تنهای تنهای تنها

ای کاش که بشود

                گم‌ت کنم؛

بین هیاهوی بچّه‌هایم،

بین عددهای شش‌رقمی حساب‌داری،

بین قسمت‌های پشت هم سریال‌ها،

بین مردم خیابان،

بین اتاق‌م و هال،

بین اس.ام.اس‌ها و ای‌میل‌ها،

بین نمازهای از سر عادت.

امّا نمی‌دانم چرا،

                نمی‌شود که بشود؛

نمی‌دانم چه‌طور می‌شود

                که همیشه بدجا پیدایت می‌کنم؛

وسط خستگی‌های عصر،

کنار جمع‌های غریبه،

پشت صندلی‌های سینما،

بین ردیف‌های کتاب‌خانه،

در صف بی‌انتهای اتوبوس،

لای ورق‌های حافظ،

بعد از گناه‌های تکراری،

قبل از گریه‌های شبانه،

پیاده‌رو‌های طولانی،

                دروغ‌های مصلحتی،

                                رؤیای جمعه‌ها صبح،

                                                خیال‌های از سر بی‌خوابی،

                …

در قشر این قرص‌های رنگارنگ‌:

                صورتی،

                                بنفشِ کبود،

                                                آبی آسمانی،

                                                                زردِ فسفری،

همه‌جا پیدایت می‌کنم…

                کاش کمی گم‌ت کنم؛

ای کاش بیشتر ازین، 

                گرمی یاد دست‌هایت،

                تنهایی یخ‌زده‌ی دست‌هایم را

                                نوازش نکند…

 

                پی.نوشت: دوست‌های خوب، دوست‌هایی هستند که در اوج نیازت به بودن‌شان نیستند. دوست‌های خیلی خوب هیچ‌وقت موقعی که باید همین اطراف باشند، نیستند. این یکی از ویژگی‌های دوست‌های خوب است که خودم پیدایش کرده‌ام.

                پی.نوشت: «هوایی‌و که تو نفس می‌کشی،»… «دارم راه می‌رم بغل می‌کنم…» همین.

                                پی.نوشت در پی‌.نوشت: مهربان‌خدای مهربان! این‌جا برایم نفس کشیدن سخت شده… نه می‌میرم و نه زنده‌ام، حواس‌ت هست؟!

                پی.نوشت: دیگر هیچ چیزی نمی‌خواهم از خدای بزرگ‌م. چند وقتی می‌شود این هیچ چیز نخواستن مثل هاله‌ای اطراف سرم پرسه می‌زند. دل‌م که می‌گیرد دعا می‌کنم برای روز 2 اسفند 1392 . این دعا مثل ذکرهایی مگو دل‌م را آرام می‌کند.

 

لی‌لی لی‌لی حوضک

اپی‌زود اوّل: کوله پشتی

گمان‌م بیشترین چیزی که در طول روز لمس‌ش می‌کنم، بعد از لباس‌هایم، کوله‌م باشد. همیشه بغل‌م است؛ یا در واقع، من توی بغل‌ش‌ام. به همین خاطر خیلی دوست‌ش دارم. تماس فیزیکی هنوز هم اثربخش‌ترین قسمت وابستگی است.

هر روز که می‌خواهم کوله‌م را حاضر کنم و بیرون بروم، زیاد امیدی به برگشتن ندارم. هرکجا که باشد. نمی‌دانم، شاید احساسی است که با ماشین‌دار شدن رفع بشود ولی همیشه کوله‌م را طوری می‌چینم انگار که این بار، آخرین بار است؛ انگار تهران یک غول وحشتناک است که حاضر می‌شوم تا به جنگ‌ش بروم. که هست. که همه می‌رویم. هر روز.

یک جیب که داروخانه. اندانسترون برای تهوّع، فاموتیدین برای ریفلاکس، ژلوفن برای درد، استامینوفن برای سردرد، بزرگ‌سالان برای سرماخوردگی و آنتی‌هیستامین برای حسّاسیت. چندتا چسب زخم و دست‌مال، به مقدار زیاد. و این همه از نگرانی برای خودم نیست. همیشه حس می‌کنم کسی که کنارم هست، بلایی سرش می‌آید و چیزی‌ش می‌شود و باید به‌ش برسم. این اضطراب را همیشه دارم که کسی کنارم چیزی‌ش می‌شود.

