مثل ما دریا

اگر قصّه‌ای نوشته باشم، چون خودم درش زندگی کرده‌ام، نمی‌توانم راجع به‌ش نظری بدهم.

مخصوصاً این‌که بخواهم بگویم که خوب از آب درآمده.

امّا خیلی نوشته‌ها بوده‌اند که دل‌م را زده‌اند و بعد از مدّتی، خودم مشکل‌شان را پیدا کرده‌ام.

با این‌همه، داستان دنباله‌داری را در آبان‌ماه پارسال، با عنوان قصّه‌سریال این‌جا گذاشتم که حس می‌کنم بین هیجان‌ روزهای ابتدایی دانشگاه و بعدترش، رسیدن محرّم، از طرف خودم هم به‌ش کم‌لطفی شد!

ام‌شب که خیلی اتّفاقی دوباره هفت قسمت‌ش را می‌خواندم، جدّاً باورم نمی‌شد خودم نوشته باشم‌ش!

اگر می‌شد دوست داشتم همه‌ش را دوباره از قسمت اوّل بگذارم؛ امّا به خاطر کامنت‌ها نمی‌شود.

ولی به جرئت می‌گویم که شاید این هفت تا، بهترین‌ چیزهایی باشند که نویسنده‌ی ماه شب دنیا در زندگی‌ش نوشته باشد!

 

مثل ما دریا(1)

مثل ما دریا(2)

مثل ما دریا(3)

مثل ما دریا(4)

مثل ما دریا(5)

مثل ما دریا(6)

مثل ما دریا(7)

​  

مثل ما دريا(7)

 
نماز که برپا می‌شود انگار دنیا تمام می‌شود. نه به خاطر کوچکی جماعت‌مان،-شهاب سمت راست‌م و پرهام با دهان پر سمت چپ‌م، عقب‌تر از شهاب هم بهار و لیلا و لاله، خواهر ده‌ساله‌ش،- نه به خاطر این‌که باز زورشان به من رسیده و من را فرستاده‌اند جلو، نه به خاطر خنکی دل‌چسب آب وضو و نه به خاطر هیچ‌چیز؛ هیچ‌چیز جز این‌که هم را داریم و هرجا باشیم، هرچه بکنیم، بمیریم، بمانیم، باشیم، نباشیم، بین خودِ ما و خدای خوب قصّه جدایی معنا ندارد. می‌دانم می‌دانند شعار نبود اگر می‌گفتم آن‌قدر خوش می‌گذشت که دل‌م نمی‌آمد تمام‌ش کنم. هرچه بلد بودم می‌خواندم و دریا انگار وسط حرف‌هایم ترجمه می‌کرد…
*
نماز که تمام شد، دیگر کاری نبود و خستگی راه عاقبت سراغ‌مان آمد. من هنوز تسبیحات می‌خواندم که دیدم شهاب سروقت کاناپه‌ی راحتی کنار پلّه‌ها رفت،-بزرگ‌ترین مبل خانه- نمی‌دانم به کجایش وررفت که کاناپه از زیر باز شد و پیکر گنده‌ی بدقواره‌ش دو برابر شد؛ و در همین فاصله پرهام که دست زن‌عمو بهارش را گرفته بود، بالش‌ش را آورد و لیلا و لاله هم هرکدام یک پتو دست‌شان بود.
اوّل از همه پرهام خودش را کنج کاناپه جاکرد و چشم‌‌هایش را بست:«من که خوابیدم!» شهاب کنارش پرید و بی‌مقدّمه قلقلک‌ش داد:«نه‌خیر نشد! شما پاشو یه کم غذا بخور!» پرهام از ته دل می‌خندید و کدورت را فراموش می‌کرد. به همین راحتی.
در فاصله‌ای که لاله‌ی خواب‌آلود از بهار می‌پرسید تا حالا چه خبر بوده، من از سر سجّاده بلند شدم و خودم را رها کردم کنار شهاب:«آخیش! چه نرمه!» بهار آمد کنار من و لیلا هم پیش بهار نشست و یک دست‌ش را برای لاله بازکرد:«بیا آجی، بیا!» و لاله‌ی از خدا خواسته در کنج دیگر مبل به لیلا لم داد و چشم‌هایش را بست.
        الآن همه جا شدیم یعنی؟!
خنده‌های ناتمام. این تنها چیزی است که یادم می‌ماند.
*
چند دقیقه‌ی بعد، حس می‌کردم در غار اصحاب کهف نفس می‌کشم! بس‌که همه‌شان آسوده خواب رفته بودند. تا جایی که می‌شد سرم را چرخاندم تا ببینم‌شان. پرهام دودستی دست شهاب را گرفته بود و روی بازویش لمیده بود. خود شهاب سرش روی شانه‌م بود و کند و آهسته نفس می‌کشید. بهار و لیلا سرشان را به هم تکیه داده بودند و در همین وضع نامتعادل خواب‌های رنگی می‌دیدند. لاله هم زیر چادر لیلا گم شده بود و نمی‌دیدم‌ش. توزیع بسیار متوازن دو پتو هم روی این حجم شش نفره غافلگیرم می‌کرد.
چشم‌هایم را بستم و خودمان را از جلوی کاناپه تصوّر کردم. خوش به حال خدا! در آلبوم‌ش چه عکس‌های قشنگی داشت.
لبخند زدم تا عکس‌م خوب بیفتد.
 
