مرغ آمین

Aamin

صبحِ سیزدهِ رجب، من با یک صدای باورنکردنی بود که بیدار شدم.

با صدای پر و بال ساییدن کبوترها و یاکریم‌هایی به پنجره‌ی اتاق‌م، و با صدای نوک زدن‌شان به شیشه!

ندیدم‌شان، ولی می‌دانستم حتماً چندتایی هستند و به دلیلی که نمی‌دانم، نشسته‌اند روی لبه‌ی باریک پنجره‌ی اتاقِ من…

چند روز است که دل‌م می‌خواهد فکر کنم فرستاده‌ی خدا بوده‌اند، مثلاً، فرشته بوده‌اند!

و دل‌م می‌خواهد فکر کنم صبحِ روزِ مبارکِ میلادِ مولودِ رجب، به نشانه‌ی خیر، به نشانه‌ی خوبی آمده‌اند سراغ من…

هیچ دلیلی ندارم برای این‌که چرا کبوترها پشت پنجره‌م آمده باشند، هیچ دلیلی ندارم که چرا بال به شیشه می‌زدند، هیچ دلیلی ندارم که فرستاده‌ی خدا باشند، هیچ دلیلی ندارم که فرشته باشند؛ ولی…

تو به من بگو! چه کسی می‌تواند این دل‌خوشی را از من بگیرد؟

من دل‌م می‌خواهد فکر کنم خدا، کادوی تولّدم را جای فردا، زودتر فرستاده؛ با همین اتّفاق که صبح، با صدای کبوترهایی بیدار شوم که تا قبل از آن هیچ‌وقت پشت این شیشه نیامده‌اند و سروصدا راه نینداخته‌اند…

من دل‌م می‌خواهد فکر کنم خدا دوست‌م دارد… هنوز به من و زندگی‌م امیدوار است… و چه کسی می‌تواند مرغِ آمین دل‌م را از دل‌م بدزدد؟

پ.ن: من ندیده‌ام هنوز شهرزاد را.

Begin Again

تقریباً هر6 ماه یک بار آدم با یک فیلم خوب برخورد می‌کند.

از بعد از بین‌ستاره‌ای، Begin Again، فیلمِ خارجی نازنینی بود که برایم ارزش دیدن و دوباره دیدن داشت.

پر از حس‌های خوب، درامِ خوب، سناریوی خوب، اخلاق‌های خوب، فضاهای مثبت، رنگ‌های گرم، ایده‌های خنده‌دار و پر از موسیقی… پر از آهنگ‌های خوب! روی عادّی و مدنی زندگی اِمریکایی.

Begin Again عشق را، یک چرخه می‌بیند. بعد از تمام تب و تاب‌ها و تلاطم‌ها و خاطره‌ها، به‌ت می‌فهماند که آدم‌ها کامل نیستند، اشتباه می‌کنند و هیچ ایده‌آلی در دوست داشتن نیست… باید بسازی با نداشتن‌ها… باید بگذری از اشتباه‌ها… باید سَرکنی با اتّفاق‌ها…

 

There is no slider selected or the slider was deleted.

 

من از آن‌هایی نیستم که عکس تلگرام‌م پرچمِ یا حسین یا گنبدطلای امام رضا باشد. عکس تلگرام‌م، عکس صورت خودم است که خدایم نقّاشی کرده؛ و برایم قشنگ و کافی است چون خودِ او خواسته که این شکل باشم.

من اگر گاهی هم، حالی، به‌م دست داده باشد و شبی، نمازِ اضافه بر سازمانی خوانده باشم، کِرِم به پیشانی‌م می‌مالم و بعد می‌خوابم. فردا صبح قرار نیست مردم چیزی از پیشانی من بخوانند.

هیچ‌وقت به کسی «خواهرم»«برادرم» نگفتم و «استغفرالله» و «لااله الاالله» قرقره نکردم برای مردم. «سرکارِ خانم» و «آقای عزیز» همیشه برایم کلمه‌های بهتری بودند و جای ذکرهای خدا اگر بود، توی قلب‌م بود.

من اگر بچّه‌های مدرسه یک آهنگِ گیرم نافُرمی را بلند بخوانند و متوجّه حضور من بشوند، به‌شان نمی‌گویم «از تو دیگه انتظار نداشتم، از چِشَم افتادی»، جاش بقیّه‌ش را براش می‌خوانم و با چشمکی می‌گذرانم که یعنی من، هم از جنسِ تو ام و هم می‌گذرم از این‌جور چیزها.

این قصّه سرِ دراز دارد. تا اوّل آبان ماهِ 1391 هم، که از دانشگاه مُفخَمِ امام صادق با پدر و مادر و دوستان‌م تماس می‌گرفتند که آن‌ها به‌م بگویند هنوز هم فرصت دارم برای تحصیل در آن‌جا، من شلوار لی و پیراهن رنگی و سَر کردن با دانشگاهِ دخترانه‌ی شهیدبهشتی را انتخاب کرده بودم.

