600 کیلومتر بالای سطح زمین

At 372 Miles above the Earth

There is nothing to carry sound

No air Pressure

No Oxygen

گرویتی با این عبارات شروع می‌شود. یعنی همان اوّل فیلم، اعلام می‌کند که 372 مایل بالاتر از زمین، نه صدایی شنیده می‌شود، نه فشارِ هوایی هست و نه اکسیژن؛

به نظرم شاید پیشاپیش اعلام می‌کند که با چه‌جور زندگی‌ای رو به رو هستی.

یک نقل قول شگفت‌انگیز از بین صد نقل قول شگفت‌انگیز این فیلم هست که تکلیف همه‌چیز را روشن کرده.

This film image released by Warner Bros. Pictures shows Sandra Bullock in a scene from "Gravity." Bullock says making the lost-in-space movie directed by Alfonso Cuaron was her “best life decision” ever. (AP Photo/Warner Bros. Pictures)

Ryan Stone: Houston, Houston in the blind, this is Mission Specialist Ryan Stone reporting from the Shenzhou. I’m about to undock from Tiangong… and I have a bad feeling about this mission.
[laughs]
: Reminds me of a story…
[Screams]
: Never mind, Houston, never mind the story! Ah. It’s starting to get hot in here. OK. Alright the way I see it, there’s only two possible outcomes. Either I, make it down there in one piece and I have one hell of a story to tell. Or I burn up in the next ten minutes. Either way whichever way, no harm no foul.
[Growls]
: Cos either way, it’ll be one hell of a ride. I’m ready.

 

هیوستن! هیوستن در تاریکی [بی‌پاسخ]: من رایان استون، متخصّص مأموریت هستم که از شِنزو گزاش می‌کنم. من در حال جدا شدن از تیانگونگ هستم… و حسّ خوبی نسبت به این مأموریت ندارم… من‌رو یاد داستانی می‌ندازه… ول‌ش کن، هیوستن، بی‌خیال داستان! این‌جا داره کم‌کم داغ می‌شه. باشه، این‌طور که من می‌بینم، دوتا نتیجه بیشتر محتمل نیست؛ یا من صحیح و سالم فرود می‌آم و یک داستان معرکه برای تعریف کردن دارم؛ یا ظرف ده دقیقه آینده می‌سوزم. در هر صورت، هیچ مشکلی نیست. چون به هر حال، این یه سواری معرکه‌ست. من آماده‌ام.

 

هروقت یاد این دیالوگ‌ها و این صحنه می‌افتم، از 500 کیلومتر بالای سطح زمین، فرود آمدن به امید نجات، بیشتر به عمر کوتاهِ درازی که خدا داده فکر می‌کنم. این‌که هربار از چیزی نگران‌ایم، ترس‌ها از نتیجه، بازمان می‌دارد از کاری که باید؛ امّا آخرسر چه؟ این مسیر نهایتاً مگر می‌خواهد به کجا برسد؟!

همیشه فکر مرگ، در عین ناباوری، وجودم را یک‌پارچه آرامش می‌کند. فکرِ برگشتن و بودن در جایی که قدرت خدا، مطلق باشد.

در بعضی نقل‌ها هست، بلافاصله بعد از مرگ، امیرالمؤمنین بالاسر آدم‌های خوب حاضر می‌شود. به عنوان اوّلین نفر! پیش خودم فکر می‌کنم، باشد، این زندگی که آن چیزی که می‌خواستم و خدا می‌خواست نشد؛ تا کِی مهلت دارم؟ نمی‌دانم؛ نمی‌دانم هم امیرالمؤمنین لحظه‌ی مرگ بالاسرم می‌آید یا نه، ولی بگذار هرکار می‌توانم، بکنم؛ چون یا عمری هست و یک روزی، برای کسانی(شاید بچّه‌هایم) یک قصّه‌ی معرکه دارم که تعریف کنم؛ یا شاید هم عمری نباشد و این یک سفر معرکه است که به دیدن امیرالمؤمنین ختم می‌شود!

همین تز، شب‌ها از خود بی‌خودم می‌کند و دل‌م می‌خواهد جایی باشم که تا ابد زل بزنم به ستاره‌ها، به ماه. از خودم می‌پرسم چرا بیرون از زمین، دنیا همه‌ش شب است. دل‌م می‌خواهد زمین را از بالا تصوّر کنم و سعی کنم از هیچ‌چیز نترسم. بها را بدهم به عشق بی‌بهانه و هوای جاودانگی در دنیا به مشام‌م نخورد.

