مرغ آمین

Aamin

صبحِ سیزدهِ رجب، من با یک صدای باورنکردنی بود که بیدار شدم.

با صدای پر و بال ساییدن کبوترها و یاکریم‌هایی به پنجره‌ی اتاق‌م، و با صدای نوک زدن‌شان به شیشه!

ندیدم‌شان، ولی می‌دانستم حتماً چندتایی هستند و به دلیلی که نمی‌دانم، نشسته‌اند روی لبه‌ی باریک پنجره‌ی اتاقِ من…

چند روز است که دل‌م می‌خواهد فکر کنم فرستاده‌ی خدا بوده‌اند، مثلاً، فرشته بوده‌اند!

و دل‌م می‌خواهد فکر کنم صبحِ روزِ مبارکِ میلادِ مولودِ رجب، به نشانه‌ی خیر، به نشانه‌ی خوبی آمده‌اند سراغ من…

هیچ دلیلی ندارم برای این‌که چرا کبوترها پشت پنجره‌م آمده باشند، هیچ دلیلی ندارم که چرا بال به شیشه می‌زدند، هیچ دلیلی ندارم که فرستاده‌ی خدا باشند، هیچ دلیلی ندارم که فرشته باشند؛ ولی…

تو به من بگو! چه کسی می‌تواند این دل‌خوشی را از من بگیرد؟

من دل‌م می‌خواهد فکر کنم خدا، کادوی تولّدم را جای فردا، زودتر فرستاده؛ با همین اتّفاق که صبح، با صدای کبوترهایی بیدار شوم که تا قبل از آن هیچ‌وقت پشت این شیشه نیامده‌اند و سروصدا راه نینداخته‌اند…

من دل‌م می‌خواهد فکر کنم خدا دوست‌م دارد… هنوز به من و زندگی‌م امیدوار است… و چه کسی می‌تواند مرغِ آمین دل‌م را از دل‌م بدزدد؟

پ.ن: من ندیده‌ام هنوز شهرزاد را.

بی‌تو سردرد و جنون

ز دست‌م برنمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم…

به جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ‌کس بینم!

من اوّل‌روز، دانستم، که با «شیرین» درافتادم؛

که چون «فرهاد» باید شُست، دست از جانِ شیرین‌م…

تو را من دوست می‌دارم! خلافِ هر که در عالم!

اگر طعنه است در عقل‌م، اگر رخنه است در دین‌م!

و گر شمشیر برگیری، سپر پیش‌ت بیندازم؛

که بی‌شمشیر، خود کُشتی، به ساعدهای سیمین‌م!

برآی ای صبحِ مشتاقان، اگر نزدیک روز آمد،

که بگرفت این شبِ یلدا، ملال از ماه و پروین‌م…

ز اوّل هستی آوردم، قفای نیستی خوردم،

کنون امّیدِ بخشایش همی‌دارم که مسکین‌ام؛

دلی چون شمع می‌باید، که بر جان‌م ببخشاید،

که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالین‌م…

تو هم‌چون گُل ز خندیدن، لب‌ت با هم نمی‌آید!

روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم؟!

رقیب انگشت می‌خاید، که: سعدی! چشم بر هم نِه!

مترس ای باغبان، از گل که می‌بینم، نمی‌چینم…

پ.ن: شاید لبخند بزنی سعدی جان، که بعد از 724 سال، یکی دیگر هم جز خودت، نصفه‌شبی دل‌ش چه خونی می‌شود از این شعرهایی که گفته‌ای! و «نمِ چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم»…

شبِ یلدای من

LostFile_JPG_111654568

 

به نام خدا

یکی بود، یکی نبود، یک شبِ شعری بود، در دبیرستان علامه حلّی تهران. چند وقت پیش. یک شبِ زمستانی.

من از یک ماه پیش‌ش، منتظر این شبِ شعر بودم. از چند روز قبل‌ش، خودم را انداخته بودم در فرآیند آماده کردن‌ش و کمک کردن به مدرسه برای برگزاری‌ش.

شب‌ها را می‌شمردم تا برسد.

