یک پست تکراری

عاشقی آواره‌ام در غربتِ چَشمانِ تو…

گریه پنهان کرده‌ام از حُرمتِ چَشمانِ تو…

img__u3WtQmYJb

عطرِ تو را گرفته تنِ لحظه‌های من…

صد باغِ گل شکفته شده در هوای من…

امشب تمامِ غربت خود را گریستم…

شاید دلِ تو بسوزد… برای من…

خدایا چه‌کار کنیم با این کمبودِ محبّت‌ها؟! این احساس حسرت کُشنده که در دنیایی زندگی کنی که 1500 سال است پیامبری از مسیرش رد نشده…

اسمِ فاطمه‌ی زهرا که می‌آید… تازگی اسمِ محمّد که می‌آید… اسمِ حضرت مریم که بیاید!… اسمِ نازنین عیسای مریم که می‌آید…

خدایا چه‌کار کنیم با این دوست‌نداشتن‌های تفاهمی و دوست‌داشتن‌های اشتباهی؟ خدایا بگذار کلیشه‌باران‌ت کنم، امّا واقعن باید بیایی و بغل‌م بگیری، دست‌هات را دورم قلّاب کنی، سر به شانه‌م بگذاری و صورت به صورت‌م بچسبانی، چون فقط این را می‌خواهم امشب و دی‌شب و فرداشب و هرشب.

خدایا… بین این کلمه‌ها، معجزه کن… بین من و دنیا و فاطمه‌ی زهرا و گل‌های یاس و کریسمس و دی و امتحان‌ها و… تمامِ اسم‌های فاطمه‌ی زهرا… تمام این تسبیح دوست‌داشتنی روی لب‌های من… مرضیه… راضیه… مطهّره… حانیه… حنّانه… ریحانه… زهره…

 

من آن موجِ اشک‌ام که بی‌اختیار ام

خودم را به آغوشِ تو می‌سپارم

تو دریای من باش…

 

 

پی.نوشت:

یک لحظه نگاهِ تو مرا راحتِ جان است…

چَشمانِ تو آرام‌ترین خوابِ جهان است…!

این‌جا نه جای منه نه جای تو

دوست‌ت دارم. دوست‌ت دارم به خاطر تمام وقت‌هایی که نیستی.

دوست‌ت دارم به خاطر همه‌ی این سال‌ها، همه‌ی این مراسم‌ها، این کارها، همه‌ی این شبانه‌روزهایی که باید این‌جا باشی و نیستی.

بیشتر دوست‌ت دارم هروقت خسته‌ام. تو خسته‌تر از من، من خسته‌تر از تو. دوست‌ت دارم در جشن بالماسکه‌ی دانشکده، دوست‌ت دارم در زد و خوردهای خیابان، دوست‌ت دارم بین درهای بسته‌ی خانه، دوست‌ت دارم بین این‌ها که دوست‌م ندارند. دوست‌ت دارم بین این‌هایی که نمی‌فهمند…

دوست‌ت دارم به خاطر این نبودن مغرورانه‌ت… ولی… من واقعاً حال‌م خوب نیست… باید یکی از همین روزها هم‌دیگر را ببینیم…

 

شاه‌

«حالا اگر درِ تک تک خانه‌های شهر را بزنی، هیچ‌کس را مثل من پیدا نمی‌کنی؛ و اگر من هرکجا بروم و هرکار بکنم، هیچ‌کس را مثل تو پیدا نمی‌کنم. این سرنوشت هر دوتا  آدمی است که به هم مبتلا می‌شوند. صرف‌نظر از همه‌چیز.»

 

می‌خواهم چیزی بگویم و چیزی بنویسم، امّا هرچه زمان می‌گذرد، می‌فهمم که من کوچک‌ترام و حقیرتر از آنی که راجع به اباعبدالله حرفی بزنم. همین که ساکت باشم راضی‌ام.