یک جیب جانماز و تسبیح و عطر.-اگر جا بشود و همیشه می‌ریزد.- توی جیب‌های داخلی، باید همیشه مسواک و موم و کشِ پلاک‌های ارتودنسی‌م باشد و عینک. حافظ و هدفون را می‌گذارم جیب جلویی، در بهترین نقطه‌ی دسترسی؛ بقیّه‌اش هم غالباً کتاب و جزوه و لپ‌تاپ و شارژر و کابل یو.اس.بی و بطری آب‌ و گاهی لباس.

یک چیزی شبیه وصیّت‌نامه نوشته‌ام و گذاشته‌ام در جیبِ حافظ. که اگر زیر یکی از این پل‌ها یا گوشه‌ی یک اتوبان یا روی خط مترو یا هرجا، ماندم و برنگشتم، لاأقل بعضی چیزها را بعضی آدم‌ها بدانند.

اپی‌زود دوّم: روح و ریحان

منی که اعتقاد دارم دست‌مال کاغذی بهترین اختراع بشر بوده، قطعاً منکر این نیستم که باورِ شیعه، با غصّه گره خورده.

من نمی‌توانم غربت و درد و دلهره‌ی دوازده امام‌م را نادیده بگیرم. خون دلی که پیامبرم خورد و سیلی‌ای که مادرم.

مثلاً یک عکس معروفی هست از کوچه‌ی بنی‌هاشم در مدینه. کوچه‌ای که درِ خانه‌ی حضرت مولا و حضرت زهرا به‌ش باز می‌شود. این عکس تجسّم همه‌ی روضه‌ها و زاری‌های عالم است. می‌شود سال‌های سال این عکس را تماشا کرد و آن‌قدر گریه کرد تا کور شد. آن‌قدر که این کوچه تنگ است، آن‌قدر که دیوارهای دو طرف‌ش بلند است نمی‌دانم چرا، آن‌قدر که تصوّر آتش در آن چند قدم غیرقابل باور است…

تمام این‌ها هست و سرجایش هم، امّا باز مثلاً خیال‌هایی هم هستند که تا ابد می‌شود به‌شان فکر کرد و لب‌خند زد؛ مثل روزی که حضرت حجّت، مادر بزرگوارش را دیدار بکند در بهشتِ زمینی‌اش. ملکه‌ی مادر، شاهزاده‌ی دردانه‌اش را میان پادشاهی بی‌انتهاش تماشا کند… بالأخره…

در این‌که تشیّع چه‌قدر با رنج و غم آمیخته شده شکّی نیست، ولی باور دارم که باید راه حلّ تمام رنج‌ها و غم‌های عالم باشد. ایمان دارم که برای تک‌تک این نیازها، این غصّه‌ها، این تناقض‌ها و این مشکل‌ها، جواب‌هایی دارد. خستگی که اتّفاق عجیبی نیست. همه‌ی ما خسته‌ایم. و همین باید دوای خستگی‌ها باشد.

بحث جدّی من روز دوّم اعتکاف امسال، در مسجد دانشگاه، با سه نفری که تا شب، دو به دو بین هم عقد اخوّت خواندیم و برادر شدیم همین بود که اگر وسط این دریای افسردگی پرسه می‌زنیم، باور شیعه باید کشتی نجات‌مان باشد، نه عمق بیشتر…

روزهای سیاه همیشه پشت سرمان هستند ولی مدام به این فکر می‌کنم که چه‌طور می‌شود گم و گورشان کرد. دنیا تا روز ظهور، عمر مشخّصی خواهد داشت ولی از آن روز به بعد نه. این کمی‌ دل‌گرم‌م می‌کند. چه‌قدر می‌شود چه کارهایی کرد، که انگار عصایی به کسی نخورده، که انگار قنفذ، اصلاً عصایی نداشته، یا که اصلاً قنفذ، غلام عمر نبوده، و عمر پا به آن کوچه‌ی تنگ نگذاشته و کوچه که اصلاً تنگ نبوده و … .