 

          پايان.

مثل ما دريا(6)

  
بعد از مدّتی که نمی‌دانم، انگار به قراری نگفته، کم‌کم جمع می‌شویم و دور میز بزرگ وسط پذیرایی می‌نشینیم. همه گیج می‌زنیم که معلوم نیست از بی‌خوابی باشد، از این‏که این‌همه خوش گذشته، از این دور هم بودن‌مان یا از چیز دیگر. چند دقیقه در سکوت سپری می‌شود و سپس همه با هم منفجر می‌شویم و می‌زنیم زیر خنده. بلندبلند قهقهه می‌زنیم و هیچ‌کس جلودارمان نیست…
        کی می‌خواد فردا بیدار شه؟! هزار جا می‌خواستیم بریم!
        واقعاً کجا از این‌جا بهتر این موقع شب؟!
        بچّه‌ها برگشتیم تهران می‌تونیم ادامه بدیم این برنامه رو، ساعت سه قرار بذاریم با هم بریم بیرون!
        الآن یعنی هیچ‌کس خواب‌ش نمی‌آد؟!
حواس‌مان جمع نصفه‌شب‌نشینی‌مان است و متوجّه سایه‌ی کوچکی نمی‌شویم که آهسته نزدیک‏ می‌شود تا وقتی صدای خش‌دار و دورگه‌ش از جا می‌پراندمان.
        من گرسنه‌مه!
چهارتایی ساکت می‌مانیم و زل می‌زنیم به پرهام هفت‏ ساله، پسرعموی شهاب، که خمیازه می‌کشد و چشم‌هایش را می‌مالد.
        اوه اوه اوه اوه، بالأخره صاحب‌خونه رو بیدار کردین!
پرهام بی‌توجّه به ما تأکید می‌کند:«من گرسنه‌مه!»
شهاب از جا بلند می‌شود و به سمت‌ش می‌رود:«آقا پرهام الآن نصفه شبه، وقت خوردن نیست که، برو بخواب پسر خوب تا فردا!» امّا پرهام دست شهاب را پس می‌زند و می‌غرّد:«نمی‌خوام، گرسنه‌مه!» و شهاب از کوره درمی‌رود:«آخه چه‌قد تو شکموئی بچّه! می‌گم ساعت سه‌ی شبه!» پرهام با خشم و بغض چند لحظه به شهاب چشم‌غرّه می‌رود و بعد داد می‌زند:«به بابام می‌گم!» و اوضاع وخیم می‌شود.
شهاب حواس‌ش نیست این ما بوده‌ایم که بیدارش کرده‌ایم. من می‌خندم و لیلا سرش را به چپ و راست تکان می‌دهد و بهار بلند می‌شود تا وضع را درست کند. هم‌زمان که لیلا سوئی‌شرت شهاب را از پشت می‌کشد و برایش شکلک درمی‌آورد، بهار دست‌ش را دور پرهام حلقه می‌کند و او را با خود می‌برد:«اشکالی نداره زن‌عمو، بیا بریم هرچی دوست داری من به‌ت بدم…»
از جلوی دیدمان که می‌روند، شهاب اوفّی می‌کند و خودش را روی مبل رها می‌کند:«اَه! بچّه‌ی ننر! مردم فامیل دارن ما هم فامیل داریم!» لیلا تنبیه‌ش می‌کند:«این چه طرز حرف زدنه؟ نشستیم تو خونه‌شون‌ها! می‌گه گرسنه‌مه بگو باشه، چرا با بچّه یکّه به دو می‌کنی؟! همین‏ کارا رو می‌کنی آقا سعیدو صدا می‌کنه عمو، بهارو صدا می‌زنه زن‌عمو، به من می‌گه خاله به تو می‌گه شهاب!»
        ان‌قد که لو‌س‌‏ش می‌کنن این بچّه ‏رو! تهِ تغار خان عموئه دیگه بهتر از این نمی‌شه…
بهار برمی‌گردد و در گوش‌م می‌گوید:«نون‌باگت‌ها تو ماشین‌اند، برو بیارشون این بچّه یه‌وقت حرفی به خونواده‌ش نزنه.» پلک‌هایم را به تأیید روی هم می‌گذارم و بلند می‌شوم و به طبقه‌ی بالا می‌روم تا سوئچ را بردارم.
زیپ‌م را که بالا می‌کشم شهاب سر راه‌م سبز می‌شود و دست‌ش را باز می‌کند:«بده من می‌رم؛ چی می‌خوان؟»
        هیچّی، می‌آرم خودم.
شهاب ادایی درمی‌آورد و سوئیچ را می‌گیرد:«می‌خوام کودک‌آزاری‌م‌و جبران کنم!»
و پچ‌پچ‌کنان با لیلا بیرون می‌روند. من جلوی اپن می‌ایستم و بهار را تماشا می‌کنم که بلندبلند حرف می‌زند و پرهام را که گوش‌ماهی را روی گوش‌ش گذاشته به وجد آورده. پرهام که دوباره ذوق می‌زند و می‌خندد، بهار جلو می‌رود و سرش را می‌بوسد و موهایش را به هم می‌ریزد.
*
با سر و صدا در را می‌‏بندند و داخل می‌آیند.
        نمی‌دونید چه هوائیه بیرون!
لیلا سبد در دست به آشپرخانه می‌رود و شهاب با مسخرگی جلویم می‌ایستد و تقریباً داد می‌زند:«سعید!، سلام!» حماقت‌ش را پاسخ می‌دهم و بغل‌ش می‌کنم:«‏به! کجا بودی تا حالا شهاب؟!» روبوسی می‌کنیم و همسرهایمان به ریش‌مان می‌خندند. لباس شهاب خیس و خنک است.
لیلا از دسته‌گل کوچکی که همین الآن چیده یک بابونه‌ی بزرگ هم به من می‏‌دهد:«برم لاله رو بیدار کنم، اذانه.»
باورم نمی‏‌شود این قطره‌های بزرگ روی گل، شبنم واقعی‌اند.
 
