Don’t Let Go

گاهی شب‌ها را تا دیروقت در پردیس کوروش می‌گذرانم. محو پرده‌ی نقره‌ای سینما و غرق در سالن‌هایی که انگار از تمام جهان سوااست. بین مردمی که خیلی دوست‌شان ندارم؛ امّا بیشتر از آدم‌های مذهبی‌ای دوست‌شان می‌دارم که پا به این‌جور جاها نمی‌گذراند و حضورشان در اجتماع بسنده می‌شود به مسجد و هیئت و نماز جمعه.

چند شب پیش بود که گرویتی را برای دوّمین بار، با پخش سه بُعدی، وسط سالن 300 نفری سینما می‌دیدم. از پشت عینک سه بُعدی با چشم‌های خیس، همه‌ی اشیای رها در فضای پیشِ روم، مدام جا به جا می‌شدند و من با نفس‌تنگی، جالیوانیِ کنار صندلی را پر از دست‌مال مچاله می‌کردم.

گفته بودم گاهی آدم پیش خودش فکر می‌کند چه‌قدر ممکن است تنهایی در جهان وجود داشته باشد. در ارتفاع 300 مایلی سطح زمین، وقتی از آن بالا به مادرِ زمین نگاه می‌کنی که چه‌قدر قشنگ و مهربان و ساکت است، دور از چشم آدم‌ها، تازه می‌فهمی چه‌قدر که دل‌ت می‌خواهد اندازه‌ی همین 300 مایل، از همه‌ی آدم‌هایی دور باشی که دل‌ت را مدام شکسته‌اند.

وقتی مَت کوالسکی، در سایوزِ خراب به خوابِ رایان استون، قهرمان قصّه می‌آید، وسط بهانه‌گیری‌هاش، حرف‌ش را می‌بُرد و به‌ش می‌گوید:

GRAVITY

 

  •  Listen! Do you wanna go back, or do you wanna stay here?!… I get it; It’s nice up here. You can just shut down all the systems… turn out all the lights… and just close your eyes and tune out everyone… There’s nobody up here that can hurt you… It’s safe!… I mean, what’s the point of going on?! What’s the point of living?! Your kid died; Doesn’t get any rougher than that… But still, it’s a matter of what you do now. If you decide to go, then you gotta just get on with it. Sit back, enjoy the ride…

  • گوش بده! می‌خوای برگردی یا می‌خوای بمونی این‌جا؟! می‌دونم… این بالا قشنگه. می‌تونی الآن تمام این دستگاه‌ها رو قطع کنی،… همه‌ی چراغ‌ها رو خاموش کنی،… و فقط چشم‌هات‌و ببندی و به هیچ‌کس توجّهی نکنی… هیچ‌کس نمی‌تونه این بالا اذیّت‌ت کنه؛ این‌جا امنه… منظورم اینه‌که پس اصلاً معنیِ ادامه دادن  چیه؟ معنی زندگی کردن چیه؟… تو بچّه‌ت مرده، دیگه از این بدتر که نیست… ولی باز هم مهم اینه‌که حالا چی‌کار می‌‌کنی. اگه تصمیم گرفتی که بری، فقط کافیه باهاش کنار بیای. راحت بشینی و از سفرت لذّت ببری…

نمی‌دانم کدام روز است که بتوانم منظره‌ی زمین را از آن بالاها نگاه کنم… فقط نگران‌م که مردن‌م، پدر و مادر و چند نفری دیگر را ناراحت نکند… نمی‌دانم تا آن روز کسی هست که بشود برایش مُرد یا نه؛ و همین است مثلّث‌های عشقی ما آدمک‌های خاکی خدا، با خدا…

در تمام طول فیلم آرزو می‌کردم که لحظه‌ای جای رایان باشم، سیستم‌ها را قطع کنم و چراغ‌ها را خاموش کنم و از آن بالا، در سکوت و خلاء، به زمینِ درخشانِ مهربان خیره بمانم و بدانم که دیگر قرار نیست کسی دل‌م را بشکند. دیگر قرار نیست دست‌مایه‌ی تجربه‌ی آدم‌ها باشم؛ قرار نیست باز دل ببندم و با تمامِ سادگی‌م، ندانم که همه‌چیز این‌قدر که برای من، برای باقی جدّی نیست.

این‌طوری دیگر شاید انتظارهایم هم از خدای مهربانِ بالاسر، زیادی نباشد.

