هزار و سی‌صد و نود و درد

شروع یک روز دیگر بین استرس‌های آخر سال… روزِ یک‌شنبه، 23 اسفند هزار و سی‌صد و نود و چهار. شروع روزی که آرزو داشتم نیاید. روز شهادت حضرت فاطمه.

صبح، دعوت شده بودم به منزل خانواده‌ی معظّم شهید شهریاری. خودِ خانم دکتر قاسمی-که خدایش حفظ کُناد- دعوت‌م کرده بود؛ امّا آن‌قدر شب بد خوابیده‌ام و آن‌قدر مضطرب‌ام و دست و پا می‌زنم از شب تا سحر، که صبح خواب می‌مانم. اس.ام.اسی با محمّد هماهنگ می‌کنیم و به فکرهای دردآورم بین خواب و بیداری ادامه می‌دهم.

نیّت بِیت رفتن از چند شب پیش به سرم افتاده. نمی‌دانم چه‌طور می‌شود. نمی‌دانم می‌شود یا نمی‌شود. خیلی وقت است که از آخرین بار می‌گذرد. ماهِ مبارکِ نمی‌دانم چندسال پیش بود. قصّه‌های تکراری. آن‌قدر سر ماجراهایی ماهِ رمضان‌ها مثل مرغ توی قفس بوده‌ام که حوصله‌ی هیچ‌کاری نداشته‌ام و روزها گذشته‌اند…

ماشین را توی پارکینگ بلوک پارک می‌کنیم و باعجله و هول‌زده موبایل و کیف‌پول و دسته‌کلید محمّد را ازش می‌گیرم. می‌گوید از ترس کمربندش را هم خانه گذاشته. خودم هم کمی پول نقد و کارت مترو را می‌گذارم توی جیب‌م و پیاده راه می‌افتیم به سمت مرکز شهر.

آخرین باری که کنار هم به سمت مترو قدم زده‌ایم، روزهای لعنتی پیش‌دانشگاهی‎ بوده. و حالا… کجاایم؟ من که ارشدمستقیم شده‌ام دانشگاه خودم و او که کلّی از مهندسی‌اش باقی مانده و کجااند روزهای پیش‌دانشگاهی؟ این را به‌ش می‌گویم و منتظر ام اثرش را در چهره‌ش ببینم. راهِ پشت بلوک‌ها خلوت است و سبز شده. سبزِ روشنِ لطیفِ برگ درخت‌ها. بادِ آرامش‌بخشی هم می‌آید. همه‌چیز یعنی بهار؛ و ما هردوتا، سیاهپوش، می‌ترسیم از این‌که بِیت جا نباشد و بیرون بمانیم.

حال وصف‌نکردنی‌ای دارم. بدون موبایل. بدون ماشین. بدون کیف پول. بدون ساعت. با چندهزار تومان پول و یک کارت مترو. کنار محمّد که تازه رسیده تهران و با یک عالم حرف نگفته که نزدیک است گوش‌هایم را از داخل پاره کنند. حرف‌هایی که دیگر به کسی نمی‌گویم و دیگر در بلاگ نمی‌نویسم‌شان.

نهار نخورده‌ام. توی ایستگاه مترو محمّد برایم کیک و آب‌میوه می‌خرد. متلک‌های قدیمی به هم می‌پرانیم، کمی می‌گوییم، کمی می‌خندیم. آقتاب پایین می‌آید و می‌نشیند توی ایستگاه متروی سرباز اکباتان و به‌ش می‌گویم چه‌قدر آرام‌ام از این لحظه‌ها؛ ولی خودش را می‌زند به نشنیدن.

ایستگاهِ آشنای دبیرستان علامه حلّی، میدان حر، از قطار پیاده می‌شویم و خاطره‌های کهنه زنده می‌شوند. از پلّه‌ها به سمت پاستور بالا می‌رویم و چند لحظه بعد یک تاکسی برای‌مان می‌ایستد. یک پسر سیاه‌پوش دیگر جلو نشسته. من خطاب به راننده می‌گویم:«آقا لطفاً ما رو نزدیک‌ترین جا به…» و از ترس واکنش خودش، یا آن یکی که جلو نشسته، ادامه‌ی حرف‌م را می‌خورم و آرام‌تر ادامه می‌دهم:«به بیت پیاده کنید.» راننده توی آینه تماشایم می‌کند و برای این‌که این جو را بشکند، جواب می‌دهد:«می‌شه نفری 5 هزار تومن تا اون‌جا، اشکال نداره؟!» می‌خندیم و اوضاع بهتر می‌شود.

آسمان کبود شده و خیابان‌ها شلوغ‌اند. نمی‌دانم به خاطر شب عید است،-که دو ماه طول می‌کشد- یا به خاطر شام غریبان حضرت زهراء. از کوچه‌پس‌کوچه‌ها عبور می‌کنیم و هرلحظه تعداد آدم‌های توی خیابان بیشتر می‌شود و دل‌م پاره‌تر از بلاهایی که در چند ماه اخیر به سر عفّتِ احساس و روحیات‌م آمده. محمّد شروع کرده به آیه‌ی یأس خواندن از این‌که جا نیست و زودتر باید می‌آمدیم و فلان.

سر یک کوچه راننده پیاده‌مان می‌کند و پسری که جلو نشسته هم فوراً تشکّر می‌کند و کاشف به عمل می‌آید او هم بیت می‌رفته و صدایش را درنیاورده.

