600 کیلومتر بالای سطح زمین

At 372 Miles above the Earth

There is nothing to carry sound

No air Pressure

No Oxygen

گرویتی با این عبارات شروع می‌شود. یعنی همان اوّل فیلم، اعلام می‌کند که 372 مایل بالاتر از زمین، نه صدایی شنیده می‌شود، نه فشارِ هوایی هست و نه اکسیژن؛

به نظرم شاید پیشاپیش اعلام می‌کند که با چه‌جور زندگی‌ای رو به رو هستی.

یک نقل قول شگفت‌انگیز از بین صد نقل قول شگفت‌انگیز این فیلم هست که تکلیف همه‌چیز را روشن کرده.

This film image released by Warner Bros. Pictures shows Sandra Bullock in a scene from "Gravity." Bullock says making the lost-in-space movie directed by Alfonso Cuaron was her “best life decision” ever. (AP Photo/Warner Bros. Pictures)

Ryan Stone: Houston, Houston in the blind, this is Mission Specialist Ryan Stone reporting from the Shenzhou. I’m about to undock from Tiangong… and I have a bad feeling about this mission.
[laughs]
: Reminds me of a story…
[Screams]
: Never mind, Houston, never mind the story! Ah. It’s starting to get hot in here. OK. Alright the way I see it, there’s only two possible outcomes. Either I, make it down there in one piece and I have one hell of a story to tell. Or I burn up in the next ten minutes. Either way whichever way, no harm no foul.
[Growls]
: Cos either way, it’ll be one hell of a ride. I’m ready.

 

هیوستن! هیوستن در تاریکی [بی‌پاسخ]: من رایان استون، متخصّص مأموریت هستم که از شِنزو گزاش می‌کنم. من در حال جدا شدن از تیانگونگ هستم… و حسّ خوبی نسبت به این مأموریت ندارم… من‌رو یاد داستانی می‌ندازه… ول‌ش کن، هیوستن، بی‌خیال داستان! این‌جا داره کم‌کم داغ می‌شه. باشه، این‌طور که من می‌بینم، دوتا نتیجه بیشتر محتمل نیست؛ یا من صحیح و سالم فرود می‌آم و یک داستان معرکه برای تعریف کردن دارم؛ یا ظرف ده دقیقه آینده می‌سوزم. در هر صورت، هیچ مشکلی نیست. چون به هر حال، این یه سواری معرکه‌ست. من آماده‌ام.

 

هروقت یاد این دیالوگ‌ها و این صحنه می‌افتم، از 500 کیلومتر بالای سطح زمین، فرود آمدن به امید نجات، بیشتر به عمر کوتاهِ درازی که خدا داده فکر می‌کنم. این‌که هربار از چیزی نگران‌ایم، ترس‌ها از نتیجه، بازمان می‌دارد از کاری که باید؛ امّا آخرسر چه؟ این مسیر نهایتاً مگر می‌خواهد به کجا برسد؟!

همیشه فکر مرگ، در عین ناباوری، وجودم را یک‌پارچه آرامش می‌کند. فکرِ برگشتن و بودن در جایی که قدرت خدا، مطلق باشد.

در بعضی نقل‌ها هست، بلافاصله بعد از مرگ، امیرالمؤمنین بالاسر آدم‌های خوب حاضر می‌شود. به عنوان اوّلین نفر! پیش خودم فکر می‌کنم، باشد، این زندگی که آن چیزی که می‌خواستم و خدا می‌خواست نشد؛ تا کِی مهلت دارم؟ نمی‌دانم؛ نمی‌دانم هم امیرالمؤمنین لحظه‌ی مرگ بالاسرم می‌آید یا نه، ولی بگذار هرکار می‌توانم، بکنم؛ چون یا عمری هست و یک روزی، برای کسانی(شاید بچّه‌هایم) یک قصّه‌ی معرکه دارم که تعریف کنم؛ یا شاید هم عمری نباشد و این یک سفر معرکه است که به دیدن امیرالمؤمنین ختم می‌شود!

همین تز، شب‌ها از خود بی‌خودم می‌کند و دل‌م می‌خواهد جایی باشم که تا ابد زل بزنم به ستاره‌ها، به ماه. از خودم می‌پرسم چرا بیرون از زمین، دنیا همه‌ش شب است. دل‌م می‌خواهد زمین را از بالا تصوّر کنم و سعی کنم از هیچ‌چیز نترسم. بها را بدهم به عشق بی‌بهانه و هوای جاودانگی در دنیا به مشام‌م نخورد.

