Nothing Else

– چرا چیزی نمی‌گی؟ چرا نمی‌نویسی؟ از این همه داستانی که دوست داری تعریف کنی؟ از این همه اتّفاق؟

– چون گوشی نیست واسه شنیدن. مشکلات مردم زیاده.

– من می‌ترسم از این. می‌ترسم از این ادامه. می‌ترسم از این‌طوری بودن.

– من می‌ترسیدم. از این شفّاف نبودن. از این هوای مِه‌آلود. از این پی آن‌گاه کیوهای احساسی. از این‌که ندونی چیِ کی‌ای. کیِ کی‌ای.

– خب حالا چی؟

– چی؟ هیچّی. چی‌کار کنم؟

 

خدایا عاجزانه خواهش دارم کمک‌م کن این روزا بگذره. خدایا، زندگی من هشت ساله زمستونه، ازت خواهش می‌کنم بذار بهارش سر برسه.

تو را گم می‌کنم هر روز و پیدا می‎کنم هر شب… بدین‌سان خواب‌ها را با تو زیبا می‌کنم هر شب… تبی این گاه را چون کوه… بخوان بقیّه‌ش را…

گلایه ناپذیر

دل‌م می‌خواست این چند روز باقی‌مانده، ساعت‌ها و ساعت‌ها، تمام طول روز و تمام طول شب، به تو فکر کنم. بنشینم یک گوشه و به تو فکر کنم. در تخت‌م بخوابم و به تو فکر کنم. ساختمان‌های اکباتان را تماشا کنم و به تو فکر کنم. آب بخورم و به تو فکر کنم. به همه‌ی چیزهایی که شاید مال من نباشند. به همه‌ی چیزهای اشتباهِ خوب. به همه‌ی خوبی واقعی‌ت. به کلمه‌های عاجزم، درباره‌ت، وقتی حرف‌م می‌شود با خودم.

                        پی.نوشت: نمی‌دانم بالأخره کِی به قولی که هرشب، جلوی آینه‌ی دست‌شویی خانه به خودت می‌دهی، عمل خواهی کرد که:

                                                              «من دیگه نمیرم دانشگاه.»

هفت‌سنگ

شنبه‌ها بی‌تاب‌ت‌ام.

یک‌شنبه‌ها سعی می‌کنم فراموش‌ت کنم.

دوشنبه‌ها غصّه‌ت را می‌خورم.

سه‌شنبه‌ها بات حرف می‌زنم.

چهارشنبه‌ها از فکرت خوش‌حال‌ام.

پنج‌شنبه‌ها صدات می‌کنم.

و جمعه‌ها،

            امان از جمعه‌ها…

جمعه‌ها باید باور کنم

یک هفته بی‌تو گذشته

و یک هفته بی‌تو در راه…

غم هفت شبانه‌روز را جمعه،

            باید یک‌جور فراموش کنم…

کنار شکستن این بغض‌ها،

            انگار باشی،

                        انگار ببینی،

                                    انگار بشنوی.

انگار باور کنی این‌جا قلبی هست،

که بدون تو،

            یک لحظه اضافه‌تر را هم نمی‌خواهد…

و باید باز جمعه‌ها شب

            دیروقت بخوابد و

شنبه‌ها بی‌تاب‌ت باشد،

یک‌شنبه‌ها سعی کند فراموش‌ت کند،

دوشنبه‌ها غصّه‌ت را…

 

 

                                    پی.نوشت: می‌دانم این ظلم است. می‌دانم باید کم‌تر فکر کنم. می‌دانم… امّا کاش بشود…

                                    پی.نوشت: بازآی و دلِ تنگِ مرا… وین سوخته را محرمِ… حافظ… حافظ!

                                    پی.نوشت: …صدای قلب نیست؛ صدای پای توست؛ که شب‌ها در سینه‌ام می‌دوی.  کافی‌ست کمی خسته شوی، کافی‌ست بإیستی.