فیلم که تمام می‌شود دوباره من‌ام و مردمِ غرق در خوشیِ کوروش… دوباره می‌بینی که پاهایت روی زمین است و تو مانده‌ای و یک دل دیوانه. دل دیوانه‌ای که تا  وقتی دم ماشین برسی، زیر گوش‌ت می‌خواند:

مرا که شهره‌ی شهرم به خویشتن‌داری،

شبیه سایه به دنبال خویشتن داری…

چنین که راه برایت همیشه هموار است،

چه احتیاج به امثال کوه‌کَن داری؟

لطیف بودنِ این‌گونه، شک‌برانگیز است…

به جای تن چه در آن‌سوی پیرهن داری…؟

سؤال می‌کنی از حسّ من در آغوش‌ت

به من بگو که چه حسّی تو در وطن داری…؟

سکوتِ تو، غزل سعدی است، وای از آن

دقیقه‌ای که به لب، نیّت سخن داری…

قدم بزن… بنشین… شاد باش… غمگین شو…

همیشه شعرِ جدیدی برای من داری…

خسته شده‌ام از این چوبِ دوسر طلا بودن… از برای همه بودن و برای هیچ‌کس نبودن. خسته شده‌ام از این‌که نه جزو آن آدم‌های مذهبی‌ای هستم که می‌توانند عطای کوروش را به لقایش ببخشند و نه جزو مردمِ اکباتان و شهرک‌غرب و سعادت‌آباد و پونک حساب‌ام که دست در دست دوست‌های‌شان آمده‌اند کوروش خوش بگذرانند…

خسته‌ام از این زندگیِ سر تا پا غربی، که بعضی‌ها دل‌واپس قسمتِ توافق‌ش شده‌اند. انگار سِیل‌برده از سطلِ آب بالای سرش بترسد.

خسته‌ام از عاشق‌پیشگی در این دنیای روابطِ غیر مهمّ معمولیِ گذرا… مگر تا کِی می‌توانی دنبال کسی بگردی که آیا بخواهد دوست‌ت داشته باشد؟! با وجود این عُرف و با وجود این شرع، چه‌کار باید بکنی که شبیهِ دست‌فروشیِ قلب‌ت نباشد؟!

به چه دردی می‌خورد روحیه‌ی حسّاس اگر همیشه با غصّه سر روی بالش بگذاری و ملامت کنی خودت را…؟

من باید که شب‌ها به جای کوروش، می‌رفتم گوشه‌ی یکی از کفش‌داری‌های آقارضا، تا صبح، کفش‌های زائرهاش را جفت می‌کردم و هرچه‌قدر می‌خواستم-بدون ترس از بغل دستی- گریه می‌کردم. باید هرشب می‌رفتم آن‌جا تا اگر قرار است زنده بمانم، بیست سالگی‌م سی‌سالگی بشود و چه می‌دانم… خودش فکری به حال‌م بکند… آخر تنها کسی در این دنیا است که می‌توانم بدون واهمه دوست‌ش داشته باشم… تنها کسی که می‌دانم قلب‌م را می‌خرد و احساس‌م را می‌داند… تنها کسی که می‌دانم دل‌م را نمی‌شکند.‌

روزی نیست که از جلوی کوروش، دو-سه باری نگذرم؛ و هرروز، هزاربار از خدا خواهش می‌کنم بین من و کوروش، یکی را انتخاب کند.

اشتباه طلایی – The Golden Mistake

نیمه‌های شب است که نفس عمیقی می‌کشد و هم‌زمان از خواب می‌پرد و در تخت می‌نشیند. همه‌جا ساکت است و به جز نور طلایی اسرارآمیزی که از پنجره داخل افتاده، جایی روشن نیست. عینک‌ش را روی پاتختی کورمال می‌کند و ساعت را نگاه می‌کند. ساعت یک و پنج دقیقه‌ی ظهر به وقت خانه‌اش است. هیچ‌وقت در زندگی در چنین ساعتی نخوابیده که حالا از بدن‌ش انتظار داشته باشد چنین کاری کند.

پتو را کنار می‌زند و در اتاق به راه می‌افتد. درِ لپ‌تاپ را باز می‌کند و نور رنگ‌پریده‌ی آن، صندلی و اطراف‌ش را روشن می‌کند. دو تا ایمیل نخوانده‌ی جدید برایش آمده که تشکّر بابت پاسخ ایمیل‌های قبلی است.