خیالی‌م نبود توزیع نامتوازن جنسیّتی جمعیّت را… بدحجابی را… جوّ غیرعلمی و کُندی سرعت آدم‌ها را… من آن‌موقع گفتم: بگذار این‌ها باشد… من این اوضاع را ترجیح می‌دهم به یقه‌های بسته و تفکیک جنسیّتی بعد از 18 سال! از دارِ دنیا، خدا یک روحیه‌ی حسّاس نصیبِ ما کرده و یک طبعِ اجتماعی، که از سرِ راه نیاورده‌ام‌ش که بدهم‌ش کارخانه‌ی تولید دیپلمات برایم صاف‌کاری‌ش کنند.

هرچند امکانات، هرچند ارشدِ پیوسته، هرچند شغلِ تأمین، هرچند آدم‌های تیز!

بعضی‌ها فکر می‌کنند که ما می‌ترسیم؛ یا پشیمان‌ایم. خیلی خوش‌حال‌ام که این را بگویم اگر هزاربار بمیرم و زنده شوم، باز همین انتخاب‌هایی را که کرده‌ام می‌کنم. هرچند بدانم قرار است سهمِ من فقط دل‌شوره باشد.

گفته بودم که من در سراشیب این روزها، خدایم را پیدا کردم و دست‌ش را گرفتم، این‌که دیگر چرا تمامِ چیزی که یک آدم می‌تواند دست از آن بشوید و به نامِ آدم دیگری بزند، این‌ تق، تق، تق، تق، تق، ساده گذشتن از کنار حادثه، این دیگر به خدا مربوط می‌شود.

پ.ن کاملاً بی‌ربط: نمی‌دانم چندمین بار است که تلویزیون نشان‌م می‌دهد و خودم نمی‌بینم. پنجمین یا ششمین بار، همه هم از صدقه‌سر خدابیامرز علّامه‌حلّی! این‌بار به عنوان مشاور مدرسه‌ی علّامه‌حلّی! حالا این را گفتم که بگویم خیلی مشتاق‌ام برای آن لحظه‌ای از مرگ، که می‌گویند تمام زندگی‌ت را مثل فیلم از اوّل تا آخر می‌بینی. خیلی هیجان‌انگیز است، قبول کنید. ارزش یک بار مُردن را دارد! این بار می‌شود نوبتِ فیلمِ تو! فیلم خودِ خودِ خودت.

ای روی ماه مَنظَرِ تو نوبهار حُسن

چه‌قدر طول می‌کشد تا آدم بفهمد در مقابل آن‌هایی که دوست‌شان دارد مسئولیّت دارد؟

در مقابل خواهر کوچکی که بین روزمرّگی دنیای ظاهراً بزرگانه‌ات، گم‌ش می‌کنی و وقتی برای شنیدن حرف‎هایش نداری؟

در مقابل پدری که شاید گاهی هرچه‌قدر هم که سعی کند نتواند دیگر حرف مشترکی بات درست کند؟

در مقابل نگهبان پیر بلوک که مهندس صدات می‌کند و می‌دانی فقط برای تو لب‌خند می‌زند؟

در مقابل کسی که برای اوّلین بار مشاور بودن را به‌ات سپرد، و باید پنج‌شنبه با یک دسته‌گل لی‌لیوم بروی بالاسرش عیادت در بیمارستان مدائن؟

در مقابل معاون آموزشی مدرسه که معلّم‌ت بوده و وقتی که بحث کاری‌تان بالا می‌گیرد، ته دل‌ت می‌دانی او علاوه بر دانش‌آموزها، هنوز باید خودش را معلّمِ بعضی معلّم‌های زیرمجموعه‌اش بداند؟

در مقابل دختردایی حسّاسی که می‌دانی گاهی زیادی تنهایی می‌کشد؟

در مقابل پسرعمّه‌ای که زبان‌ش هنوز گاهی می‌گیرد و تو را تنها رفیق‌ش در دنیا محسوب می‌کند؟

در مقابل دوست‌هایی که فراموش‌شان می‌کنی… ولی فراموش‌ت نمی‌کنند… خوشحال می‌شوند اگر سراغی ازشان بگیری.

در مقابل سیّد، که پای هست و نیست‌ت نشسته و هرجور باشی، قبول‌ت می‌کند؟

در مقابل عزیزتر از برادری که «داداش» صداش می‌کنی و حالا شده‌ای عموی بچّه‌اش؟ که تا ساعت 1 و نیم شب نمی‌خوابد و بالای بالش‌ت همه‌ کار می‌کند تا توجّه‌ت را جلب کند و نگاه‌ش کنی؟

و هم‌چنین، در مقابل همسرش، که خواهر بزرگ واقعیِ واقعی‌ت شده؟

در مقابل آن‌هایی که شدیداً دوست‌شان می‌داشتی و حالا هم باید بداری، حتّا شده کم. ولی باید.