                                    پی.نوشت: فقط یک کمی نورِ فاطمه‌ی زهرا نیاز است در این روزهای من… کمی که خیلی بیشتر از یک کم است…

 

Love you Promissed

– قول مي دي پيشم بموني؟
– قول مي دم.
– حتا اگه يه چيزايي نداشتيم؟
– حتااگه يه چيزايي نداشتيم.
– حتا اگه يه واحد تو ساختموناي آتي ساز نداشتيم؟ اگه تو چالوس ويلا نداشتيم؟ اگه ميتسوبيشي لنسر يا پرادوي دو در نداشتيم؟ اگه سواچ اصل نداشتيم؟ اگه دو سه تا عينك ري بن نداشتيم؟ اگه هاكوپيان و پيرگاردين و گاچي و نايك نداشتيم؟ اگه محافظ شخصي نداشتيم؟ اگه راننده و نگهبان و خدمتكار نداشتيم؟ اگه قرار مهموني هفته گي تو باغ مون نداشتيم؟ اگه تابلوفرش دستباف نداشتيم؟ اگه ويزاي نروژ نداشتيم؟ اگه بالكن و وان و گلخونه و پنجره هاي دوجداره نداشتيم؟ اگه كتاباي چاپ سنگي و نقاشي هاي امضاشده نداشتيم؟ اگه يخچال فريزر سايد باي سايد نداشتيم؟ اگه چيلر و فن كوئل و كولرگازي نداشتيم؟ اگه سرويس برليان و تيتانيوم نداشتيم؟ اگه مك بوك پرو نداشتيم؟ اگه باروني و دستمال گردن و شال ابريشمي نداشتيم؟ اگه آي فون تصويري نداشتيم؟ اگه-
– مي مونم.
– حتا اگه بايد پياده مي رفتيم، صف وايمي ستاديم، اگه برق بره، اگه راه دور بود، اگه صندلي ها سفت بود،…
– قول مي دم.
– اگه چشم نداشتيم، اگه يه پا نداشتيم، اگه-
– …
– اگه حوصله همو نداشتيم؟
– …
– قول مي دي پيشم بموني، حتا اگه همو نداشتيم؟
– خدا رو كه داريم…
– قول مي دي…؟
– خودت قول مي دي؟!
– قول مي دم… هميشه…

نگار

نوشته شده توسط رازدار در 87/07/25 ساعت 13:24

 

پرده‌ی اوّل:

هنوز اواسط داستان بود که من گفتم: علی، بیا و از خیر این ماجرا بگذر… بیا یه کار دیگه‌ای بکنیم.

پایش را کرد توی یک کفش که: نه؛ تو داری با این سناریو زندگی می‌کنی…

گفتم: ولی ما داریم نگار رو به کشتن می‌دیم!

گفت: نگران نباش!… فقط با کشته‌شدن نگار کار درمی‌آد.

گفتم: پس من نیستم…

گفت: این نگار انگار خیلی به دل‌ت نشسته…

گفتم: همه‌ی زندگی‌م شده، تو نمی‌فهمی یعنی چی…

دست‌هایش را بالا برد و گفت: من تسلیم‌ام. هرجور دوست داری بنویس… فقط کارو تموم کن.

گفتم: …که تو و حسن هم هرجور دوست داشتید کارگردانی کنید، نه؟

گفت: نه… قول می دم. قسم می‌خورم به هرچی برات مقدّسه!

گفتم: نگار…

***

پرده‌ی دوّم:

گفتم: نگار…

صدایش زدم.

نگار گفت: قسم می‌خورم می‌مونم… تا هر وقت که تو بخوای…

گفتم: همیشه…

گفت: همیشه…

و با هم پیمان بستیم که حتّا بی‌خاطره‌ی هم‌دیگر به خواب نرویم.

گفت: و به خواب کس دیگه‌ای هم نریم…

گفتم: و به خواب‌مون هم کس دیگه‌ای رو راه ندیم…

– یه آب معدنی بدین. لیوان یه بار مصرف هم دارید؟

به مغازه‌دار گفتم: ما دونفرایم. چرا فقط یه لیوان؟

گفت: ببخشید. فکر کردم شما تنهااید.

گفتم: من دیگه هیچ‌وقت تنها نیستم…

و برای نگار آب ریختم و خودم خوردم.

گفتم: وقتی با هم‌ایم، چه‌قدر تشنه‌ام می‌شه…

گفت: تشنگی خوبه… حالا باید بگردیم دنبال آب…

و با هم از مغازه بیرون آمدیم، آب نخورده.

…باد می‌آمد و من سعی می‌کردم در پناه قامت بلندش از هجوم برگ‌های زرد در امان بمانم…

گفتم: من آب رو پیدا کردم…

***

پرده‌ی سوّم:

گفتم: من آب رو پیدا کردم…

علی گفت: پیداش کردم…خود خودشه! مو نمی‌زنه با چیزی که تو نوشتی. می خوایم بیایم پیش تو…

گفتم: نه علی!