          ادامه دارد…
 

مثل ما دريا(5)

 

تشهّد و سلام نماز سوّم را مي‌خوانم و به عادت هميشه، دست‌م مي‌رود دنبال تسبيح. چه تسبيح نخراشيدهاي هم هست! که البتّه به جانماز مخمل و سجّادههاي گلدوزي شده و مُهر گِرد بزرگ ميآيد. تسبيحات نازنين را ميگويم و به خلسهي دوستداشتنيم برميگردم…
با صداي خفهي دمپاييهاي پاشنهدار چشم بازميکنم. بين تاريک و روشن خوب نميبينم؛ امّا حتماً ليلا است چون لبهي چادرش را ميبينم که به اتاقشان ميرود. محض خالينماندن عريضه سجدهاي ميکنم و توکّل ميکنم به خودش.
بلند که ميشوم ليلا هم بيرون آمده و در را جفت ميکند. آهسته صدايش ميکنم. سمتم نگاه ميکند امّا نميبيندم. حق هم دارد. نور از پشت او ميرسد. جايي نشستهام که کسي پيدايم نکند.
        اينجام! ته راهرو يه کم چپ!
ليلا ميرسد و نيمخيز ميشوم؛ امّا او زودتر از من مينشيند و دستش را بلند ميکند.
        نه نه، من نشستهام!
و انگار پاي تنديسي مقدّس، دوزانو لبهي سجّاده مينشيند و تاريکي را ميجورد.
        شهاب خوابه؟
        اوهوم…
انتظار و اضطرابش را حس ميکنم؛ پس تا چيزي نپرسيده، زود تمامش ميکنم.
        خب… خودم ميگم پس! مشکل خونه که از اوّل حل بود، حلتر شد!… شهاب هم، قبول کرد…!
سرش را بلند ميکند و در تاريک-روشن صورت هم را نميبينيم. بهتر! چند لحظه ميگذرد و بعد تسبيح دستم را بالا ميگيرد و ميبوسد:«خدايا شکرت… ممنون آقا سعيد… ممنون!»
        ديگه بخنديد لطفاً، از ته دل!
ميخندد و بلند ميشوم تا او هم بلند شود:«التماس دعا فقط!» بينيش را بالا ميکشد و ميگويد:«تا هميشه…!»
و ضدّ نورش را ميبينم که ذوقزده راهرو را ميدود و پلّهها را دو تا يکي پايين ميرود.
*
يکييکي دوست و آشناها را در قنوت اسم ميبرم که کسي نزديکم ميشود. آهستهتر ادامه ميدهم و بهار،-باز بوي عطرش- انگار چيزي روي جانمازم ميگذارد و ميرود. مدّتها بعد که هنوز دوست و آشناها تمام نشدهاند!، پيکر ديگري سلانهسلانه اين طرفي ميآيد و متوجّهم ميکند خيلي بلند دارم اسم ميبرم! شهاب نيمهخواب کنار سجّاده ميافتد و تکيه ميدهد به ديوار و ميفهمم ديگر بايد سر و تهش را هم بياورم. در مدّتي که دعاهاي ريز و درشت مانده را واريز ميکنم به حساب و رکوع و سجدهها و سلام و تشهّد، شهاب از چيزي که بهار برايم گذاشته تکّهتکّه ميکّند و انگار به دهانش ميگذارد.