بی‌تاب است. موبایل‌ش را برمی‌دارد و در پیام‌های فهیمی به دنبال شماره‌ی مظفّری می‌گردد. به او زنگ می‌زند تا ببیند بلیت گیرش آمده یا نه. او نیمه انگلیسی نیمه فارسی می‌گوید:«مستر پیترسون! هوا ابری! کِلُود! رِین! بارون! هوا خرابه! پروازهای اصفهان کنسل!» و حدس پترسون درست از آب درمی‌آید. با بی‌حوصلگی می‌گوید:«OK, Fine.» و گوشی را قطع می‌کند.

لطفاً قبل از رفتن به ادامه‌ی مطلب توجّه بفرمایید:

داستانی که در ادامه آمده، نویسنده با اکراهِ زیادی نسبت به منتشر کردن آن مواجه بوده!

از آن‌جایی که تمامی حقوق مادّی و معنوی ماه شب دنیا و این داستان، متعلّق به نویسنده است، نویسنده فقط در صورتی رضایت قلبی از خوانده شدن داستان دارد که خواننده‌ی محترم، پس از خواندن داستان، نظرش را در مورد داستان ذیل همین پست مرقوم فرماید!

با تشکّر از شما خواننده‌ی فرهیخته!

به خواندن ادامه دهید

یه نگاه، که تو ماهِ منی

می‌بینم عاشقای تو رو،IMG_0825

اشکای زائرای تو رو،

آرزومه منم بپوشم،

لباس خادمای تو رو…

همه‌ی دارائی‌م‌و…

به تو بدهکار ام من…

جونِ جوادت آقا،

خیلی دوسِت دارم من…

 

 

غصّه می‌خورم آقارضا. غصّه می‌خورم که افطاری‌های حرم‌ت را نخورده‌ام. این غصّه‌ها نَفَس آدم را می‌بُرد آقارضا. خصوصاً اگر بدانی نالایق‌ای. فقط نذرم را یادآوری می‌کنم آقارضا. :(

آقارضا :'(

لبریز از رؤیای تو :(

 

نَفَس‌ت جان بهار است و رُخ‌ت سبزه‌ی نوروز

چه‌قَدَر بخت پریشان که در این سبزه دچار است…

حدیث نفس: دیدی آخرسر ماه‌مبارک رسید به بهار و تو بهار نشدی؟ بوی بهشت نگرفتی؟ :(

 ‌

آقای خوب، عید غصّه‌ها، خدای مهربان

photo

گفتم اِی غافل نبینی کوه با چندین وقار،

هم‌چو طفلان دامن‌ش پر ارغوان و یاسمین؟!

باد، گل‌ها را پریشان می‌کند هر صبح‌دم

زان پریشانی مگر در روی آب افتاده چین…

این نسیمِ خاک شیرازست یا مشکِ ختن

یا نگارِ من پریشان کرده زلفِ عنبرین…؟

بامدادش بین که چَشم از خوابِ نوشین برکند

با چنین معشوق نتوان باخت عشق إلا چنین…

 

 

متشکّرام خدایا از این‌که مراعات می‌کنی.

مگر مهمان شدن پیش خزانه‌دار عالم دل‌تنگی‌های همیشگی از تمام شدن مهمانی‌ت و ترس از پیشِ رو را کم‌تر کند…

خانه‌ی حضرت مهربانی هوا همیشه آفتابی است. نه ترسی هست و نه غمی.

مسئله فقط گذر زمان است که باید فکری به حال‌ش کرد.

انگار کن
تمام زندگی من
پارچه سبزی است
            گره خورده به پنجره فولادت
که خدا خدا می کند
            هیچ وقت
                        باز نشود..

 

آن‌قدر می‌روم و می‌آیم تا حاجت‌هایم را بدهی آقا. ما از این معاشرت‌ها خسته نمی‌شویم…

           

            پی.نوشت: چند وقتی است چیزی ذهن‌م را مشغول کرده. این‌که گاهی آدم باید فکر کند شاید استجابت دعای کسی باشد. وجود داشتن‌ش، خوبی‌هایش، حتّا در کنار نقص‌هایش و سختی‌هایش، همه‌گی، شاید جواب دعای یک نفر دیگر بوده باشد. این‌طور شاید بعضی چیزها معنای بیشتری پیدا کنند.

 

مشهد.پولکی.پفک.بالش.