با تعجّب پرسید: نه؟!

و نه را آن‌قدر کشید که من پیش خود گفتم الآن است که سناریو پاره شود.

گفت: اگه نیای، فیلم‌نامه رو پاره می کنم.

گفتم: نمی‌آم. تو هم پاره نمی‌کنی.

گفت: باز تو چته؟! همه فکر می‌کنن با کار من مخالف‌ای.

گفتم: هستم.

گفت: تظاهر نکن.

گفتم: نمی‌تونم…

و گوشی را گذاشتم.

گفت: کی بود؟

***

پرده‌ی چهارم:

گفت: کی بود؟

گفتم: علی بود… مثل این‌که گمشده‌ش‌ رو پیدا کرده…

گفت: خب برو نگار اون‌ رو هم ببین…

و به خزان پیش رو خیره ماند.

گفتم: نگار فقط یکیه…

نظر علی و حسن این بود که در آخرین صحنه باید جهنّمی به پا شود از خون و آتش. تماشاچی فقط با چنین صحنه‌ای راضی می‌شود.

گفتم: من نیستم… خودتون تنهایی تک‌تک تماشاچی‌هارو راضی کنید.

گفت: حالا دیگه احساس می‌کنم که روحم‌رو هم حتّا راضی نمی کنه.

گفتم: تو به کجا می‌گی روح علی؟!

…شخصیّتی که من پرداخته بودم، روح داشت…

ولی تصوّر او فقط از قیافه ها و پیکرها و…

نوشته بودم: زیبایی توأم با معصومیّت.

***

پرده‌ی پنجم:

نوشته بودم: زیبایی توأم با معصومیّت.

گفت: پیداش می‌کنم. پُره…

گفتم: نیست…

گفت: من پیداش می کنم، تو چی‌کار داری؟

گفتم: خیلی کار دارم…

خیلی کار داشتم… امّا همه را گذاشته بودم زمین و محو نگار شده بودم.

گفتم: علی؟! …بیا و از نگار دست بردار و یه اسم دیگه‌ای رو شخصیّت فیلم‌نامه بذار!

گفت: شخصیّت؟! اسم فیلم رو گذاشتم نگار!

گفتم: با ناموس مردم بازی نکن…

گفت: بازی نیست… در ثانی، ناموس خودمه…

– از وقتی این سناریو اجرا شده ، معشوق‌م دیگه مال خودم نیست.

– از اوّل هم مال خودت نبود.

– حرف دهنت‌رو بفهم.

– اون عاشق شخصیّت توئه، نه تو…

***

پرده‌ی ششم:

– اون عاشق شخصیّت توئه، نه تو…

– ولی من نمی‌خوام ازش جدا بشم…

عشق امّا… رسوایی نداشت. همه‌جا با هم بودیم بی‌آن‌که ظنّ و گمانی را برانگیزیم. جایی هم البتّه نمی رفتیم… نیازی نبود. اتاق کوچک من با حضور او یک دنیا وسعت داشت…

…بلند می‌شدیم… قدم می‌زدیم… می‌نشستیم… می‌خوابیدیم… چای می‌خوردیم… و گپ می‌زدیم و… اگر… اگر لازم می شد جایی برویم،… با هم می رفتیم…

علی گفت: بالأخره من نگارم‌رو نشون‌ت می‌دم.

گفتم: من هرچی رو که بخوام، می‌بینم.

***

پرده‌ی هفتم:

گفتم: من هرچی رو که بخوام ، می‌بینم.

… در را که باز کردم دیدم علی با یک نفر که می‌گفت نگار است، مقابل من ایستاده‌اند.

گفتم: این‌قد سعی نکن مقابل من وایسی علی!

نگار گفت: گدایی به شاهی مقابل نشیند…

گفتم: حالا که چی؟

گفت: هیچّی… همین‌جوری اومدیم دیدن تو!

مهمان بودند و پشت در نمی‌شد جواب‌شان کنم.

گفتم: بفرمایید تو.

به او خیره شدم… به ظاهر فاصله‌ی چندانی با نگار نداشت. چشم‌های درشت و سبزرنگ. بینی خوش‌فرم. پوست سفیدی که لطافت را در کمال شیوایی نشان می‌داد و غم مبهمی که مثل ابر، بر صورت‌ش سایه انداخته بود.

گفتم: شما چه‌قدر شبیه نگار هستین.

گفت: من خود نگارام! مگه فیلم‌نامه رو نخوندین؟!