در مقابل مادربزرگی که کنج خانه در هوای گرم جنوب نشسته و اگر یک‌وقت زنگ بزنی احوال‌ش را بپرسی، از خوشی بال درمی‌آورد؟

در مقابل بچّه‌هایی که اگر سلام‌شان را جواب بدهی، اعتماد به نفس‌شان بیشتر می‌شود و اگر سهواً سلام‌شان را نشنوی، تقریباً تا آخر عمر از دست‌ت دل‌خور می‌شوند؟

و در مقابل کسانی که به زودی یا بعداً سرمی‌رسند و باید خیلی دوست‌شان داشته باشی. خیلی.

خوب یادم می‌آید که شازده کوچولو در این باره می‌گفت:«من در مقابل گل‌م مسئول‌ام.»

و حالا تو به من بگو… زندگی جز دوست داشتن و دوست داشتن و دوست داشتن، چه چیز دیگری می‌تواند باشد؟

من که پیش خودم می‌گویم: ای کاش حالا که کم‌کم صدای پای ماه مبارک می‌آید، دل‌م شُسته باشد از تمام کینه‌ها و دل‌خوری‌ها… از تمام دوست نداشتن‌ها.

ای کاش که تا هفته‌ی بعد پنج‌شنبه، فقط یک قلبِ پر از دوست داشتن برایم مانده باشد که با آن بنشینم سر سفره‌ی مهمانی خدا.

“میله‌ای،صدفی،پروانه‌ای” برنده‌ی چهارمین دوره‌ی مسابقه‌ی داستان دانشجویی

امروز اختتامیه‌ی چهارمین دوره‌ی مسابقه‌ی داستان‌نویسی دانشجویی کشور بود که به همّت مرکز نویسندگی خلّاق جهاد دانشگاهی دانشگاه شهید بهشتی برگزار شد.

از بین حدود 250 اثر، 12 داستان به عنوان برنده‌ی این مسابقه اعلام شدند که «میله‌ای، صدفی، پروانه‌ای» هم جزوشان بود.

دکتر شادمان شکروی مسؤول برگزاری این مسابقه بود که انصافاً آدم فرهیخته و درستی بود و به جزئیات داستان‌ها، از خود ما نویسنده‌ها مسلّط‌تر بود!

این اختتامیه-برعکس جایزه‌ی داستان تهران همشهری– زیاد شلوغ و تبلیغاتی نبود. عکس خاصّی پیدا نکرده‌ام که برای یادگاری پیوست این پست کنم.(حدّأقل نه فعلاً). امّا امروز یک سری نکات خیلی جالب داشت که حیف‌م آمد ثبت‌شان نکنم.

 

اوّلاً که- اتّفاق خوب توی دانشگاهِ خودم جزو عجایب و نوادر است. یعنی یک روز از خواب بیدار بشوم و بروم دانشگاهِ دخترانه‌ی پارک‌جنگلیِ خسته‌کننده‌ام، که چند نفر راجع به قصّه‌ام صحبت کنند و به‌م جایزه بدهند! این خودش خیلی جای شکر دارد: خاطره‌ی خوب از دانشگاه.

 

دو- شیوه‌ی فوق‌العاده حرفه‌ای و جدید داوری داستان‌ها بود که آقای شکروی فقط جدول‌هایش را نشان می‌داد و اطّلاعات را به نویسنده‌ها ندادند. تمام داستان‌ها، در دسته‌بندی‌های جنسیّتی، سنّی، ژانری، فکری، تشابه به نویسندگان معروف، درجه‌ی اعتبار، تعداد کلمات و… تقسیم بندی شده بودند! برای داوری از 35 نمره، 7 ملاک 5 نمره‌ای در نظر گرفته بودند که ریزِ تک تک نمرات برای هر داستان مشخّص بود! و با این‌حال، آقای شکروی هم می‌گفت که چه‌قدر سخت است اثر هنری را نمره‌ی کمّی دادن…

 

سه- آدم نباید بین بچّه‌هایش اختلاف بگذارد! ولی ترجیح می‌دادم دو داستان داشته باشم با هرکدام یک جایزه، تا یک داستان با دو جایزه! خیلی برایم جالب بود که «ستارۀ صبا» و «میله‌ای، صدفی، پروانه‌ای»، هر دو امتیاز 33 را کسب کرده بودند و برای داوری نهایی در جدول های‌لایت شده بودند، منتها نمی‌دانم چه اتّفاقی افتاده بود که ستارۀ صبا انتخاب نشده بود! از شما چه پنهان که ستارۀ صبا را بیشتر دوست دارم! ولی به هرحال… فعلاً بچّه‌ی کوچک‌تر جایزه‌ها را برده!

