هزار و سی‌صد و نود و درد

شروع یک روز دیگر بین استرس‌های آخر سال… روزِ یک‌شنبه، 23 اسفند هزار و سی‌صد و نود و چهار. شروع روزی که آرزو داشتم نیاید. روز شهادت حضرت فاطمه.

صبح، دعوت شده بودم به منزل خانواده‌ی معظّم شهید شهریاری. خودِ خانم دکتر قاسمی-که خدایش حفظ کُناد- دعوت‌م کرده بود؛ امّا آن‌قدر شب بد خوابیده‌ام و آن‌قدر مضطرب‌ام و دست و پا می‌زنم از شب تا سحر، که صبح خواب می‌مانم. اس.ام.اسی با محمّد هماهنگ می‌کنیم و به فکرهای دردآورم بین خواب و بیداری ادامه می‌دهم.

نیّت بِیت رفتن از چند شب پیش به سرم افتاده. نمی‌دانم چه‌طور می‌شود. نمی‌دانم می‌شود یا نمی‌شود. خیلی وقت است که از آخرین بار می‌گذرد. ماهِ مبارکِ نمی‌دانم چندسال پیش بود. قصّه‌های تکراری. آن‌قدر سر ماجراهایی ماهِ رمضان‌ها مثل مرغ توی قفس بوده‌ام که حوصله‌ی هیچ‌کاری نداشته‌ام و روزها گذشته‌اند…

ماشین را توی پارکینگ بلوک پارک می‌کنیم و باعجله و هول‌زده موبایل و کیف‌پول و دسته‌کلید محمّد را ازش می‌گیرم. می‌گوید از ترس کمربندش را هم خانه گذاشته. خودم هم کمی پول نقد و کارت مترو را می‌گذارم توی جیب‌م و پیاده راه می‌افتیم به سمت مرکز شهر.

آخرین باری که کنار هم به سمت مترو قدم زده‌ایم، روزهای لعنتی پیش‌دانشگاهی‎ بوده. و حالا… کجاایم؟ من که ارشدمستقیم شده‌ام دانشگاه خودم و او که کلّی از مهندسی‌اش باقی مانده و کجااند روزهای پیش‌دانشگاهی؟ این را به‌ش می‌گویم و منتظر ام اثرش را در چهره‌ش ببینم. راهِ پشت بلوک‌ها خلوت است و سبز شده. سبزِ روشنِ لطیفِ برگ درخت‌ها. بادِ آرامش‌بخشی هم می‌آید. همه‌چیز یعنی بهار؛ و ما هردوتا، سیاهپوش، می‌ترسیم از این‌که بِیت جا نباشد و بیرون بمانیم.

حال وصف‌نکردنی‌ای دارم. بدون موبایل. بدون ماشین. بدون کیف پول. بدون ساعت. با چندهزار تومان پول و یک کارت مترو. کنار محمّد که تازه رسیده تهران و با یک عالم حرف نگفته که نزدیک است گوش‌هایم را از داخل پاره کنند. حرف‌هایی که دیگر به کسی نمی‌گویم و دیگر در بلاگ نمی‌نویسم‌شان.

نهار نخورده‌ام. توی ایستگاه مترو محمّد برایم کیک و آب‌میوه می‌خرد. متلک‌های قدیمی به هم می‌پرانیم، کمی می‌گوییم، کمی می‌خندیم. آقتاب پایین می‌آید و می‌نشیند توی ایستگاه متروی سرباز اکباتان و به‌ش می‌گویم چه‌قدر آرام‌ام از این لحظه‌ها؛ ولی خودش را می‌زند به نشنیدن.

ایستگاهِ آشنای دبیرستان علامه حلّی، میدان حر، از قطار پیاده می‌شویم و خاطره‌های کهنه زنده می‌شوند. از پلّه‌ها به سمت پاستور بالا می‌رویم و چند لحظه بعد یک تاکسی برای‌مان می‌ایستد. یک پسر سیاه‌پوش دیگر جلو نشسته. من خطاب به راننده می‌گویم:«آقا لطفاً ما رو نزدیک‌ترین جا به…» و از ترس واکنش خودش، یا آن یکی که جلو نشسته، ادامه‌ی حرف‌م را می‌خورم و آرام‌تر ادامه می‌دهم:«به بیت پیاده کنید.» راننده توی آینه تماشایم می‌کند و برای این‌که این جو را بشکند، جواب می‌دهد:«می‌شه نفری 5 هزار تومن تا اون‌جا، اشکال نداره؟!» می‌خندیم و اوضاع بهتر می‌شود.