گفتم: کدوم فیلم‌نامه رو؟!

علی گفت: داره فیلم بازی می‌کنه! اصلاً نگار رو خودش ساخته و پرداخته…

خندید و گفت: …پس یعنی من مخلوق شماام؟

گفتم: حرف که نزنید بیشتر شبیه نگار می‌شید.

***

پرده‌ی هشتم:

گفتم: حرف که نزنید بیشتر شبیه نگار می‌شید.

انگار وقتی حرف می‌زد، شباهت‌ش را با نگار کاملاً از دست می‌داد.

چهره‌ی نگار درهم رفت و علی گفت: در همین برخورد اوّل چه‌قدر تعارف تیکّه‌پاره می‌کنی…

…و یادم آمد اصلاً تعارفی برای نشستن نکرده‌ام.

گفتم: بفرمایین بشینین.

علی گفت: جای نگار تو خالیه!

گفتم: خالی نیست…

علی سرش را بلند کرد، با همان نگاه‌ها به من زل زد و گفت: نکنه تو این مدّت باز تو دیوونه شده باشی…؟!

گفتم: در این صورت باید از تو خوش‌م بیاد، در حالی‌که…

گفت: خیلی بی‌مزّه‌ای…

گفتم: میل نداری، بهونه نیار.

نگار به علی گفت: چی میل نداری؟!

علی گفت: من هم تازه رسیدم. از ایشون بپرس!

سادگی چهره‌ش هنگام پرسیدن سؤال، باز به شباهت‌ش با نگار دامن زد.

گفتم: چرا شما گاهی این‌قدر شبیه نگار من می‌شید؟

باز هم چهره‌ش در هم رفت و گفت: یعنی کم‌تر حرف بزنم دیگه، نه؟!

گفتم: نه…نه… منظورم این نبود.

به نگار گفتم: آخه تو چرا این‌قدر ساکت‌ای؟!…یه چیزی بگو…

***

پرده‌ی نهم:

به نگار گفتم: آخه تو چرا این‌قدر ساکت‌ای؟…یه چیزی بگو…

گفت: سکوت طلاست؛ حتّا اگه نقره از دهن آدم بباره.

گفتم: نه در مقابل من که برای هیچ‌کدوم‌ش تره هم خورد نمی کنم. من فقط به حرف زدن تو محتاج‌ام…

این حرف‌ها بهانه بود… وقتی که سر حال  نبود سکوت می کرد و… و امان از وقتی که سکوت می کرد… درست مثل یک مجسّمه که زیبایی داشت، معصومیّت هم داشت، امّا،… روح نداشت.

می‌گفتم: تو خسته نباش، من… من خستگی هام‌رو با تو درمان می‌کنم.

می‌گفت: خسته‌ام. احساس می‌کنم اونی که تو فیلم اسم‌ش نگاره داره تو دل تو جا می‌کنه…

– یعنی برا همین تمام مدّت تماشای فیلم سکوت کردی؟!

سکوت کرد.

– برا همین وقتی اون می‌آد خودت‌رو قایم می‌کنی یا فرار می‌کنی؟!

سکوت کرد.

– … ولی… ولی  آخه من اون‌رو به خاطر شباهت‌ش با تو قبول کردم…

بغض کرد: مگه خود من چه مرگ‌م بود؟…

***

پرده‌ی دهم:

بغض کرد: مگه خود من چه مرگ‌م بود؟…

…خبر مرگ را از روزنامه ها خواندم. آگهی های تسلیت.

به علی زنگ زدم.

فقط گفتم: چرا؟

گفت: حادثه‌ی رانندگی…

…و گریه کرد…

گفتم: چرا؟!…چرا دست‌ت‌و به خون آلوده کردی علی؟!

گفت: با این تلفن‌ها نمی شه… باید ببینم‌ت…

گفتم: کار فقط با کشتن نگار درمی‌اومد، نه…؟

گفت: باید هم‌دیگه‌رو ببینیم. حرف زیاده…

گفتم: چه حرفی؟!… تو…تو هر دو نگار رو کشتی…

گفت: نمی‌فهمم.

