خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ یعنی قصّه‌ی هزار و یک شب

شب‌های قدر هم مثل هرسال می‌آیند و می‌گذرند و ما را تنها می‌گذارند.

ماه مبارک هم تمام می‌شود و ما تنها می‌مانیم.

هرسال، عید نوروزها می‌آیند، ماه محرّم‌ها، شب‌های یلدا، تعطیلی‌ها، می‌گذرند و باز ما تنها می‌مانیم.

پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها، مادرها و پدرها، می‌روند و ما را تنها می‌گذارند.

آدم‌های خوب… آدم‌هایی که دوست‌شان داریم… می‌گذرند… باز سهم ما تنهایی می‌شود…

چه‌کار باید کنیم که تنها نمانیم؟

بین همین عالی‌ترین لحظه‌ها، که پای تقدیر حدّأقل تا یک سال وسط است، چه‌کار کنیم که این‌قدر تنها نمانیم؟

چرا بین این لحظه‌های عوض‌نشدنی هم این‌همه تنهاایم؟

 

ماه مبارک باز به دهه‎ی آخر رسیده، می‌دانم که چند روز دیگر، خبری از سحرها نیست، از افطارها، از شب‌های قدر…

از این تنها ماندن وحشت دارم. از این‌که این شب‌ها هم تمام بشوند و تنها بمانم. از این‌که یک سال دیگر حس کنم هم‌چنان تنهاام.

چه اتّفاقی باید بیفتد که حس نکنیم تنهاایم؟ که کسی هست؟ که جایی هست؟ که لحظه‌ای هست؟ که تنهایی نیست؟

 

خدایا چه‌کار کنیم که تنها نباشیم؟ چه‌کار کنیم که باشی؟ چه‌کار کنیم که باشیم؟

 

 

من که به آقای زمین می‌گفتم:

«خودت‌و یه لحظه‌م بذار جای من،

بشین! گوش کُن یه کم به حرفای من!

همین کافیه که بفهمی این‌و،

عمقِ تنهایی منِ غمگین‌و…!

 

خودت‌و یه لحظه‌م بذار جای من،

ببین: چی اومده سرِ رؤیای من!

از این زندگی مونده یه نقّاشی…

سخته با یه مجسّمه تنها شی…»

 

چه‌کار کنیم؟ چه‌کار باید کرد؟

من از مهربان‌تر از مادر می‌خواهم آن خیرهایی را که نمی‌دانم، نمی‌فهمم، حتّا به فکرم هم خطور نمی‌کند، برایم بنویسد.

ازش می‌خواهم خوب‌م کند؛ چون تنها شفادهنده و پرستارِ مهربان کلّ هستی خودش است. می‌خواهم که ناهنجاری‌هایم! را خوب کند.

ازش می‌خواهم چیزی را که برایم معجزه است و برایش گوشه‌نگاهی، رقم بزند؛ که سال گذشته، دست‌کم یکی از این معجزه‌ها ازش گرفتم.

ازش می‌خواهم کاری کند تنها نمانم. تنها نباشم.

ازش می‌خواهم بنویسد که آدمِ خوبی می‌شوم. روز به روز عاشق‌تر می‌شوم و مهربان‌تر و لطیف‌تر. نگران‌تر. فهیم‌تر. حسّاس‌تر. خوب‎تر.

و ازش می‌خواهم کارهایی را بکند، که من نتوانستم… حالا که تمام و کمال و کمال و تمام، همه‌ی وجودم را می‌سپارم به‌ش.

 

بی‌ربط (الکی مثلاً آقای زمین به من بگوید):

«به سکوت‌م مدام مشکوک‌ای،

از سکوت‌ت مدام داغون‌ام،

تو چرا از نگا‌ه‌م می‌ترسی؟

من که چیزی ازت نمی‌دونم…

 

پره دل‌شوره‌ای، حواس‌ت نیست…

چی شدی؟ چی چشات‌و ترسونده…؟

اگه از من دل‌ت گرفته، بگو!

اگه فکر می‌کنی دلی مونده…

 

واسه هر اشتباه راهی هست،

اگه می‌دونی اشتباه کردی…

من هنوزم کنارت‌ام با عشق…

کمک می‌کنم که برگردی…»

 

و این می‌شود پست‌ شب‌های قدر من،

به همراه بی‌خوابی و بغض و فکر و خیال همیشه‌ای،

با همکاری دعای افتتاح و آلبوم جدید مهدی یراحی و مصلّای امام خمینی و راهنمایی علّامه حلّی 5،

و با حمایت ماه شب دنیا و بایگانی عاشقانه‌های پشتِ در مانده.

