جاودانه‌ی من

 

            پیش‌نوشت: این می‌نی‌مال را قبلاً گذاشته بودم و برش داشتم. 23 مهر. پیش‌نوشتی داشت که کمی خصوصی‌ بود. از آخرین یادگاری‌های داستان‌م است. تکرار این قصّه‌های رنگی‌ همیشه حال‌م را بهتر می‌کنند.

 
 
 
        تا پیش مامان مسابقه!… خُب؟!
        باشه!
        یک… دو… سه
و مسابقه‌ی بازی کردن با دل من شروع می‌شود. کفش‌های چسبی آبی، مشت‌های گره‌شده‌ش، زانوهای اندازه‌ی مشت‌ها که تقلا می‌کنند، چشم‌های مینیاتوری مرضیه که لحظه‌ای من را می‌پایند و لحظه‌ای راه پر از برگ را، و قفسه‌ی سینه‌ی کوچکی که تند و تند بالا و پایین می‌رود.
قلب او می‌تپد و فشار خون من بالا رفته، نفس را او می‌کشد و من بیرون‌ش می‌دهم، او ذوق می‌کند و من می‌خندم. او می‌دود و من پرواز می‌کنم…
با این‌که نرم و آهسته می‌دوم امّا هر قدم‌م سه‌تای اوست. دیگر دست‌ش را نگرفته‌ام، بغل‌ش نکرده‌ام، در پناه همیشه امن‌م نیست؛ آزاد و رها کنار زانویم می‌دود و قبل از من خودش را پیدا می‌کند. باد موهایش را می‌برد و انگار بخواهیم میخ زندگی را روی زمین محکم کنیم، هر قدم‌ش را کنار قدم‌م می‌کوبد.
کمی به چپ می‌پیچم و سرعت‌م را کمتر می‌کنم. فوری می‌پیچد و به‌م می‌رسد. دوباره به راست می‌پیچم و این‌بار با همان سرعت. می‌خندم. می‌خندد و خودش را می‌رساند.
        داریم می‌رسیم ها…!
مرضیه را از دور می‌بینم که از این سر زیرانداز تا آن سرش می‌رود و چیزهایی را جابه‌جا می‌کند.
        مَـ…ــن…برنده…می…‌شم!
و به جلو خیره می‌ماند و کمی اخم می‌کند. من هم با خیال راحت زل می‌زنم به نیم‌رخ گِرد و شاداب و مصمّم‌ش. لب‌های برجسته خشک شده‌اند و گلوی کوچک‌ش عرق نشسته. یک لحظه سرم گیج می‌رود که چه‌طور می‌شود یک تکّه ازم این‌طور جدا شده باشد و کنارم بدود! وجود نازنینی که صدایم می‌کند بابا، اگر نباشم از غصّه می‌میرد و تا سال‌های دور، -که نباشم،- ادامه‌ی بودن‌م می‌‌ماند…
مرضیه ایستاده و تماشا می‌کند. فاصله‌ای نمانده که با هم دست به یکی می‌کنند. مرضیه روی زانو می‌نشیند و آغوش‌ش را بازمی‌کند. امیرحسین انگار خدا را دیده پلک‌هایش می‌پرند و نفس‌زنان تندتر می‌دود! این بار من بلندتر قدم برمی‌دارم تا به‌ش برسم! خنده‌خنده یک نگاه‌م به مرضیه است و دیگری به او. آماده‌ام اگر سکندری خورد، هر آن بگیرم‌ش؛ امّا پاهای تیز و سبک یاد گرفته‌اند چه‌طور بالا و پایین بپرند و تعادل‌ش به هم نمی‌خورد. جیغکی می‌کشد و بین تشویق‌های مرضیه می‌پرد تنگ بغل‌ش و پشت سرش می‌رسم.
آغوشی که از لحظه‌ی اوّل مسابقه بند دل‌م را پاره کرده، نصیب مرضیه می‌شود!
بوسه‌ای وسط لپ‌های‌ سرخ‌ش که به لب‌هایم وعده‌ش را می‌دادم، نصیب مرضیه می‌شود!
کلمه‌های شیرینی که از بین نفس‌های مقطّع راهی به بیرون باز می‌کنند و خبر باشکوه پیروزی، آن هم نصیب مرضیه می‌شود…
 

زهره


                                   

                                                پیش‌نوشت: این لالایی را برای دختر نداشته‌ام نوشته‌ام.

 

 

چراغ‌ها خاموش!

            پرده‌ها کشیده!

به دنیا بگوئید بإیستد؛

                        ساکت!

پلک‌های همیشه‌بهارم می‌افتد…!

همیشه‌بهار «من»!

همیشه«بهار» من!

«همیشه»‌بهار من!


            … تو آرام بگیر،

الآن ستاره‌ها را صدا می‌کنم…

                        ماه را می‌چینم برایت؛

            – بگویم جیرجیرک‌ها بخوانند؟!

            – نکند تشنه‌ت باشد نصفه‌شب؟!

            – تنهایی خواب‌ت نمی‌گیرد؟!

راه ‌شیری دورِ سرت می‌چرخد تا سحر…

            تماشایش کن؛

                        تا از نگاه‌ت نور قرض‌ کند و دوباره!


بخواب که رؤیاهای قشنگ ببینی!

بخواب که رؤیای قشنگ‌م را ببینم!

            تو که چشم‌هایت را ببندی،

                        تازه زندگی من بیدار می‌شود:

چراغ‌ها خاموش،

            پرده‌ها کشیده،

دنیای ساکت،

            ستاره‌ها و ماه،

جیرجیرک‌ها که می‌خوانند،

            لیوان آب ‌یخ،

راه‌شیری که می‌چرخد دورِ اتاق و

            خوابِ همیشه‌بهارِ من…!


            …دست‌ت را بده دست‌م:

                        غصّه‌ی کدام دیواری را می‌خوری؟!

                                    از مشت‌های من که محکم‌تر نیست…؟!

                        خیالِ کدام دردسری را می‌کنی؟!

                                    از دویدن‌م که وسیع‌تر نیست…؟!

                        کدام تاریکی؟!

                                                کدام تشنگی؟!

                                                            کدام گنجی که بخواهی؟!

            …از «ماه» که دورتر نیست…؟!

بخواب همیشه‌بهارم…

            من بیدار ام!

                        نشسته‌ام همین پای گل‌دان‌ت!

                                    بخواب همیشه‌بهارم…

                                                تا «من» باشم «همیشه»«بهار»ای…

بخواب بهارِ پائیزم…