حس می‌کنم دوباره برمی‌گردم به جای اوّل. به حسینیه‌ی امام خمینی. به شروع زندگی. بعد از این‌همه وقت؛ شبِ دفن…

از جلوی ورودی خواهران سردرمی‌آوریم و بحث‌های فلسفی من و محمّد شروع می‌شود. راجع به همان مسائل مهمّ و دوست‌داشتنی و مزخرف و آزاردهنده‌ی همیشگی؛ برای وقتی‌که بخواهی آدمِ پاک و پاکیزه و معتقد و روشنی باشی و مواجه‌ای با این خرده‌ریزهای مهمّ و دوست‌داشتنی و مزخرف و آزاردهنده‌ی همیشگی: حجاب، ازدواج، عشق، و درد.

از این‌جا هم می‌گذریم مثل همیشه. مثل همه‌ی این گذشتن‌هایی که کرده‌ایم این چندسال.

آفتاب نشسته که می‌رسیم به صف بلندِ زیر درخت‌های افرا؛ و تا صف جلوتر برود، اذان را می‌گویند. آرزو می‌کنم بین نظامی‌ها و غیرنظامی‌ها و مردها و زن‌ها و جوان‌ها و پیرهایی که مدام در رفت و آمداند، امشب آشنا نبینم؛ حتّا از اوّل هم، یک ترس گنگ از دیدن کسانی که می‌شناسم، باعث امتناع‌م برای آمدن به این سمت از شهر می‌شد.

با این‌که صف را می‌ایستیم ولی در را می‌بندند و رزق ما نمی‌شود نفس کشیدن در هوایی که سایه‌‌ی بالاسر در آن نفس می‌کشد. راه‌مان کج می‌شود به دوّمین حسینیه‌ی کنار حسینیه‌ی امام خمینی. آن‌هایی که رفته‌اند، می‌دانند؛ به آن‌جا می‌گویند «مدرسه». من چندمین باری است که می‌آیم. محمّد امّا اوّلین بارش است.

بوی قورمه‌سبزی تمام حیاط را گرفته و ناخودآگاه، دل‌م را می‌برد مشهد، وقت‌هایی که غذای حضرتی به تعداد خیلی زیاد به مهمان‌های آقارضا می‌دهند.

چرا بیت این‌قدر نزدیک بود به دبیرستان؟ چرا این‌قدر کم آمده‌ام این‌جا؟ چرا نشده هربار؟ چرا تا می‌آیم این‌جا، این‌قدر احساسات‌م فوران می‌کند؟ بیشتر از اینی که هست؟؟ چرا زندگی‌م مرتّب نمی‌شود؟ چرا این دل شده یک کاسه‌خون؟ چرا؟ چرا جا به ما نرسید؟ چرا حس می‌کنم فاطمه‌ی زهرا نگاهی نمی‌کند این‌طرف‌ها…؟

با این سؤال‌هااست که نماز مغرب و عشا را به جماعت سر می‌کنم. حالا باز ماایم و پرده‌ی ویدئوپروژکتور. عادت شده. مثل شب‌های مسجدامیر و حاج‌آقا علوی و روضه‌های حسن خلج… مثل شب‌های ریحانه‌الحسین باغ‌فیض و حاج‌آقا ابوالقاسمی و صدای بنی‌فاطمه… با این تفاوت که این بار، از رفتن داخل، وسط مراسم هم خبری نیست.

تنگِ تنگ، وسط جمعیّت می‌نشینم و حتّا از پرده هم تمام‌ش سهم‌م نیست. این‌جا یاد حرف‌هایی می‌افتم که تازگی به خانم دکتر قاسمی-همسر گرامی شهید شهریاری- زده‌ام. نه اهل سیاست‌ام و نه حوصله‌ش را دارم؛ زیر بار هیچ جناحی و گروهی، نه رفته‌ام و نه می‌روم و هیچ‌کس از آقایان و آقازاده‌ها نمی‌تواند توجّه‌م را جلب کند امّا… امّا همین یک نفر! همین یک نفر را اگر ازم کم کنند، دیگر اینی که هستم نیستم. از هرکس دست بشویم، از این یک نفر نمی‌شویم. از همه‌چیز، با درد و بی‌درد، عاقلانه یا نه، ممکن است بگذرم و تغییر کنم؛ ولی از این یکی نمی‌گذرم. این یکی را نه… این را نه.

محمّد من‌باب دل‌داری و شوخی، وقتی مردم بلند شده‌اند و شعار می‌دهند، می‌گوید که اصلاً غصّه نخور، هر گروهی که نزدیک‌تر اند، دل‌واپس‌تر اند؛ ما فاصله‌ی ایمنی را حفظ کرده‌ایم. نگاه‌ش می‌کنم و می‌خندم. ادامه می‌دهد:«هروقت جنگ بشه، اوّلین کسایی که درگیر جنگ می‌شن، حلقه‌ی بیرونی‌اند که به جامعه نزدیک‌تر اند.»

