شاه و شاهزاده

Veladate H.Ali Akbar(a) 91

 

عجب گُلی روزگار، ز دستِ لیلا گرفت

که تا قیامت گُلاب، زِ چشمِ زهرا گرفت

 

بگو 1000 بار…

 

زندگی یعنی شبِ 8 محرّم، پدر عشق و پسر، علیِ اکبرِ آقا، بیمارستان قلب، مسجد امیر، حصیر، عرباً عربا، بنی‌هاشم، مُردن برای محاسنِ خونیِ آقا…

زندگی یعنی دسته‌گلِ بیست و چندساله‌ی اباعبدالله.

فقط اگر یک پسرِ بیست و چندساله باشی می‌فهمی.

 

…می‌فهمی که جا دارد بمیری از آرزوی دیدن شاهزاده؛ جا دارد ناکام و پُردرد بمیری اگر در خوابی، خیالی، رؤیایی، جایی، روشن نکند ضمیرت را شاهزاده…

ای خدا! دیدنِ امامِ معصوم و حضرت فاطمه کورکننده‌ست؟ باشد، قبول؛ ولی اگر بیست از من گذشت و حتّا چشم‌م به جمال مهتابِ حسین روشن نشد،…؟

آن‌وقت باید بخوانی فاتحه‌ام را…

600 کیلومتر بالای سطح زمین

At 372 Miles above the Earth

There is nothing to carry sound

No air Pressure

No Oxygen

گرویتی با این عبارات شروع می‌شود. یعنی همان اوّل فیلم، اعلام می‌کند که 372 مایل بالاتر از زمین، نه صدایی شنیده می‌شود، نه فشارِ هوایی هست و نه اکسیژن؛

به نظرم شاید پیشاپیش اعلام می‌کند که با چه‌جور زندگی‌ای رو به رو هستی.

یک نقل قول شگفت‌انگیز از بین صد نقل قول شگفت‌انگیز این فیلم هست که تکلیف همه‌چیز را روشن کرده.

This film image released by Warner Bros. Pictures shows Sandra Bullock in a scene from "Gravity." Bullock says making the lost-in-space movie directed by Alfonso Cuaron was her “best life decision” ever. (AP Photo/Warner Bros. Pictures)

Ryan Stone: Houston, Houston in the blind, this is Mission Specialist Ryan Stone reporting from the Shenzhou. I’m about to undock from Tiangong… and I have a bad feeling about this mission.
[laughs]
: Reminds me of a story…
[Screams]
: Never mind, Houston, never mind the story! Ah. It’s starting to get hot in here. OK. Alright the way I see it, there’s only two possible outcomes. Either I, make it down there in one piece and I have one hell of a story to tell. Or I burn up in the next ten minutes. Either way whichever way, no harm no foul.
[Growls]
: Cos either way, it’ll be one hell of a ride. I’m ready.

 

هیوستن! هیوستن در تاریکی [بی‌پاسخ]: من رایان استون، متخصّص مأموریت هستم که از شِنزو گزاش می‌کنم. من در حال جدا شدن از تیانگونگ هستم… و حسّ خوبی نسبت به این مأموریت ندارم… من‌رو یاد داستانی می‌ندازه… ول‌ش کن، هیوستن، بی‌خیال داستان! این‌جا داره کم‌کم داغ می‌شه. باشه، این‌طور که من می‌بینم، دوتا نتیجه بیشتر محتمل نیست؛ یا من صحیح و سالم فرود می‌آم و یک داستان معرکه برای تعریف کردن دارم؛ یا ظرف ده دقیقه آینده می‌سوزم. در هر صورت، هیچ مشکلی نیست. چون به هر حال، این یه سواری معرکه‌ست. من آماده‌ام.

 

هروقت یاد این دیالوگ‌ها و این صحنه می‌افتم، از 500 کیلومتر بالای سطح زمین، فرود آمدن به امید نجات، بیشتر به عمر کوتاهِ درازی که خدا داده فکر می‌کنم. این‌که هربار از چیزی نگران‌ایم، ترس‌ها از نتیجه، بازمان می‌دارد از کاری که باید؛ امّا آخرسر چه؟ این مسیر نهایتاً مگر می‌خواهد به کجا برسد؟!

همیشه فکر مرگ، در عین ناباوری، وجودم را یک‌پارچه آرامش می‌کند. فکرِ برگشتن و بودن در جایی که قدرت خدا، مطلق باشد.