آن اتّفاق شگفت‌انگیز که گمان نکنم با تکنولوژی در دوران حیات‌م برایم بیفتد[بلکه هم بیفتد!]: به سمت بالا، دور شدن از خانه، از شهرک، از شهر، از کشور، از قارّه، از زمین، و روی‌گرداندن به آن سمت هستی: ستاره‌های بی‌شمار، راه شیری، تاریک و روشنِ دوردست…

‌‌

راجع به گرویتی در ماهِ شبِ دنیا: The Way to go Out و Don’t Let Go

هزار و سی‌صد و نود و درد

شروع یک روز دیگر بین استرس‌های آخر سال… روزِ یک‌شنبه، 23 اسفند هزار و سی‌صد و نود و چهار. شروع روزی که آرزو داشتم نیاید. روز شهادت حضرت فاطمه.

صبح، دعوت شده بودم به منزل خانواده‌ی معظّم شهید شهریاری. خودِ خانم دکتر قاسمی-که خدایش حفظ کُناد- دعوت‌م کرده بود؛ امّا آن‌قدر شب بد خوابیده‌ام و آن‌قدر مضطرب‌ام و دست و پا می‌زنم از شب تا سحر، که صبح خواب می‌مانم. اس.ام.اسی با محمّد هماهنگ می‌کنیم و به فکرهای دردآورم بین خواب و بیداری ادامه می‌دهم.

نیّت بِیت رفتن از چند شب پیش به سرم افتاده. نمی‌دانم چه‌طور می‌شود. نمی‌دانم می‌شود یا نمی‌شود. خیلی وقت است که از آخرین بار می‌گذرد. ماهِ مبارکِ نمی‌دانم چندسال پیش بود. قصّه‌های تکراری. آن‌قدر سر ماجراهایی ماهِ رمضان‌ها مثل مرغ توی قفس بوده‌ام که حوصله‌ی هیچ‌کاری نداشته‌ام و روزها گذشته‌اند…

ماشین را توی پارکینگ بلوک پارک می‌کنیم و باعجله و هول‌زده موبایل و کیف‌پول و دسته‌کلید محمّد را ازش می‌گیرم. می‌گوید از ترس کمربندش را هم خانه گذاشته. خودم هم کمی پول نقد و کارت مترو را می‌گذارم توی جیب‌م و پیاده راه می‌افتیم به سمت مرکز شهر.

آخرین باری که کنار هم به سمت مترو قدم زده‌ایم، روزهای لعنتی پیش‌دانشگاهی‎ بوده. و حالا… کجاایم؟ من که ارشدمستقیم شده‌ام دانشگاه خودم و او که کلّی از مهندسی‌اش باقی مانده و کجااند روزهای پیش‌دانشگاهی؟ این را به‌ش می‌گویم و منتظر ام اثرش را در چهره‌ش ببینم. راهِ پشت بلوک‌ها خلوت است و سبز شده. سبزِ روشنِ لطیفِ برگ درخت‌ها. بادِ آرامش‌بخشی هم می‌آید. همه‌چیز یعنی بهار؛ و ما هردوتا، سیاهپوش، می‌ترسیم از این‌که بِیت جا نباشد و بیرون بمانیم.

حال وصف‌نکردنی‌ای دارم. بدون موبایل. بدون ماشین. بدون کیف پول. بدون ساعت. با چندهزار تومان پول و یک کارت مترو. کنار محمّد که تازه رسیده تهران و با یک عالم حرف نگفته که نزدیک است گوش‌هایم را از داخل پاره کنند. حرف‌هایی که دیگر به کسی نمی‌گویم و دیگر در بلاگ نمی‌نویسم‌شان.

نهار نخورده‌ام. توی ایستگاه مترو محمّد برایم کیک و آب‌میوه می‌خرد. متلک‌های قدیمی به هم می‌پرانیم، کمی می‌گوییم، کمی می‌خندیم. آقتاب پایین می‌آید و می‌نشیند توی ایستگاه متروی سرباز اکباتان و به‌ش می‌گویم چه‌قدر آرام‌ام از این لحظه‌ها؛ ولی خودش را می‌زند به نشنیدن.