دل‌م می‌خواهد کاری کنم این‌ها را یادش برود، مادرم. آن‌قدر خاطره‌های خوب باشد، آن‌قدر ایستادن، آن‌قدر خنده، آن‌قدر شوق و ذوق و حوصله و دلیل‌هایی برای زندگی، که فراموش کنیم دنیایی این شکلی بوده.

اپی‌زود سوّم: اینستاگرام

همیشه قضیّه از جایی شروع می‌شود که حاضری به این‌جوری دیدن، عوضِ مطلقاً ندیدن، رضا بدهی. این درد، درد نسل ما در سراسر دنیاست. نمی‌شود هم ازش فرار کنیم.

این هم مثل همان عفونتِ مخفی فیس‌بوک. ولی توی گوشی و نزدیک‌تر به‌ت. این صدای نوتیفیکیشنی که دل‌ت را می‌لرزاند همیشه. این افکتِ مِی‌فِیر که بُعد عجیبی به عکس‌ها می‌دهد و یادت می‌آورد چه‌قدر آدم‌های داخل‌ش ازت دوراند. این غصّه‌ی غریبی که هر دفعه هوای اطراف‌ت را می‌گیرد که کاش می‌شد مردم از برزخ هم عکس بگذارند توی اینستاگرام و ببینی و دوتا روی هر عکس بزنی و لایک‌ش کنی.

قضیّه از جایی شروع می‌شود که حاضری به این‌جوری دیدن، عوضِ مطلقاً ندیدن، رضا بدهی. با هم بودنِ دوست‌داشتنی‌هایی را می‌بینی که شاید دیگر هیچ‌وقت نبینی‌شان. یا جاهایی که بقیّه می‌روند، کارهایی که دیگران می‌کنند، که درشان سهمی نداری. ایضاً آدم دل‌ش می‌خواهد از بعضی‌های دیگر هم این‌طور خبر بگیرد. صورت‌شان را ببیند هر از گاهی. که نمی‌شود.

اپی‌زود چهارم: به روی خودت بیاور لطفاً، خواهش می‌کنم!

می‌خواهم توجّه‌تان را به بعضی نیازهای آدم‌‌ها جلب کنم که مغفول‌ مانده‌اند. نیازهایی که کمی پیچیده‌اند و لاجرم، در بدو امر به نظر نمی‌آیند.

آدم‌ها گاهی احتیاج دارند که بخواهند در را روی ما ببندند و ما مقاومت کنیم. گاهی نیاز دارند وقتی پشت میز نشسته‌اند و دارند با هدفن چیزی گوش می‌دهند یا خیره شده‌اند به رومیزی کهنه، از پشت غافل‌گیرشان کنیم و دست‌مان را حلقه کنیم دورشان و چانه‌مان را بگذاریم روی سرشان و چند ثانیه در این وضعیت بمانیم. بعضی وقت‌ها باید بیشترین آهنگ‌های اجراشده در فهرستِ آهنگ‌های آدم‌ها را گوش کرد؛ و دنبال ربط‌‌ش به زندگی‌شان گشت. بعضی شب‌ها باید آن‌قدر داد و بی‌داد آدم‌ها را شنید تا گریه‌شان بگیرد و بعد، بلافاصله، بغل‌شان کرد.

گاهی دست آدم‌ها را آن‌قدر باید گرفت تا خودشان خسته بشوند و دست‌شان را دربیاورند. آدم‌ها نیاز دارند هر از چند گاهی کسی بالاسرشان بیدار بماند تا بخوابند. آدم‌ها گاهی احتیاج دارند که بی‌حوصله و بدعنق باشند و یک نفر خوش‌حال و صبور، اطراف‌شان پرسه بزند. گاهی باید بعضی چیزهای آدم‌ها را کشف کرد؛ وگرنه سنگینیِ بارِ تنهایی‌دانستنِ همان بعضی چیزها زندگی را براشان سخت می‌کند. گاهی یک پیاده‌روی ساده، یک نگاه طولانی، یک فشار ساده روی شانه، یک لیوان آب‌میوه، یک مو به هم ریختن، خیلی کارها با آدم‌ها می‌تواند بکند.