آسمان کبود شده و خیابان‌ها شلوغ‌اند. نمی‌دانم به خاطر شب عید است،-که دو ماه طول می‌کشد- یا به خاطر شام غریبان حضرت زهراء. از کوچه‌پس‌کوچه‌ها عبور می‌کنیم و هرلحظه تعداد آدم‌های توی خیابان بیشتر می‌شود و دل‌م پاره‌تر از بلاهایی که در چند ماه اخیر به سر عفّتِ احساس و روحیات‌م آمده. محمّد شروع کرده به آیه‌ی یأس خواندن از این‌که جا نیست و زودتر باید می‌آمدیم و فلان.

سر یک کوچه راننده پیاده‌مان می‌کند و پسری که جلو نشسته هم فوراً تشکّر می‌کند و کاشف به عمل می‌آید او هم بیت می‌رفته و صدایش را درنیاورده.

حس می‌کنم دوباره برمی‌گردم به جای اوّل. به حسینیه‌ی امام خمینی. به شروع زندگی. بعد از این‌همه وقت؛ شبِ دفن…

از جلوی ورودی خواهران سردرمی‌آوریم و بحث‌های فلسفی من و محمّد شروع می‌شود. راجع به همان مسائل مهمّ و دوست‌داشتنی و مزخرف و آزاردهنده‌ی همیشگی؛ برای وقتی‌که بخواهی آدمِ پاک و پاکیزه و معتقد و روشنی باشی و مواجه‌ای با این خرده‌ریزهای مهمّ و دوست‌داشتنی و مزخرف و آزاردهنده‌ی همیشگی: حجاب، ازدواج، عشق، و درد.

از این‌جا هم می‌گذریم مثل همیشه. مثل همه‌ی این گذشتن‌هایی که کرده‌ایم این چندسال.

آفتاب نشسته که می‌رسیم به صف بلندِ زیر درخت‌های افرا؛ و تا صف جلوتر برود، اذان را می‌گویند. آرزو می‌کنم بین نظامی‌ها و غیرنظامی‌ها و مردها و زن‌ها و جوان‌ها و پیرهایی که مدام در رفت و آمداند، امشب آشنا نبینم؛ حتّا از اوّل هم، یک ترس گنگ از دیدن کسانی که می‌شناسم، باعث امتناع‌م برای آمدن به این سمت از شهر می‌شد.

با این‌که صف را می‌ایستیم ولی در را می‌بندند و رزق ما نمی‌شود نفس کشیدن در هوایی که سایه‌‌ی بالاسر در آن نفس می‌کشد. راه‌مان کج می‌شود به دوّمین حسینیه‌ی کنار حسینیه‌ی امام خمینی. آن‌هایی که رفته‌اند، می‌دانند؛ به آن‌جا می‌گویند «مدرسه». من چندمین باری است که می‌آیم. محمّد امّا اوّلین بارش است.

بوی قورمه‌سبزی تمام حیاط را گرفته و ناخودآگاه، دل‌م را می‌برد مشهد، وقت‌هایی که غذای حضرتی به تعداد خیلی زیاد به مهمان‌های آقارضا می‌دهند.

چرا بیت این‌قدر نزدیک بود به دبیرستان؟ چرا این‌قدر کم آمده‌ام این‌جا؟ چرا نشده هربار؟ چرا تا می‌آیم این‌جا، این‌قدر احساسات‌م فوران می‌کند؟ بیشتر از اینی که هست؟؟ چرا زندگی‌م مرتّب نمی‌شود؟ چرا این دل شده یک کاسه‌خون؟ چرا؟ چرا جا به ما نرسید؟ چرا حس می‌کنم فاطمه‌ی زهرا نگاهی نمی‌کند این‌طرف‌ها…؟

با این سؤال‌هااست که نماز مغرب و عشا را به جماعت سر می‌کنم. حالا باز ماایم و پرده‌ی ویدئوپروژکتور. عادت شده. مثل شب‌های مسجدامیر و حاج‌آقا علوی و روضه‌های حسن خلج… مثل شب‌های ریحانه‌الحسین باغ‌فیض و حاج‌آقا ابوالقاسمی و صدای بنی‌فاطمه… با این تفاوت که این بار، از رفتن داخل، وسط مراسم هم خبری نیست.