ایستگاهِ آشنای دبیرستان علامه حلّی، میدان حر، از قطار پیاده می‌شویم و خاطره‌های کهنه زنده می‌شوند. از پلّه‌ها به سمت پاستور بالا می‌رویم و چند لحظه بعد یک تاکسی برای‌مان می‌ایستد. یک پسر سیاه‌پوش دیگر جلو نشسته. من خطاب به راننده می‌گویم:«آقا لطفاً ما رو نزدیک‌ترین جا به…» و از ترس واکنش خودش، یا آن یکی که جلو نشسته، ادامه‌ی حرف‌م را می‌خورم و آرام‌تر ادامه می‌دهم:«به بیت پیاده کنید.» راننده توی آینه تماشایم می‌کند و برای این‌که این جو را بشکند، جواب می‌دهد:«می‌شه نفری 5 هزار تومن تا اون‌جا، اشکال نداره؟!» می‌خندیم و اوضاع بهتر می‌شود.

آسمان کبود شده و خیابان‌ها شلوغ‌اند. نمی‌دانم به خاطر شب عید است،-که دو ماه طول می‌کشد- یا به خاطر شام غریبان حضرت زهراء. از کوچه‌پس‌کوچه‌ها عبور می‌کنیم و هرلحظه تعداد آدم‌های توی خیابان بیشتر می‌شود و دل‌م پاره‌تر از بلاهایی که در چند ماه اخیر به سر عفّتِ احساس و روحیات‌م آمده. محمّد شروع کرده به آیه‌ی یأس خواندن از این‌که جا نیست و زودتر باید می‌آمدیم و فلان.

سر یک کوچه راننده پیاده‌مان می‌کند و پسری که جلو نشسته هم فوراً تشکّر می‌کند و کاشف به عمل می‌آید او هم بیت می‌رفته و صدایش را درنیاورده.

حس می‌کنم دوباره برمی‌گردم به جای اوّل. به حسینیه‌ی امام خمینی. به شروع زندگی. بعد از این‌همه وقت؛ شبِ دفن…

از جلوی ورودی خواهران سردرمی‌آوریم و بحث‌های فلسفی من و محمّد شروع می‌شود. راجع به همان مسائل مهمّ و دوست‌داشتنی و مزخرف و آزاردهنده‌ی همیشگی؛ برای وقتی‌که بخواهی آدمِ پاک و پاکیزه و معتقد و روشنی باشی و مواجه‌ای با این خرده‌ریزهای مهمّ و دوست‌داشتنی و مزخرف و آزاردهنده‌ی همیشگی: حجاب، ازدواج، عشق، و درد.

از این‌جا هم می‌گذریم مثل همیشه. مثل همه‌ی این گذشتن‌هایی که کرده‌ایم این چندسال.

آفتاب نشسته که می‌رسیم به صف بلندِ زیر درخت‌های افرا؛ و تا صف جلوتر برود، اذان را می‌گویند. آرزو می‌کنم بین نظامی‌ها و غیرنظامی‌ها و مردها و زن‌ها و جوان‌ها و پیرهایی که مدام در رفت و آمداند، امشب آشنا نبینم؛ حتّا از اوّل هم، یک ترس گنگ از دیدن کسانی که می‌شناسم، باعث امتناع‌م برای آمدن به این سمت از شهر می‌شد.

با این‌که صف را می‌ایستیم ولی در را می‌بندند و رزق ما نمی‌شود نفس کشیدن در هوایی که سایه‌‌ی بالاسر در آن نفس می‌کشد. راه‌مان کج می‌شود به دوّمین حسینیه‌ی کنار حسینیه‌ی امام خمینی. آن‌هایی که رفته‌اند، می‌دانند؛ به آن‌جا می‌گویند «مدرسه». من چندمین باری است که می‌آیم. محمّد امّا اوّلین بارش است.

بوی قورمه‌سبزی تمام حیاط را گرفته و ناخودآگاه، دل‌م را می‌برد مشهد، وقت‌هایی که غذای حضرتی به تعداد خیلی زیاد به مهمان‌های آقارضا می‌دهند.

