌گیرِ ناآرامِ متلاطم.

کسی که شک دارد، فکر می‌کند، گریه نمی‌کند. من باور دارم ولی دل‌م را چه کسی آرام می‌کند…؟

فرق هست بین گریه کردن در روضه و گریه کردن در دنیای تنهایی آخرالزّمانی. وقتی پای روضه نشسته باشی، هرکجای دنیا، می‌دانی یک جای این مجلس، یک زمانی، یک مکانی، مادر اباعبدالله نشسته است و گوش می‌کند. گریه می‌کند. نگاه می‌کند.

پای روضه می‌دانی بزرگ‌ترین حقیقت عالم هم نشسته کنارت و دیگر ترسی نیست، خواسته‌ای نیست، بدی‌ای نیست؛ دل‌ت فقط گریه می‌خواهد. گریه می‌کنی. زار می‌زنی. غصّه می‌خوری؛ ولی پیر نمی‌شوی، روح‌ت پاک می‌شود، رشد می‌کنی.

امّا گریه کردن در دنیای تنهایی آخرالزّمانی… آن‌جایی است که قدم‌هایت لغزیده و چاره‌ای نمانده. آن‌جایی است که خدا، دور، خیلی دور به نظرت می‌آید و آن‌جایی است که باور داری، ولی دل‌ت را چه کسی آرام می‌کند…؟

معمّاهای این زندگی‌های پیچیده را، چه کسی حل می‌کند؟ چرا هرسال ماه‌عسل شبکه3 را می‌بینم؟ دل‌م می‌خواهد دوباره ببینم؟ صدباره ببینم؟

من که دیده‌ام خدا معجزه‌ کرده‌ای. کاری را که مطلقاً می‌دانستم نمی‌توانم، دیده‌ام که تو کردی… تو معجزه کردی…

معجزه کن خدای خوب؛ که می‌دانم می‌کنی. معجزه کن که بدون معجزه‌های ریز و درشت‌ت، این آدم آخرالزّمانی سرِ پا نمی‌تواند بإیستد.

خدای خوب، خدای مهربان، خدای خودم، معجزه کن تا من دیگر در دنیای تنهایی آخرالزّمانی خودم گریه نکنم… و به جانِ عزیزِ دل‌ت حضرت ابراهیم، بدان که این دل را اگر تو با معجزه‌ی خودت آرام نکنی، محال ممکن است که بتواند کار دیگری کند.

 

            پی. نوشت 1: در سراشیب این روزها پیدات می‌کنم. در این نشدن‌ها، نتوانستن‌ها، پناه می‌برم به‌ت مثل بچّه‌ی ناتوانی به زیر چادر مادرش و قبای پدرش. پیدات می‌کنم و رهات نمی‌کنم. پیدات می‌کنم و سفت می‌گیرم‌ت. این فایده‌ی همه‌ی این‌هاست. اگر تو هم دستی به سرم بکشی و درست کنی خرابه‌ام را.

            پی. نوشت 2: آقای امام رضای عزیز خوب! شما فرموده‌اید که هرکس زیارت‌م بیاید، 3 جا در قیامت می‌آیم سراغ‌ش. من خیلی بیشتر از یک بار زیارت شما آمده‌ام و این است که خیلی بیشتر از آن 3 بار، طلب دارم که بیایید سراغ‌م. این دنیا هم از قیامت خیلی خیلی آسان‌تر است پس یکی، از آن خیلی بارهایی را که باید بیایید سراغ‌م، علی‌الحساب می‌خواهم. و منتظرم. زود.

            پی. ‌نوشت 3: تقویم‌م را بچینم: تولّد حضرت اباعبدالله، تولّد حضرت سقّا، تولّد حضرت سجّاد، تولّد حضرت شاهزاده علی‌اکبر، تولّد حضرت حجّت، تولّد حضرت مجتبا… مردم! کوله‌های‌تان را بردارید برویم دنبال گنج. کادوی تولّد هم ببریم؛ قبول می‌کنند از ما بی‌چیزها، کریم‌ها… ثروت‌مند می‌کنند ما فقیرها را، سخی‌ها…