 

یه نگاه، که تو ماهِ منی

می‌بینم عاشقای تو رو،IMG_0825

اشکای زائرای تو رو،

آرزومه منم بپوشم،

لباس خادمای تو رو…

همه‌ی دارائی‌م‌و…

به تو بدهکار ام من…

جونِ جوادت آقا،

خیلی دوسِت دارم من…

 

 

غصّه می‌خورم آقارضا. غصّه می‌خورم که افطاری‌های حرم‌ت را نخورده‌ام. این غصّه‌ها نَفَس آدم را می‌بُرد آقارضا. خصوصاً اگر بدانی نالایق‌ای. فقط نذرم را یادآوری می‌کنم آقارضا. :(

آقارضا :'(

تو هم اگه نخوای، باهام کنار بیای، من قراره دردم‌و به کی بگم؟

همیشه دوست داشتم ماه مبارک که می‌آید، زندگی آرامی می‌داشتم. یعنی طوری می‌شد که آن‌قدر شبانه‎روز‌هایم در بین لحظه‌های ماه مبارک آرام می‌گرفت، که می‌توانستم تمام برکت و رحمت و نعمت‌ش را درک کنم.

دوست داشتم چند ساعت قبل از غروب آفتاب، وقتی هُرم گرمای خورشید نشسته، از سر کار برگردم خانه و با کسی که دوست‌ش دارم و حوصله‌م را دارد، برویم خریدی کنیم. منتظر افطار، با وجود بی‌رمق بودن، چرخی بزنیم و سبزی خوردن و نان و کمی زولبیا-بامیه بخریم.

دوست داشتم آن‌قدر آرامش می‌داشتم که به کمک هم، هرروز سفره‌ی افطار را بچینیم و هم‌زمان صدای ماه‌عسل از تلویزیون بیاید.

بعد از افطار، وقتی قندِ خون‌مان به وضعیّت عادّی برگشت و دوباره فرصت کردیم دل‌تنگ شویم، کمی بیرون برویم. جایی مثل مصلّا که شب‌های ماه رمضان شهرداری برنامه‌های خانوادگی دارد. مخصوصاً مجالس بزرگ ترتیل قرآن. به علاوه‌ی نمایشگاه و جلسات معارف مختلف. چیزی مثل همین شب‌های نورانی.

برگردیم خانه، وقت باشد، حوصله باشد، یک اتاق تمیز و مرتّب و صمیمی-مثل مال خودم- که تا سحر کنار کسی باشم که دوست‌م دارد و آهسته آهسته و ریز ریز نماز بخوانیم، دعاهای شب‌های ماه رمضان مفاتیح را، کمی حرف بزنیم و کمی فکر کنیم. نگاه کنیم. لبخند بزنیم. لازم هم شد، گریه کنیم.

برای سحر هم اشتهایی باشد و بعد از اذان صبح هم که خواب. دوست داشتم مجبور نمی‌بودم که صبح خیلی زود بروم سر کار.

برای شب قدر هم، دوست داشتم از بعد از افطار، برویم مصلّا. نه که مصلّا خبر خاصّی باشد، نه، چون عادت این سال‌ها شده. شده سقف آرزوهای شب‌های قدر من. وسایل مهم را همراه آوردن، وقتی می‌دانی که تنها نیستی. زیرانداز و دست‌مال کاغذی و آب‌معدنی و جانماز و یک ظرف کوچک میوه.

وجه اشتراک همه‌ی این لحظه‌ها کجاست؟ این‌که آرامش باشد. این‌که آرامش باشد. آرام و قرار گرفتن: منطقِ خدا که خودش هم گفته.

این‌که بتوانی دنیا را بگذاری کنار بیست و چند روز، واقعاً نزدیک‌تر بشوی، پاک بشوی و نورانی بشوی؛ از آدم‌های روی کره‌ی زمین، منطقاً متمرکز روی یک نفر باشی که وظیفه داری و جزئی ازت هست؛ و فرصتی باشد تا حتّا از باقی کمی دل بکنی و دل‌ت را مرتّب کنی.

دوست داشتم طوری می‌شد که جز این‌که فکرِ دنیا، فکرِ معیشت و فکر چیزهای روزمرّه نباشد، فشار روانی روابط و فشار احساسات مختلف هم روی قلب‌ت سنگینی نکند.-اگر مثل من به لحاظ ادراکی آدم حسّی‌ای باشید.- خیال‌ت راحت باشد که تکیه‌گاهی داری برای ثباتی که باید داشته باشی، و برای ذهن‌ت، برای دل‌ت فرصتی باشد که همه‌جانبه عبادت خدا را بکنی.

دوست داشتم بتوانم ماه مبارک تمام قرآن را یک دور بخوانم، تمام اعمال شبانه‌روزهای ماه رمضان را چندین و چندبار به جا بیاورم، ساکت‌تر باشم و اخلاق‌م بهتر باشد، گاهی هم کارهای خاصّی بکنم مثل قبول کردن حضانت یتیم‌های کمیته‌امداد، که شب قدر با آلبوم‌های عکس‌شان روی میزها منتظر هستند.

دوست داشتم حال‌م خیلی بهتر از چیزی باشد که الآن هست. این روح و روانِ Stable را، هرچه‌قدر هم که بگویم، اگر کسی تجربه نکرده باشد، خیلی متوجّه نیست. برای من، همیشه ماه رمضان و ماه محرّم، ناآرامی ناگزیر بیشتر بوده و همیشه دور بوده‌ام از چیزی که باید می‌شدم؛ چون این مناسبت‌ها همیشه برانگیخته‌تر و منقلب‌ترم می‌کرده‌اند و این همان و نتوانستن، همان.