چرا بیت این‌قدر نزدیک بود به دبیرستان؟ چرا این‌قدر کم آمده‌ام این‌جا؟ چرا نشده هربار؟ چرا تا می‌آیم این‌جا، این‌قدر احساسات‌م فوران می‌کند؟ بیشتر از اینی که هست؟؟ چرا زندگی‌م مرتّب نمی‌شود؟ چرا این دل شده یک کاسه‌خون؟ چرا؟ چرا جا به ما نرسید؟ چرا حس می‌کنم فاطمه‌ی زهرا نگاهی نمی‌کند این‌طرف‌ها…؟

با این سؤال‌هااست که نماز مغرب و عشا را به جماعت سر می‌کنم. حالا باز ماایم و پرده‌ی ویدئوپروژکتور. عادت شده. مثل شب‌های مسجدامیر و حاج‌آقا علوی و روضه‌های حسن خلج… مثل شب‌های ریحانه‌الحسین باغ‌فیض و حاج‌آقا ابوالقاسمی و صدای بنی‌فاطمه… با این تفاوت که این بار، از رفتن داخل، وسط مراسم هم خبری نیست.

تنگِ تنگ، وسط جمعیّت می‌نشینم و حتّا از پرده هم تمام‌ش سهم‌م نیست. این‌جا یاد حرف‌هایی می‌افتم که تازگی به خانم دکتر قاسمی-همسر گرامی شهید شهریاری- زده‌ام. نه اهل سیاست‌ام و نه حوصله‌ش را دارم؛ زیر بار هیچ جناحی و گروهی، نه رفته‌ام و نه می‌روم و هیچ‌کس از آقایان و آقازاده‌ها نمی‌تواند توجّه‌م را جلب کند امّا… امّا همین یک نفر! همین یک نفر را اگر ازم کم کنند، دیگر اینی که هستم نیستم. از هرکس دست بشویم، از این یک نفر نمی‌شویم. از همه‌چیز، با درد و بی‌درد، عاقلانه یا نه، ممکن است بگذرم و تغییر کنم؛ ولی از این یکی نمی‌گذرم. این یکی را نه… این را نه.

محمّد من‌باب دل‌داری و شوخی، وقتی مردم بلند شده‌اند و شعار می‌دهند، می‌گوید که اصلاً غصّه نخور، هر گروهی که نزدیک‌تر اند، دل‌واپس‌تر اند؛ ما فاصله‌ی ایمنی را حفظ کرده‌ایم. نگاه‌ش می‌کنم و می‌خندم. ادامه می‌دهد:«هروقت جنگ بشه، اوّلین کسایی که درگیر جنگ می‌شن، حلقه‌ی بیرونی‌اند که به جامعه نزدیک‌تر اند.»

زیر آسمان بیت رهبری، همین‌طور که به سخنرانی مجلس گوش خوابانده‌ام، به فردا فکر می‌کنم که قرار است باران بیاید؛ امّا امشب یک فرق دیگر هم دارد و آن این‌که امشب دکترمیثم می‌خواهد بیاید این‌جا و من چشم انتظار شنیدن صدایش…

خودمان‌ایم… ای وای از روضه‌ی حضرت زهرا! روضه‌ی حضرت زهرا روضه‌ی دعوت‌شده‌هاست. سفره‌ی اباعبدالله را همه می‌نشینند از این سر عالم تا آسمان هفتم… ولی مجلس مادرش را، هرکس با کارت دعوت قلب‌ش می‌آید به نظرم. اصلاً «روضه‌ی یک خانم»، به اندازه‌ی کافی اسم‌ش هم وحشتناک است. موقع روضه‌ی حضرت فاطمه، حال‌م به سرحدّی از تحمّل‌ناپذیری می‌رسد که روضه‌خوان که برود سراغ گودال و قتلگاه و کربلا و گل‌پسر پرپرش، من نفس‌م بالا می‌آید و توی دل‌م می‌گویم: خدایا شکرت، بخوان… روضه‌ی قتلگاه بخوان… روضه‌ی حسین بخوان! روضه‌ی عقیله‌ی بنی‌هاشم بخوان… روضه‌ی برادر ماه‌ش را-عبّاس- بخوان… هرکاری می‌خواهی بکن! فقط دیگر تمام کن این کلمات بی‌معنی در و دیوار و میخ و پهلو و کوچه و گل و لاله و بستر و غسل و کفن و شب را…