زیر آسمان بیت رهبری، همین‌طور که به سخنرانی مجلس گوش خوابانده‌ام، به فردا فکر می‌کنم که قرار است باران بیاید؛ امّا امشب یک فرق دیگر هم دارد و آن این‌که امشب دکترمیثم می‌خواهد بیاید این‌جا و من چشم انتظار شنیدن صدایش…

خودمان‌ایم… ای وای از روضه‌ی حضرت زهرا! روضه‌ی حضرت زهرا روضه‌ی دعوت‌شده‌هاست. سفره‌ی اباعبدالله را همه می‌نشینند از این سر عالم تا آسمان هفتم… ولی مجلس مادرش را، هرکس با کارت دعوت قلب‌ش می‌آید به نظرم. اصلاً «روضه‌ی یک خانم»، به اندازه‌ی کافی اسم‌ش هم وحشتناک است. موقع روضه‌ی حضرت فاطمه، حال‌م به سرحدّی از تحمّل‌ناپذیری می‌رسد که روضه‌خوان که برود سراغ گودال و قتلگاه و کربلا و گل‌پسر پرپرش، من نفس‌م بالا می‌آید و توی دل‌م می‌گویم: خدایا شکرت، بخوان… روضه‌ی قتلگاه بخوان… روضه‌ی حسین بخوان! روضه‌ی عقیله‌ی بنی‌هاشم بخوان… روضه‌ی برادر ماه‌ش را-عبّاس- بخوان… هرکاری می‌خواهی بکن! فقط دیگر تمام کن این کلمات بی‌معنی در و دیوار و میخ و پهلو و کوچه و گل و لاله و بستر و غسل و کفن و شب را…

صدای دکترمیثم مثل صدای باران است روی شوره‌زار چشم‌هایم. فقط یک چیزی به شعر می‌گوید که می‌شود کابوس شب‌م تا فردا و فرداشب و روزهای دیگر. تا حتّا همین لحظه که این‌ها را می‌نویسم. چیزی می‌گوید درباره‌ی این‌که دستِ فاتح خیبر، چه‌طور می‌لرزد در غسل دادن پیکر همسرش…

اگر سرکی بکشی به قلب امیرالمؤمنین؛ از ورای قدرت و امامت و امارت و پدری امیرالمؤمنین، کمی فکر کنی به این‌که حضرت ریحانه، خانُمِ این آقا بوده، گل‌ش بوده، نازنین‌ش بوده، دردانه‌ش بوده، همسرش بوده، رازدارش بوده، قُربان‌صدقه‌ش می‌رفته، مراقب‌ش بوده، مواظب بوده خاکی به پر شال‌ش ننشیند، مواظب بوده آفتاب، لطافت پوست‌ش را نیازارد و…[ادامه‌ی این‌که دیگر چه را می‌توانید در پست‌های قبلی ماهِ شبِ دنیا راحت پیدا کنید] آن‌وقت می‌فهمی دکترمیثم چه بندی را به آب داده… آن‌وقت بندِ دل‌ت پاره که نه… چه بگویم؟

سهم من از عاشقی، نه انتظار، نه دل‌تنگی، نه خستگی؛ سهم من از عاشقی، اندک است، اندک! سهم من از عاشقی، تنها فرصتی برای دوباره بوسیدن روی ماه… «آقا» را-که خیلی هم فاصله‌ای باش نداریم- ما فقط از ویدئوپروژکتور می‌‌بینیم. چهره‌ش را که وقتی ناراحت است خون می‌دود، دست‌مالی را که روی صورت می‌گیرد، دکترمیثمِ خوبِ فهمیده را، مردها و زن‌ها و دخترها و پسرهایی را که به هوای بودن «آقا» آمده‌اند، همه فقط از ویدئوپروژکتور می‌بینم. آن طرف بندها!

و ای کاش که شبِ دفن، راضیه‌ی مرضیه نگاهی به ما بکند… برای همه دعا می‌کنم؛ نه که ناامید باشم، نه، ولی با غم و غصّه دعا می‌کنم. ای کاش که امسال، قبل از ماه‌رجب و ماه‌شعبان و ماه‌رمضان، اگر قرار است در دنیا باشم، داخل آدم‌ها شده باشم.

دل‌م می‌خواهد بنشینم. دل‌م می‌خواهد باشم. دل‌م می‌خواهد آن‌قدر این‌جا باشم تا خدا حاجت‌م را بدهد. همین‌جا! دل‌م می‌خواهد با این شعرهایی که آخرش دکترمیثم خوانده، بروم داخل و به پای سیّدعلی بیفتم و زندگی‌م به یک بار بوسیدن‌ش بیارزد…

امان از جدایی‌ها. امان از دل نازک و سنگ‌پراکنی‌های مردم. امان از این اوضاع‌م.

قورمه‌سبزی خوش‌مزّه را روی همان موکت‌های ساده می‌خوریم و دل‌کندن چه‌قدر سخت است. برگشتنی بالأخره آشنا هم می‌بینیم، از آقایانِ معلّم فارغ‌التّحصیل، که بچّه‌های حلّی‌های دیگر را آورده‌اند مراسم. مگر می‌شود جایی از دنیا بروی و سمپادی‌ها آن‌جا نباشند؟

از محمّد بابت نرفتن داخل عذرخواهی می‌کنم و شرمنده‌ش می‌کنم. شال سیاه‌ش را که به‌م سپرده تا دست‌شویی برود، دور گردن‌م نگه می‌دارم. بوی عطرش را می‌دهد. مادرش کربلا برده شال را و همه‌جا گردانده‌اش. با شال سیاه، می‌شوم پیراهن سیاه، شلوار سیاه، جوراب سیاه، کفش سیاه، پالتوی سیاه؛ که به سیاهی شب دفن فاطمه‌ی زهرا هم نمی‌شود. باید از امیرالمؤمنین بپرسم چرا اصرار داشتی مزار فاطمه برای خودت باشد؟ برای خودِ خودِ خودت؟ بعد که بهتر فکر می‌کنم جواب‌م را می‌گیرم… امّا ببین چه‌قدر باید غصّه‌دار شده باشد کسی مثل علی، که بهشتِ فاطمه را دریغ کند از یک عالم! چه‌قدر! کاش که بمیرم برای غصّه‌هایش.