        تقبّلالله حاجي! سعيد خداوکيلي تو چرا واسه اين آرشمحسني بيشعور هم دعا ميکني؟!
        اِ؟! لواشکه؟… همهشو خوردي که!
تکّهاي هم من برميدارم و با دهان پر ادامه ميدهم:«اومدي اينجا، حواس ما رو پرت کردي، گوش واستادي، به مائدهي آسماني ما که فرشتهها ميآرن ناخنک زدي، غر هم ميزني؟!»
ميخندد:«بابا اين چه بساطيه خب نمي‌خوابيديم اصلاً از اوّل!» ريسه مي‌روم از حرفش:«والّا به خّدا!»
        عجب لواشکيه ولي…
و ورقهي ترد و نازک و ترش و شيرين را با لذّت در دهانم ميچرخانم، نميجومش.
        نه نه، جمعش نکن. بذار باشه.
شانه به شانهي هم پلّهها را پايين ميرويم. نسيم خنک دوباره به استقبال‌مان ميآيد. ليلا و بهار نزديک اپن آشپزخانه ايستادهاند. چند هالوژن رنگي بالاسرشان روشن است. به هم که ميرسيم، ليلا تاب نميآورد و با گفتن چيزي مبهم، ميدود و شهاب را بغل ميکند! من و بهار هر دو لواشکهاي روي اپن را دست ميگيريم و انگار نه انگار!
        دسِت درد نکنه، چهقدر خوشمزّهاند! انار بود؟
        آره فک کنم؛ برگشتني به مقادير زياد بگيريم واسه بقيه!
خندهخنده هم را نگاه ميکنيم و بهار انگشتهايش را دور هم ميچرخاند و سر تکان ميدهد که:«چه خبره؟!» چشمکي بهش ميزنم و با انگشتهايم سه را نشان ميدهم و لب ميزنم:« بالأخره ميخوان بشن سه نفر!» چشمهاي بهار گرد ميشوند و پشتِ دست ميخندد و من هم به پوزخندهايم ادامه ميدهم.
        سعيد قبله رو درست وايسادهبودي؟!
        آره، تو اتاق بزرگهي ته يه علامت بود!
        باشه پس من ميرم بالا!
بهار ميگويد:«التماس دعا!» شهاب ميخندد:«البتّه اون بالا نه ها، فعلاً طبقهي بالا!» ميخنديم. ليلا هنوز برافروخته است و چشمهايش خيس ميزند:«شهاب قرآنا کجا بودن؟»
        زنعمو ميذاشتشون تو اتاق بچّهها؛ نبود اونجا؟
        ديدم اون کمدهرو، نه، نبود.
        پس تو کتابخونهست.
چند دقيقهي بعد، شهاب نماز شب ميخواند، ليلا نذرش را که يک ختم قرآن بوده ادا ميکند، بهار کنار پنجرهها ايستاده و ستاره ميشمارد، من هم که کاري ندارم غصّه ميخورم. ترک عادت موجب مرض است.
 