 

چهار- در بین 12 نفر، حدّأکثر رندُم از سن، جنس، رشته، محلّ تحصیل و سبک داستانی وجود داشت. واقعاً. داستان علمی-تخیّلی یک خانم 19 ساله و داستان دفاع مقدّس و سَبک‌ پست مدرن یک آقای 35 ساله هم بین برگزیده‌ها بود، تصوّرش را بکنید!

 

پنج- در بین هیئت داوران، دو داور خارجی وجود داشت. اساتید ایرانی دانشگاه‌های جان هاپکینز و مری‌لند اِمریکا. که آثار را برای انتشار بین‌المللی در مجلّاتی مثل نیویورکر هم بررسی کرده بودند.

 

شش این‌که، آقای شکروی می‌گفت داورهای خارجی، میله‌ای، صدفی، پروانه‌ای را داستان جسورانه‌ای خوانده بودند؛ از 3 جهت:

یک این‌که، نویسنده با این‌که زن نیست، چه‌قدر با جرأت و تسلّط، از ضمیر یک زن داستان را روایت می‌کند و فراز و نشیب احساسات زنانه را با توصیفات جزئی بیان می‌کند.(این جمله جذّاب‌ترین جمله‌ی کلّ امروز بود که شنیدم.)

دو این‌که، نویسنده با چه جرئتی چنین داستانی را با خیال راحت جلو می‌برد و واکنش‌های یک کودک را در تعامل با این زن به تصویر می‌کشد، و داستان را تمام می‌کند.

و سه این‌که، تنهایی انسانِ معاصر، چه موضوع بزرگِ انسانی‌ای است که نویسنده به آن پرداخته و از پس پرداخت آن خوب برآمده.

داستان من هم ظاهراً جزو داستان‌های ترجمه‌پذیر برای نیویورکر درنظر گرفته شده بود.

 

هفتم هم- اسم داستان بود که هرکدام از برندگان که بنا داشتند راجع به آن صحبت کنند، این سه کلمه را پس و پیش می‌گفتند و می‌خندیدند! یکی می‌گفت میله‌ای، پروانه‌ای، صدفی؛ یکی می‌گفت صدفی، میله‌ای، پروانه‌ای؛ یکی هم پروانه‌ای، صدفی، میله‌ای! و حتماً هم هیچ‌کدام یادشان نبود که راجع به ماکارونی صحبت می‌کنند!

 

 

در آخر هم باید بگویم خیلی حسّ خوبی دارم از اینکه وقتی در یک جلسه‌ی تخصّصی داستان می‌نشینم، مثل امروز، کتاب‌هایی را که اسم برده می‌شود، خوانده‌ام؛ نویسندگانی که اسم برده می‌شود را، می‌شناسم و سبک‌های مختلف را در ذهن دارم. فکر می‌کردم این سال‌ها من را خیلی از علاقه‌ی واقعی واقعی واقعی‌م دور کرده باشد. ولی خدا را شکر…

هنوز انگار یک اتاق دربسته پر از داستان گوشه‌ی زندگی‌م دارم.

به مناسبت روز خوب پدر

 

 

پدر من از آن دسته پدرهایی بوده که من مدام ازش می‌پرسیدم چیزها چه‌طور کار می‌کنند؛ و او چون مهندس مکانیک بوده، همیشه برای سؤال‌های من جوابی در چنته داشت که من را سر ذوق می‌آورد.

پدرم برایم می‌گفت که بنزین چه‌طور پمپ می‌شود به موتور ماشین، احتراق سر سیلندرها چه‌طور اتّفاق می‌افتد، پیستون‌ها چه‌طور پرتاب می‌شوند و نیرو چه‌طور به میل‌لنگ منتقل می‌شود.

پدرم برایم می‌گفت که هواپیماها چه‌طور پرواز می‌کنند، جاروبرقی چه‌طور همه‌چیز را می‌کشد سمت خودش، چرا سیم‌های برق را آویزان وصل می‌کنند و چرا قطار تهران-اندیمشک، تا قم، از سمت راست کوپه حرکت می‌کند و از قم به بعد، از سمت چپ کوپه.

پدرم پل‌های تهران را نشان‌م می‌داد و از جنس سازه‌های‌شان برایم می‌گفت. روی کاغذ عکس سد را برایم می‌کشید و توضیح می‌داد که چرا ارتفاع‌ش بالا و پایین می‌شود؛ و حرف نفت که می‌شد، از جزئیات پالایشگاه‌ها برایم تعریف می‌کرد.

عکس‌های یواشکی پدرم را قبلاً دیده‌ام. عکس‌ش را با موتور ماشینی که در سال‌های بعد از جنگ تولید کرده بودند، عکس‌ش را با اسیر عراقی، و عکس‌ش را با پایه‌ی مخازن عسلویه.