تنگِ تنگ، وسط جمعیّت می‌نشینم و حتّا از پرده هم تمام‌ش سهم‌م نیست. این‌جا یاد حرف‌هایی می‌افتم که تازگی به خانم دکتر قاسمی-همسر گرامی شهید شهریاری- زده‌ام. نه اهل سیاست‌ام و نه حوصله‌ش را دارم؛ زیر بار هیچ جناحی و گروهی، نه رفته‌ام و نه می‌روم و هیچ‌کس از آقایان و آقازاده‌ها نمی‌تواند توجّه‌م را جلب کند امّا… امّا همین یک نفر! همین یک نفر را اگر ازم کم کنند، دیگر اینی که هستم نیستم. از هرکس دست بشویم، از این یک نفر نمی‌شویم. از همه‌چیز، با درد و بی‌درد، عاقلانه یا نه، ممکن است بگذرم و تغییر کنم؛ ولی از این یکی نمی‌گذرم. این یکی را نه… این را نه.

محمّد من‌باب دل‌داری و شوخی، وقتی مردم بلند شده‌اند و شعار می‌دهند، می‌گوید که اصلاً غصّه نخور، هر گروهی که نزدیک‌تر اند، دل‌واپس‌تر اند؛ ما فاصله‌ی ایمنی را حفظ کرده‌ایم. نگاه‌ش می‌کنم و می‌خندم. ادامه می‌دهد:«هروقت جنگ بشه، اوّلین کسایی که درگیر جنگ می‌شن، حلقه‌ی بیرونی‌اند که به جامعه نزدیک‌تر اند.»

زیر آسمان بیت رهبری، همین‌طور که به سخنرانی مجلس گوش خوابانده‌ام، به فردا فکر می‌کنم که قرار است باران بیاید؛ امّا امشب یک فرق دیگر هم دارد و آن این‌که امشب دکترمیثم می‌خواهد بیاید این‌جا و من چشم انتظار شنیدن صدایش…

خودمان‌ایم… ای وای از روضه‌ی حضرت زهرا! روضه‌ی حضرت زهرا روضه‌ی دعوت‌شده‌هاست. سفره‌ی اباعبدالله را همه می‌نشینند از این سر عالم تا آسمان هفتم… ولی مجلس مادرش را، هرکس با کارت دعوت قلب‌ش می‌آید به نظرم. اصلاً «روضه‌ی یک خانم»، به اندازه‌ی کافی اسم‌ش هم وحشتناک است. موقع روضه‌ی حضرت فاطمه، حال‌م به سرحدّی از تحمّل‌ناپذیری می‌رسد که روضه‌خوان که برود سراغ گودال و قتلگاه و کربلا و گل‌پسر پرپرش، من نفس‌م بالا می‌آید و توی دل‌م می‌گویم: خدایا شکرت، بخوان… روضه‌ی قتلگاه بخوان… روضه‌ی حسین بخوان! روضه‌ی عقیله‌ی بنی‌هاشم بخوان… روضه‌ی برادر ماه‌ش را-عبّاس- بخوان… هرکاری می‌خواهی بکن! فقط دیگر تمام کن این کلمات بی‌معنی در و دیوار و میخ و پهلو و کوچه و گل و لاله و بستر و غسل و کفن و شب را…

صدای دکترمیثم مثل صدای باران است روی شوره‌زار چشم‌هایم. فقط یک چیزی به شعر می‌گوید که می‌شود کابوس شب‌م تا فردا و فرداشب و روزهای دیگر. تا حتّا همین لحظه که این‌ها را می‌نویسم. چیزی می‌گوید درباره‌ی این‌که دستِ فاتح خیبر، چه‌طور می‌لرزد در غسل دادن پیکر همسرش…

اگر سرکی بکشی به قلب امیرالمؤمنین؛ از ورای قدرت و امامت و امارت و پدری امیرالمؤمنین، کمی فکر کنی به این‌که حضرت ریحانه، خانُمِ این آقا بوده، گل‌ش بوده، نازنین‌ش بوده، دردانه‌ش بوده، همسرش بوده، رازدارش بوده، قُربان‌صدقه‌ش می‌رفته، مراقب‌ش بوده، مواظب بوده خاکی به پر شال‌ش ننشیند، مواظب بوده آفتاب، لطافت پوست‌ش را نیازارد و…[ادامه‌ی این‌که دیگر چه را می‌توانید در پست‌های قبلی ماهِ شبِ دنیا راحت پیدا کنید] آن‌وقت می‌فهمی دکترمیثم چه بندی را به آب داده… آن‌وقت بندِ دل‌ت پاره که نه… چه بگویم؟

سهم من از عاشقی، نه انتظار، نه دل‌تنگی، نه خستگی؛ سهم من از عاشقی، اندک است، اندک! سهم من از عاشقی، تنها فرصتی برای دوباره بوسیدن روی ماه… «آقا» را-که خیلی هم فاصله‌ای باش نداریم- ما فقط از ویدئوپروژکتور می‌‌بینیم. چهره‌ش را که وقتی ناراحت است خون می‌دود، دست‌مالی را که روی صورت می‌گیرد، دکترمیثمِ خوبِ فهمیده را، مردها و زن‌ها و دخترها و پسرهایی را که به هوای بودن «آقا» آمده‌اند، همه فقط از ویدئوپروژکتور می‌بینم. آن طرف بندها!