کاش بشود عوض شد… کاش بشود اوضاع را عوض کرد… کاش بشود شبِ قدر، اگر قرار به ماندن بود، تقدیر یک سال را خوب کرد…

وَ فِیمَا تَفْرُقُ مِنَ الْأَمْرِ الْحَکِیمِ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ

…به نازِ نگاه‌ت اباعبدالله…

به خمِ موی ریخته روی پیشانیِ مهتاب،

به لرزش گوشه‌ی لب‌های گوهری،

به تکان انگشت‌های دستِ آفتاب،

یکی از همین شب‌ها،

گره باز کن از بخت تاریکِ پریشان‌ش…

 

Beinolharamein

 

…هرشب… دل‌م دریای آتیشه… ازین بدتر مگه می‌شه…؟… حال هیچ‌کی تو دنیا… 

الهی، من بِگردَم، دورِ سَرِت

اوّلين روزي كه امام حسين(ع) روزه گرفتند، همه‌ی اهل‌بيت در كنار سفره جمع شدند.

پيامبراكرم(ص) رو به امام حسين فرمودند:«حسين جان، عزيزم، روزه‌ات را باز كن.» امام حسين فرمودند:«جايزه‌ی من چه خواهد بود؟!» پيامبر فرمودند:«نصف محبّت‌م را به كساني كه تو را دوست دارند، مي‌بخشم.»

حضرت علي(ع) فرمودند:«پسرم، حسين جان، بفرما!» باز امام فرمودند:«جايزه‌ی من چه خواهد بود؟!» حضرت علی فرمودند:«نصف عبادت‌هايم، براي كساني كه عاشق تو هستند.»

حضرت فاطمه(س) فرمودند:«عزيزِ دل‌م! افطار كن!» امام حسين پرسيدند:«جايزه‌ی شما به من چيست؟!» حضرت فرمودند:«نصف عبادت‌هايم را به كسانی که بر تو گريه مي‌كنند، مي‌بخشم.»

امام حسن(ع) فرمودند:«برادر جان! روزه‌ات را باز كن!» و امام همان سوال را پرسيدند. حضرت پاسخ دادند:«من تا همه‌ی گنهكاران را بر تو نبخشم، به بهشت نخواهم رفت.»

و درهمين حال، جبرئيل بر پيامبر نازل شد و فرمود که خدا مي‌فرمايد:«من از شما مهربان‌تر هستم و آن‌قدر آن كساني كه عاشق تو هستند را به بهشت مي‌برم، تا تو راضي شوي يا حسين…»

 

 

 

 

پی.نوشت: الهی من بميرم برات قرارِ دل‌م… که حتّا بهای تعلّل‌های لطیف‌ طفولیت شما، بهانه‌های نجات ماست… 

پی.نوشت: فدای ناز کردن‌ت، دردانه‌ی خلقت خدا، برای رحمتٌ للعالمين، برای حیدر کرّار، برای بهشتِ هستی، برای شیر صفّین… یکی هست، دوست‌ت دارد به خدا، عاشق‌ت هست به خدا، شب‌های طولانی زمستان باریده برای غربت‌ت و غرق گناه… یکی هست که صبح تا شب، ویلان، می‌دود این طرف و آن طرف، از پا می‌افتد، دمِ غروب خواب‌ش می‌گیرد، به نصفه‌های ماه‌عسل می‌رسد، شب‌ که می‌شود دوباره بی‌تاب است و سحرها جا می‌ماند… به نازِ نگاه‌ت اباعبدالله… به خمِ موی ریخته روی پیشانیِ مهتاب، به لرزش گوشه‌ی لب‌های گوهری، به تکان انگشت‌های دستِ آفتاب، یکی از همین شب‌ها، گره باز کن از بخت تاریکِ پریشان‌ش…

‌ ‌

محبّت اگر کنید

خواستم خواهش کنم اگر سحرها بیدار اید، برای من دعا کنید.

مخصوصاً اگر دعای سحرِ امام رضا را می‌خوانید،

خواستم خواهش می‌کنم اگر شد، به نیّت من هم بخوانید.

این روزها اگر سحرها، حال‌تان خوب است، لطف کنید و برای من دعا کنید.

همین ساعت سه و نیم، سر سفره‌ی سحری‌تان، نزدیک اذان که می‌شود، سرِ نماز صبح،

قبل از این‌که دوباره بخوابید،

برای من هم دعا کنید.

خواهش می‌کنم.

یه جادّه، یه سفر، یه ماااهِ عسل

 

بهترین دکورِ دنیا

 

Screenshot_2015-06-21-22-21-57

 

 

روز چهارم_null-1

 

روز چهارم_null

 

روز دوم_null

 

روز سوم_null-1

 

 

درباره‌ی ماه عسل 90 ببینید: Heroes Never Cry

درباره‌ی ماه عسل 92 ببینید: ماه عسل 92