پدری که می‌داند هرچیزی چه‌طور کار می‌کند و حتّی همین چند وقت پیش هم، بعد از این سال‌ها، در حال آزمایش کنترل کیفیت یک ماشین تولیدی جدید، آسیب می‌بیند. پدر دانای کلّ من، که امروز که رانندگی می‌کنم، عادت‌های رانندگی کردن‌ش را در خودم می‌بینم.

پدرم دوست داشت دکتر بشوم؛ امّا بارها برایش توضیح دادم که خون حال‌م را بد می‌کند، طاقت دیدن زخم ندارم و بیماری، چیزی نیست که بتوانم باش سر و کار داشته باشم. پس دکتر نشدم. بعد از آن، دوست داشت که مهندس شرکت نفت بشوم امّا حتّا مثل او، مهندس هم نشدم. به‌اش گفتم که آدمِ مهندس شدن نیستم و با وجود شوق مفرط‌‌م به یاد گرفتن، روحیات‌م مناسب عددها و رابطه‌ها و دستگاه‌ها نیست! و حالا، چیزی شده‌ام بین معلّم و مشاور و مدیر و نویسنده و مدرّس و محقّق و کارمند، که به ادبیّات و جامعه‌شناسی و روان‌شناسی و مدیریّت و تمام علم موجود در دنیا علاقه دارد.

امروز می‌بینم که عشقی که به درس خواندن و یاد گرفتن دارم، چیزی که من را پای‌بند سمپاد کرده، میراث پدرم بود که عاقبت از سینه‌ی او به سینه‌ی من منتقل شده. همان بهانه‌گیری کودکانه‌ای که اصرار می‌کردم من را با خودش سرِ کار ببرد، همان هیجان شگفت‌انگیزِ گرفتن فرمان ماشین توی بغل‌ش، و همان پسرک ریزه‌ی غرغرو، که پدرش کشان‌کشان می‌بردش تا در مدرسه‌ی تیزهوشان اسم‌ش را بنویسد!

 

اگر زنده باشم و پدر شوم، احتمالاً از آن دسته پدرهایی نباشم که بتوانم برای دخترم پهباد بنشانم زمین، -و این کار را می‌سپارم به عموهای ناتنی‌اش که همه‌گی مهندس‌اند- امّا گمان‌م از آن دسته پدرهایی باشم که می‌توانند هرشب یک قصّه‌ی بداهه برای دخترشان تعریف کنند که قهرمان‌ش باشد. گمان‌م، از آن دسته پدرهایی باشم که از پشت گوش دخترشان شکلات بیرون می‌آورند، برای دخترشان هواپیما و ماشین و قطار می‌شوند و یک دستگاه مخصوصِ نامرئی دارند که از راه دور، مراقب دخترک نازنین قصّه است.

با این‌که مهندس نیستم، ولی می‌توانم برای بچّه‌هایم تعریف کنم که در سنّ 14 سالگی در مدرسه یک دستگاه تصفیه‌ی آب ساختم و در دهه‌ی 90 هم رانندگی می‌کردم با یک وسیله‌ی ساده‌ی چهارچرخ سفید به اسم تیبا! از آن دسته ماشین‌های عتیقه‌ی بنزین‌سوز، با موتور رفت و برگشتی و بدون جی.پی.اس و چشم‌های الکترونیکی!

برای بچّه‌هایم از واکمن‌ باتری‌ای‌م تعریف می‌کنم که نوار مغناطیسی می‌خواند؛ از فلاپی‌دیسکت‌هایی که بازی قارچ‌خور رویش بود و از مودم‌های اینترنتی که خطّ تلفن را اشغال می‌کرد.

شاید از آن دسته پدرهایی باشم که یک کتاب‌خانه‌ی بزرگ کنار یک میز مطالعه دارند که بچّه‌م، هوس کند روزی سروقت میز بیاید و عینک و لیوان‌م را کنار بزند و لای کاغذها و نمودارهای روی میز، دنبال چیز جذّابی بگردد.

دوست دارم از آن پدرهایی باشم که یک شب دیروقت، پسر 18 ساله‌ام، بیاید و مقابل‌م بنشیند و شُسته‌رُفته و بی‌تعارف، به‌م بگوید که عاشق شده است. فقط تنها امیدم این است که تا آن موقع، تکلیف عشق را روشن کرده باشم.

پروفسور برند، کوپر را با این شرط داخل سیاه‌چاله فرستاد که معادله‌ی جاذبه را تا زمان برگشتن‌ش، حل کند. من هم امیدوار ام تا آن زمان، بتوانم مسئله‌ی عشق را حل کنم و امیدوارتر ام که مثل پروفسور برند، با فرض‌ اوّلیّه‌ی ناقصی شروع به فکر کردن به‌ش، نکرده باشم.