گفتم: هیچ‌وقت نخواستی بفهمی…

…و گوشی را گذاشتم…

 

سیم خاردار

 
بسم‏الله‏الرّحمن‏الرّحیم
 
(۱):
«میم» و «میم» بی‏تفاوت و بی‏خبر از هم ایستاده‏اند. خیابان شلوغ است امّا ایستگاه‏اتوبوس نه. هرخودرویی که می‏گذرد، صدای «فیشِّ» آب را همراه با قطره‏های کثیف می‏پاشاند سمت پیاده‏ها. باران هنوز نم‏نم می‏بارد. قطره‏ها سرد اند و درشت؛ و وقتی روی برگ‏های سبزِ تازه جوانه‏زده می‏افتند، برگ را خم‏می‏کنند و سُر می‏‏خورند. هوای اوایل بهار خنک است و شاداب. خورشید پشت ابرهای خاکستری و سفید گم شده. صدایی بین «ویژ-ویژِ»خودروها بالا می‏گیرد و اتوبوسی شلنگ‏تخته می‏اندازد و جلومی‏آید. «میم» از ترس عقب‏می‏رود و می‏نشیند لبه‏ی صندلی پلاستیکی خیس. پهنای کیف، جای‏خودش باقیِ صندلی را پُرمی‏کند. اتوبوس زرد «غژ-غژ»کنان، درست روبه‏روی ایستگاه نگه‏می‏دارد و ترمزش که کامل‏می‏شود، «فیسِّ»ممتدی از چرخ‏هایش بلندمی‏شود. جفت‏درهای جلو و عقب با سروصدا کنارمی‏روند. مسافرهای باران‏زده‏ی بعد از ظهر، به آرامی سوار می‏شوند. «میم»، خسته جلو می‏رود. با حواس‏پرتی کوله‏اش را بهتر روی شانه جامی‏کند و پلّه‏ها را بالا می‏رود. اتوبوس هنوز ایستاده و نفس‏نفس می‏زند. کفِ سیاهِ اتاق از خیسیِ کفش مسافرها برّاق شده. «میم» جرأت ندارد سرش را بلند کند. «میم» از پشت شیشه‏ی بخارگرفته، پیکر تاری را می‏بیند که نشسته و سرش را پایین انداخته. راننده گازمی‏دهد و «میم» میله را می‏گیرد تا نیفتد. «میم» تنهایی در ایستگاه می‏ماند. ابرها لحظه‏ای کنار می‏روند و نور می‏افتد روی موهای خیسش. بغضش می‏تّرکد.
***********************************
(2):
کاشکی همه‏چی این‏طوری نبود. کاشکی انقد همه‏چی این‏طوری نبود. کاشکی خط اختراع نشده‏بود. کاشکی نمی‏بودم. کاشکی می‏شد حرفی زد که خنده‏دار نباشه. کاشکی انقد بدبخت نبودیم. کاشکی می‏شد حنّاق گرفت و چیزی نگفت. کاشکی انقد ظرفیّت‏های مزخرفمون کم نبود. کاشکی می‏شد چیزی بگم که خنده‏دار نباشه. کاشکی یکی می‏فهمید چی می‏گیم. کاشکی می‏فهمیدیم چی می‏گیم. کاشکی نمی‏فهمیدیم چی می‏گیم. کاش انقد بدبخت نبودیم که کوچیک‏ترین کارامون اشتباه باشه. کاشکی انقد حسّ بی‏صّاحابی نمی‏کردیم. کاشکی انقد همه‏چی انقد این‏طوری نبود. کاش می‏شد حنّاق گرفت و چیزی نگفت. کاش می‏شد بهت نگم. کاش می‏شد بهت بگم. کاش بلد بودم حرف‏بزنم. کاش بلد نبودم حرف‏بزنم. کاش انقد تکرار توی‏دنیا نمی‏بود که همه تکرار بشن. کاشکی انقد همه‏چی تکراری نبود. کاش می‏فهمیدی چی‏ای. کاش می‏فهمیدم چی‏ای. کاش می‏فهمیدی چمه. کاش می‏شد باهات حرف بزنم؛ حرفی که خنده‏دار نباشه. کاش بودی. کاش «کاش» اختراع نشده‏بود. کاش «کاش کاش اختراع نشده‏بود»، اختراع نشده‏بود. کاش «کاش کاش کاش اختراع نشده‏بود، اختراع نشده‏بود،» اختراع نشده‏بود. کاشکی کسی سر در می‏آورد که چرا و چرا و چرا من که انقد مزخرفم، انقد دو……… .
***********************************
(3):
From    : SahareAvalinRuzeKhoda@yahoo.com
To        : MaheShabeDonya@gmail.com