سؤال می‌پرسم از خودم، برگشتنی از هر مجلسی و بعد از تمام شدن لاجرمِ هر روضه و مدیحه‌ای، که چه‌طور شده هنوز زنده مانده‌ام و دق نکرده‌ام برای حسین؟ سؤال‌های بی‌جواب‌م مثل اسید گوشه‌های ذهن‌م را می‌سوزاند. از خودم می‌پرسم چرا این قلب باز درد گرفت و ولی نإیستاد این بار هم؟ چرا؟

وقتی همه در مسجد امیر دودمه می‌خوانند، گوشه‌ی مسجد نماز می‌خوانم و به صدای بهشت گوش می‌دهم. زاری می‌کنم و به اباعبدالله می‌گویم که ارباب، دست بردار و دوباره من را نفرست بیرون. این‌جا خوب است. همه خوب‌اند. این‌جا همه بلندبلند برای تو گریه می‌کنند و همه فدایت می‌شوند. تو که می‌بینی هوای نیمه‌تاریک این‌جا را، نورِ قرمز لوسترها، صدای جمعیّت و این دست‌هایی که به هوایت بلند می‌شوند…

گاهی آن‌قدر در مسجد می‌مانیم تا در را پشتِ سرمان می‌بندند. نصفه شب شده و راهی جز به سمت فردا نیست. من وقتی گوشه‌ی مسجد نماز می‌خوانم، زاری می‌کنم و به اباعبدالله می‌گویم که ارباب، دست بردار و دوباره من را نفرست بیرون. تو که می‌دانی فردا من‌ام و باز دانشکده، باز دانشگاه، باز تهران، باز ذغال نگه‌داشتن در دست و استخوان در گلو و خار در چشم و یک دل نازکِ مزاحم و دنیای سفتِ مادّی…

… بعد که فکرش را می‌کنم، می‌بینم خودش اتّفاقاً حواس‌ش هست کسی پَس نیفتد. خودش اتّفاقاً حواس‌ش به قلب‌ت هست خوبِ خوب بتپد و تو به سینه می‌زنی و او سلامتی ارزانی‌ت می‌کند… وگرنه که همه یک‌شبه پیر می‌شدند و می‌مُردند از دست‌ غم‌ش؛ و حالا همین‌که گفتم خودش یک روضه است، تو اگر توانستی اباعبدالله را راضی کن از غصّه‌ش دق کنی، مگر به امثال من ازین هدیه‌ها می‌دهد حسین؟

خدا را شکر حسین… خدا را شکر که اسم‌ اعضای خانواده‌ت که می‌آید، دهان‌م خشک می‌شود. این‌ها نشانه‌های نسبتاً خوبی است بعد از هزار و چندصد سال آقا.

 

«تو فکر می‌کنی پاییز هم یک فصل است مثل باقی فصل‌ها. این سرمای صبح‌هایش، غروب‌های نفس‌گیرش، شب‌های دلگیرش، فکر می‌کنی اتّفاق‌هایی هستند مثل باقی اتّفاق‌های معمول زندگی؛ امّا نمی‌دانی اگر کسی در زندان این لحظه‌ها گیر بیفتد، چه می‌شود. اگر زمان برایش بإیستد و دیگر نتواند کاری در این لحظه‌ها بکند.»

 

چند وقتی هست در دنیا چیزی نیست دیگر که بترساندم. پیش خودم می‌گویم علیِ‌اصغر دردانه که هست… شاهزاده علی‌اکبر که هست… رقیّه‌خاتون که هست… ماهِ منیر بنی‌هاشم که هست… حضرت عقیله‌ی بنی‌هاشم که هست… شاه را قسم می‌دهیم به حقّ دانه‌های تسبیح.

.

.

.

دروغ گفتم، هنوز از چیزهایی می‌ترسم… مثلاً ازین‌که آن‌قدری قَدر نداشته باشم که کسی ازین خانواده توجّهی به‌م کند…

.

.

.

بی‌تو چه‌کار کنم حسین؟ :'(

 

نوبرانه‌ی بلندترین شاخه‌ی درخت

دی‌شب یک بار دیگر محمّد را تماشا کردم؛ و پی بردم که دیگر بیشتر از این طاقت تماشا کردن‌ش را ندارم. این بار، از لحظه‌ای که فیلم شروع شد تا آخرین لحظه‌ی فیلم گریه می‌کردم؛ و جان‌فرسا شده بود بند شدن و ساکت ماندن در صندلی کوچک سینما.

آمنه-که از بعد از این فیلم، «حضرت آمنه» را دل‌م بیشتر گوش می‌دهد- یک بار که حضرت مصطفی در بغل‌ش خوابیده، زیر گوش‌ش زمزمه می‌کند:

” بچّه که بودم،

آرزو می‌کردم که دست‌م به آسمان برسد

و نمی‌رسید…

از میان میوه‌ها،

میوه‌ی بلندترین شاخه‌ی درخت را می‌خواستم…

آن‌که به آسمان نزدیک‌تر است…

درست مثل آن سیب!

اوّلین باری که پدرت را دیدم،

نوبرانه‌ی بلندترین شاخه‌ی درختی بود

که دستی به او نمی‌رسید…

مردی بود زیبا،

باوقار،

و پاک‌دامن.