و ای کاش که شبِ دفن، راضیه‌ی مرضیه نگاهی به ما بکند… برای همه دعا می‌کنم؛ نه که ناامید باشم، نه، ولی با غم و غصّه دعا می‌کنم. ای کاش که امسال، قبل از ماه‌رجب و ماه‌شعبان و ماه‌رمضان، اگر قرار است در دنیا باشم، داخل آدم‌ها شده باشم.

دل‌م می‌خواهد بنشینم. دل‌م می‌خواهد باشم. دل‌م می‌خواهد آن‌قدر این‌جا باشم تا خدا حاجت‌م را بدهد. همین‌جا! دل‌م می‌خواهد با این شعرهایی که آخرش دکترمیثم خوانده، بروم داخل و به پای سیّدعلی بیفتم و زندگی‌م به یک بار بوسیدن‌ش بیارزد…

امان از جدایی‌ها. امان از دل نازک و سنگ‌پراکنی‌های مردم. امان از این اوضاع‌م.

قورمه‌سبزی خوش‌مزّه را روی همان موکت‌های ساده می‌خوریم و دل‌کندن چه‌قدر سخت است. برگشتنی بالأخره آشنا هم می‌بینیم، از آقایانِ معلّم فارغ‌التّحصیل، که بچّه‌های حلّی‌های دیگر را آورده‌اند مراسم. مگر می‌شود جایی از دنیا بروی و سمپادی‌ها آن‌جا نباشند؟

از محمّد بابت نرفتن داخل عذرخواهی می‌کنم و شرمنده‌ش می‌کنم. شال سیاه‌ش را که به‌م سپرده تا دست‌شویی برود، دور گردن‌م نگه می‌دارم. بوی عطرش را می‌دهد. مادرش کربلا برده شال را و همه‌جا گردانده‌اش. با شال سیاه، می‌شوم پیراهن سیاه، شلوار سیاه، جوراب سیاه، کفش سیاه، پالتوی سیاه؛ که به سیاهی شب دفن فاطمه‌ی زهرا هم نمی‌شود. باید از امیرالمؤمنین بپرسم چرا اصرار داشتی مزار فاطمه برای خودت باشد؟ برای خودِ خودِ خودت؟ بعد که بهتر فکر می‌کنم جواب‌م را می‌گیرم… امّا ببین چه‌قدر باید غصّه‌دار شده باشد کسی مثل علی، که بهشتِ فاطمه را دریغ کند از یک عالم! چه‌قدر! کاش که بمیرم برای غصّه‌هایش.

پیاده و از بین سیل جمعیّت راه می‌افتیم و خیابان فلسطین را گز می‌کنیم به سمت بالا. ناخودآگاه یاد نزدیک بودن فرزانگان به این‌جا هم می‌افتم. از خودم می‌پرسم علامه‌حلی نزدیک‌تر بوده به این‌جا یا فرزانگان؟! دست خودمان نیست. جز این‌که سرمایه‌ی اجتماعی‌مان باشد، سمپاد فعلاً محلّ کارم هم هست. وای که خسته‌ام از تربیّت سکولار. چه‌فایده‌ی این خیابان‌ها حتّا اگر همه هم‌دیگر را قطع کنند؟

به ولیعصر که می‌رسیم، دست‌فروش‌ها محاصره‌مان می‌کنند و بین فریادشان و سروصدای زنبوری مردم، گم می‌شویم. خنده. شادی. ذوق و شوق. سالِ نو. عید. لباس جدید. تمام چیزهایی که کوچک‌ترین سهمی درشان نداری.

نقشه می‌کشم که وقتی رسیدم خانه، چه‌قدر دعا کنم. دعایی که از قِبَل‌ش، مجبور نباشی آگهی نیازمندی چاپ کنی در ماهِ شبِ دنیا! دعایی که خوشبختی دوستان‌ت را ببینی قبل از این‌که دیر بشود. دعایی که صاحب این شب، گوشه‌چشمی، فقط توجّهی، اسمی، یادی از فقیرهایش بکند امشب… زهرای زهره را قسم می‌دهم به سیّدعلی.