 

حق به‌ت می‌دهم حضرت مهربانی! من هم جای شما بودم، حوصله‌ی دیدن ریخت‌م را نداشتم. حق دارید البتّه…

دوست‌های خوب‌م می‌آیند محضرت، بعد همه‌ی بزرگ‌ترهایم، بعد چندین و چندتا از آشنایان، حالا هم خانواده.

ولی من را که صدا نمی‌کنید… من را که صدا نکرده‌اید… خوش به حال شبِ قدر بقیّه.

*

بیرون اتاق خواهرهایم سر این‌که ساک من را کدام‌شان ببرند بحث می‌کنند و دل‌م آب می‌شود.

چند ساعتی است رسیده‌ام خانه و آن‌قدر خسته‌ام که مغزم کشش ندارد به این فکر کنم که چرا مسافرت خانوادگی‌مان افتاده دقیقاً روی اردوی آشنایی بچّه‌ها؛ یا به این فکر کنم که چرا داشتن یک رؤیا، برای زنده ماندن کافی است؛ یا به تغییر رشته؛ یا به این‌که چرا دیگر نمی‌توانم در کنار خوشی‌های بقیّه خوش باشم یا به هر گرهِ کوفتی دیگری.

ترجیح می‌دهم ذهن‌م را سِر نگه‌دارم تا بخوابد. تا بخوابد…

*

نمی‌دانم با خواب‌هایم چه‌کار کنم. من تقریباً همیشه خواب می‌بینم و تداوم این چرخه‌های معیوب، گاهی از زندگی منصرف‌م می‌کند. نمی‌دانم با خواب‌هایم باید چه‌کار کنم.

این بار مادرم است؛ با چادر ملّی‌اش. نماز صبح، در حرم حضرت رضا. آشفته است و دست‌م را می‌کشد و می‌گوید بیا برویم. با تعجّب می‌پرسم کجا و یادآوری‌ش می‌کنم نماز را در حرم می‌خوانند. من را چند قدم در آن هوای شب‌گونه می‌برد و یک‌دفعه با قدم دیگر، می‌رویم جای دیگری.

می‌پرسم این‌جا کجاست و می‌گوید مرقد امام خمینی. بیرون در محوّطه‌ایم و من چیزی را تشخیص نمی‌دهم. می‌پرسم این‌جا آمده‌ایم چه‌کار و با غصّه و دل‌واپسی، همان‌طور که پیش می‌رود، می‌گوید که آمده‌ایم سرِ خاکِ مادرش.

تا بیایم بپرسم قبر مادربزرگ که دزفول است و چه‌طور و چرا از آن‌جا، آورده‌ایدش این‌جا، سر یک قبرِ تازه می‌رسیم و می‌نشینیم. مادر در سکوت به ناراحتی‌ش ادامه می‌دهد و من انگار باورم می‌شود. شروع می‌کنم به گریه کردن و دست به قبر می‌گذارم.

بعد بغض‌م می‌شکند و با یاد مادربزرگ‌م سر می‌گذارم روی قبر، و در همین لحظه از خواب می‌پرم. خیلی آرام.

*

ساعت پنج است و باز رفته‌ام به استقبال آلارم. پیشاپیش خاموش‌ش می‌کنم و می‌نشینم. هم بهت‌زده‌ام و هم عادت‌کرده. بین گرمی تخت و گیجی‌م، تصویرهای خواب‌م را مرور می‌کنم. می‌دانم باید کمی گریه کنم؛ ولی گریه‌م نمی‌آید.

الآن دقیقاً تعبیر این خواب‌م چه باید باشد؟

نمی‌دانم.

بعدها یاد حرف مادرم می‌افتم که می‌گفت که وقت‌هایی که آشفته‌ام، پدر و مادرم در خواب‌هایم می‌روند و می‌آیند.

ولی من به‌ش نمی‌گویم چه خوابی دیده‌ام. هیچ‌وقت نمی‌گویم.

*

در طول روز، یاد مادربزرگ و خانه‌ی دزفول چند سال خسته‌ام می‌کند. چه‌قدر همه‌چیز رنگی بود آن روزها و چه‌قدر این نوه‌ی کوچولوی پسر عزیز…

روزهای فرمان‌روایی من بود در قلمروی خودم.