شب شعر که شروع شد، من ایستاده بودم کنارِ سن، که دمِ دست مجری برنامه باشم برای هماهنگی‌ها.

آن شب خیلی از آدم‌هایی که دوست‌شان داشتم، همه زیر یک سقف جمع شده بودند. زیر سقفِ سالن اجتماعات دبیرستان‌م.

من هم یک شعر داشتم… یک شعر گفته بودم برای شبِ شعر… امّا، وقت نشد که بخوانم. نشد که شعرم را بخوانم.

از آن شب به بعد بود که دیگر گره‌ی کورِ دل‌م وا نشد؛ که دیگر کسی سراغی از دل‌م نگرفت؛ که دیگر همه‌جا شبِ یلدا شد. هزار شعر گفته و نگفته، نخوانده ماند توی وجودم.

از آن موقع تا الآن، من هرکاری که کرده‌ام، انگار از این سالن سیاه‌پوش بیرون نیامده‌ام. گمان‌م جز یکی دو نفر هیچ‌کس شعر من را نخوانده. حتّا با این‌که از آن دبیرستان بیرون رفته‌ام، ولی باز فایده نکرده.

چشم به راه‌ام، که ببینم، تولّد اباعبدالله، تولّد ماهِ بنی‌هاشم، تولّد سیّدالسّاجدین، آفتابی در شبِ زندگی‌م طلوع می‌کند یا نه… و چه‌قدر که بعید است که از پرتوی نورِ سه آفتاب، یک زندگی کوچک بی‌بهره ماند…

‌‌

بزرگ‌ترین مأموریت من

“چندبار باید خسته نشوی. دل‌سرد! دل‌سرد نشوی، نباشی! چه‌قدر که سخت است در این سوز و سرما، گُل‌های رنگی‌رنگی بکاری و زنده نگه‌داری‌شان.”

Milad

هدیه‌ی ماهِ رجب… یک دانه دوستِ خوب… که نقّاشی می‌کشد از ماهِ شبِ دنیا…

بزرگ‌ترین مأموریت من فعلاً این است که محبّت را در قلب‌م زنده نگه دارم.

ببین! بالأخره آن لحظه‌های دردناکِ درام روزمرّه، سهم ما آدم‌های احساساتی است.

گاهی از تمام زندگی، غصّه میراث ما می‌شود.

چیزی که می‌خواهیم، خلافِ جریان عادّی آدم‌هاست. تعهّد. دوست داشتن. گذشتن از ظواهر. شناختن قلبِ آدم‌ها. اعتماد.

ضدّ شهر، عَلَمِ جنگ برداشتن، نتیجه‌ی بهتر از این هم ندارد.

چندبار باید خسته نشوی. دل‌سرد! دل‌سرد نشوی، نباشی! چه‌قدر که سخت است در این سوز و سرما، گُل‌های رنگی‌رنگی بکاری و زنده نگه‌داری‌شان.

همین است، که هست.

بمانی، نترسی، ادامه… این ادامه‌ی ترسناکِ ناگزیر؛ ادامه بدهی.

معجزه کنی! ناامید نباشی! باز، امیدوار بمانی! لبخند بزنی هنوز، کتاب‌داستان به دست، روی صندلی سینما، هدفن به گوش…

به خودت ثابت کنی که من خودم معجزه می‌کنم اگر از پا نمی‌افتم! اگر هنوز، هنوز، باز و باز، با یک دلِ شُسته‌رُفته با مردم، با آدم‌های جدید، تا می‌کنم…

من خودم، معجزه‌ام، اگر خدای لطیف در قلب‌م می‌تابد و می‌دانم مهربانی‌ش بالأخره سهم‌م می‌شود.

چه را به که بگویی؟! مهم نیست. مهم‌ترین نشانه‌ی دوست‌داشتن آدم‌ها این است که حفاظت‌شان کنی از دانستن چیزهایی که زندگی‌شان را تلخ کند.

چه را به که بگویی؟! مهم نیست. که چندسال است آبِ خوش از گلوت پایین نرفته؟ که چند وقت است دیگر روز و روزگار برات نمانده.