          ادامه دارد…
 

مثل ما دريا(4)

 
و آن‌قدر نشسته روی نیمکت کوچک بغل هم می‌مانیم تا شهاب دل‌تنگ می‌شود و من هم یاد زمان‌هایی می‌افتم که نمی‌شود پاک‌شان کرد. هر جا باشی؛ هر چه بکنی.
باد سردی بوی شور دریا را همراه می‌آورد و موهایمان را پریشان می‌کند. همه‌ی اتّفاق‌ها انگار سناریوی از پیش نوشته‌اند.
حرکت ریزی از گوشه‌ی دیدم فرار می‌کند. سر که می‌گردانم، بهار را از پشت شیشه‌ی در می‌بینم که سعی می‌کند نخندد و لب‌هایش مدام غنچه می‌شوند. ایستاده و انگار مستندی راجع به گونه‌های در حال انقراض در منطقه‌ی حفاظت‌شده تماشا می‌کند؛ فقط گهگاه هم به ساعت مچی نقره‌ش روی ساق‌بند سفید نگاهی می‌اندازد.
کمی بعد شهاب را سفت‌تر می‌گیرم و کمی به چپ و راست تکان‌ش می‌دهم.
        شهاب انگار بهار هم بی‌خواب شده…!
از هم وا می‌شویم و شهاب اشک‌هایش را می‌گیرد. بهار در را باز می‌کند و با صدایی خش‌دار زمزمه می‌کند:«ببخشیدا، ولی فکر کردم خواب‌تون برده تو این سرما! یه ربعه تو بغل هم‌اید آخه! ادامه‌ش‌و داخل برگزار کنید…!»
حالا وقت ریسه رفتن است. شهاب بینی‌ش را بالا می‌کشد.
        جدّاً؟! رکوردو زدیم پس سعید!
        آره، عالیه!
        رکورد؟!
        می‌خوایم بریم واسه یه شبانه‌روز!
با دست اشاره می‌کنم که آهسته‌تر.
        البتّه این‌و بگم بهارخانوم، ما هم مثل همه از چند ثانیه شروع کردیم! تو این یازده سال رسیده به یه ربع!
        آخه شماها چه‌قد احساساتی می‌شید یه‌هو…؟!
        بحث احساس نیست فقط! تبادل ایده می‌کنیم با هم!
        یعنی در واقع هم‌و توجیه می‌کنیم!
در بالکن را می‌بندم و پرده را می‌کشم. بهار با تعجّب و خنده از یکی‌مان به دیگری نگاه می‌کند. لابد نمی‌داند کدام حرف را جدّی بگیرد، کدام را نه.
        یکی از بزرگ‌ترین گره‌های زندگی‌مون الآن وا شد مثلاً فکر کنم!… بهارجان ساعت چنده؟!
        دو!
عشق می‌کنم که چه‌طور ساعت‌ها کش آمده‌اند:«خودت راستی خوابیدی؟!»
        آره، یه دوساعت و نیم- سه ساعت!
        بریم پس خوابیم!
        شما برید من خواب‌م نمی‌بره فعلاً. می‌رم اتاق بچّه‌ها.
        پس شب به خیر.
آن‌قدر فضاهای خانه بزرگ‌اند که می‌شود با صدای جوهردار حرف زد و مزاحم کسی نشد.
به پاگرد طبقه‌ی بالا که می‌رسیم، صدف را کف دست شهاب می‌گذارم و با اشاره به‌ش می‌فهمانم بدهد‌ش به لیلا. هنوز گیج می‌زند؛ می‌دانم. با یک حرکت سریع پیشانی‌ش را می‌بوسم و روانه‌ش می‌کنم تا بخوابد. خواب برایش خوب است.
خودم هم می‌خزم روی جای گرم بهار و سرم را فرو می‌کنم توی بالش‌ش. بوی عطرش را می‌دهد. دست می‌برم زیر بالش، ولی گوش‌ماهی‌ش را با خودش برده.
*
از خوابی گس چشم باز می‌کنم. شیرین به خاطر عمیق‌بودن‌ش و تلخ، به خاطر کوتاهی‌ش. گوش تیز می‌کنم و صدای بهار و لیلا را می‌شنوم که به حمس با هم پچ‌پچ می‌کنند و ریزریز می‌خندند.
        …ـخوابم نمی‌بُرد  من هم! یه چرتی زدم ولی!
        آره من هم یه کمه بیدار ام! گرسنه‌م هم شده!
        بهار از لواشکایی که خریدم خورده‌ای؟!
        نه،… کِی خریدی؟!
        تو جادّه خریدم‌شون… بهار ان‌قد تازه‌اند! وایسا بیارم برات!
و پشت دست می‌خندند.
        باشه، برو بیارشون بریم پایین بیدار نشن!…
من تا مدّت‌ها بعد از رفتن‌شان پتو سرم می‌کشم، غلت می‌زنم، دهان‌درّه می‌کنم، پهلو به پهلو می‌شوم، امّا پرنده از قفس پریده. بلند می‌شوم و آستین‌هایم را ورمی‌چینم برای وضو. سر راه زنگ صدای موبایل سکوت را می‌شکند. شهاب است:
«Mane Gedavo Tamannaye Vasle 'ou, Heyhaat!- Magar be khaab binam khiale Manzare Doost!- AgarChe doost be chizi nemikharad ma ra, Be Alami naforooshim mooyi az sare Doooost…!»
جواب می‌دهم:
«Sa'id+Shahaab+Leila+Bahaar=SJ : D»
دینگ‌دینگ-دینگ‌دینگ، صدای زنگ‌دار از آن طرفِ درها به گوش‌م می‌رسد.
 