پیاده و از بین سیل جمعیّت راه می‌افتیم و خیابان فلسطین را گز می‌کنیم به سمت بالا. ناخودآگاه یاد نزدیک بودن فرزانگان به این‌جا هم می‌افتم. از خودم می‌پرسم علامه‌حلی نزدیک‌تر بوده به این‌جا یا فرزانگان؟! دست خودمان نیست. جز این‌که سرمایه‌ی اجتماعی‌مان باشد، سمپاد فعلاً محلّ کارم هم هست. وای که خسته‌ام از تربیّت سکولار. چه‌فایده‌ی این خیابان‌ها حتّا اگر همه هم‌دیگر را قطع کنند؟

به ولیعصر که می‌رسیم، دست‌فروش‌ها محاصره‌مان می‌کنند و بین فریادشان و سروصدای زنبوری مردم، گم می‌شویم. خنده. شادی. ذوق و شوق. سالِ نو. عید. لباس جدید. تمام چیزهایی که کوچک‌ترین سهمی درشان نداری.

نقشه می‌کشم که وقتی رسیدم خانه، چه‌قدر دعا کنم. دعایی که از قِبَل‌ش، مجبور نباشی آگهی نیازمندی چاپ کنی در ماهِ شبِ دنیا! دعایی که خوشبختی دوستان‌ت را ببینی قبل از این‌که دیر بشود. دعایی که صاحب این شب، گوشه‌چشمی، فقط توجّهی، اسمی، یادی از فقیرهایش بکند امشب… زهرای زهره را قسم می‌دهم به سیّدعلی.

دوست دارم شب بعد هم که شب آخر فاطمیه‌ی بیت است، بروم؛ ولی محمّد پیشاپیش عدم حضورش را به‌م اعلام می‌کند. جز او هم که حوصله‌ی کسی را ندارم…

پس میلاد می‌ماند و کارهای همیشگی. شبانه‌روزِ مدرسه. دی.وی.دیِ عید بچّه‌ها. پولیش کشیدن ماشین. ژورنال آی.اِس.آی پیداکردن برای مقاله‌ی سلامت الکترونیک. مرتّب نکردن اتاق شلوغ. آه و حسرت راه انداختن از ریزش مو! ناراحتی از این‌که چرا کسی محمّد اسم‌م را صدا نمی‌زند؛ و مرور اتّفاق‌های خوبی که نیفتاد؛ و اتّفاق‌های بدی که افتاد؛ و یک دل کوچک با امیدهای بزرگ، که گاهی ندیدن نشانه‌های الهی، باغِ خزانه‌زده‌ش را سرد و غم‌بار می‌کند.

به خودم، به ماه، می‌گویم:«زنده بمان فقط… همین‌طوری هم که هستی… همین‌طور خوب است! خسته نشو فقط و بدبین نشو به محبّتی که سهم‌ت نشده… حال نداری ننویس، امّا قول بده که برگردی…»

photo_2016-03-16_01-28-00

Don’t Cry & Drive

آخه سیّد!

تو چشم‌هات‌و ببند و 5 دقیقه، فقط 5 دقیقه به این آهنگ گوش بده، بعد به من بگو حق دارم با 100 تا توی همّت غرب، ساعت 11 و نیم شب، تنها، توی ماشین زاری کنم یا نه؟

که بعد تیرهای برق نارنجی، حل بشن پشت عینک‌م و دنیا بشه هاله‌های زرد و قرمز و نارنجی تو یه زمینه‌ی سیاه.

سیّد! تو گوش بده و به‌م بگو حق دارم گریه کنم به حال خودم یا نه؟ سیّد، آخه تو به من بگو، اگه جام باشی، باز توی این امتناع دلهره نمی‌گیری که من قول داده بودم چیزی ننویسم، کمتر بنویسم، و هرچی؟

سیّد، من چشم‌هام‌و بستم و دیدم که کجا بودم. توی خرّازی، توی همّت، توی حکیم، توی ستّاری و توی وجود همه‌ی این اسم‌ها که ازشون یه صورت می‌شناسم.