نمی‌دانم این‌ها وظیفه‌ی چه افرادی باید باشد. همسر، پدر، مادر، خواهر، برادر، دوست، مشاور، معلّم، عمو، خاله، پرستار، غریبه، نمی‌دانم. فقط می‌دانم که  هرکدام‌شان گاهی یا همیشه می‌توانند این کارها را بکنند. و این‌که به نظرم می‌آید صرف‌ نظر از جنس، سن، تفاوت‌های شخصیّتی و اخلاقی، همه‌ی آدم‌ها به این‌ها نیاز دارند. شاید با شدّت‌ها و در زمان‌های مختلف. ولی نیاز دارند.

اپی‌زود پنجم: شب جمعه و جمعه‌شب

شبیه دو قطب مخالف یک باتری. یا دو روی یک سکّه. یا هر دو تا چیزی که با هم فرق دارند.

شب‌های جمعه الکی امیدوارام. که اتّفاق خوبی بیفتد. مثلاً مهمان ناخوانده بیاید. که هیچ‌وقت نمی‌آید. که یک‌دفعه مهمانی برویم. که نمی‌رویم. که ای‌میل یا کامنت خاصّی را بخوانم. که یک دوست قدیمی زنگ بزند. که در طول شب که بیدارام، اتّفاق خوبی بیفتد. نمی‌دانم چه اتّفاقی…

فقط دل‌م بی‌خودی روشن است. شب جمعه عین شب‌های‌ عید می‌ماند. نمی‌دانم چرا.

برعکس جمعه شب‌ها انگار دنیا در حال تمام شدن است. حتّی اگر شنبه تعطیل باشد و خبری از کار و دانشگاه هم نباشد.

جمعه‌شب‌ها دل‌شوره دارم. انگار چیزی دارد تمام می‌شود و نمی‌توانم جلویش را بگیرم. شاید فرداش اصلاً روز خوبی باشد. شاید یک روز خیلی معمولی باشد؛ ولی ازش واهمه دارم. از دوباره شروع شدن‌ هفته. از دوباره طرف شدن با تهران. از باز دویدن این طرف و آن طرف. و خستگی. و بی‌خوابی که شکر خدا همیشه‌ی خدا هست!

از ترس روزمرّگی و روز-مرگی.

                        پی‌نوشت: یک لحظه‌های خاصّی در طول روز هستند، که به طرز غیر قابل باوری تمام وجودت تمنّا می‌کند یک نفر خاص، کنارت باشد. کاری ندارم به این‌که چرا نمی‌شود و جنس آن دیوار نامرئی چیست، ولی این لحظه‌ها اگر زیاد بشوند، فاصله‌ت با بقیّه بیشتر و بیشتر می‌شود. آن‌وقت یکی باید پیدا بشود برت گرداند به جریان عادّی زندگی.

                        پی‌نوشت 2: همان حکایت ادبیّات غِنایی و شخصی و بلاگ و غیره و ذالک.

                        پی‌نوشت 3: لی‌لی لی‌لی حوضک… دورِ حوضک مرغک… جوجو اومد آب بخوره… افتاد تو حوضک.

                        پی‌نوشت 3: دل‌م تنگ شده برای شب‌های سخت و دردناکِ ماه مبارک.

                        پی‌نوشت 4: چه‌قد ساکته خونه وقتی تو نیستی…

دیازپام منی

 

گوش کن…

گوش کن گل‌دسته‌ها چه می‌گویند:

«الله اکبر!»

خدا بزرگ‌تر است از همه‌ی اندوه‌های من؛

بزرگ‌تر از غم‌ها و دل‌تنگی‌های من؛

بزرگ‌تر از هرچه سختی و نومیدی…

 

پرسه‌های نقره‌ای

 

                        پیش‌نوشت:

How did we ever go this far? You touch my Hand and start the Car; and for the first time in my life, I'm crying. Are we in Space? Do we belong? Someplace where no one calls it Wrong; and like the Stars we burn away… the miles.