آن اتّفاق شگفت‌انگیز که گمان نکنم با تکنولوژی در دوران حیات‌م برایم بیفتد[بلکه هم بیفتد!]: به سمت بالا، دور شدن از خانه، از شهرک، از شهر، از کشور، از قارّه، از زمین، و روی‌گرداندن به آن سمت هستی: ستاره‌های بی‌شمار، راه شیری، تاریک و روشنِ دوردست…

‌‌

راجع به گرویتی در ماهِ شبِ دنیا: The Way to go Out و Don’t Let Go

روزهای تاکنون…

یک سیزن از چند سیزن احتمالی دانشگاه تمام شد. یک سیزن با 8 اپی‌زود بلند.

چه‌قدر دانشگاه همه‌چیز را عوض کرد، این را خیلی به سختی می‌توان فراموش کرد. تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که به نظر، ترم به ترم در کل وضعیت بهتر شد.

دل‌تنگی خفقان‌آور روزهای اول، ترم‌های اول، سال‌های اول‌ش را فراموش نمی‌توانم بکنم. این حس‌های نامیرای جدانشدنی خاطره‌ها…

دانشگاه شهید بهشتی، یک دانشگاه خیلی خیلی بزرگ و قدیمی بود که دور تا دورم را گرفته بود. جنگل‌ها و درخت‌های پیرش، دانشکده‌های پیچ در پیچ و بزرگ، سرمای ساعات آخر روزهای پاییزی، کتابخانه‌ی مرکزی، ساختمان آی‌تی، پنجره‌های دانشکده، پیاده‌روی از آن بالا به سمت شهر زیر نور چراغ‌های نارنجی خیابان…

نوشتن از این چیزها همین‌قدر ساده است؛ اگر قرار است چیزی بماند که بعداً خودت بخوانی، یا کسی بخواند.

یک روزهایی بود در این یک ماه اخیر، موقع خواب دل‌م می‌خواست بخوابم و تمامِ تمامِ تمامِ دنیا را از فکرم بیرون کنم؛ یعنی هیچ‌چیز ذهن‌م را گره نزند؛ حتّا ادراک‌هایی که ساخته‌اندم و خیلی دوست‌شان دارم.

حالا، بعد از این داستان‌های کلاه پرت کردن و ثبت‌نام ارشد همان‌جا دقیقاً، دوباره روزهای سختی به یادم می‌آیند و تحمّل کردن‌شان… یک چیزهای ریز و پرت و پلایی از چهارسال قصّه‌ی دانشگاه، و فقط درباره‌ی دانشگاه، زندگی اجتماعی و خانوادگی و رنج و عذاب‌های مربوطه که بماند…

کلاس داشتن در دانشکده ریاضی، آن پایین، بهار، با یک عالم امید که بی‌ثمر بود،

سرپایینی بلوار را پیاده برگشتن، روز اوّل دانشگاه، و خش‌خش دنیای برگ‌های رنگارنگ زیر پای دانشجوها،

صدای طوطی‌های بازیگوش سر کلاس‌های بعد از ظهر، ضلع شمالی دانشکده،

تا دیروقت ماندن در آن سرزمین سرد و خشک، و درس خواندن و کتاب خواندن زورکی، از روی تنهایی، از روی گیجی، از ترس شلوغی اتوبوس و ترافیک توحید و دنبال جوابی گشتن برای چرایی این اوضاع،

نهارهای دیروقت روی نیمکت‌های تهِ سِلف، آن‌جایی که آفتاب از بین درخت‌های کاج می‌تابید و روی میز و سینی غذا می‌افتاد،

آدم‌های خوب و خاکستریِ اشتباهی که هیچ‌وقت نشد شریک بشوند، در چیزی که توی قلب‌ت داری،

بادهای آبان، باران‌های آذر، برف‌های دِی، مِه‌های بهمن… گرده‌های فروردین، شکوفه‌های اردی‌بهشت، امتحان‌های خرداد،

شاید این‌طور که من تعریف می‌کنم، این‌طور که همه‌چیز روی نگاتیو ذهن من ظاهر می‌شود، دانشگاه یک جای قشنگ بود، با دخترهای زیاد-خیلی زیاد- و پسرهای زیاد، که می‌روند و می‌آیند و بلندبلند می‌خندند و هرکدام دنبال یک جریانی را می‌گیرند و همه منتظراند که ببینند چه می‌شود!

این واقع‌گرایی شاید تغییر من بوده باشد در این سال‌ها: بله، قشنگ بود، به این خاطر که طبیعت قشنگ است، آدم‌ها قشنگ‌اند، تمدّن قشنگ است، و زندگی و فرصتی که خدا داده، بالذّات، بله، قشنگ است… چه تو باشی، چه نباشی! چه در شادی‌ها سهیم باشی، چه غصّه بخوری، چه 24 ساعته فکر کنی و چه انتظارهایی که داشته‌ای از پا درت آورده باشند یا نه.