در بعضی نقل‌ها هست، بلافاصله بعد از مرگ، امیرالمؤمنین بالاسر آدم‌های خوب حاضر می‌شود. به عنوان اوّلین نفر! پیش خودم فکر می‌کنم، باشد، این زندگی که آن چیزی که می‌خواستم و خدا می‌خواست نشد؛ تا کِی مهلت دارم؟ نمی‌دانم؛ نمی‌دانم هم امیرالمؤمنین لحظه‌ی مرگ بالاسرم می‌آید یا نه، ولی بگذار هرکار می‌توانم، بکنم؛ چون یا عمری هست و یک روزی، برای کسانی(شاید بچّه‌هایم) یک قصّه‌ی معرکه دارم که تعریف کنم؛ یا شاید هم عمری نباشد و این یک سفر معرکه است که به دیدن امیرالمؤمنین ختم می‌شود!

همین تز، شب‌ها از خود بی‌خودم می‌کند و دل‌م می‌خواهد جایی باشم که تا ابد زل بزنم به ستاره‌ها، به ماه. از خودم می‌پرسم چرا بیرون از زمین، دنیا همه‌ش شب است. دل‌م می‌خواهد زمین را از بالا تصوّر کنم و سعی کنم از هیچ‌چیز نترسم. بها را بدهم به عشق بی‌بهانه و هوای جاودانگی در دنیا به مشام‌م نخورد.

آن اتّفاق شگفت‌انگیز که گمان نکنم با تکنولوژی در دوران حیات‌م برایم بیفتد[بلکه هم بیفتد!]: به سمت بالا، دور شدن از خانه، از شهرک، از شهر، از کشور، از قارّه، از زمین، و روی‌گرداندن به آن سمت هستی: ستاره‌های بی‌شمار، راه شیری، تاریک و روشنِ دوردست…

‌‌

راجع به گرویتی در ماهِ شبِ دنیا: The Way to go Out و Don’t Let Go

پاییز، پاییز، پاییز*

*نام آلبومی است از فریبرز لاچینی.

پاییز.

نمی‌دانم عاشق‌ش هستم یا ازش بدم می‌آید.

پاییز هرکاری کند، یادآور مدرسه‌هاست، دانشگاه، جدایی‌ها، کوتاه شدن روزها… [آه! که من را می‌کشد این روزهای کوتاه و غروب زودرس]، تاریک شدن هوا، بادهای سرد، ترافیک ساعت شش[که انگار بدوبدو همه پناه می‌برند به خانه‌ها تا فراموش کنند همه‌چیز را]، سرماخوردگی، نبودن میوه‌های خوشحال تابستان[گیلاس، شلیل، هلو، آلو]، بودن میوه‌های تکراری و بی‌حال فصل سرد[لیمو، نارنگی، خرمالو، لیمو دوباره]، باران‌، چتر، و دنیای نارنجی‌ها… دنیای نارنجی‌ها…

edinburgh-acupuncture-automn1

ببین،

هربار، خدا، شش ماه چشم انتظار است، مراقبت می‌کند ازین شاخه‌های نحیف و دست‌خالی؛ اصلاً ندانی انگار می‌کنی رسماً مُرده‌اند. چه زیبایی‌ای دارد یک درخت بدون برگ و بدون هیچ؟ یک مشت چوب خالی که به هم وصل شده‌اند. بعد که وقت‌ش می‌رسد، دانه دانه و معصومانه، سربرمی‌آورند و بزرگ می‌شوند و… سبز، سبز، سبز؛ یک درخت پر می‌شود و برگ‌ها محکم، پشت به پشت هم، شاداب، سر حال… چه‌قدر طول کشیده تا این سبزی چشم‌نواز ببالد و اینی بشود که هست؟

و حالا نرسیده، خدا باید ببیند عمر برگ‌ها تمام می‌شود، در عرض چند روز پیر می‌شوند، مچاله می‌شوند، می‌افتند، می‌ریزند، می‌بارند و… جوانه‌های نورِ چشمی خدا: خش‌خش، خش‌خش، خش‌خش…

فکر کنم خدا حتماً غصّه می‌خورد. برای درخت‌ها، برای تک‌تک برگ‌های جوان‌مرگ شده؛ که می‌افتند، که می‌ریزند.

نمی‌دانم راز این مُردن چیست، ولی اگر این مرگ نباشد، خبری نیست از دنیای رنگ‌های پاییز.

قرمز

قهوه‌ای

نارنجی

زرد

ای پاییزِ قشنگِ بی‌رحمِ دوست‌داشتنیِ سرد! فکر کنم اوّل پاییزها که من ناراحت‌ام، خدا هم بعد از ظهرها گریه می‌کند. برای برگ‌ها.

