محمّدمیلاد

می‌گن ماندگاری احساس «غم» توی مغز نزدیک به 120 ساعته. یعنی 5 روز مداوم.

5 روزی که تو لحظه‌ی خواب و بیداری، به یاد می‌آری و دوباره سِروتونین و دوپامین مغزت جابه‌جا می‌شه. 5 روزی که اشتها نداری به خوردن حتّا غذای گرم خونه. 5 روزی که مات‌ت می‌بره و با ماشین که می‌رسی گوشه‌ی پارکینگِ نیمه‌تاریک، سرت‌و می‌ذاری رو شیشه و…

بگو به من فایده‌ی «گریه» چیه! گریه‌ای که نشون‌دهنده‌ی ضعفه، حدّأقل 4 تا هورمون دیگه رو با خودش ترشّح می‌کنه که واکنش بدن‌و نسبت به استرس تعدیل می‌کنن.

تو بگو از خودت «ضعف» نشون نده؛ ولی بدون که میلاد هرچی باشه فراموش‌کار نیست… فراموش نمی‌کنه…

وقتی انگار هزاربار تکرار می‌شه که تو با یه دنیا عشق و محبّت و صداقت می‌ری سمت آدم‌ها و محکوم‌ای که با نگاهِ بازرگانیِ بی‌رحمِ بی‌توجّه‌شون با یه بغل مکافات برگردی.

حسرت از ساختِ توخالی عرف جامعه و از حرکت کردن تو مسیری که به اسم شرع، هیچ سرمایه‌ی اجتماعی‌ای رو با خودش نداره…

حالا چی می‌شه که این 5 روزهای مداوم می‌چسبن به هم؟ می‌افتن رو هم؟ دنیا می‌شه 5 روزی که بدن‌ت پر از غصّه‌ست… پر از غصّه… خدایا، چرا هیچ‌کس به دادت نمی‌رسه؟

لعنت به شهرزاد! لعنت به آهنگ‌های شهرزاد! لعنت به این اجبار! لعنت به این روزهای بی‌تو…

ولی بدون که میلاد هرچی باشه فراموش‌کار نیست… نه اون روزها رو یادش می‌ره… نه این روزها رو…

خدایا به حقّ فاطمه‌ی زهرا! نورِ زهرا رو بتابون به این زندگی‌ها. گریه‌ی من که هیچ، باشه، ولی عادت نکن به خنده‌ی دشمن‌م تو لاأقل.

این روزهای . . .

گوهر مخزن اسرار، همان است که بود؛
حقّه‌ی مِهر، بدان مُهر و نشان است که بود…
عاشقان زمره‌ی ارباب امانت باشند،
لاجرم چشم گهربار، همان است که بود…
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح،
بوی زلف تو همان مونس جان است که بود…
کشته‌ی غمزه ی خود را به زیارت دریاب!
زان که بی‌چاره همان دل‌نگران است که بود…

* گل یاس‌م، گل قلب‌م، گل من…
* نود و دو چه سال سختی بود. چه قدر!
* از عیدی‌های تانخورده صدقه برایت کنار می‌گذارم تا سلامت برگردی…