ای کاش که بدانم بعدها چه کسی این‌ها را خواهد خواند! این‌که بدانم، شاید در گفتن تمام چیزی که در دل‌م دارم، کمک‌م کند. این قصّه‌های دانشگاه هم عملاً تمام نشده و باید منتظر فصل بعدش بود با این امید که بهتر باشد… همین «امید»، که هیچ‌وقت نباید بگذاری از دست‌ت برود.

 

بزرگ‌ترین مأموریت من فعلاً این است که محبّت را در قلب‌م زنده نگه دارم.

ببین! بالأخره آن لحظه‌های دردناکِ درام روزمرّه، سهم ما آدم‌های احساساتی است.

گاهی از تمام زندگی، غصّه میراث ما می‌شود.

چیزی که می‌خواهیم، خلافِ جریان عادّی آدم‌هاست. تعهّد. دوست داشتن. گذشتن از ظواهر. شناختن قلبِ آدم‌ها. اعتماد.

ضدّ شهر، عَلَمِ جنگ برداشتن، نتیجه‌ی بهتر از این هم ندارد.

چندبار باید خسته نشوی. دل‌سرد! دل‌سرد نشوی، نباشی! چه‌قدر که سخت است در این سوز و سرما، گُل‌های رنگی‌رنگی بکاری و زنده نگه‌داری‌شان.

همین است، که هست.

بمانی، نترسی، ادامه… این ادامه‌ی ترسناکِ ناگزیر؛ ادامه بدهی.

معجزه کنی! ناامید نباشی! باز، امیدوار بمانی! لبخند بزنی هنوز، کتاب‌داستان به دست، روی صندلی سینما، هدفن به گوش…

به خودت ثابت کنی که من خودم معجزه می‌کنم اگر از پا نمی‌افتم! اگر هنوز، هنوز، باز و باز، با یک دلِ شُسته‌رُفته با مردم، با آدم‌های جدید، تا می‌کنم…

من خودم، معجزه‌ام، اگر خدای لطیف در قلب‌م می‌تابد و می‌دانم مهربانی‌ش بالأخره سهم‌م می‌شود.

چه را به که بگویی؟! مهم نیست. مهم‌ترین نشانه‌ی دوست‌داشتن آدم‌ها این است که حفاظت‌شان کنی از دانستن چیزهایی که زندگی‌شان را تلخ کند.

چه را به که بگویی؟! مهم نیست. که چندسال است آبِ خوش از گلوت پایین نرفته؟ که چند وقت است دیگر روز و روزگار برات نمانده.

ولی من در دل یک مجتمع تکنولوژیک فوق‌پیشرفته، در دورترین نقطه‌ی سیبری، پشت هزار در با هزار لایه‌ی امنیّتی و قفل‌های بیولوژیک، داخل یک اتاق کوچک چندمتر در چندمتر، دانه‌های زندگی را در یک هوای ایزوله و گرم و مرطوب و گلخانه‌ای نگه می‌دارم!

این‌ها همان دانه‌هایی هستند که فرق ایدئولوژیک ایجاد می‌کنند در زندگی اجتماعی، همان دانه‌هایی که هزار چرا و امّا و اگر برای رابطه‌های آدم‌ها می‌سازند، همان دانه‌هایی که مردم نهال‌ش را می‌کُشند معمولاً و همان دانه‌هایی که ماهِ شبِ دنیا را ماه شب دنیا کرده.

پی.نوشت: همه‌ی آدم‌ها؛ عاشق بمانید. فقط همین مهم است.

The Fault in Our Stars

به شدّت قبل از این پُست، نوشته شده این پُست: ماه شب دنیا

دی‌شب بابت یک ماجرایی که آخرسر بی‌خود و بی‌جهت بود، همراه مادرم مسافرت می‌کردیم به شرق تهران. آن‌قدر رفتیم تا رسیدیم به مهدکودک‌م. اسم مهدکودک‌م از پارسا شده بود مهرِ پارس.

یاد کردیم از اتّفاقات آن موقع. بحث این بود که من یک سال مهدکودک غیرانتفاعی پارسا رفته بودم و سال بعد، نوشته بودندم مهدکودک دولتی؛ و در همان یک هفته آن‌قدر بی‌تابی کرده بودم که برم گردانده بودند به همان مهد پارسا.

صحبتِ علّت‌ها شد. مادرم می‌گفت وقتی ازت می‌پرسیدم چرا، دو تا دلیل می‌گفتی. دلیل اوّل این‌که چرا خانوم مربّی از پارچ آب خورده و آب را دَهَنی کرده،(که قبول)؛ امّا دلیل دوّم این‌که در این مهد جدید، هیچ‌کس هیچ‌کس را بوس نمی‌کند؛ من هم‌چین مهدی را که کسی کسی را بوس نمی‌کند نمی‌خواهم.