صدای دکترمیثم مثل صدای باران است روی شوره‌زار چشم‌هایم. فقط یک چیزی به شعر می‌گوید که می‌شود کابوس شب‌م تا فردا و فرداشب و روزهای دیگر. تا حتّا همین لحظه که این‌ها را می‌نویسم. چیزی می‌گوید درباره‌ی این‌که دستِ فاتح خیبر، چه‌طور می‌لرزد در غسل دادن پیکر همسرش…

اگر سرکی بکشی به قلب امیرالمؤمنین؛ از ورای قدرت و امامت و امارت و پدری امیرالمؤمنین، کمی فکر کنی به این‌که حضرت ریحانه، خانُمِ این آقا بوده، گل‌ش بوده، نازنین‌ش بوده، دردانه‌ش بوده، همسرش بوده، رازدارش بوده، قُربان‌صدقه‌ش می‌رفته، مراقب‌ش بوده، مواظب بوده خاکی به پر شال‌ش ننشیند، مواظب بوده آفتاب، لطافت پوست‌ش را نیازارد و…[ادامه‌ی این‌که دیگر چه را می‌توانید در پست‌های قبلی ماهِ شبِ دنیا راحت پیدا کنید] آن‌وقت می‌فهمی دکترمیثم چه بندی را به آب داده… آن‌وقت بندِ دل‌ت پاره که نه… چه بگویم؟

سهم من از عاشقی، نه انتظار، نه دل‌تنگی، نه خستگی؛ سهم من از عاشقی، اندک است، اندک! سهم من از عاشقی، تنها فرصتی برای دوباره بوسیدن روی ماه… «آقا» را-که خیلی هم فاصله‌ای باش نداریم- ما فقط از ویدئوپروژکتور می‌‌بینیم. چهره‌ش را که وقتی ناراحت است خون می‌دود، دست‌مالی را که روی صورت می‌گیرد، دکترمیثمِ خوبِ فهمیده را، مردها و زن‌ها و دخترها و پسرهایی را که به هوای بودن «آقا» آمده‌اند، همه فقط از ویدئوپروژکتور می‌بینم. آن طرف بندها!

و ای کاش که شبِ دفن، راضیه‌ی مرضیه نگاهی به ما بکند… برای همه دعا می‌کنم؛ نه که ناامید باشم، نه، ولی با غم و غصّه دعا می‌کنم. ای کاش که امسال، قبل از ماه‌رجب و ماه‌شعبان و ماه‌رمضان، اگر قرار است در دنیا باشم، داخل آدم‌ها شده باشم.

دل‌م می‌خواهد بنشینم. دل‌م می‌خواهد باشم. دل‌م می‌خواهد آن‌قدر این‌جا باشم تا خدا حاجت‌م را بدهد. همین‌جا! دل‌م می‌خواهد با این شعرهایی که آخرش دکترمیثم خوانده، بروم داخل و به پای سیّدعلی بیفتم و زندگی‌م به یک بار بوسیدن‌ش بیارزد…

امان از جدایی‌ها. امان از دل نازک و سنگ‌پراکنی‌های مردم. امان از این اوضاع‌م.

قورمه‌سبزی خوش‌مزّه را روی همان موکت‌های ساده می‌خوریم و دل‌کندن چه‌قدر سخت است. برگشتنی بالأخره آشنا هم می‌بینیم، از آقایانِ معلّم فارغ‌التّحصیل، که بچّه‌های حلّی‌های دیگر را آورده‌اند مراسم. مگر می‌شود جایی از دنیا بروی و سمپادی‌ها آن‌جا نباشند؟

از محمّد بابت نرفتن داخل عذرخواهی می‌کنم و شرمنده‌ش می‌کنم. شال سیاه‌ش را که به‌م سپرده تا دست‌شویی برود، دور گردن‌م نگه می‌دارم. بوی عطرش را می‌دهد. مادرش کربلا برده شال را و همه‌جا گردانده‌اش. با شال سیاه، می‌شوم پیراهن سیاه، شلوار سیاه، جوراب سیاه، کفش سیاه، پالتوی سیاه؛ که به سیاهی شب دفن فاطمه‌ی زهرا هم نمی‌شود. باید از امیرالمؤمنین بپرسم چرا اصرار داشتی مزار فاطمه برای خودت باشد؟ برای خودِ خودِ خودت؟ بعد که بهتر فکر می‌کنم جواب‌م را می‌گیرم… امّا ببین چه‌قدر باید غصّه‌دار شده باشد کسی مثل علی، که بهشتِ فاطمه را دریغ کند از یک عالم! چه‌قدر! کاش که بمیرم برای غصّه‌هایش.