ولی من در دل یک مجتمع تکنولوژیک فوق‌پیشرفته، در دورترین نقطه‌ی سیبری، پشت هزار در با هزار لایه‌ی امنیّتی و قفل‌های بیولوژیک، داخل یک اتاق کوچک چندمتر در چندمتر، دانه‌های زندگی را در یک هوای ایزوله و گرم و مرطوب و گلخانه‌ای نگه می‌دارم!

این‌ها همان دانه‌هایی هستند که فرق ایدئولوژیک ایجاد می‌کنند در زندگی اجتماعی، همان دانه‌هایی که هزار چرا و امّا و اگر برای رابطه‌های آدم‌ها می‌سازند، همان دانه‌هایی که مردم نهال‌ش را می‌کُشند معمولاً و همان دانه‌هایی که ماهِ شبِ دنیا را ماه شب دنیا کرده.

پی.نوشت: همه‌ی آدم‌ها؛ عاشق بمانید. فقط همین مهم است.

ستاره‌ای بر فراز جنگل

“…پس از صرف غذا، فرانسوا در برابر جایگاه کُنتس، با چنان مهر و محبّتی چین‌های رومیزی را صاف می‌کرد که دست‌های دوست‌داشتنی و آرام‌گرفته‌ی زنی را نوازش می‌کنند.

در پیرامون او، هرچیز را با چنان شور و شوقی سامان می‌داد که گویی بساط جشنی را گِرد می‌آورد.

گیلاس‌هایی را که او بر لب برده بود، هم‌چون شیشه‌ی عمر به اتاق تنگ و دلگیر خویش در زیرشیروانی می‌برد و می‌گذاشت در برابر آبشار ماهِ شبانه پرتوافشانی کنند.

پیوسته‌ از گوشه‌ای پنهان، گوش به آمد و شد او داشت. سخن‌ش را با همان لذّت می‌نیوشید که شرابی شیرین با بویی هوش‌رُبا را بر زبان مزمزه می‌کنند، و هر گفته و دستور او را با همان ولعی به گوش جان می‌گرفت که کودکان توپِ به پرواز آمده را از هوا می‌ربایند.

از این رهگذر، روح سرمست‌ش، پرتویی رنگارنگ و گونه‌گون بر زندگی فقیرانه و خالی از فراز و نشیب‌ش می‌تاباند.

هرگز اسیر این توهّم نمی‌شد که ماجرای خود را در قالب سرد و ویرانگر واژگان عینیت بریزد و بگوید: فرانسوا، این پیشخدمت بینوا، عاشق کُنتسی آمده از دورها و تا ابد دست‌نیافتنی شده است. زیرا در اندیشه‌ی او، کُنتس زنی زمینی به شمار نمی‌آمد، بلکه موجودی بود والا و دور، که تنها پرتویی از شکوه آن بر زمین می‌تابید.

فرانسوا، تفاخر پرشکوه دستورات، چین ناآرام و سرکش کُنجِ دهان، وقار حرکات، و هلال آمرانه‌ی ابروان سیاهِ سربه‌هم آورده‌ی او را دوست داشت. فرمانبرداری از او را بر خود فرض می‌شمرد و تن‌دادن به خدماتی پست و خوارکننده را برای خود نیک‌بختی می‌دانست، زیرا از این رهگذر امکان می‌یافت هرچه بیش‌تر به فضای سحرآمیزی که پیرامون کُنتس گسترده بود، راه یابد.

چنین شد که در زندگی انسانی محروم، ناگهان رؤیایی پدید آمد، گویی گُلی اصیل و نازپرورده بر کناره‌ی کوره‌راهی بشکفد، جایی که بذر هر رُستنی همواره در زیر خاک و خاشاک مدفون می‌ماند. این رؤیای پرفسون و هوش‌رُبا، که در بستر زندگی‌ای سرد و خالی از فراز و نشیب پدید آمده بود، از آنِ انسانی ساده بود، و رؤیای چنین مردمانی به زورقی بی‌سکّان می‌ماند…”

‌‌

‌‌

‌‌

594016

مجموعه‌ی نامرئی، نشر ماهی، آثار اشتفان تسوایگ