دوست دارم از آن دسته پدرهایی باشم که ساعت‌شان قطب‌نما دارد؛ توی صندوق عقب ماشین، وسایلی که هیچ‌کس فکرش را نمی‌کند، جاساز می‌کنند؛ می‌توانند یک کامپیوتر قراضه را دوباره سرِ هم کنند و هروقت زیر آسمان باشند، صورت‌های فلکی را نشان بقیّه بدهند.

یک پدر دانای کلّ خوب؛ که بلد نیست با مادر دعوا کند. پدری که بتواند قهرمان زندگی بچّه‌هایش باشد؛ مثل پدر من، که قهرمان زندگی من بوده و مثل همه‌ی پدرها، که قهرمان زندگی بچّه‌های‌شان می‌شوند.

دقیق‌تر که نگاه می‌کنم، می‌بینم که پدرم از وقتی پیر شد که پدربزرگ‌م فوت کرد؛ و به خاطر بچّه‌هایم هم که شده، از خدا می‌خواهم پدرم همیشه زنده باشد.

 

گاهی خوب است فکر کنیم چه سرمایه‌ای برای نسل بعدی جمع کرده‌ایم. زودتر از زود، پدرِ پدرِ پدرمان را، و پدرش را ملاقات می‌کنیم! که احتمالاً می‌خواهند از حال و اوضاع ندیده‌ها از ما بپرسند! اگر سه تا بیست‌تا هم زنده باشیم، دو تا بیشتر نمانده.

اکران اینترستلار در دبیرستان علّامه حلّی تهران

There is no slider selected or the slider was deleted.

 

اتّفاق خوب روز تولّد من: اکران منتخب بین‌ستاره‌ای در مدرسه؛ به همراه تحلیل گروه فیزیک؛ و نقد و بررسی گروه علوم انسانی و هنر

چهارشنبه، 9 اردی‌بهشت 1394، ساعت 16 تا 19

ورود برای عموم-با هماهنگی- آزاد است.

پی‌نوشت: هفت سال پیش، من در همین مدرسه بود که پروژه‌ی «جهان، کیهان و مادّه‌ی تاریک» ارائه می‌دادم؛ و این‌جا همان جایی است که جاذبه و زمان، بچّه‌گی و بزرگی، و احساس و علم، به هم می‌رسند!

The Way to go Out

همه‌ی ما دنبال راهِ بیرون رفتن می‌گردیم. از وضعیّت حاضر. از چیزی که الآن درش هستیم. همه‌ی ما ناراضی‌ایم از چیزی که دور خودمان درست کرده‌ایم؛ و شاید خیلی اوقات فکر می‌کنیم که گذر زمان این وضع را بهتر کند؛ یعنی با جلو رفتن در زمان، از چیزی که الآن درش هستیم، بیرون می‌آییم.

مشکل کجاست؟ مشکل این‌جاست که ما هیچ‌وقت از «وضع حاضر» نمی‌توانیم بیرون بیاییم. همیشه یک چیزی محاصره‌مان کرده که اذیّت‌مان می‌کند و نمی‌گذارد راحت تکان بخوریم.

تا وقتی کوچک‌ایم، آرزو داریم بزرگ شویم؛ بزرگ که شدیم، اختلافات‌مان با اطراف زیاد می‌شود چون آدم مستقلّی شده‌ایم برای خودمان؛ ازدواج که کردیم، روزمرّگی سراغ‌مان را می‌گیرد، و بچّه‌دار که شدیم، بچّه‌ها همان اختلاف‌های قبلی را با ما دارند.

نه از دانش‌آموزی راضی‌ایم نه از دانشجویی، نه از یک کار خلوت و نه از یک کار شلوغ، نه از اضافه‌کاری و نه از بازنشستگی؛ همیشه دنبال بیرون رفتن از وضعیّت حاضرایم.

و نکته‌ی جالب این است که این یک مرض نیست، این طبیعت ماست؛ و اگر غیر از این باشد، باید نگران شویم. سوای این‌که همین حسّ حصر در شرایط فعلی، باعث شده که «بدو بدو» و «این در و آن در» و به طور عام، تغییر، در دنیا به وجود بیاید، اصلاً دنیا، جای ما نیست که بخواهیم درش راضی باشیم.

و همه‌ی این حرف‌ها به این گزاره منتج می‌شود که همه‌ی ما دنبال «راهِ بیرون رفتن» می‌گردیم. از وضعیّت حاضر. از چیزی که الآن درش هستیم؛ و این گیر افتادن در همین زمان‌ها و مکان‌های همسایه حال‌مان را ناجور می‌کند. خسته‌مان می‌کند. غمگین‌مان می‌کند حتّا اگر زمانِ خوبی باشد و مکان خوبی؛ و به گمان‌م، این همان دلتنگیِ مبرمِ لحظه‌های خوش‌گذرانی است.