که آقتابی بر چهره داشت…

خدا نذرِ آمنه را پذیرفت

و عبدالله را نصیب‌ش کرد!

هرچند…

عمر این وصال فقط دو ماه بود…

مثل خوابی شیرین…”

M-Foghani-6484

 

گریه می‌کنم چون می‌ترسم… می‌ترسم از دریای محبّت رسول‌الله بی‌بهره مانده باشم… می‌ترسم از برکت و نعمت و روشنای رحمتٌ للعالمین، خودم را دور کرده باشم که وضع‌ زندگی‌م این شده باشد…

گریه می‌کنم چون می‌دانم که تمامِ زندگی‌م بوی گل‌های محمّدی یثرب را نمی‌دهد و به خدا می‌گویم که خدای نوبرانه‌های بلندترین شاخه‌ی درخت‌ها! با این‌که من و اشتباهات‌م، شایسته‌ی اسم محمّد نباشیم، ولی به خاطر آن‌هایی که بیشتر دوست‌شان می‌داری-مثل مادر نازنین پیامبر- نذرم را بپذیر.

محمّدِ من

علاوه بر این پست، بخوانید: مُحَمَّد (ص) -1- نور‌بارانِ فاران را از نسیمِ بهشت

علاه بر آن هم‌چنین، بخوانید: مُحَمَّد (ص) -2- ذرّیه ی اسماعیل را از نسیمِ بهشت

علاه بر آن هم‌چنین، بخوانید: مُحَمَّد (ص) -3- تسلی دهنده را از نسیمِ بهشت

 

از وقتی که اکران شده، دو-سه باری در پردیس کوروش تماشایش کرده‌ام؛ دل‌م می‌خواهد که یک روز در میان، -انگار جزو اعمال ماه ذی‌قعده باشد،-وضو بگیرم و از مدرسه بروم کوروش و با آداب، روی صندلی سینما بنشینم.

از تماشای محمّد، لذّت برده‌ام، شگفت‌زده شده‌ام، خندیده‌ام، گریه کرده‌ام؛

و با این‌که همه بخش دوّم اسم‌م را صدا می‌کنند، ولی در تک‌تک این لحظات به خودم افتخار کرده‌ام که بخش ناپیدای اسم‌م، انگار گنجی، «محمّد» است.

Mohammad

برای من مهم این است که وقتی پا از در سالن سینما می‌گذارم بیرون، اتّفاقی در قلب‌م افتاده که به عقیده‌ام گواهی می‌دهد.

چه‌قدر که دیگر بیزار شده‌ام از آدم‌های مذهبی‌ای که می‌خواهند دنیا را قانع کنند با بحث کردن…

چه‌قدر که دیگر من خسته‌ام از خطّ فکرهای متحجّر حوزه و بسیج و هر نهاد و اُرگان زهرماری دیگری که می‌خواهد دین را فروکند داخل مردم.

چرا «محمّد»، بعد از این همه سال…؟

اگر این‌همه ارتقای احساس آدم‌ها، نسبت به رحمتٌ للعالمین، عزیزترین خلق خدا، شیرین است،

من نمی‌فهمم اگر فیلم نسازیم، اگر قصّه ننویسیم، چه‌کار می‌کنیم؟

‌‌

پ.ن: همه‌چیز درباره‌ی احساس است! حتّا عقل هم درباره‌ی احساس است…! باور بکنید… یا نه…

Don’t Let Go

گاهی شب‌ها را تا دیروقت در پردیس کوروش می‌گذرانم. محو پرده‌ی نقره‌ای سینما و غرق در سالن‌هایی که انگار از تمام جهان سوااست. بین مردمی که خیلی دوست‌شان ندارم؛ امّا بیشتر از آدم‌های مذهبی‌ای دوست‌شان می‌دارم که پا به این‌جور جاها نمی‌گذراند و حضورشان در اجتماع بسنده می‌شود به مسجد و هیئت و نماز جمعه.

چند شب پیش بود که گرویتی را برای دوّمین بار، با پخش سه بُعدی، وسط سالن 300 نفری سینما می‌دیدم. از پشت عینک سه بُعدی با چشم‌های خیس، همه‌ی اشیای رها در فضای پیشِ روم، مدام جا به جا می‌شدند و من با نفس‌تنگی، جالیوانیِ کنار صندلی را پر از دست‌مال مچاله می‌کردم.