دوست دارم شب بعد هم که شب آخر فاطمیه‌ی بیت است، بروم؛ ولی محمّد پیشاپیش عدم حضورش را به‌م اعلام می‌کند. جز او هم که حوصله‌ی کسی را ندارم…

پس میلاد می‌ماند و کارهای همیشگی. شبانه‌روزِ مدرسه. دی.وی.دیِ عید بچّه‌ها. پولیش کشیدن ماشین. ژورنال آی.اِس.آی پیداکردن برای مقاله‌ی سلامت الکترونیک. مرتّب نکردن اتاق شلوغ. آه و حسرت راه انداختن از ریزش مو! ناراحتی از این‌که چرا کسی محمّد اسم‌م را صدا نمی‌زند؛ و مرور اتّفاق‌های خوبی که نیفتاد؛ و اتّفاق‌های بدی که افتاد؛ و یک دل کوچک با امیدهای بزرگ، که گاهی ندیدن نشانه‌های الهی، باغِ خزانه‌زده‌ش را سرد و غم‌بار می‌کند.

به خودم، به ماه، می‌گویم:«زنده بمان فقط… همین‌طوری هم که هستی… همین‌طور خوب است! خسته نشو فقط و بدبین نشو به محبّتی که سهم‌ت نشده… حال نداری ننویس، امّا قول بده که برگردی…»

photo_2016-03-16_01-28-00

چو صدهزار ستاره ز توست روشن‌دِل

امام صادق در پاسخ به این سؤال که چرا فاطمه(سلام‌الله علیها) را «زهراء» نامیده‌اند، فرموده:

 

هنگامی‌که فاطمه(سلام‌الله علیها) به عبادت می‌ایستاد،

نورِ او برای اهلِ آسمان می‌درخشید؛

آن‌گونه که ستارگان برای اهل زمین.

Holy Spirit

* …قال الصّادق علیه السّلام «تَنَزَّلُ اَلْمَلائِکَهُ وَ اَلرُّوحُ فِیها» و الملائکه، المؤمنون الذین یملکون علم آل محمّد؛ و الرّوح‌القدس، هي فاطمه…

 

** “ نور زهرا(س) روشن‌کننده است؛

وقتی شما به یادِ ایشان می‌افتید،

متوجّه ایشان می‌شوید،

یعنی پنجره‌ی قلب را باز کرده‌اید…

چشم، پنجره‌ی قلب است؛

به سمت ایشان که باز می‌کنید،

نور ایشان به درون قلب شما می‌آید…

 

*** تابیده‌ای به من،

که من از نور پر شدم،

که من از قطره‌های روشنیِ ناب پر شدم…

 

**** اگر تو روح‌القدس باشی، بگذار مسیحی‌تر از عیسای مریم، هر ساعت به یادت روی قلب‌م صلیب بکشم!

یک پست تکراری

عاشقی آواره‌ام در غربتِ چَشمانِ تو…

گریه پنهان کرده‌ام از حُرمتِ چَشمانِ تو…

img__u3WtQmYJb

عطرِ تو را گرفته تنِ لحظه‌های من…

صد باغِ گل شکفته شده در هوای من…

امشب تمامِ غربت خود را گریستم…

شاید دلِ تو بسوزد… برای من…

خدایا چه‌کار کنیم با این کمبودِ محبّت‌ها؟! این احساس حسرت کُشنده که در دنیایی زندگی کنی که 1500 سال است پیامبری از مسیرش رد نشده…

اسمِ فاطمه‌ی زهرا که می‌آید… تازگی اسمِ محمّد که می‌آید… اسمِ حضرت مریم که بیاید!… اسمِ نازنین عیسای مریم که می‌آید…

خدایا چه‌کار کنیم با این دوست‌نداشتن‌های تفاهمی و دوست‌داشتن‌های اشتباهی؟ خدایا بگذار کلیشه‌باران‌ت کنم، امّا واقعن باید بیایی و بغل‌م بگیری، دست‌هات را دورم قلّاب کنی، سر به شانه‌م بگذاری و صورت به صورت‌م بچسبانی، چون فقط این را می‌خواهم امشب و دی‌شب و فرداشب و هرشب.