می‌خواهیم از خیابان آزاد شویم، از ساختمان‌ها، از سر و صدای شهر، از مدرک، از پول، از راه‌های طولانی، از اختلاف‌های فردی، از مشکل‌های اجتماعی، از این همه اطّلاعات ناتمام، از نگرانی‌ها و از ترس‌ها، از مریضی‌ها، گاهی، همه‌ی ما دل‌مان می‌خواهد از زندگی‌ای که درست کرده‌ایم بیرون بیاییم، چون تحمّل‌ش بیشتر از این، هرکدام برای خودمان، دیگر میسّر نیست.

به خاطر همین نارضایی از وضع حاضر، خیلی‌هامان خیلی وقت و انرژی می‌گذاریم برای پیداکردن و بازکردن دری به بیرون از وضع حاضر. کلّاً که باید گفت بشر به سمت «بیرون رفتن» حرکت می‌کند، ولی به طور خیلی خاصّ و ملموس، اگر دقّت کنیم، تلاش‌های ریز و درشت‌مان را برای بیرون رفتن پیدا می‌کنیم.

گاهی تمام چیزی که می‌خواهیم، از دنیا، از خدا، از خودمان، از بقیّه‌ی آدم‌ها، این است که کمی بیرون برویم و بیرون باشیم. کمی دور باشیم از قسط و قرض‌مان، از درد و غصّه‌مان، از مشکلات‌مان، از فقدان‌هامان، از خاطره‌ها و رؤیاهامان. یک جایی باشیم که این‌ها نباشند. چیزهای دیگری باشند. چیزی غیر از وضعیّت موجود.

به نظرم می‌آید به همین خاطر هم هست که می‌گویند مرگ «اصل» است. به همین خاطر طمع‌های دنیا تمامی ندارد و به همین خاطر در مورد دنیا، در ادبیّات مذهبی، حرف از فراموشی‌ها و غفلت‌هاست.

حالا برمی‌گردیم به این گوی بزرگ و شیشه‌ای وضع حاضر، که زندانی‌ش شده‌ایم، و دنبال راهی برای خروج می‌گردیم؛ و با این حقیقت مواجه می‌شویم که:

هیچ راهی برای خروج نیست!

البتّه نه که نباشد، باید بگوییم که تنها راه دائمی و اصلی بیرون رفتن، یک راه یک‌طرفه است به نام مرگ، که البتّه دست خودمان نیست و معلوم نیست چه زمان سر برسد. بنابراین، و از آن‌جا که ما آدم‌ها راضی به شرایط فعلی نمی‌شویم، شروع می‌کنیم به گشتن و ساختن راه‌های خروجی برای خودمان.

با دو تا مثال فکر می‌کنم همه‌ی این حرف‌ها واضح‌تر می‌شود.

 

 

Inception یا تلقین که فکر می‌کنم کمتر کسی این روزها پیدا می‌شود که تماشایش نکرده باشد، گواه بزرگی برای همین تلاشِ بیرون رفتن است.

Spinning-Top-Inception

سوای تمام ظرافت‌ها و زیبایی‌های هنری این فیلم، به نظر من بزرگ‌تر از مفهوم خواب، همین بیرون رفتن از وضع حاضر است که خودش را داد می‌زند. اینسپشن، حکایت مردم خوشبختی را می‌کند که می‌توانند در خواب‌های خود زندگی کنند، دنیاهای خودشان را بسازند و آن‌جا بمانند، و اصلاً از تعارضِ به وجود آمده بین همین رفتن و ماندن درام داستان شکل می‌گیرد؛ جایی که مرز بین واقعیّت و خواب، گم می‌شود!

به نظرم لایه لایه خوابیدن، به تصویر کشیدن خیالِ اشتراکی، تلقین و… همه استعاره‌اند. به قول خودشان Metaphorاند. همه سعی دارند قدرت ذهن -این عجیب‌ترین خلقت خدا را برای آدم- نشان ‌دهند که اگر بخواهد، با چنین قدرتی از وضع موجود بیرون می‌زند و نمی‌ماند.

d5f0e37e5433105d3158d00207615e342012012344810188_558_o

در صحنه‌ای از فیلم، خوابگاه ساده و محقّری نشان داده می‌شود که مسؤول آن‌جا در مورد آن توضیح می‌دهد که این مردم خوابیده، مردم فقیری هستند با مشکلات بسیار، که تمام پس‌انداز پول‌شان را بابت خواب پرداخت می‌کنند تا همه‌چیز از یادشان برود.