نهار به سلیقه‌ی من… صبحانه… عصرانه… جامدادی‌ای که برام دوخت… عکس‌م داخل دکور چوبی…

بهانه می‌گرفتم و پدربزرگ‌م با هشتاد سال سن، یک دست‌ش من و یک دست‌ش عصا، می‌بردم بیرون و بستنی سنّتی برام می‌خرید. داغِ دوباره دیدن قندانِ پر از پولکی‌های بدون قندش را به گور می‌برم. کاش زودتر.

*

از صبح داخل مترو، فکر می‌کنم ام‌شب، شب جمعه، یک خیرات درستی برای مادربزرگ‌م بدهم. چیزی مثل شیرینی خریدن و پخش کردن در خیابان؛ ولی دم غروب دست از پا درازتر می‌فهمم که آدم‌ش نیستم. پس تصمیم می‌گیرم به همان صدقه، لاأقل، اکتفا کنم و به کیف پول‌م نگاه می‌کنم.

دو تا ده‌ تومانی توش هست. از ده تومانی متنفّرام. چون هیچ‌کاری نمی‌شود باش کرد. نه می‌شود باش اتوبوس سوار شد، نه تاکسی، نه می‌شود باش آدامس خرید و نه هم چیزهای بزرگ. فقط می‌ماند گوشه‌ی کیفِ پول و آدم را نگران می‌کند.

یکی از ده تومانی‌ها را، عین نامه‌ای برای صندوق پست، داخل صندوق صدقات می‌اندازم و توی دل‌م می‌گویم هدیه به مادربزرگ. نمی‌دانم به دست‌ش می‌رسد یا نه.

*

داشتن یک رؤیا، برای زنده ماندن کافی است؛ و من توی شب‌های قدر، یکی از این رؤیاها داشتم.

حالا وقت‌های تنهایی، خیلی یادش می‌افتم.

*

با ده تومانی دوّم، هله‌هوله‌هایی می‌خرم برای این چهار-پنج روزی که کسی نیست. به خانه‌ی خالی که می‌رسم، بابا روی میز کمی پول گذاشته و یک یادداشت کوچک:

برای خرید غذا

ظرفهای کثیف شسته

آشغالها بیرون

دوباره دل‌م خالی می‌شود… نه که عین بچّه‌ها… که چرا من را کسی نطلبیده پس… چرا؟

*

ادبیّات غِنایی اصلاً یعنی چه؟ یعنی ادبیّات شخصی. اصلاً ادبیّات مگر جز وجوه شخصی ابعاد دیگری هم دارد؟

حکایت وبلاگ هم همین است.

هفته‌ی سختی بوده و به خیلی کارهایم هنوز نرسیده‌ام. آن‌قدر قطار تند می‌رود که وقت نکردم درست و حسابی برای ماه‌ مبارک حسرت بخورم. گاهی هم این‌طوری می‌شود.

داشتن یک رؤیا، فقط و فقط یک رؤیا برای زنده ماندن کافی است؛ دل‌م یکی از این‌ها می‌خواهد. باید چندین ساعت بخوابم و نمی‌دانم چه‌طور. نکند باز خواب ببینم. کاش خواب نبینم.

… البتّه نه، کاش خواب ببینم.

خواب‌های خوب.

مثلاً خواب پست قبلی را.

مرخّصی استعلاجی!