خدایا… بین این کلمه‌ها، معجزه کن… بین من و دنیا و فاطمه‌ی زهرا و گل‌های یاس و کریسمس و دی و امتحان‌ها و… تمامِ اسم‌های فاطمه‌ی زهرا… تمام این تسبیح دوست‌داشتنی روی لب‌های من… مرضیه… راضیه… مطهّره… حانیه… حنّانه… ریحانه… زهره…

 

من آن موجِ اشک‌ام که بی‌اختیار ام

خودم را به آغوشِ تو می‌سپارم

تو دریای من باش…

 

 

پی.نوشت:

یک لحظه نگاهِ تو مرا راحتِ جان است…

چَشمانِ تو آرام‌ترین خوابِ جهان است…!

معجزه‌ی حضرت مصطفای از جان عزیزتر

img__u3WtQmYJb

مثل معجزه‌ی مجیدِ مجیدی در هنرِ این دنیای هفت‌هزار ساله!

 

می‌بینم روزی را که صدا کنی اسم‌م را؟! صدایم کنی:«مُحَمَّد!…»

معجزه‌ی روزهای رجب

خدایا می‌دانی، برای منِ آخرالزّمانی، باور کردن خیلی چیزها آسان است. برای مایی که عادت کرده‌ایم به دیدن و شنیدن و حس کردن.

اگر روزی دست‌م را داخل پالتوم کنم و وقتی بیرون بیارم‌ش، برق بزند، باور می‌کنم.

اگر خودکارم را پرت کنم و مار بشود، متعجّب می‌شوم، ولی باور می‌کنم.

اگر روزی توی آی.سی.یو بمیرم، دوباره زنده بشوم، باور می‌کنم.

اگر طوفان سهمگینی بیاید و سوار وسیله‌ای باشم و خیس هم نشوم، باور می‌کنم.

اگر پرت‌م کنند داخل آتش و نسوزم، باور می‌کنم.

خدایا، اگر دل‌م بیاید و گنجشکی را بردارم و سرش را بِکَنم و بعد با چاقوی بزرگ آشپزخانه تکّه‌پاره‌ش کنم و بعد هم با گوشت‌کوب، بکوبم‌ش و بریزم‌ش داخل یک کاسه، و مشت مشت بالای بلوک‌های فاز 2 خالی‌ش کنم و بعد از مدّتی، ببینم که یک گنجشک به آسمان پرید، باور می‌کنم.

امّا کدام نقطه است که دل‌م آرام می‌گیرد خدای خوب، خدای مهربان؟ دل‌م کجا آرام می‌گیرد؟

خدای خوب، باور دارم. باور دارم که به اجازه‌ی تو هرصبح از جا بلند می‌شوم و به اجازه‌ی تو هرشب نیمه‌مرده‌ام. به خودت قسم که باور دارم تک تک این نفس‌ها، این کلمه‌ها، به خواست تو جاری شده‌اند.

فرق هست بین باور نداشتن و دلِ بی‌تابِ بی‌حوصله‌ی شکسته‌ی بهانه‌گیرِ ناآرامِ متلاطم.

کسی که شک دارد، فکر می‌کند، گریه نمی‌کند. من باور دارم ولی دل‌م را چه کسی آرام می‌کند…؟

فرق هست بین گریه کردن در روضه و گریه کردن در دنیای تنهایی آخرالزّمانی. وقتی پای روضه نشسته باشی، هرکجای دنیا، می‌دانی یک جای این مجلس، یک زمانی، یک مکانی، مادر اباعبدالله نشسته است و گوش می‌کند. گریه می‌کند. نگاه می‌کند.

پای روضه می‌دانی بزرگ‌ترین حقیقت عالم هم نشسته کنارت و دیگر ترسی نیست، خواسته‌ای نیست، بدی‌ای نیست؛ دل‌ت فقط گریه می‌خواهد. گریه می‌کنی. زار می‌زنی. غصّه می‌خوری؛ ولی پیر نمی‌شوی، روح‌ت پاک می‌شود، رشد می‌کنی.

امّا گریه کردن در دنیای تنهایی آخرالزّمانی… آن‌جایی است که قدم‌هایت لغزیده و چاره‌ای نمانده. آن‌جایی است که خدا، دور، خیلی دور به نظرت می‌آید و آن‌جایی است که باور داری، ولی دل‌ت را چه کسی آرام می‌کند…؟

معمّاهای این زندگی‌های پیچیده را، چه کسی حل می‌کند؟ چرا هرسال ماه‌عسل شبکه3 را می‌بینم؟ دل‌م می‌خواهد دوباره ببینم؟ صدباره ببینم؟

من که دیده‌ام خدا معجزه‌ کرده‌ای. کاری را که مطلقاً می‌دانستم نمی‌توانم، دیده‌ام که تو کردی… تو معجزه کردی…

معجزه کن خدای خوب؛ که می‌دانم می‌کنی. معجزه کن که بدون معجزه‌های ریز و درشت‌ت، این آدم آخرالزّمانی سرِ پا نمی‌تواند بإیستد.