هنوز، بعد از گذشت 4 سال، اینسپشن جزو بهترین فیلم‌هایی است که به عمرم دیده‌ام! از همان چیزهایی که باعث می‌شود دنیا به زندگی کردن بیارزد! دوستی می‌گفت بعد از دیدن اینسپشن، به این نتیجه رسیدم که می‌توانم تمام مسائل علمی دنیا را حل کنم!

بخواهیم روراست باشیم، «عالم‌ها درون انسان» را اینسپشن خوب نمایش داده است.

 

 

Gravity یا جاذبه، دوّمین بهترین من است. گرویتی عمق تنهایی انسان را در این خلقت بی‌کران به زیبایی تمام نشان می‌دهد. داستان فضانوردی که در تب و تاب «بازگشت» دست و پا می‌زند. کسی که بیرون رفته و حالا شک دارد که برگردد یا نه!

gravity-venice-film-festival-2013-premiere-cover

شخصیّت قصّه در صحنه‌ای داخل فضاپیمای کوچک، از همکارش می‌شنود که می‌گوید، می‌تواند تمام دستگاه‌ها و چراغ‌های فضاپیما را خاموش کند، بنشیند این بالا، کره‌ی زمین را با تمام زیبایی‌ و درخشندگی‌ش تماشا کند و برنگردد. این بالا نه کسی هست که سرزنش‌ش کند و نه کسی هست که قضاوت‌ش کند؛ و حق دارد که بماند، چون هرچه نباشد، دختر کوچک‌ش هم مرده است…

و همین لحظه‌ی ناب تصمیم گرفتن از کیلومترها دورتر از زمین است که من را دیوانه می‌کند!

gravity_web_10GRAVITY

به این فکر کنید که شاید، همه‌ی ما، از کیلومترها کیلومترها دورتر، از پشت شانه‌ی مادرِ خلقت، زمین را تماشا کرده باشیم و روزی چنین تصمیمی را گرفته باشیم. تصمیم گرفتیم بیاییم داخل و نمی‌دانم روی چه حسابی حرفی از برگشتن بوده یا نبوده!

گرویتی، ضعف انسان، این خلقت کوچک را در جایی بدون جاذبه، بدون اصطکاک، بدون هوا، بدون صدا و بدون آب به تصویر می‌کشد.

امّا همه‌ی ما غبطه می‌خوریم به آن انسانی که رفته آن بالا! –حتّا چند کیلومتر بیرون- جایی بدون صدا، بدون نگرانی، بدون ترس، و بدون هیچ چیز!

به نظرم گرویتی از بهترین فیلم‌های ساخته شده در تاریخ است.

 

گمان‌م با این دو مثال، حرف‌م واضح‌تر شده باشد.

من عاشق تمام این درهای خروج‌ام. تمام درهای کوچک و موقّتی که بتوانند از وضعِ حاضر بیرون‌م ببرند.

عاشق آسمان و نجوم و شب و ستاره‌هاام؛ چون می‌توانم درشان گم بشوم و دیگر کوچکی و حدود این اطراف، خاطرم نیاید.

عاشق خواب و تخت‌خواب و بالش و پتو و سرویسِ خواب‌ام چون می‌توانم در هر شبانه‌روز، هفت هشت ساعتی این‌جا نباشم. به همین خاطر می‌توانم هرموقع دل‌م خواست بخوابم و به همین خاطر همیشه خواب می‌بینم!

عاشق هنر ام و هرچیزی که مربوط به هنر باشد! چون هروقت داستانی را می‌خوانم، فیلمی را تماشا می‌کنم، آهنگی را گوش می‌کنم و تابلویی را می‌بینم، این‌جا نیستم و چند لحظه‌ای در جهان آن اثر نفس می‌کشم و زندگی می‌کنم!

جنگی را که ضدّ باطل باشد دوست دارم و به‌ش مشتاق‌ام چون بزرگ‌ترین دری است که ممکن است برای بیرون رفتن از دنیا باز شود! دری که هشت سال تمام بالاسر مملکت باز بود و سبک‌ترها پرکشیدند و ازش گذشتند. پدرم دقیقاً هم‌سنّ و سال الآنِ من بود که هشت سال تمام جنگید. پدرم در جنگ دانشگاه رفت، ازدواج کرد، و بچّه‌دار شد؛ و هربار با این حس به خانه برمی‌گشت که مبادا خانه موشک خورده باشد. -صدّام 160 بار به دزفول حمله‌ی موشکی کرد.-

و به همین خاطرها، می‌شود عاشقِ عشق شد. عشق به یک نفر، اوضاع فعلی آدم را از یاد می‌برد. برای چند لحظه هم که شده، آدم در دنیای کس دیگری زندگی می‌کند. دردهای او را می‌چشد، لذّت او را می‌برد، نگاه‌ش را می‌بیند، ادراک‌ش را احساس می‌کند. و اگر پایدار بماند، آدم بیشتر از این، مگر چه می‌خواهد؟