پیاده و از بین سیل جمعیّت راه می‌افتیم و خیابان فلسطین را گز می‌کنیم به سمت بالا. ناخودآگاه یاد نزدیک بودن فرزانگان به این‌جا هم می‌افتم. از خودم می‌پرسم علامه‌حلی نزدیک‌تر بوده به این‌جا یا فرزانگان؟! دست خودمان نیست. جز این‌که سرمایه‌ی اجتماعی‌مان باشد، سمپاد فعلاً محلّ کارم هم هست. وای که خسته‌ام از تربیّت سکولار. چه‌فایده‌ی این خیابان‌ها حتّا اگر همه هم‌دیگر را قطع کنند؟

به ولیعصر که می‌رسیم، دست‌فروش‌ها محاصره‌مان می‌کنند و بین فریادشان و سروصدای زنبوری مردم، گم می‌شویم. خنده. شادی. ذوق و شوق. سالِ نو. عید. لباس جدید. تمام چیزهایی که کوچک‌ترین سهمی درشان نداری.

نقشه می‌کشم که وقتی رسیدم خانه، چه‌قدر دعا کنم. دعایی که از قِبَل‌ش، مجبور نباشی آگهی نیازمندی چاپ کنی در ماهِ شبِ دنیا! دعایی که خوشبختی دوستان‌ت را ببینی قبل از این‌که دیر بشود. دعایی که صاحب این شب، گوشه‌چشمی، فقط توجّهی، اسمی، یادی از فقیرهایش بکند امشب… زهرای زهره را قسم می‌دهم به سیّدعلی.

دوست دارم شب بعد هم که شب آخر فاطمیه‌ی بیت است، بروم؛ ولی محمّد پیشاپیش عدم حضورش را به‌م اعلام می‌کند. جز او هم که حوصله‌ی کسی را ندارم…

پس میلاد می‌ماند و کارهای همیشگی. شبانه‌روزِ مدرسه. دی.وی.دیِ عید بچّه‌ها. پولیش کشیدن ماشین. ژورنال آی.اِس.آی پیداکردن برای مقاله‌ی سلامت الکترونیک. مرتّب نکردن اتاق شلوغ. آه و حسرت راه انداختن از ریزش مو! ناراحتی از این‌که چرا کسی محمّد اسم‌م را صدا نمی‌زند؛ و مرور اتّفاق‌های خوبی که نیفتاد؛ و اتّفاق‌های بدی که افتاد؛ و یک دل کوچک با امیدهای بزرگ، که گاهی ندیدن نشانه‌های الهی، باغِ خزانه‌زده‌ش را سرد و غم‌بار می‌کند.

به خودم، به ماه، می‌گویم:«زنده بمان فقط… همین‌طوری هم که هستی… همین‌طور خوب است! خسته نشو فقط و بدبین نشو به محبّتی که سهم‌ت نشده… حال نداری ننویس، امّا قول بده که برگردی…»

photo_2016-03-16_01-28-00

شب‌نامه‌های کثیرالإنتشار

به خنده‌های بی‌بهانه،

به دو تا دستِ صمیمی،

به یک گل برای شازده‌کوچولو

به یک پیشانی مهتابی،

به هزار تارِ موی آفتابی،

به یک کم صداقت

و یک کم وفا

و هرچه‌قدر شد محبّت،

به یک نفر برای مراقب‌ش بودن

و خیال‌ش را آسودن

و از یادش بردن سختی‌ها،

به یک دوستِ صمیمی،

که بشود عاشق‌ش هم بود،

و کمی «اِندورفین» نیازمند ایم.

پاورقی: ای گلِ بهارم… دشتِ لاله‌زارم… قلبِ داغ‌دارم… سنگِ بی‌مزارم… دردِ موندگارم… روزِ ناگوارم… زخم بی‌شمارم… زهرِ روزگارم… بگو! بگو هزاربار لعنت به شهرزاد!