سیّد! تو به حال یه بچّه‌ای که لباس آدم بزرگا رو پوشیده، می‌خواد اداشون‌و دربیاره و کوله به پشت و قمقمه به شونه و بدو بدو، رسیده و می‌بینه همه‌چی رو گذاشتن و رفتن، گریه نمی‌کنی؟

سیّد تو به من بگو! تو به حال من، که سیّد روح الله موسوی خمینی رو ندیده‌ام، گریه نمی‌کنی؟

به موندن‌م تو این احوال و این اوضاعی که برا خودم درست کرده‌ام… به گیر کردن‌م و پا بند شدن و دست و پا زدن‌م گریه نمی‌کنی؟

آخه به حال کسی که هر روز، عکس‌ها و فیلم‌های امام‌و می‌بینه تو اینستاگرام-انگار که امام هر روز هست و این‌ها مال همین دیروزه،- و به خودش می‌گه چی می‌شد اگه فقط چند سال زودتر… فقط چند سال…

سیّد به‌م بگو چرا این‌جوری شد. بعدم بیا سراغ‌م وقتی می‌بینی شده‌ام ارمیا. بدون که تو برای من خیلی وقته سهراب شده‌ای…

بیا بشینیم یه جا، توی فنّیِ بالا یا توی جنگل‌های شهید بهشتی، یه روز از امیرآباد بیا ولنجک و بیا بریم سر خاک 5 تا شهید گمنام دانشگاه و یه‌کم گریه کنیم.

سیّد، من خیلی تنها شد‌ه‌ام و چه‌قدر سخته که دیگه حتّا نیستی تا بشه به‌ت بگم چه مرگ‌م شده،

چه‌قدر سخته که دیگه حتّا نیستی تا باشی و ببینی که چی به روزم اومده.

آقای خوب، عید غصّه‌ها، خدای مهربان

photo

گفتم اِی غافل نبینی کوه با چندین وقار،

هم‌چو طفلان دامن‌ش پر ارغوان و یاسمین؟!

باد، گل‌ها را پریشان می‌کند هر صبح‌دم

زان پریشانی مگر در روی آب افتاده چین…

این نسیمِ خاک شیرازست یا مشکِ ختن

یا نگارِ من پریشان کرده زلفِ عنبرین…؟

بامدادش بین که چَشم از خوابِ نوشین برکند

با چنین معشوق نتوان باخت عشق إلا چنین…

 

 

متشکّرام خدایا از این‌که مراعات می‌کنی.

مگر مهمان شدن پیش خزانه‌دار عالم دل‌تنگی‌های همیشگی از تمام شدن مهمانی‌ت و ترس از پیشِ رو را کم‌تر کند…

خانه‌ی حضرت مهربانی هوا همیشه آفتابی است. نه ترسی هست و نه غمی.

مسئله فقط گذر زمان است که باید فکری به حال‌ش کرد.

انگار کن
تمام زندگی من
پارچه سبزی است
            گره خورده به پنجره فولادت
که خدا خدا می کند
            هیچ وقت
                        باز نشود..

 

آن‌قدر می‌روم و می‌آیم تا حاجت‌هایم را بدهی آقا. ما از این معاشرت‌ها خسته نمی‌شویم…

           

            پی.نوشت: چند وقتی است چیزی ذهن‌م را مشغول کرده. این‌که گاهی آدم باید فکر کند شاید استجابت دعای کسی باشد. وجود داشتن‌ش، خوبی‌هایش، حتّا در کنار نقص‌هایش و سختی‌هایش، همه‌گی، شاید جواب دعای یک نفر دیگر بوده باشد. این‌طور شاید بعضی چیزها معنای بیشتری پیدا کنند.

 

نه ماه، نه عسل

دل‌م لک زده برای نماز خواندن در بیت و نمی‌دانم چه مرضی گرفته‌ام که نمی‌شود،… نمی‌توانم بروم.

گاهی فکر می‌کنم کسی جز خودت از درخت‌های افرای بزرگ خیابان فلسطین خبر ندارد، از هوای آفتابی و سقف‌های برزنتی،

از آرامشی که ظهر ماه مبارک آن‌جا هست و از آقایی که بین دو نماز تکیه می‌دهد به یکی از ستون‌ها…

دیگر دست و دل‌م به هیچ‌کاری نمی‌رود با حسّ مبهم نبودن‌ت… این را بگذارم به حسابِ چه؟!

این ماه دوست داشتنی با همه‌چیز لطیف‌ش هرسال زندگی‌م را به فنا می‌دهد. به خدا که تقصیر من نیست.

آن‎‏قدر احساس‌‏م را رقیق می‌‏کند تا آخرسر از نو برسم به تو. به خوبی‌‏ت. به احساس‌‏های خوب‌‏ت. به دوست داشتن‌‏ت.

دعاهای مفاتیح، خواب‌آلودگی سحر، دل‌تنگی دم افطار، قرآن خواندن… یعنی تو!

این حرف‌ها حرف امروز و دیروز نیست، حرف همه‏‌ی این چند سالی است که گم‌ت کرده‌ام.

 

                   با گریه‌های هر شب‌م،

                   دنبال مرهم نیستم،

                   این بار بشکن بغض‌م‌و،

                   فکر غرورم نیستم…

                   کی گفته این خواهش من‌و

                   تو چشمِ تو کم می‌کنه؟

                   این التماسِ آخرم

                   خیلی بزرگ‌م می‌کنه…

 

 

                   پی.نوشت: نمی‌دانم این شعر را کجا خوانده‌ام:

 تو همان آب گوارای به وقت سحری،… نچشیدیم لبی از تو اذان را گفتند

 ‌

زندگی اشتباهی: شهر(3)

   

امّا تهران،… من شهرم، زادگاه‌م و پایتخت‌م را به سه ویژگی می‌شناسم که شاید مخصوص به خودش هم نباشد؛ شاید درباره‌ی همه‌ی شهرهای بزرگ ایران و همه‌ی شهرهای صنعتی زمین صدق کند؛ نمی‌دانم؛ امّا اگر بگویند در سه کلمه توصیف‌ش کن، این سه تا به زبان‌م می‌آید.