خدای خوب، خدای مهربان، خدای خودم، معجزه کن تا من دیگر در دنیای تنهایی آخرالزّمانی خودم گریه نکنم… و به جانِ عزیزِ دل‌ت حضرت ابراهیم، بدان که این دل را اگر تو با معجزه‌ی خودت آرام نکنی، محال ممکن است که بتواند کار دیگری کند.

 

            پی. نوشت 1: در سراشیب این روزها پیدات می‌کنم. در این نشدن‌ها، نتوانستن‌ها، پناه می‌برم به‌ت مثل بچّه‌ی ناتوانی به زیر چادر مادرش و قبای پدرش. پیدات می‌کنم و رهات نمی‌کنم. پیدات می‌کنم و سفت می‌گیرم‌ت. این فایده‌ی همه‌ی این‌هاست. اگر تو هم دستی به سرم بکشی و درست کنی خرابه‌ام را.

            پی. نوشت 2: آقای امام رضای عزیز خوب! شما فرموده‌اید که هرکس زیارت‌م بیاید، 3 جا در قیامت می‌آیم سراغ‌ش. من خیلی بیشتر از یک بار زیارت شما آمده‌ام و این است که خیلی بیشتر از آن 3 بار، طلب دارم که بیایید سراغ‌م. این دنیا هم از قیامت خیلی خیلی آسان‌تر است پس یکی، از آن خیلی بارهایی را که باید بیایید سراغ‌م، علی‌الحساب می‌خواهم. و منتظرم. زود.

            پی. ‌نوشت 3: تقویم‌م را بچینم: تولّد حضرت اباعبدالله، تولّد حضرت سقّا، تولّد حضرت سجّاد، تولّد حضرت شاهزاده علی‌اکبر، تولّد حضرت حجّت، تولّد حضرت مجتبا… مردم! کوله‌های‌تان را بردارید برویم دنبال گنج. کادوی تولّد هم ببریم؛ قبول می‌کنند از ما بی‌چیزها، کریم‌ها… ثروت‌مند می‌کنند ما فقیرها را، سخی‌ها…

خورشید، ماه و ستاره

گاهی دل‌م می‌خواهد یک خانه‌ی دوبلکس داشته باشم و سه تا پسر. اسم اوّلی را بگذام علی‌اکبر، دوّمی را سجّاد و سوّمی را علی‌اصغر؛ که هرکدام هم چند سالی با هم فاصله داشته باشند.

دل‌م می‌خواهد پسر اوّل‌م قدّش بلند باشد، بلندتر از من؛ پسر دوّم‌م خوددار و احساساتی باشد؛ و پسر سوّم‌م شیرین و بازیگوش باشد.

گفتم خانه‌ی دوطبقه، چون دل‌م می‌خواهد گاهی میان لحظه‌های زندگی بروم طبقه‌ی بالا، بایستم و بدون این‌که متوجّه باشند نگاه‌شان کنم.

وقتی بزرگ‌تر قد می‌کشد و استخوان می‌ترکاند، نگاه‌ش کنم و گریه کنم. وقتی وسطی رفتارهای بزرگ‌تر را تقلید می‌کند، نگاه‌ش کنم و گریه کنم. وقتی بزرگ‌تر و وسطی، دور کوچک‌ترِ چند ماهه می‌نشینند و ادا برایش درمی‌آورند، نگاه‌شان کنم و گریه کنم.

وقتی کوچک‌تر که زبان باز کرده، دو برادرش را به اسم‌های من‌درآوردی صدا می‌کند، نگاه‌ش کنم و گریه کنم. بزرگ‌تر و وسطی را، که کوچک‌ترِ بدخواب را نوبتی بغل می‌کنند، نگاه کنم و گریه کنم. کوچک‌تر را که بین دست و پای برادرهای بزرگ‌ترش راه رفتن یاد می‌گیرد، نگاه کنم و گریه کنم.

وقتی کوچک‌تر و وسطی، با بزرگ‌تر کُشتی می‌گیرند نگاه‌شان کنم و گریه کنم. وقتی می‌بینم دوتایی با هم نمی‌توانند زمین‌ش بزنند، گریه کنم. وقتی می‌بینم الکی خودش را زمین می‌زند تا روی سر و شانه‌اش بنشینند، گریه کنم.