          ادامه دارد

مثل ما دريا(3)

 
        راست می‌گه آقا سعید؟!
به زور خنده‌م را جمع می‌کنم و قیافه‌ی جدّی مضحکی به خودم می‌گیرم.
        نه‌خیر! بنده بی‌خواب شدم، اومدم یه‌کم بگردم، داشتم رد می‌شدم، فقط هم جمله‌ی قصار ایشون‌و شنیدم… و چون به بنده هم مربوط می‌شد پریدم وسط خلوت‌تون؛ و از این بابت هم ببخشید!
لیلا با صورتی خسته به رویم می‌خندد و سرش را تکان می‌دهد. برمی‌گردم سروقت شهاب.
        آخه… نامرد! چی فحش‌ت بدم آخه؟! کفرم‌و بالا می‌آری با بعضی از این حرفات شهاب…
        پاشو از روم تا خودم ننداختم‌ت!
        منظـ…
        آبجی لیلا آخه شما نمی‌دونید؛ این دیگه شده کینه بین ما.
شوخی و جدّی، غم و خشم، با هم قاطی می‌شوند.
        نیست خودت به همین چیزا که می‌بافی راضی بودی تا همین سه سال پیش؟! ببین کی داره به ما درس اقتصاد می‌ده…
میانه را می‌گیرم تا وضع وخیم نشود. از رویش بلند می‌شوم ولی با نارضایتی اوّلین چیزی را هم که به دست‌م می‌آید شلپ می‌چسبانم تخت صورت‌ش: مایوی پرهام است.
        با این طرز فکر عتیقه‌ت شهاب! متأسّف‌ام برات…!
لیلا باز می‌خندد و خودش هم؛که مایوی خیس و لزج را نگه داشته و صورت‌ش را با چادر لیلا خشک می‌کند.
        تمیز بود ها! بهار چهار ساعت همه‌ی لباسارو شست!
        می‌دونم.
لیلا هم‌چنان غصّه می‌خورد. کنار ما هست و دل‌ش نیست. مچ شهاب را محکم می‌گیرم و از قصد، تا می‌توانم فشارش می‌دهم:«ببخشید وسط صحبت‌تون پریدم این وقتِ شب؛ ولی آبجی لیلا اجازه می‌دید بنده دوکلمه با ایشون اختلاط کنم؟»
        باشه، حتماً.
        خیلی ممنون؛ این نازبالش‌و هم لطفاً ببرید توی هال!
لحظه‌ی آخر نگاهی با هم ردّ و بدل می‌کنند که مال شهاب شبیه چشم‌غرّه‌ای بی‌اختیار است.
        بازم ببخشید، شب به خیر!
        شب به خیر.
و لیلا داخل می‌رود و در را آهسته جفت می‌کند. شهاب دهان باز می‌کند امّا خودم پیش‌قدم می‌شوم.
        می‌دونم؛ ببخشید. خب؟! ببخشید! و به جان بهارم فقط اون‌چه بین من و توئه رو شنیدم و تمام!
        دوست داری چی بین من و تو باشه؟ قرض؟!