 

از خواب جدا می‌شوم و می‌نشینم: تاریکی محض. هیچ‌چیز به ذهن‌م نمی‌آید. سرفه‌ی کوچکی می‌کنم و وهم خواب‌های تیره مثل غبار در فضای اتاق رها می‌شوند. دهان‌م تلخ است. از شدّت کوفتگی نه امیدی برای برگشتن به گرمای تشک دارم و نه اشتیاقی برای ایستادن: تعلیق بی‌زمان؛ شاید چند لحظه- شاید نیم ساعت.

لباس‌ها به تن‌م چسبیده‌اند. تا بلند می‌شوم می‌فهمم جدایی‌شان از پوست‌م چه‌قدر لذّت‌بخش است. هوای مانده خفه‌م می‌کند: پرده مثل دیوار صاف ایستاده. کورمال روی میز دنبال فاموتیدین می‌گردم و تصویر شام دیشب دل‌م را به هم می‌زند. قرص را از ورق‌ش دان می‌کنم و از اتاق بیرون می‌روم. پیشانی‌م را با کف دست فشار می‌دهم تا مطمئن شوم همه‌چیز سر جایش هست. ذرّه‌های ریز رنگی پشت پلک‌های داغ‌م بازی می‌کنند.

اهرم دستگیره را می‌کشم و نور وق‌زده‌ی یخچال چشم‌م را می‌زند. از لای مردمک‌های تنگ می‌بینم که پروانه‌ش از حرکت می‌ایستد. طول می‌کشد تا هاله‌ی دور سطل ماست و کاسه‌ی خورش و گوجه‌ی نصف‌شده بیفتد. مثل یک قاب عکس تکراری طبقه‌های یخچال را نگاه می‌کنم تا حال‌م جا بیاید. همیشه انتظار دارم کمی از سرمای نادیدنی‌ش روی گونه‌های مرطوب‌م بوزد. دست‌م را دور در حلقه می‌کنم و از شانه به‌ش تکیه می‌دهم: بسته‌ی کالباس، آب‌کش پر از سبزی، ظرف‌های دربسته‌، قرمزی سیب‌ها از پشت شیشه‌ی کشو، قوطی پنیر،… چیزی در کنج صدایم می‌زند: بطری سبز و نیمه‌پر سون‌آپ که از خنکی قطره‌های ریزی دور برچسب‌ش نشسته. به خوردن قرص معده با نوشابه‌ی گازدار پوزخندی می‌زنم و با تنبلی بطری را از بین ظرف‌ها بیرون می‌کشم.

در را رها می‌کنم: با علاقه به تایش می‌چسبد. صدای کارافتادن پروانه‌ را از نو می‌شنوم. داخل ظلمت آهسته قدم برمی‌دارم و دست‌م را به جایی که فکر می‌کنم لیوان‌ها آویزان‌اند حواله می‌کنم. چرت‌شان پاره می‌شود و یکی به دست‌م می‌آید. بی‌سروصدا بلندش می‌کنم و روی کابینت می‌گذارم‌ش. نوشابه پیسّ گوارایش را وقت بازشدن ادا می‌کند. هم‌زمان با ریختن‌ش داخل لیوان، شنیدن صدای گازی که به جداره‌ها و سطح می‌پاشد، خشنودم می‌کند.

با خلق تنگ نوشابه را روی کابینت رها می‌کنم و دست‌م را دور لیوان حلقه می‌کنم. قرص هنوز کنج مشت‌م مزاحم است. روی مبلی می‌نشینم و قرص را داخل دهان‌م پرت می‌کنم. لب‌هایم به شیشه‌ی خنک می‌چسبند و نوشابه با سخاوت دهان و حلق‌م را می‌سوزاند و پایین می‌رود.

چند لحظه بعد، ریفلاکس‌م بدتر می‌شود و با لذّت ناشی از خودآزاری‌م پای مبل پهن می‌شوم. چشم‌بندِ روی پیشانی‌م حضورش را یادآوری می‌کند: جای کش‌ش دور سرم عرق کرده. روی چشم‌هایم می‌کشم‌ش و سیاهی‌ها دوچندان می‌شوند. لایه لایه به هم می‌ریزند و بین‌شان سقوط می‌کنم. ذرّه‌های ریز رنگی کم‌تر و کم‌تر می‌شوند و طعم شیرین نوشابه در دهان‌م به ترشی می‌زند.