ببینم که غمِ یک‌ کدام‌شان دوتای دیگر را فکری می‌کند و گریه کنم. ببینم وسطی گاهی در پناه بزرگ‌تر قایم می‌شود و گریه کنم. ببینم کوچک‌تر دست‌ش به یخچال نمی‌رسد و وسطی برایش آب می‌آورد و گریه کنم.

چهره‌ی بزرگ‌تر را که شبیه‌م می‌شود تماشا کنم و گریه کنم. عادت‌های وسطی را که عادت‌های خودم است تشخیص بدهم و گریه کنم. کلمه‌هایم را که افتاده در دهان کوچک‌تر بشنوم و گریه کنم.

وقتی وسطی مریض شود و بزرگ‌تر بالاسرش می‌نشیند، نگاه‌شان کنم و گریه کنم.

وقتی بزرگ‌تر نیست و کوچک‌تر بهانه‌اش را می‌گیرد، نگاه‌شان کنم و گریه کنم.

وقتی کوچک‌تر زاری می‌کند و وسطی تشویش دارد، نگاه‌شان کنم و گریه کنم.

بعد، از فکر این‌که پسر اوّل‌م، روزی روزگاری، جایی برود مثل دانشگاه یا سربازی، و بیشتر از چند ساعت ازم دور باشد، گریه کنم.

از فکر این‌که پسر دوّم‌م، تصادف کند و دست و پایش بشکند و بیشتر از چند روز، در تخت‌خواب بیمارستان بماند، گریه کنم.

از فکر این‌که پسر سوّم‌م، مدّتی زیر آفتاب بازی کرده باشد و پوست صورت‌ش سوخته باشد، گریه کنم.

امّا باید همیشه بالا باشم و گریه کنم. پسرها نباید گریه‌ی پدرشان را ببینند. هرچند من یک بار یواشکی گریه‌ی پدرم را دیدم و نزدیک بود بمیرم، امّا پسرهای من نباید گریه‌ی من را ببینند.

.

.

.

نه… نمی‌خواهم. نه خانه‌ی دوبلکس می‌خواهم و نه سه تا پسر. من اگر سه تا پسر داشته باشم که اسم بزرگ‌تری علی‌اکبر باشد، اسم وسطی سجّاد و اسم کوچک‌تری علی‌اصغر، باید تمام زندگی‌م را گریه کنم.

باید شب و روز گریه کنم به حال زندگی‌ای که بعدِ ۱۴۰۰ سال نصیب من و پاره‌های وجودم شده و سهم پسر امیرالمؤمنین و نوه‌های فاطمه‌ی زهرا نبوده.

باید حالا که این‌همه دیر رسیده‌ام و نبوده‌ام تا دورش بگردم، غم حسین را بنشانم در زندگی‌م و از مصیبت‌ش آن‌قدر گریه کنم تا بیاید سراغ‌م.

 

 

پ.ن ۱: امّا خودمان‌ایم… همان بهتر که راجع به پسرها صحبت کنیم. ای وای اگر حرف دختری این وسط باشد… ای وای…

پ.ن ۲: این بزرگ‌تری، این پسر اوّل، این برادر بزرگ‌تر،…

پ.ن ۳: گفته بودم قبلاً که مردها شکننده‌اند. مردها زیاد انعطاف ندارند. مردها مقاوم‌اند. هر مقاومتی بعد از مدّتی می‌شکند. گفته‌اند علی‌اصغر خودش را از گهواره انداخت چون نمی‌توانست بماند و هتک حرمت مادر و عمّه و خواهرهایش را تحمّل کند. علی‌اصغر باید می‌رفت.

پ.ن ۴: گاهی به این فکر کنید که شاید در بهشتِ ظهور، خدا اجازه داد و یک روز عید فطری، عید غدیری، عید قربانی، حضرت شاهزاده علی‌اکبر و حضرت امام سجّاد و حضرت دردانه علی‌اصغر را با هم ببینیم. یک دل سیر. کنار هم روی سه تا سریر بنشینند و ما ذوق کنیم که سه تایی چه‌قدر شبیه هم‌اند. گاهی به این فکر کنید.

پ.ن ۵: وای خدا که چه هوای سنگینی دارد ام‌شب… چه‌قدر من باز غصّه‌ دارم ام‌شب… دهه‌ی اوّل تمام شد خدا دوباره… من چه‌کار کنم ام‌شب…؟ ای حضرت سجّاد، کاش به بهانه‌ی مادر گرامی‌تان لاأقل، شما ایران بودید… این فاصله‌ها را چه‌کار کنم ام‌شب؟