 

ـ1.      خودمتشابهی

مفهومی در ریاضیات تقریباً جدید وجود دارد به نام فرکتال. فرکتال یک ساختار هندسی مرکّب از بخش‌های کوچک‌تر و کوچک‌تر است که هر بخش با کلّ ساختار بزرگ‌تر برابری می‌کند؛ به عبارت دیگر، با بزرگ کردن هر جزء به یک نسبت معیّن، به همان ساختار اوّلیّه می‌رسیم؛ بنابراین منطقی است که فرکتال‌های انتزاعی متناهی نباشند. به چنین سازه‌ی عجیبی خودمتشابه هم می‌گویند.

تهران یکی از بزرگ‌ترین فرکتال‌های واقعی‌ای است که من تا به حال دیده‌ام! یعنی اگر تهران را دونصف کنید، دقیقاً دو تا تهران دارید. اگر 22 منطقه‌اش بکنند، با 22تا تهران سر و کار دارند؛ و اگر صدها محلّه بشود، هزارها خیابان، و میلیون‌ها کوچه، هرکدام از محلّه‌ها، خیابان‌ها و کوچه‌ها، یک تهران مجزّا هستند؛ ویژگی‌های تمام تهران را در خود دارند.

تهران با تقسیم‌بندی نمی‌شکند؛ خواصّ‌ش را از دست نمی‌دهد. اگر کرج و اطراف‌ش بشوند استان البرز، باز هم مشکلات تهران را دارند، بافت اجتماعی تهران را تشکیل می‌دهند، رؤیاهای تهران را در خواب می‌بینند.

همین‌طور دانشگاه‌ها، مدرسه‌ها، بیمارستان‌ها، مسجدها و خانه‌های تهران. داخل هرخانه، یک تهران هست؛ یعنی محال است وارد خانه‌ای درهرکجای تهران بشوی و حس کنی که در تهران نیستی. هرچه‌قدر همه سعی کنند شبیه تهران نباشد. دیوارها، پنجره، وسایل خانه، و بدتر از همه، خودِ آدم‌ها، نمی‌توانند تهرانی بودن‌شان را پنهان کنند.

این معضلی بود که پذیرفتن‌ش برایم دیوانه‌کننده شده. گاهی که بهانه‌ای می‌شود و از اطراف تهران می‌گذرم، حاشیه‌ها، باغ‌ها، کوه‌ها و دشت‌هایش، یا پا به جای خاصّی مثل بازار یا شهرری یا امام‌زاده‌ای می‌گذارم، خیلی سعی می‌کنم به خودم تلقین کنم که این‌جا تهران نیست؛ بیا فرض کنیم این‌جا تهران نباشد! امّا همیشه حدّأقل یک چیزی هست که تهران را تهران نگه‌دارد.

گاهی این حسّ فرارناپذیری از شهر، آدم را دیوانه می‌کند. فرکتال‌ها نسبت معیّنی دارند که به آن نسبت می‌شود شکل را شکست و در آن تمام ساختار را دید. از آن نسبت کوچک‌تر، تمام شکل حاصل نمی‌شود. فکر دیوانه‌کننده‌ای این روزها به سرم زده که فرکتالِ تهران، حتّا نسبت مشخّص هم ندارد! یعنی داخل خانه، هرکس هم، خودش یک تهران است و داخل هرکس، فکرهایش تهران‌اند و احساسات‌ش تهران‌اند و در احساس‌هایش، عشق‌ش تهران است و نفرت‌ش تهران است و… اشتباه می‌کنم! امیدوارم که اشتباه بکنم.

 

ـ2.      اجتماع‌النقیضین بودن!

و کاش که فقط دو تا نقیض بود که در تهران جمع شده باشد! تهران مهدِ اجتماع تناقض‌هاست.

خِیرترین آدم‌ها و شرترین‌های‌شان، خوش‌اخلاق‌ترین‌ها و بداخلاق‌ترین‌ها، جادوگر و رمّال و عالم و مجهتد، فقر کشنده و ثروت ‌کشنده، انواع و اقسام دین و عرفان و فکر و باور، بیماری‌های لاعلاج و مرزهای درمان‌، تولید علم و خرافه‌پرستی، شعارهای کرکننده و جوان‌های بی‌تقوا، موجِ شبیخونِ فرهنگی و پاک‌ترین نوجوان‌های دنیا، تکنولوژی و سنّت، صنعت و عقب‌افتادگی، آدم‌های خوب و رفتارهای بد، رفتارهای خوب و آدم‌های بد، عشق و فساد، گناه و تقوا، پول و طمع، مرگ و نامیرایی، ازدواج و طلاق، رضایت و نارضایتی، فاجعه و زندگی، خوب و بد،…

مخلوطی از متناقض‌ترین‌ اتّفاق‌های ممکن در این شهر جاری‌اند و شهر هم‌چنان سرپاست. امروز دیگر هیچ فضای خاصّی به تهران حاکم نیست؛ هیچ تمایل غالبی بروز ندارد و روزهای خوش و ناخوشی را بین چیزهایی که هم می‌خواهیم و هم نمی‌خواهیم می‌گذرانیم. به همین خاطر است که می‌گویم معلوم نیست چه‌کاره‌ایم. واضح است. احتیاج به توضیح بیشتری ندارد واقعاً.