به هررو، پاییز که بیاید، کسی فکری به حال افسردگی فصلی نمی‌کند. می‌خواهم بگویم داستان‌های دراز و غم‌بار پاییز، طوری نیستند که از دست‌شان فرار کنی. هرسال باید با سوئی‌شرت بغل‌شان کنی و بنشانی‌شان کنارت روی تخت. حواس‌ت را بدهی، دل‌ت نمیرد ساعت 4 بعد از ظهر. خیلی بغض نکنی ساعت 11 شب. خیلی خواب‌ت نیاید 6 صبح.

photo_2016-09-13_12-30-29

این را دیده بودم توی تلگرام، که زیرش نوشته بود:

دلم میخواد بعدا از خدا بپرسم چجوری ایده پاییز به ذهنش رسید. بعد هم بگم خدایا تو خارق العاده‌ای و همدیگه رو بغل کنیم.”

من که گفتم، احتمالاً به غم فکر می‌کرده.

از همین انواع‌ش که ما به‌ش دچار ایم و باید باش زندگی کنیم… بگذرانیم… بخندیم و بگوییم:

«باد می‌آمد و من سعی می‌كردم در پناه قامت بلندش از هجوم برگ‌های زرد در امان بمانم.*»

 

* شکیبا، سیّدمهدی شجاعی

روزهای تاکنون…

یک سیزن از چند سیزن احتمالی دانشگاه تمام شد. یک سیزن با 8 اپی‌زود بلند.

چه‌قدر دانشگاه همه‌چیز را عوض کرد، این را خیلی به سختی می‌توان فراموش کرد. تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که به نظر، ترم به ترم در کل وضعیت بهتر شد.

دل‌تنگی خفقان‌آور روزهای اول، ترم‌های اول، سال‌های اول‌ش را فراموش نمی‌توانم بکنم. این حس‌های نامیرای جدانشدنی خاطره‌ها…

دانشگاه شهید بهشتی، یک دانشگاه خیلی خیلی بزرگ و قدیمی بود که دور تا دورم را گرفته بود. جنگل‌ها و درخت‌های پیرش، دانشکده‌های پیچ در پیچ و بزرگ، سرمای ساعات آخر روزهای پاییزی، کتابخانه‌ی مرکزی، ساختمان آی‌تی، پنجره‌های دانشکده، پیاده‌روی از آن بالا به سمت شهر زیر نور چراغ‌های نارنجی خیابان…

نوشتن از این چیزها همین‌قدر ساده است؛ اگر قرار است چیزی بماند که بعداً خودت بخوانی، یا کسی بخواند.

یک روزهایی بود در این یک ماه اخیر، موقع خواب دل‌م می‌خواست بخوابم و تمامِ تمامِ تمامِ دنیا را از فکرم بیرون کنم؛ یعنی هیچ‌چیز ذهن‌م را گره نزند؛ حتّا ادراک‌هایی که ساخته‌اندم و خیلی دوست‌شان دارم.

حالا، بعد از این داستان‌های کلاه پرت کردن و ثبت‌نام ارشد همان‌جا دقیقاً، دوباره روزهای سختی به یادم می‌آیند و تحمّل کردن‌شان… یک چیزهای ریز و پرت و پلایی از چهارسال قصّه‌ی دانشگاه، و فقط درباره‌ی دانشگاه، زندگی اجتماعی و خانوادگی و رنج و عذاب‌های مربوطه که بماند…

کلاس داشتن در دانشکده ریاضی، آن پایین، بهار، با یک عالم امید که بی‌ثمر بود،

سرپایینی بلوار را پیاده برگشتن، روز اوّل دانشگاه، و خش‌خش دنیای برگ‌های رنگارنگ زیر پای دانشجوها،

صدای طوطی‌های بازیگوش سر کلاس‌های بعد از ظهر، ضلع شمالی دانشکده،

تا دیروقت ماندن در آن سرزمین سرد و خشک، و درس خواندن و کتاب خواندن زورکی، از روی تنهایی، از روی گیجی، از ترس شلوغی اتوبوس و ترافیک توحید و دنبال جوابی گشتن برای چرایی این اوضاع،

نهارهای دیروقت روی نیمکت‌های تهِ سِلف، آن‌جایی که آفتاب از بین درخت‌های کاج می‌تابید و روی میز و سینی غذا می‌افتاد،

آدم‌های خوب و خاکستریِ اشتباهی که هیچ‌وقت نشد شریک بشوند، در چیزی که توی قلب‌ت داری،

بادهای آبان، باران‌های آذر، برف‌های دِی، مِه‌های بهمن… گرده‌های فروردین، شکوفه‌های اردی‌بهشت، امتحان‌های خرداد،

شاید این‌طور که من تعریف می‌کنم، این‌طور که همه‌چیز روی نگاتیو ذهن من ظاهر می‌شود، دانشگاه یک جای قشنگ بود، با دخترهای زیاد-خیلی زیاد- و پسرهای زیاد، که می‌روند و می‌آیند و بلندبلند می‌خندند و هرکدام دنبال یک جریانی را می‌گیرند و همه منتظراند که ببینند چه می‌شود!