آن‌قدر سقوط می‌کنم تا از دروازه‌ی بی‌ربطی در خاطرات پایین می‌افتم: اواسط تابستان شش سال پیش است و به سختی مریض‌ام. مسموم شده‌ام. اسهال و استفراغ با گریزپایی از زمینه‌ی ذهن‌م فرار می‌کنند، امّا تهوّع و تنهایی با دریدگی باقی می‌مانند؛ به قوّتِ مچاله خوابیدن‌م در رخت‌خواب آشفته و ظرف پر از دارو. ام.پی‌.تری‌.پلیرم و هدفن اصل‌ش با وفاداری کنار بالش‌م مانده‌اند. این‌طرف‌تر یک پوشه‌ی سبز هست و یک خودکار آبی و چند ورق‌ آچهار پخش و پلا. سقوط ادامه دارد. می‌افتم داخل نوشته‌ها و کاغذها به همه سمت پرت می‌شوند.

کم‌کم همه‌جا روشن می‌شود: طرح ساده‌ی دشتِ نقّاشی‌های کودکی‌م است که کامل‌تر شده. بُعد و غلظت پیدا کرده و زمان دارد. رنگ‌ها در یک طیف خواستنی کنار هم نشسته‌اند. باد گل‌های نِی را می‌جنباند و سنجاقک‌ها بین علف‌ها سروصدا می‌کنند. قاصدک بزرگی پرپر می‌شود و گل‌برگ‌های فرکتال‌مانندش مثل صدها نمونه از گل مادر پرواز می‌کنند. قاصدک‌ها به سمت بی‌سمت دشت می‌روند و یکی از بین همه جدا می‌شود. با همان آهنگ به نرمی پایین می‌افتد و روی یک دسته موی مشکی می‌نشیند و چشم‌بند را کنار می‌زنم و انگار از عمق هزار متری بالاکشیده‌باشندم، می‌نشینم. ریه‌هایم فرمان نمی‌برند و نفس‌م رها می‌شود.

بی‌هوا به زمین دست می‌کشم. انگار بادکنکی ترکیده باشد و دنبال لاشه‌ش باشم؛ یا سکّه‌های طلایی روی زمین ریخته باشند و داخل‌ش فرو رفته باشند؛ یا دست‌م به لیوانی خورده باشد و… پشت دست‌م به لیوان می‌خورد و نوشابه روی قالی می‌ریزد… و دنبال جای خیسی می‌گردم.

تا سحر نوشابه را تمام می‌کنم و چشم‌هایم قاصدک‌های ریزی می‌بینند که لابه‌لای سیاهی‌ها می‌نشینند.

  

کجا جا گذاشتم‌شان پس…؟

 
بچّه نشده بودم دی‌شب،
            اگر یواشکی گریه می‌کردم؛
نه از دردِ بنفش پام؛
نه به خاطر نشستن روی ویل‌چیر و
            تماشای راهروهای بیمارستان؛
                        اتاق احیاء،
                        اتاق ضدّ عفونی،
                        اتاق سوختگی، . . .
نه از نگرانی و گیجی،
یا از دیدن اضطراب و دویدن بابا؛
من فقط، . . .
دل‌م برای بال‌هایم تنگ شده بود . . .
 
 
                  پ.ن: فقط اگه پاتون بشکنه ممکنه دل تون تنگ بشه از ته دل واسه اون روزا…
                         واسه جعفر بن ابی طالب و . . . عباس بن علی . . .
 