 

از دی‌شب با خودم کلنجار می‌روم که ذهن یک پسربچّه‌ی 5 ساله چه‌طور کار می‌کند؟ یا چرا یک پسربچّه باید این‌قدر شدید به ابراز احساسات واکنش نشان بدهد؟

چرا؟

 

 

برچسب‌ها:

زندگی معمولی… آدم‌های معمولی… یک باغچه پر از گل‌های ریز ریز… لطفاً اگر آمدید به باغچه، گل‌ها را لگد نکنید… لطفاً دیگر نیایید… آدم‌های معمولی… چشمک‌زدن‌های پنل ضبط ماشین… کجایی مهشیدجون که من شده بیست و دو ساله‌م!؟… زیر نور مهتاب… آدم‌های معمولی چکمه‌پوش… سندرم مراقبت… ما دهه هفتادی‌ها…

هزار و یک شب

خیلی وقت است که دیگر از مهمانی‌های پنج‌شنبه‌شب‌ها خبری نیست. ما سهمی از شلوغی ماشین‌های پارک‌شده کنار خیابان نداریم. از توپ‌های توی پارک، از پیش‌دستی‌های روی میز، از پتوهای پیچیده دور آدم‌ها در ماشین‌ها توی جادّه.

از شب‌های جمعه مانده دیلینگ‌های تلگرام و خستگی هفته و تمایل به خوابیدن در یک اتاق کاملاً تاریک و مطلقاً ساکت. فراموش کردن هرچیز که هست، امّید گنگی به بهبود تدریجی اوضاع، و ترس مبهمی از پیر شدن و مردن با یک مشت آرزو.

وقتی با سرعت 90 کیلومتر بر ساعت از تنهایی به رؤیا فرار می‌کنم، کجا باشی نمی‌دانم. پشت پنجره‌های روشن ساختمان‌های بلند، داخل پاساژهای رنگی‌رنگی، یا توی هواپیمایی که از بالای اکباتان به سمت شمال می‌رود و چراغ‌های قرمزش چشمک می‌زنند.

من این 414 اُمین ماهِ شبِ دنیا را می‌نویسم و پیش خودم می‌گویم کاش یکی باشد ماه و ستاره‌های شب‌تاب را به سقف بچسباند؛ کاش یکی باشد کت و شلوارم را از روی چوب‌لباسی توی کمد آویزان کند؛ و کاش یکی باشد دست به کتاب‌های کتابخانه بزند.

خدا یک چیزهایی را کهنه‌‌نشونده آفریده. یک حقیقت‌هایی که هروقت به زبان بیاری‌شان قدیمی نباشند. هرچند بار و به هر شکلی. چیزهایی مثل دل‌تنگی. مثل عشق. مثل دوست‌داشتن. مثل نگرانی. مثل تنهایی.

مثل غصّه‌ی جاماندگی جمعه‌ها شب.

.

.

.

تو به من بگو اگر شهرزاد را می‌شناسی… کنارِ هم گذراندن این هزار و یک شب، به ماندن و نرفتن نمی‌ارزید؟

بادبادک‌ها

اوّلی:

نمی‌دانم چه‌طور می‌شود

                که همیشه بدجا پیدایت می‌کنم؛

وسط خستگی‌های عصر،

کنار جمع‌های غریبه،

پشت صندلی‌های سینما،

بین ردیف‌های کتاب‌خانه،

در صف بی‌انتهای اتوبوس،

لای ورق‌های حافظ،

بعد از گناه‌های تکراری،

قبل از گریه‌های شبانه،

پیاده‌رو‌های طولانی،

                دروغ‌های مصلحتی،

                                رؤیای جمعه‌ها صبح،

                                                خیال‌های از سر بی‌خوابی،

                …

دوّمی:

هنر اینه‌که حتّا وقتی یه نفر رو هنوز ندیده‌ای، عاشق‌ش بشی؛ وگرنه که خیابون پر از معشوقه‌ست.

سوّمی:

به مناسبت انتخاب واحد:

پاییز منتظر بهار، تابستان منتظر زمستان، منتظر عید نوروز، منتظر نیمه‌ی شعبان، منتظر شب‌های قدر، منتظر شب یلدا… شب‌های یلدا…

چهارمی:

و این‌طور می‌شود که نمی‌دانم دستِ شفایت را دست‌هایم بیشتر احتیاج دارند یا پیشانی‌م.

پنجمی:

حدیث نفس: تو بزرگ می‌شی ها!، ولی نه… تو بعضی چیزا عوض نمی‌شی!