گفته بودم گاهی آدم پیش خودش فکر می‌کند چه‌قدر ممکن است تنهایی در جهان وجود داشته باشد. در ارتفاع 300 مایلی سطح زمین، وقتی از آن بالا به مادرِ زمین نگاه می‌کنی که چه‌قدر قشنگ و مهربان و ساکت است، دور از چشم آدم‌ها، تازه می‌فهمی چه‌قدر که دل‌ت می‌خواهد اندازه‌ی همین 300 مایل، از همه‌ی آدم‌هایی دور باشی که دل‌ت را مدام شکسته‌اند.

وقتی مَت کوالسکی، در سایوزِ خراب به خوابِ رایان استون، قهرمان قصّه می‌آید، وسط بهانه‌گیری‌هاش، حرف‌ش را می‌بُرد و به‌ش می‌گوید:

GRAVITY

 

  •  Listen! Do you wanna go back, or do you wanna stay here?!… I get it; It’s nice up here. You can just shut down all the systems… turn out all the lights… and just close your eyes and tune out everyone… There’s nobody up here that can hurt you… It’s safe!… I mean, what’s the point of going on?! What’s the point of living?! Your kid died; Doesn’t get any rougher than that… But still, it’s a matter of what you do now. If you decide to go, then you gotta just get on with it. Sit back, enjoy the ride…

  • گوش بده! می‌خوای برگردی یا می‌خوای بمونی این‌جا؟! می‌دونم… این بالا قشنگه. می‌تونی الآن تمام این دستگاه‌ها رو قطع کنی،… همه‌ی چراغ‌ها رو خاموش کنی،… و فقط چشم‌هات‌و ببندی و به هیچ‌کس توجّهی نکنی… هیچ‌کس نمی‌تونه این بالا اذیّت‌ت کنه؛ این‌جا امنه… منظورم اینه‌که پس اصلاً معنیِ ادامه دادن  چیه؟ معنی زندگی کردن چیه؟… تو بچّه‌ت مرده، دیگه از این بدتر که نیست… ولی باز هم مهم اینه‌که حالا چی‌کار می‌‌کنی. اگه تصمیم گرفتی که بری، فقط کافیه باهاش کنار بیای. راحت بشینی و از سفرت لذّت ببری…

نمی‌دانم کدام روز است که بتوانم منظره‌ی زمین را از آن بالاها نگاه کنم… فقط نگران‌م که مردن‌م، پدر و مادر و چند نفری دیگر را ناراحت نکند… نمی‌دانم تا آن روز کسی هست که بشود برایش مُرد یا نه؛ و همین است مثلّث‌های عشقی ما آدمک‌های خاکی خدا، با خدا…

در تمام طول فیلم آرزو می‌کردم که لحظه‌ای جای رایان باشم، سیستم‌ها را قطع کنم و چراغ‌ها را خاموش کنم و از آن بالا، در سکوت و خلاء، به زمینِ درخشانِ مهربان خیره بمانم و بدانم که دیگر قرار نیست کسی دل‌م را بشکند. دیگر قرار نیست دست‌مایه‌ی تجربه‌ی آدم‌ها باشم؛ قرار نیست باز دل ببندم و با تمامِ سادگی‌م، ندانم که همه‌چیز این‌قدر که برای من، برای باقی جدّی نیست.

این‌طوری دیگر شاید انتظارهایم هم از خدای مهربانِ بالاسر، زیادی نباشد.

فیلم که تمام می‌شود دوباره من‌ام و مردمِ غرق در خوشیِ کوروش… دوباره می‌بینی که پاهایت روی زمین است و تو مانده‌ای و یک دل دیوانه. دل دیوانه‌ای که تا  وقتی دم ماشین برسی، زیر گوش‌ت می‌خواند:

مرا که شهره‌ی شهرم به خویشتن‌داری،

شبیه سایه به دنبال خویشتن داری…

چنین که راه برایت همیشه هموار است،

چه احتیاج به امثال کوه‌کَن داری؟

لطیف بودنِ این‌گونه، شک‌برانگیز است…

به جای تن چه در آن‌سوی پیرهن داری…؟

سؤال می‌کنی از حسّ من در آغوش‌ت

به من بگو که چه حسّی تو در وطن داری…؟

سکوتِ تو، غزل سعدی است، وای از آن

دقیقه‌ای که به لب، نیّت سخن داری…

قدم بزن… بنشین… شاد باش… غمگین شو…

همیشه شعرِ جدیدی برای من داری…

خسته شده‌ام از این چوبِ دوسر طلا بودن… از برای همه بودن و برای هیچ‌کس نبودن. خسته شده‌ام از این‌که نه جزو آن آدم‌های مذهبی‌ای هستم که می‌توانند عطای کوروش را به لقایش ببخشند و نه جزو مردمِ اکباتان و شهرک‌غرب و سعادت‌آباد و پونک حساب‌ام که دست در دست دوست‌های‌شان آمده‌اند کوروش خوش بگذرانند…

خسته‌ام از این زندگیِ سر تا پا غربی، که بعضی‌ها دل‌واپس قسمتِ توافق‌ش شده‌اند. انگار سِیل‌برده از سطلِ آب بالای سرش بترسد.