ديازپام

  
موبایل ونگ می‌زند و از داخل چاله‌ی خواب می‌کشدم بیرون. یک چاله‌ی تلخ و کم‌عمق؛ امّا باز بهتر از بیرون. از سرما خودم را جمع‌تر می‌کنم و پتو را بیشتر می‌پیچم دورم. موبایل را خفه می‌کنم و می‌چپانم‌ش زیر بالش. چه فایده که می‌رود روی اسنوز و دو دقیقه‌ی دیگر باز ونگ می‌زند؟ و دفعه‌ی سوّم بابا لوستر سه‌چراغه را روشن می‌کند توی چشم‌م. پس باز خودم‌ام که باید کورمال بنشینم توی تخت.
از بیرون سر و صدای خس‌خس و تیک‌تیکِ نحس صبح‌گاهی می‌آید. باز این مردم بیدار شده‌اند. باز یک روز مزخرف دیگر به افق تهران. برف ایستاده امّا من هنوز می‌لرزم. با ضعف همیشگی از تخت بلند می‌شوم و مرور می‌کنم امروز چند شنبه‌ست: دوشنبه. قیافه‌ی حیدری و فدایی و کاظمی و سعیدی‌نیا از جلوی پلک‌هام رد می‌شوند. دل‌شادِ بعد از ظهر، کوییز حیدری، تست‌های جزوه‌ی فدایی، جواب کوییز کاظمی.
گیج و منگ بستر گرم و تاریک را رها می‌کنم تا بروم دست‌شویی. بستری که هر روز صبح این قول را به خودم و خودش می‌دهم که یک روز جرئت می‌کنم و رهاش نمی‌کنم و این نکبت را تمام می‌کنم و به همه می‌گویم مریض‌ام، ول‌م کنید بخوابم و… روزی که هیچ‌وقت نرسید و نخواهد آمد.
فکر می‌کنم چه‌قدر دوشنبه‌ها بی‌خوداند. مثل یک‌شنبه و سه‌شنبه و خودِ شنبه. تنها روزهای نازنین چهارشنبه و پنج‌شنبه‌اند که نرسیده‌اند به جمعه. بقیّه بی‌خوداند. مثل امروز. مثل دی‌روز. مثل فردا.
جزوه‌های حیدری و فیزیک‌پیشِ آبی را می‌گذارم، بعد جزوه‌ی خالی فدایی که باید پر باشد، بعد جزوه و تست‌های لعنتی کاظمی، بعد هم‌گامان و ادبیّات دوّم. جامدادی و جاعینکی و بقیّه‌ی خرت و پرت‌ها. ساعت را نگاه می‌کنم که باز شش شده. از شش صبح متنفّرام. بیزارام. حال‌م از این ترکیب لعنتی به هم می‌خورد که عقربه‌ی کوچک و بزرگ یک راستا عمودی باشند. باز ساعت شش شده و یک ربع دیگر سرویس می‌رسد و من لباس نپوشیده‌ام، چیزی نخورده‌ام، مسواک نزده‌ام.
چای یخ‌کرده را که روی اپن است سر می‌کشم و مامان زودتر از من از خانه رفته. از پلّه‌های بلوک که پایین می‌آیم ام.پی.تری‌پلی‌یر و هدفن‌م را با ولع از کیف‌م بیرون می‌کشم. تنها وقتی که می‌توانم ادّعا کنم حال معتادی را می‌فهمم همین‌جاست.
هدفن را که روی سرم می‌گذارم دیگر صدای خرچ‌خرچ له‌شدن برف نمی‌آید و فقط باید ببینم تا ماشین نزندم. آسمان به رنگ ابرها سرخ شده و تیرهای برق روشن‌اند. مردم هنوز هول می‌زنند. نمی‌فهمم تا بروند کجا؟ چه‌کار کنند؟
به تقاطع می‌رسم و ماشین‌های آشنا جلوم می‌روند و می‌آیند. سرویس‌های مختلف. ون‌ها، مینی‌بوس‌های رنگارنگ، سواری‌ها. سر جام می‌ایستم و حالا باید تماشا کرد. توی سوز و سرما با سیل فکرهای گزنده می‌جنگم و حواسم را می‌دهم به آهنگ تا زنده بمانم. فکر کنکور. فکر عید. بعد از عید. آزمون آخر هفته. رتبه‌ی قبلی. کوییز حیدری. گسسته. دیفرانسیل. تکلیف‌های حلّی. بنفش و آبی و نارنجی و پلی‌کپی و کوفت و درد و زهرِ مار. نمودار رتبه‌ها. آزمون آخر هفته. یعقوبی. پوردست‌مال‌چی. دل‌شاد…