 
دیشب که توی پیتزافروشی رسید به دست منتظر ایستادهبودم، دخترکی سه-چهار ساله -از گوشوارههای تیرهاش فهمیدم پسر نیست،- کنار پایم ایستاد و معترض پرسید:«آقاهه، پس بابای من کو؟!» انگار که من پدرش را بالای فانوسدریایی زندانی کردهباشم و کلید زندان را انداختهباشم توی دریا. یادم افتاد به پارسال -یا شاید هم امسال- مشهد، نصفِشب نزدیک بابالجواد(ع) که پسرِ هشت-نه سالهای توی پیادهرو یکهو بغلام کرد و چند دقیقه در سکوت دستاش دور کمرم ماند و سرش زیر سینهام. -به زحمت نصف من میشد.- بستهی قرآنهایش توی دستاش پشتم پنهان بود و حرفی نمیزد. هیچ. من با همین چشمهای خودم چسبیدن بینیها و گونههای دوده گرفته را به شیشهی بدذاتِ همیشه تمیزِ شیرینیفروشی دیدهام؛ توی همین میدانِ انقلابِ لندهور. من بارها و بارها تردیدِ نحسی را که همیشه هرکجا که کسی برای پول دست دراز میکند، برای کمک کردناش مثل خوره میافتد به جانمان لعنت کردهام؛ ولی فایده نداشته… .
چهفایدهی بلاگنویسی؟!، وقتی بشود برایت آینهی دق!؟
*****
این روزهایی که خیلی تنها ام، دستکم هفتهشتبار به شوق نظرِ جدیدی داخل را چک میکنم. آمارگیر را چند دفعه برداشتم و گذاشتم. مثل انتظار پای جادّهای که همیشه مسافرت دیر میکند و اصلاً معلوم نیست از آن راه بیاید یا نه، بیشتر تماشاش میکنم و دلخوشیام این است که یکبار یک بازدیدکننده را موقع بازدیدش گیر بیندازم! چهفایده اصلاً؟! تقریباً همهی خوانندهها را میشناسم؛ خودم دعوتشان کردهام و هفتهای هم اگر یکبار که رهگذری با جستوجوی بیربطی اشتباهاً بیفتد اینجا. نمیدانم چه انتظاری دارم؛ نمیدانم چهکسی باید به اینجا سر بزند و برایم کامنت بگذارد تا خیالم راحت بشود. مدّتی است که دقیقاً نمیدانم چرا ادامه میدهم راستاش.
*****
اینجا، توی پیشخوانِ کنترلپنل، ماهِشبِدنیا 96 نوشتهی منتشرشده دارد و 7تا خصوصی و 497 دیدگاه. از بلاگفا که اثاثکشی کردم اینجا، کامنتهای خصوصی منتقل نشدند.-نباید هم میشدند.- همه با خودِ خانهقبلی پاک شدند و تمام. آنجا پستخصوصی معنا نداشت که اینجا دارد. البتّه فقط این 7تا پستنامرئی نیستند؛ چندین و چند تا فایلِ ورد هم پخش و پلا روی دسکتاپ و مایداکیومنت و فلش و این لپتاپ و آن یکی هست که به نیّت پُست نوشتهبودهامشان؛ امّا… . سوای همهی پستهای خیالی در ذهن؛ در مدرسه، در مترو، زیر پتو، در هرجا که نت نیست و دلدردِ پستگذاری یکهو میآید سراغ آدم؛ که فقط خیالی نوشته میشوند و روی ماهشبدنیا میآیند و آدمهای خیالیتر، خیالیترین کامنتهای ممکن را مینویسند پایشان!
پیشتر گفتهبودم بلکه اینجا بیشتر برایم شبیه دفترچهیادداشت است. به خاطر همین، هرچند که گاهی جنونِ شخصیای را حس میکنم که موقع صحبت با در و دیوار و بطریدوغ و خودکار و عروسک و دکمههای ضبط بهام دست میدهد، ولی انتظاری هم ندارم.
*****
چهفایدهی بلاگنویسی؟!، وقتی بشود برایت آینهی دق!؟
هیچجا خانهی آدم نیست؛ این هم یکی از جملات قصار محمود بود! نقلهایی که ازش میآوردهام، ارتباطی با جهانبینیاش ندارد. بلکه پیروِ همان حرف مولاست که:«نبین کی میگه!؛ ببین چی میگه!» محمود بهخاطر اشتراکهای زیاد زندگیاش با من-و اصلاً شاید بهخاطر تفاوتهای خیلی زیادترش،- به خرده فلسفههای روزمرّهای رسیدهبود که یا میفهمیدمشان یا باید من هم زندگیشان میکردم تا بفهمم. «هیچجا خانهی آدم نیست.» کسی میتواند همین یکجملهی ساده و نحیف را رد کند؟! کسی میتواند یکی مثلاش همین الآن بسازد؟! هیچجا خانهی آدم نیست!