چو صدهزار ستاره ز توست روشن‌دِل

امام صادق در پاسخ به این سؤال که چرا فاطمه(سلام‌الله علیها) را «زهراء» نامیده‌اند، فرموده:

 

هنگامی‌که فاطمه(سلام‌الله علیها) به عبادت می‌ایستاد،

نورِ او برای اهلِ آسمان می‌درخشید؛

آن‌گونه که ستارگان برای اهل زمین.

سحر کرشمه‌ی چَشم‌ت به خواب می‌دیدم…

یادم می‌آد دی‌شب حوالی ساعت 6 دمِ اذان از خواب بیدار شدم و از شدّت خوشحالی و لذّتِ خوابی که دیدم، به خودم اصرار می‌کردم که بلند شم و یادداشت کنم چیزی رو که خواب دیده‌ام؛ که برای همه تعریف‌ش کنم… چون همه‌ی خوابی رو که دیده بودم، یادم مونده بود و همه‌ش رو پیش چشم‌م می‌دیدم؛

ولی از شدّت خواب نمی‌تونستم از جا بلند شم و به زور دست انداختم بالای تخت و گوشی رو ورداشتم و پیش خودم گفتم محالِ ممکنه این خوابِ شیرین رو فردا یادم بره و الآن فقط دو تا کلمه می‌نویسم که یادآوری‌م بشه.

الآن ساعت دوی ظهره که توی مدرسه خیلی اتّفاقی به نوت‌های گوشی‌م سر زده‌ام و با دوتا کلمه مواجه شده‌ام و یه حسِّ مبهمِ گنگِ دور…

همه‌ی اتّفاقات دی‌شب یادم افتاده به جز خواب… غیر از یه سری تصویر سبزِ روشن، هیچّی از خواب‌م یادم نمی‌آد. هیچّی.

هرچی بیشتر فکر می‌کنم، کم‌تر چیزی خاطرم می‌آد! انگار که هیچ‌وقت خوابی ندیده‌ام.

فقط دو تا کلمه مونده توی گوشی‌م که زل بزنم به‌شون:

« بهشت »

« سنگ قبر »

یک پست تکراری

عاشقی آواره‌ام در غربتِ چَشمانِ تو…

گریه پنهان کرده‌ام از حُرمتِ چَشمانِ تو…

img__u3WtQmYJb

عطرِ تو را گرفته تنِ لحظه‌های من…

صد باغِ گل شکفته شده در هوای من…

امشب تمامِ غربت خود را گریستم…

شاید دلِ تو بسوزد… برای من…

خدایا چه‌کار کنیم با این کمبودِ محبّت‌ها؟! این احساس حسرت کُشنده که در دنیایی زندگی کنی که 1500 سال است پیامبری از مسیرش رد نشده…

اسمِ فاطمه‌ی زهرا که می‌آید… تازگی اسمِ محمّد که می‌آید… اسمِ حضرت مریم که بیاید!… اسمِ نازنین عیسای مریم که می‌آید…

خدایا چه‌کار کنیم با این دوست‌نداشتن‌های تفاهمی و دوست‌داشتن‌های اشتباهی؟ خدایا بگذار کلیشه‌باران‌ت کنم، امّا واقعن باید بیایی و بغل‌م بگیری، دست‌هات را دورم قلّاب کنی، سر به شانه‌م بگذاری و صورت به صورت‌م بچسبانی، چون فقط این را می‌خواهم امشب و دی‌شب و فرداشب و هرشب.

خدایا… بین این کلمه‌ها، معجزه کن… بین من و دنیا و فاطمه‌ی زهرا و گل‌های یاس و کریسمس و دی و امتحان‌ها و… تمامِ اسم‌های فاطمه‌ی زهرا… تمام این تسبیح دوست‌داشتنی روی لب‌های من… مرضیه… راضیه… مطهّره… حانیه… حنّانه… ریحانه… زهره…

 

من آن موجِ اشک‌ام که بی‌اختیار ام

خودم را به آغوشِ تو می‌سپارم

تو دریای من باش…

 

 

پی.نوشت:

یک لحظه نگاهِ تو مرا راحتِ جان است…

چَشمانِ تو آرام‌ترین خوابِ جهان است…!