subject : Harfe Hesabet Chie?! : [
Shayad Nafahmam Chi migi; Shayad Nafahmi Chi Migam; Vali bedun ke HarJoftemoon midoonim Chio bayad Fahmid… .
Enghad Ghosse Mikhori ke Chi Beshe?!(Soal: Ghosse Nakhorim, Chikar Konim?!… Mmmm… Khob Soale Khoobie.) Ghosse Nakhor; Peste Bokhor!! : P
Motma’en bash ghazie be goftano hatta HessKardan Nist… Kashki be Meil(Na Mail!) Hamechi Dorost beshe… : (
Ghosse Nakhor… : ‘ (
     ***********************************
(۴):
«میم» سرش را پایین‏انداخت و پاکشان از نمازخانه بیرون‏آمد. در خمِ راهرو، چندتا از دوستانش ایستاده‏بودند. سرش را پایین‏تر انداخت و قدم تند کرد. در دلش گفت که ای‏کاش به چشم‏شان می‏آمد؛ ای‏کاش احوالی می‏پرسیدند؛ ای‏کاش می‏فهمیدند… . پلّه‏ها را دوتایکی آمد بالا. در کتابخانه را هُل‏داد. با قیافه‏ی خسته امّا خوش‏رو، با کتابدار سلام‏واحوال‏پرسی کرد. بعد دوباره خطّ لب‏هایش صاف‏شد. از غصّه، شانه‏هایش را بالاگرفت و سینه‏اش را جلوداد:مردانه. کیف را در طبقه‏ها انداخت و همان‏طور بین میزها و صندلی‏های یک‏رنگ جلوآمد. تن‏به‏تن با چشم‏هایش می‏جنگید. همان‏طور سیخکی آمد و آمد و به قفسه‏های بی‏انتهای کتاب‏ها رسید. آرزو می‏کرد بین این کتاب‏ها گم و گور شود؛ امّا خطّ قفسه‏ها تمام‏شد و رسید تهِ کتابخانه. بچّه‏ها از پشت شیشه‏ی مات و نشانِ‏مدرسه کمرنگ شده‏بودند. همان‏جا روی‏زمین نشست. سرش را بین دست‏هایش گرفت؛ و وقتی فهمید تنهایی چه‏قدر بدیهی است، به بی‏مزّه بودن ریختن اشک‏ها روی تسبیح‏اش هم پی برد.
***********************************
(5):
– من بچّه‏ام؟!
– جفت‏مون!
– فکرکردی حالا آدما بزرگ‏تر اند؟!
– بچّه‏تر!
– آدم هرچی بزرگ‏تر می‏شه، بچّه‏تر می‏شه.
– اوهوم.
– حالا تو حرف‏های بچّه‏هارو باور می‏کنی؟!
– …
– پس باور کن خیلی دو……
– می‏‏دونی مشکل از کجا شروع‏شد؟! از اون‏جا که گوینده‏ی این دیالوگا عوض یکی، شدن دوتا!
– حالا گریه‏اش واسه چیه؟!
– رطب‏خورده…؟!
– لاأقل عینک‏ات رو وردار!
– می‏ترسم اگه ورش دارم عینک‏ات‏رو خوب ببینم…
***********************************
(6):
From    : MaheShabeDonya@gmail.com
To        : SahareAvalinRuzeKhoda@yahoo.com
subject : Reply: “Harfe Hesabet Chie?! : (“
Bebin!; Kashki, to faghat Miboodi, ke Mishod, Arezoo Mikardam, Nabashi; Khob?! Hamin!! Befahm! : @ : / : (
.
.
.
BEEHEEESSSHHHHTTTTTT!!!
(be in natije residam ke Gahi bayad Daghighan HaminShekli be Karesh Bord.)
***********************************
(۷):
«میم» مات‏برده، به «میم» فکرمی‏کرد. روبه‏رویش بعد از پنجره‏ی دوجداره و خط‏خط‏های میله‏ی محافظ، گلخانه‏ی کوچک بود زیر نور آفتاب. گل‏برگ‏های یاس از بازتاب نور بی‏رنگ می‏شدند. «میم» به «میم» گفت:«ببین!… اگه یه‏ روزی می‏فهمیدم که،… همه‏ی زلالی و بالِ ‏پروازِ یه ‏نفرِ دیگه، دستِ منه،… هیچ‏وقت،… یعنی،…همیشه می‏گشتم پیداش کنم… همین.»
 
 
            

ن.ک به : تورو به خودت، یه طناب بنداز پایین(۲)