…نیست. هیچجا خانهی آدم نیست. حتّا همین بلاگهای شخصیِ بیاندازهی ریخته گوشه و کنارِ وب؛ مالِ همهی آدمهای در به در این سرزمین. (حوصلهی لینکدادن ندارم؛ خودتان میخواهید ربطاش را با پستهای قبل پیدا کنید.)
*****
غصّههایی هست که آنقدر غصّه است که نمیشود اسماش را غصّه گذاشت. چیزهایی هست که همانها کاری با من میکنند که حس میکنم یکعمر چندروایت معتبر را با مصطفیمستور نوشتهام؛ با کامران نجف‌‌زاده از معدنذغال یا مدرسهی نرگس گزارش گرفتهام یا با احمددهقان رفتهام توی دلِ جنگ. زندگی اتّفاقاً همینها است. باقی چیست؟! هرچیز غیر از زندگی. من هم آهنگ گوش میکنم، من هم سوار ماشین میروم مهمانی، من هم فیلم میبینم، من هم فلسفه میبافم، من هم خوددرگیری دارم، من هم رؤیاپردازی میکنم برای لحظهی بعد تا توی قبر!، من هم میسنجم؛ مثل همه. ولی زندگی همانها است. میدانم شاید هنوز خیلی ریزتر از چیزی باشم که از الآن تعیین کنم زندگی چیست؛ خودم خبر دارم که هنوز معلّقام ما بین هزارها سؤال و شکّ و تجربه و ایده و احساس؛ ولی گاهی هم ممکن است بچّهی ناچیزی اشتباهی درِ صندوقچهای را باز کند و گنجهایی را پیدا کند که بزرگها -بزرگها،- خیلی هم دنبالاش بگردند. ممکن است! ممکن نیست؟!
راستتر اش! فرسوده شدهام از تلاش ناکام برای نقّاشیکردن این تابلو که الآن میبینید، تا تماشاگرهاش به بهترین وجه ممکن جزئیات و حقیقتِ حرف نقّاش را بفهمند. لغزش نکنند؛ حتّا یکخرده. خسته شدهام از جانکندن برای همان پستهای هیچوقت نیامده که ازقضا بهنظر خودم بهترینها بوده‌‌اند. همیشه بهترینها دیده نمیشوند؛ این یک گزارهی همیشهدرست است!؛ چون این مسئله در خودِ مفهوم بهتری خوابیده! سر هر پستی این احساس را داشتهام که حقّمطلبهرچه که بودههست،- ادا نشده و این احساس اگر همیشه موقع کلیککلیک تماشاکردنِ دسترنج دستکم ساعتها فکر و کلمهرقصانی به آدم دست بدهد، خستگی مفرطی را تا حدّ بیهوشی به وجود میآورد! آنقدر که حوصلهی هیچچیز را نداشتهباشی.
چهفایدهی بلاگنویسی؟!، وقتی بشود برایت آینهی دق!؟
رفقا نیامدند گروهی با هم کاری کنیم؛ متمرکز بنویسیم؛ ما هم، قدرِ خودمان باری برداریم برای فردا. تجربهی کابوسوارِ یکبار بلاگ شخصیِ مشترک نوشتن هم کافی بود تا بفهمم جواب نمیدهد. بلاگِ شخصی نوشتن اگر افسردگی تولید نکند، تنهایی که قطعاً میآورد. هر وبلاگداری که بگوید کامنت برایم مهم نیست، خودش هم میداند گول میمالد سر خودش و بقیّه! ذات این تارِ جهانگسترِ وب! برای شکستن همین فاصلهها ایجاد شد که بلاگ سرویس ناچیزی گم و گور درش باشد.
*****
هر پست یک تکّه از وجود من است که اینقدر ساده لای این صفر و یکهای بیحیا افتاده! ما آدمها همیشه صادرههایمان را دوست داشتهایم؛ همیشه! از بزرگترین عشقعالم که مادری هست بگیر تا احساسی که گاهیوقتها که دستخطّ دوران دبستانمان را میبینیم بهمان دست میدهد! همه از همین جنساند. فکر میکنم کمی کم آوردهام بسکه از خودم کندهام گذاشتهام اینجا! اگر ماهشبدنیایم روزی به هر دلیلی نابود بشود سکته میکنم!
*****
درِ خانهی خدا را هیچوقت نمیبندند! ما هم بهزور خودمان را انداختهایم پشتِ قبالهی خداجان!! اینجا تا ماهشبدنیا بخواهد، هست؛ امّا ممکن است اجارهدارش مدّتی نباشد. نمیدانم چهقدر؛ امّا به همهی مهربانهایی میگویم که ممکن است فکرکنند نبودنام مشکلی برای اینجا ایجاد میکند: بهنظر خودم، از اسبابکشی تا حالا، آنقدری گفتهام که تا یکسال هم بس باشد! -چهبسا بیشتر!- آرشیو یکی از نفیسترین اشیای زندگی من بوده! باید این اعتیادهای افسردگیآور را ترک کنم؛ دلتان که نمیخواهد بیفتم گوشهی خیابان؟!
به ماهشبدنیا سلام ماهشبدنیا را برسانید.
فعلاً خداحافظ.