 

ـ3.      بی‌رحمی

تهران روز به روز بی‌رحم‌تر می‌شود. وقتی می‌گویم تهران، تمام مادّیت شهر و مردم‌ش را با هم، به عنوان یک موجود هوشمند درنظر بگیرید که ادراک دارد و به محرّک‌های خارجی-مثل  من و شما- واکنش نشان می‌دهد.

به کسی اعتماد نمی‌کنیم. کسی به‌مان اعتماد نمی‌کند. خسته‌ایم از همه. وقت خستگی کسی را آدم حساب نمی‌کنیم. مدام و مدام، از دور و بر شاکی هستیم. بعضی روزها جویدن خرخره‌ی بقیّه را آرزو می‌کنیم که جا را برای ما تنگ‌تر کرده‌اند. توی مترو هول‌مان می‌دهند، توی اتوبوس هول‌مان می‌دهند، داخل صف بین بقیّه له می‌شویم. حوصله‌ی بلندشدن و جا به پیرترها دادن نداریم. بین این‌همه فال‌فروش و متکّدی، نمی‌دانیم کدام‌شان راستگواند؛ پس به هیچ‌کدام کمکی نمی‌کنیم. به همه شک داریم. از سوارشدن به ماشین‌ها می‌ترسیم. از حرف زدن با غریبه‌ای فراری‌ایم. از بیشتر ماندن خارج از خانه بیزارایم.

مدام می‌ترسیم شهر به‌مان آسیبی بزند و همه‌ش باید حس کنیم حقّ‌مان خورده شده و حقّ‌مان را باید از شهر بگیریم.

اگر یک شب باتری گوشی‌مان تمام بشود، اگر پول نداشته باشیم و جایی باشیم که عابربانک نیست، اگر حالت‌ تهوّع هم داشته باشیم هم‌زمان و دیروقت هم باشد، واقعاً شهر چه‌کاری برای‌مان می‌کند؟! امید داشته باشیم که کجا زندگی می‌کنیم؟! کسی به دادمان برسد؟! کسی بدون قصد و غرض، سراغ‌مان بیاید؟! نمی‌دانم.

ضعیف‌ترها روز به روز زیر بار قوی‌ترها حذف می‌شوند و با انتظارها و آرزوها، کم‌کم قشر خوش‌بخت، یک طبقه‌ی بسته را تشکیل می‌دهند. فرصت‌های مختلف شغلی و خدماتی، امکانات و پول، با رابطه‌ها و بین افراد محدود تقسیم می‌شود و کسی یا چیزی نیست که بشود به‌ش شکایتی برد.

اصلاً همه‌ی این‌ها نه، خودم روزی دو سه بار نزدیک است روی خطّ عابر پیاده روانه‌ی جهان باقی بشوم. من هیچ دلیلی برای راننده‌ی سانتافه‌ای که به من می‌زند، نمی‌بینم که توقّف کند و مثلاً ببیند ضربه‌مغزی شده‌ام یا دست و پایم شکسته. فرض کنیم شاهدی باشد و پلاک‌ش را بنویسد. آن‌وقت 114 میلیون دیه‌ی من را می‌دهد به خانواده‌م و فرض کنیم خرج را از همین ماشینی بدهد که پشت‌ش نشسته. 129=114-243 میلیون. اگر تودوزی صندلی‌هایش را هم بفروشد، با 130 میلیون باقی‌مانده، یک جِنِسیس کوپه می‌خرد و به جای سانتافه با جنسیس گاز می‌دهد روی خطّ عابر. پس شهر آدم می‌کشد و قوی می‌شود. شهر اگر یاد بگیرد آدم‌ها را بکشد و قوی بشود، یعنی خون‌خوار شده؛ و شهر خوان‌خوار، دیر یا زود تقاص خون‌ها را پس می‌دهد.

 

…با همه‌ی این اوصاف، با همه‌ی این اوضاع، با تمام حرف‌های گفته شده در این 3تا پست و حرف‌های نگفته، اگر به‌م بین تمام شهرهای دنیا انتخاب بدهند باز هم می‌گویم تهران! اگر بپرسند کجا خوش‌بخت می‌شوی می‌گویم تهران! اگر بگویند کجا می‌میری می‌گویم تهران! اگر بگویند کجا دفن‌ت کنیم باز می‌گویم تهران!

ماها سربازایم. اسم‌مان را از اوّل رد کرده‌اند. کاری‌ش نمی‌شود کرد. سرباز جز دنبال فرمانده‌ش جایی نمی‌رود. شعار نمی‌دهم امّا این‌جا ننشسته‌ایم که زندگی کنیم؛ به زندگی هم باشد، آدم شهری انتخاب می‌کند که درش آرامش داشته باشد لاأقل. خدا که تهران را انتخاب کرده، ما هم دنبال شر می‌گردیم! دیدن این پرچم سه رنگ، گوشه‌کنار این شهر دود و گوگرد، قبل از این‌که بتوانیم کاری بکنیم، میخکوب‌مان کرده پایش.

ما نشسته‌ایم دورِ علیِ زهرا! دل‌مان خوش است که مردم‌ش باشیم! تا وقتی اینجاست، اینجاایم! اگر یک‌وقت جایی برود، ما هم کوچ می‌کنیم دنبال‌ش! دل‌مان خوش است که در نزدیک‌ترین فاصله‌ی ممکن از عزیزترین انسانِ روی کره‌ی زمین برای مهدیِ فاطمه زندگی می‌کنیم. تا این‌جا هست، ملالی نیست! تا سایه‌ش بالاسر است، تهران بهترینِ دنیاست!