این واقع‌گرایی شاید تغییر من بوده باشد در این سال‌ها: بله، قشنگ بود، به این خاطر که طبیعت قشنگ است، آدم‌ها قشنگ‌اند، تمدّن قشنگ است، و زندگی و فرصتی که خدا داده، بالذّات، بله، قشنگ است… چه تو باشی، چه نباشی! چه در شادی‌ها سهیم باشی، چه غصّه بخوری، چه 24 ساعته فکر کنی و چه انتظارهایی که داشته‌ای از پا درت آورده باشند یا نه.

ای کاش که بدانم بعدها چه کسی این‌ها را خواهد خواند! این‌که بدانم، شاید در گفتن تمام چیزی که در دل‌م دارم، کمک‌م کند. این قصّه‌های دانشگاه هم عملاً تمام نشده و باید منتظر فصل بعدش بود با این امید که بهتر باشد… همین «امید»، که هیچ‌وقت نباید بگذاری از دست‌ت برود.

 

مرغ آمین

Aamin

صبحِ سیزدهِ رجب، من با یک صدای باورنکردنی بود که بیدار شدم.

با صدای پر و بال ساییدن کبوترها و یاکریم‌هایی به پنجره‌ی اتاق‌م، و با صدای نوک زدن‌شان به شیشه!

ندیدم‌شان، ولی می‌دانستم حتماً چندتایی هستند و به دلیلی که نمی‌دانم، نشسته‌اند روی لبه‌ی باریک پنجره‌ی اتاقِ من…

چند روز است که دل‌م می‌خواهد فکر کنم فرستاده‌ی خدا بوده‌اند، مثلاً، فرشته بوده‌اند!

و دل‌م می‌خواهد فکر کنم صبحِ روزِ مبارکِ میلادِ مولودِ رجب، به نشانه‌ی خیر، به نشانه‌ی خوبی آمده‌اند سراغ من…

هیچ دلیلی ندارم برای این‌که چرا کبوترها پشت پنجره‌م آمده باشند، هیچ دلیلی ندارم که چرا بال به شیشه می‌زدند، هیچ دلیلی ندارم که فرستاده‌ی خدا باشند، هیچ دلیلی ندارم که فرشته باشند؛ ولی…

تو به من بگو! چه کسی می‌تواند این دل‌خوشی را از من بگیرد؟

من دل‌م می‌خواهد فکر کنم خدا، کادوی تولّدم را جای فردا، زودتر فرستاده؛ با همین اتّفاق که صبح، با صدای کبوترهایی بیدار شوم که تا قبل از آن هیچ‌وقت پشت این شیشه نیامده‌اند و سروصدا راه نینداخته‌اند…

من دل‌م می‌خواهد فکر کنم خدا دوست‌م دارد… هنوز به من و زندگی‌م امیدوار است… و چه کسی می‌تواند مرغِ آمین دل‌م را از دل‌م بدزدد؟

پ.ن: من ندیده‌ام هنوز شهرزاد را.

بی‌تو سردرد و جنون

ز دست‌م برنمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم…

به جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ‌کس بینم!

من اوّل‌روز، دانستم، که با «شیرین» درافتادم؛

که چون «فرهاد» باید شُست، دست از جانِ شیرین‌م…

تو را من دوست می‌دارم! خلافِ هر که در عالم!

اگر طعنه است در عقل‌م، اگر رخنه است در دین‌م!

و گر شمشیر برگیری، سپر پیش‌ت بیندازم؛

که بی‌شمشیر، خود کُشتی، به ساعدهای سیمین‌م!

برآی ای صبحِ مشتاقان، اگر نزدیک روز آمد،

که بگرفت این شبِ یلدا، ملال از ماه و پروین‌م…

ز اوّل هستی آوردم، قفای نیستی خوردم،

کنون امّیدِ بخشایش همی‌دارم که مسکین‌ام؛

دلی چون شمع می‌باید، که بر جان‌م ببخشاید،

که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالین‌م…

تو هم‌چون گُل ز خندیدن، لب‌ت با هم نمی‌آید!

روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم؟!

رقیب انگشت می‌خاید، که: سعدی! چشم بر هم نِه!

مترس ای باغبان، از گل که می‌بینم، نمی‌چینم…

پ.ن: شاید لبخند بزنی سعدی جان، که بعد از 724 سال، یکی دیگر هم جز خودت، نصفه‌شبی دل‌ش چه خونی می‌شود از این شعرهایی که گفته‌ای! و «نمِ چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم»…