خشک‌م می‌زند. رو ازم برمی‌گرداند و لب‌هایش را می‌جود. شانه‌ش را با خشونت هل می‌دهم تا بچرخد سمت‌م.
        نگام کن بینم! این الآن شد تعریف برادری ما واسه هم؟! دست‌ت درد نکنه داداش بزرگه…
عصبی است و دلگیر. مراقب‌ام عصبی‌ترش نکنم.
        الآن تو ما رو آوردی این‌جا، خونه‌ی عموت، همه‌ی خرجا رو هم خودت می‌دی، این‌همه خونه و غذا و میوه و دوچرخه و قایق و اسب و کوفت و درد و زهرمار، ما چیزی گفتیم؟!
        این فرق می‌کنه هم نزن همه‌چی‌و.
        ببین به ما نه مامان‌بابام نه مامان‌بابای بهار اجـ… تو اصلاً می‌بینی لیلا رو؟! تو تنهائی‌هاش ناراحته! آخه چرا دل‌ش‌و می‌شکونی آقا گاوه؟!
        تو فکر می‌کنی من دل‌م نمی‌خواد؟! اون موقع که…
        پس چته شهاب؟! چته؟!
        نمی‌شه! می‌فهمی؟! باید یه چیزی باشه این وسط!
        چی می‌خوای که نیست؟! چی باید باشه که نیست؟! خدا واسه هم نگه‌تون داره هر دو سرِ پا و سلامت! چی می‌خوای که نشه به دست‌ش آوُرد؟
        هزاران چیزی که همه‌‌مون می‌خواستیم.
        تو با همین تشکیلات از تو دلِ خانوم مرادی اومدی بیرون؟!
سکوت.
        اگه چیزی شد، اگه سالم نبود، اگه مریض شد، از این مَرَضای صد میلیونی که داری می‌بینی…؟
وقتی مته به خشخاش گذاشته دیگر نصیحت فایده نمی‌کند. با دو دست صورت‌ش را می‌گیرم و برمی‌گردانم سمت خودم. زل می‌زنم به چشم‌هایش و می‌گویم:«اون‌وقت من، بهار، همه‌ی بچّه‌ها، مامان‌م، بابام، مامان‌ت، بابات، و همه‌ی کسایی که دوسِت دارن و دوس‌شون داری، همه‌چیزشون‌و می‌دن تا شعبه‌ی زندگی‌ت زنده بمونه… حتّا اگه بمیرن!»
مردمک‌هایش کم‌کم خیس می‌خورند:«می‌ترسم داداش کوچیکه، می‌ترسم…»
        بترس! ولی نه که از دنیا آقا گاوه! دنیا لِهه تو مشت ما…!
        منـ…
        دیگه شکر اضافی هم نخور. برگشتیم خونه رو هم با هم می‌خریم- تموم‌ش کن!
        نـ…
        راجع به اسم‌ش صحبت کن الآن!
می‌خندد:«شهاب‌جونیور!»
می‌خندم و بغل‌م می‌کند. سر تکان می‌دهم و محکم بغل‌ش می‌کنم.
 
            ادامه دارد . . .
          

مثل ما دريا(2)

 