قدم می‌زنم تا رها شوم. چشم‌هام تار می‌بینند. برف‌های این حاشیه پا نخورده‌اند؛ جای کفش‌هام داخل‌شان می‌ماند. درخت‌ها خشک‌اند. تابلوها هنوز می‌گویند آزادی، فاز2، بلوک6-3، بلوک 19-7، مجتمع گلها،… و اوریگامی‌های بتنی اکباتان؛ که خیس شده‌اند.
شال‌م را دست به دست می‌کنم. دیر می‌شود. ساعت می‌گوید از بیست و پنج دقیقه گذشته. نگاه‌م تا بلوار وسط تقاطع می‌رود. یک دویست و شش نوک‌مدادی می‌رسد و دختر چادری‌ای را که ایستاده سوار می‌کند. گاهی می‌بینم‌ش که از بلوک ما می‌آید. هر روز من زودتر از او سوار شده‌ام؛ پس با بی‌حوصلگی گوشی را درمی‌آورم.
صبح‌ها از سه چیز بیزارام: 1-تمام‌شدن باتری ام.پی.تری‌م. 2-نشستن جفت هرکس جز یکی دو نفر. 3-زنگ‌زدن به رامین. که هر سه هم مدام تکرار می‌شوند.
        الو! رامین؟… چه عجب روشنه گوشی‌ت… کجااید پس؟!…
تا بیایند قدم می‌زنم و دست‌هام را می‌مالم به هم. گذرِ مدامِ نورِ زرد و قرمزِ چراغِ ماشین‌ها نیمه‌خواب‌م می‌کند. با این‌که ریفلاکس‌م بدتر می‌شود ولی آدامس را هم به زور می‌اندازم توی دهان‌م. و در همین لحظه‌ست که حس می‌کنم دیگر کاری ندارم برای انجام‌دادن و دیگر باید شرّ دنیا را کند.
آسمان پشت ابرها رنگ نفت شده که پراید سبز تاکسی می‌رسد. کفش‌هام را به آسفالت می‌کوبم و می‌نشینم داخل. با صدایی که بشنوند سلام می‌کنم و خوش‌بختانه آهنگ آن‌قدر بلند است که جواب‌شان را نشنوم.
به خودم الکی قول می‌دهم تلافی کنم و بغض‌م می‌گیرد. به خودم وعده می‌دهم زمستان‌های خودم چه‌طور باشد؛ صبح زودهای خودم؛ ماشین خودم؛ آدم‌های عشقِ خودم،… و بدتر می‌شود. خوبی اشک این است که خشکی چشم را از بی‌خوابی، فوق‌العاده تسکین می‌دهد.(پیشنهاد می‌کنم حتماً شده یک بار امتحان کنید.)(البتّه در مواردی نتیجه عکس هم گزارش شده؛ رجوع کنید به کامنتینگ.)
چشم‌م به شیشه‌ی جلو می‌افتد که رامین روی بخارش نوشته I hate Iran
  

هيوسين

                 
این شبیه‌شعر،
استفراغِ دلِ مریضِ من است؛
نه مثل غذایی که تو آن را
با خودِ دست‌های خودت پخته‌باشی.
من،
افتادم؛
از بلندیِ خیلی‌بلندی،
که هربار بلندتر شد؛
نه یک‌بار،
نه دوبار،
و نه صدبار؛
و اگر می‌بودی،
نمی‌افتادم؛
نه یک‌بار،
نه دوبار،
و نه صدبار.
دیگر از افتادن،
حالم به‌هم می‌خورد.
می‌فهمی؟!
*
از وقتی عقلم رسید،
دلم به‌هوای فقط بودن تو می‌پیچیده؛
تویی که نه می‌دانم کجایی،
نه می‌دانم چه‌کسی هستی،
و نه این‌که تا کِی با من‌ای.
– که از کی‌ اش را هم. –
می‌روم دست‌شویی.