خسته‌ام از عاشق‌پیشگی در این دنیای روابطِ غیر مهمّ معمولیِ گذرا… مگر تا کِی می‌توانی دنبال کسی بگردی که آیا بخواهد دوست‌ت داشته باشد؟! با وجود این عُرف و با وجود این شرع، چه‌کار باید بکنی که شبیهِ دست‌فروشیِ قلب‌ت نباشد؟!

به چه دردی می‌خورد روحیه‌ی حسّاس اگر همیشه با غصّه سر روی بالش بگذاری و ملامت کنی خودت را…؟

من باید که شب‌ها به جای کوروش، می‌رفتم گوشه‌ی یکی از کفش‌داری‌های آقارضا، تا صبح، کفش‌های زائرهاش را جفت می‌کردم و هرچه‌قدر می‌خواستم-بدون ترس از بغل دستی- گریه می‌کردم. باید هرشب می‌رفتم آن‌جا تا اگر قرار است زنده بمانم، بیست سالگی‌م سی‌سالگی بشود و چه می‌دانم… خودش فکری به حال‌م بکند… آخر تنها کسی در این دنیا است که می‌توانم بدون واهمه دوست‌ش داشته باشم… تنها کسی که می‌دانم قلب‌م را می‌خرد و احساس‌م را می‌داند… تنها کسی که می‌دانم دل‌م را نمی‌شکند.‌

روزی نیست که از جلوی کوروش، دو-سه باری نگذرم؛ و هرروز، هزاربار از خدا خواهش می‌کنم بین من و کوروش، یکی را انتخاب کند.

اشتباه طلایی – The Golden Mistake

نیمه‌های شب است که نفس عمیقی می‌کشد و هم‌زمان از خواب می‌پرد و در تخت می‌نشیند. همه‌جا ساکت است و به جز نور طلایی اسرارآمیزی که از پنجره داخل افتاده، جایی روشن نیست. عینک‌ش را روی پاتختی کورمال می‌کند و ساعت را نگاه می‌کند. ساعت یک و پنج دقیقه‌ی ظهر به وقت خانه‌اش است. هیچ‌وقت در زندگی در چنین ساعتی نخوابیده که حالا از بدن‌ش انتظار داشته باشد چنین کاری کند.

پتو را کنار می‌زند و در اتاق به راه می‌افتد. درِ لپ‌تاپ را باز می‌کند و نور رنگ‌پریده‌ی آن، صندلی و اطراف‌ش را روشن می‌کند. دو تا ایمیل نخوانده‌ی جدید برایش آمده که تشکّر بابت پاسخ ایمیل‌های قبلی است.

بی‌تاب است. موبایل‌ش را برمی‌دارد و در پیام‌های فهیمی به دنبال شماره‌ی مظفّری می‌گردد. به او زنگ می‌زند تا ببیند بلیت گیرش آمده یا نه. او نیمه انگلیسی نیمه فارسی می‌گوید:«مستر پیترسون! هوا ابری! کِلُود! رِین! بارون! هوا خرابه! پروازهای اصفهان کنسل!» و حدس پترسون درست از آب درمی‌آید. با بی‌حوصلگی می‌گوید:«OK, Fine.» و گوشی را قطع می‌کند.

لطفاً قبل از رفتن به ادامه‌ی مطلب توجّه بفرمایید:

داستانی که در ادامه آمده، نویسنده با اکراهِ زیادی نسبت به منتشر کردن آن مواجه بوده!

از آن‌جایی که تمامی حقوق مادّی و معنوی ماه شب دنیا و این داستان، متعلّق به نویسنده است، نویسنده فقط در صورتی رضایت قلبی از خوانده شدن داستان دارد که خواننده‌ی محترم، پس از خواندن داستان، نظرش را در مورد داستان ذیل همین پست مرقوم فرماید!

با تشکّر از شما خواننده‌ی فرهیخته!

به خواندن ادامه دهید