دست‌م را آهسته از دست بهار بیرون می‌کشم و می‌نشینم لبه‌ی تخت. خواب‌م نمی‌گیرد. جیرجیرک‌ها و حشره‌های هوای مرطوب بی‌خودی صدای موج‌ها را لاپوشانی می‌کنند. کمی بهار را بین سایه‌روشن‌ها نگاه می‌کنم و تصمیم می‌گیرم چه کنم. بلند می‌شوم و فنر تخت با غیژّ کوتاهی بدرقه‌م می‌کند. پتو را رویش مرتّب می‌کنم و سرپایی‌های ابری را می‌پوشم. قدمی داخل اتاق می‌زنم و کورمال به چمدان و وسیله‌ها سرکشی می‌کنم؛ همین‌طوری؛ و بعد راه می‌افتم به سمت راهرو.
از بس این دوب‌لکس اشرافی بزرگ است می‌ترسم درش گم بشوم. در حال حاضر فقط این را یادم می‌آید که اتاقِ دربسته‌ی مقابل اتاق شهاب و لیلاست و همین!
زیر نور ملایم هالوژن‌ها، خم مشترک‌خواب‌ها را رد می‌کنم و از پلّه‌ها پایین می‌آیم. لرزم می‌گیرد. پایین انگار خنک‌تر از بالاست؛ شاید هم پنجره‌ای باز مانده.
به پشت پلّه‌ها که اتاق بچّه‌هاست سر می‌زنم. هر دو آسوده خواب‌اند؛ پتوها را هم دورشان پیچیده‌اند؛ پس این‌جا هم کاری ندارم. برمی‌گردم و داخل کاناپه‌ی نرمی در همان نزدیکی فرومی‌روم.
چراغک‌های سرخ تلویزیون، دی‌وی‌دی و محافظ برق، صدای دور موتور یخچال، هاله‌ی اطراف پرده‌های حریر و سکوت. سرم سنگین است؛ تکیه‌ش می‌دهم به پشتی و فکرهایم مثل سیّال‌هایی غلیظ توی هوا تبخیر می‌شوند.
باورکردن بعضی چیزها دشوار شده؛ یعنی، همین چیزها. همین چیزها که هستند. بهار و شهاب و لیلا و پرهام و لاله؛ و این نعمت از درزِ آسمان افتاده: ویلای کم‌طرف‌دار عموی شهاب؛ که منتظر بود خاک تاقچه‌هایش را بگیریم و چند روز بین دیوارهای بزرگ‌ش سر و صدا کنیم.
پیشانی‌م را با انگشت‌ها دل‌داری می‌دهم و سعی می‌کنم با این آرامش ناگهانی کنار بیایم. فکرمی‌کنم چه‌قدر خوب می‌شود وقتی بزرگی یک خانه، صمیمی هم باشد.
*
آهی می‌کشم و نمی‌دانم بعد از چه‌قدر، شب‌گردی را از سر می‌گیرم. فرش‌های ماشینی زیر پایم آن‌قدر نو اند که از زیر سرپایی هم حسّ‌ش می‌کنم. سمت پنجره‌ها و تراس آمده‌ام. تا بخواهم پرده‌های بلند را بزنم کنار و دست به شیشه‌های سرد بسپارم و آن طرفِ روشن را تماشا کنم، صدایی ناخودآگاه منحرف‌م می‌کند. لای در تراس باز مانده.
        …ـلیلا جان! می‌دونم عزیز دل من! می‌دونم! ولی آخه باید یه سرمایه‌ای براش باشه یا نه؟! تو این روزا، تو این اوضاع،… آخه باید یه چیزی داشته باشیم براش زندگی درست کنیم…؟ من می‌فهمم تو چی می‌گی، ولی اینا رو هم شما ببین. باز اگه می‌شد خونه‌رو خودمون می‌خریدیم،…
        شهاب من شاید دیـ…
بیشتر نمی‌مانم. مثل اسفند روی آتش فقط این طرف و آن طرف می‌پرم و دنبال یک چیز نرم و بزرگ می‌گردم. آخرسر یک نازبالش بزرگ و سنگین گوشه‌ی یکی از مبل‌ها شکارم می‌شود. برش می‌دارم و حمله.
با این‌که می‌دانم چون بیرون نشسته‌اند، لیلا حتماً حجاب دارد، امّا از قصد با سر و صدای زیاد در را باز می‌کنم و پابرهنه می‌آیم داخل تراس. پس معطّل نمی‌کنم و تا می‌بینندم، با کمال احترام می‌پرم روی شهاب و پهن زمین‌ش می‌کنم.
        تو!! مرد گنده! خجالت نمی‌کشی؟!… نه، خجالت نمی‌کشی؟!
شهاب حیرت‌زده زیر دست‌م می‌خندد:«چته سعید؟! دیوونه شدی؟! زده به سرت نصفه‌شبی؟!»
و لیلا سعی می‌کند علاوه بر خنده، آهسته هم صحبت کند.
        چی‌کار می‌کنی آقا سعید؟! کُشتی شوهرم‌و!
        من که می‌دونم چه دردشه… این گوش وایساده بوده بی‌تربیّت.
روی سینه‌ی شهاب می‌نشینم و بالش را فشار می‌دهم روی صورت‌ش.
        تو حرف نزن فعلاً، که جون به جون‌ت کنن هیچ‌کی‌و زیر عنوان رفیق قبول نداری.
 
ادامه دارد . . .