حالا که روی نقشه‌ها، تهران را با یک نقطه نشان می‌دهند و تل‌آویو را با نقطه‌ی دیگر، پس تهران تا ابد! از همین تهران راهی برای کلّ زمین باز می‌شود. یک آجر کثیف تهران، به تمام پایتخت‌های دنیا روی هم، نمی‌ارزد! یا که این عرب‌هایی که شهرهای‌شان را شهرهای اسلام می‌دانند،… باید خاک تهران را به تیّمن و تبرّک بپاشند روی خاک‌شان بل‌که خدا نگاه‌شان کند!

این حدیث‌هایی که هست راجع به کوفه، که حضرت حجّت، کوفه را پایتخت حکومت خودش بکند، بیشتر از شرمندگی، خنده‌م را برمی‌انگیزد! نمی‌دانم فحشِ غیرمستقیم، بزرگ‌تر از این برای‌ ما مردمِ فارس وجود داشته یا نه!

یعنی ما همه، مرده باشیم، عین هویج و سیب‌زمینی نگاه کنیم که یوسف زهرا، شهری را که آن‌همه جنایت در حقّ جدّ بزرگوارش، پدرِ عالم، کرد مرکز حکومت‌ش قرار بدهد و مرکز فرمان‌روایی خود را عراق بداند!! صد سال سیاه که ما این‌قدر بی‌بخار باشیم!!! این‌همه، شعر که نمی‌خوانیم که ما اهلِ کوفه نیستیم،…!

پس ما که اهلِ تهران‌ایم، می‌مانیم و عوض می‌کنیم اوضاع را. باید عوض کنیم اوضاع را. تهران اگر شِرک دارد، کفر ندارد. اگر ریا دارد، نفاق ندارد. اگر کفر و نفاق داشته باشد، یأس ندارد! زندگی تهرانی اگر اشتباهی باشد، درست می‌شود. تهران نمی‌میرد. دست‌های سبزی هست که تهران‌ش را نگه داشته! چرا باور نکنیم خودش خواسته پایتخت حکومت جاویدش شهر ما باشد و به طعن و کنایه دل‌مان را برده؟! کوفه را بزند توی سرمان؟! چرا…؟

…اشتباه زندگی کردند. خدا توی زندگی‌های‌شان گم شد. باید جورِ زندگی‌های‌مان را عوض کنیم. خدا توی زندگی‌های‌مان گم نشود. به خّدا که اوّل از همه خودمان زنده‌تر می‌شویم!

شهرِ آخرالزّمانی نباید از پابیندازدمان که بالأخره یک روز می‌رسد که هدفن‌های‌مان را پرت می‌کنیم هوا؛ عنیک‌های‌مان را برای همیشه روی میز جا می‌گذاریم؛ پلاک‌های ارتودنسی‌مان را تف می‌کنیم بیرون و آن‌قدر می‌خندیم تا دندان‌های‌مان زنگ بزند!

لپ‌تاپ‌ها و گوشی‌های‌مان را می‌ریزیم داخل یک گاری چوبی بزرگ؛ گاری را به یک جفت اسب سیاه و سفید بی‌افسار می‌بندیم و در گوش‌شان داد می‌زنیم:«بدو! هرکجا خواستی…» و بالا و پایین می‌پریم و هم را سفت‌تر بغل می‌کنیم.

یک روز با همه‌ی کابل‌های برق و تلفن، کیلومترها تاب بین درخت‌های نشکستنیِ هزارساله می‌سازیم؛ هوار می‌کشیم و آواز می‌خوانیم؛ دیگر هیچ حرفی را کد و دی‌کد نمی‌کنیم؛ بی‌هوا نفس می‌کشیم و هیچ موج الکترومغناطیسی‌ای به ریه‌های‌مان نمی‌رسد….

پایان.

حرف‌های مگو…


 
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان‌بین،                           کس واقف ما نیست که از دیده چه‌ها رفت…
بر شمع نرفت از گذرِ آتشِ دل دوش                                  آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت…
دور از رخ تو دم به دم از گوشه‌ی چشم‌م،                            سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت…
دل گفت وصال‌ش به دعا باز توان یافت؛                       عمری‌ست که عمرم همه در کار دعا رفت…

 


              پی‌نوشت1: آخه یعنی داشتن چی می‌گفتن به هم…………………………….؟

پی‌نوشت2: وقتی سربازکوچولو خسته از یه روز دیگه گوشه‌ی اتاق واسه دل فرمانده‌ش فال می‌گیره… وقتی حافظ از اون‌جاها، -از خیابون فلسطین،- خبر می‌آره و فقط می‌تونی گریه کنی… فقط می‌تونین گریه کنین با هم… آره… ما یه هم‌چی ارتشی هستیم…

پی‌نوشت3: تو بانک خدا یه حساب خونِ دل هست که این خونایی که هر روز می‌ریزیم داخل‌ش ریزریزریز همه‌ش‌و می‌نویسه… یه روز با این حساب یه راه باز می‌شه تو این شهر… قول می‌دم…

پی‌نوشت4: اگه بی.بی.سیِ فارسی گلو داشت…