پاییز، پاییز، پاییز*

*نام آلبومی است از فریبرز لاچینی.

پاییز.

نمی‌دانم عاشق‌ش هستم یا ازش بدم می‌آید.

پاییز هرکاری کند، یادآور مدرسه‌هاست، دانشگاه، جدایی‌ها، کوتاه شدن روزها… [آه! که من را می‌کشد این روزهای کوتاه و غروب زودرس]، تاریک شدن هوا، بادهای سرد، ترافیک ساعت شش[که انگار بدوبدو همه پناه می‌برند به خانه‌ها تا فراموش کنند همه‌چیز را]، سرماخوردگی، نبودن میوه‌های خوشحال تابستان[گیلاس، شلیل، هلو، آلو]، بودن میوه‌های تکراری و بی‌حال فصل سرد[لیمو، نارنگی، خرمالو، لیمو دوباره]، باران‌، چتر، و دنیای نارنجی‌ها… دنیای نارنجی‌ها…

edinburgh-acupuncture-automn1

ببین،

هربار، خدا، شش ماه چشم انتظار است، مراقبت می‌کند ازین شاخه‌های نحیف و دست‌خالی؛ اصلاً ندانی انگار می‌کنی رسماً مُرده‌اند. چه زیبایی‌ای دارد یک درخت بدون برگ و بدون هیچ؟ یک مشت چوب خالی که به هم وصل شده‌اند. بعد که وقت‌ش می‌رسد، دانه دانه و معصومانه، سربرمی‌آورند و بزرگ می‌شوند و… سبز، سبز، سبز؛ یک درخت پر می‌شود و برگ‌ها محکم، پشت به پشت هم، شاداب، سر حال… چه‌قدر طول کشیده تا این سبزی چشم‌نواز ببالد و اینی بشود که هست؟

و حالا نرسیده، خدا باید ببیند عمر برگ‌ها تمام می‌شود، در عرض چند روز پیر می‌شوند، مچاله می‌شوند، می‌افتند، می‌ریزند، می‌بارند و… جوانه‌های نورِ چشمی خدا: خش‌خش، خش‌خش، خش‌خش…

فکر کنم خدا حتماً غصّه می‌خورد. برای درخت‌ها، برای تک‌تک برگ‌های جوان‌مرگ شده؛ که می‌افتند، که می‌ریزند.

نمی‌دانم راز این مُردن چیست، ولی اگر این مرگ نباشد، خبری نیست از دنیای رنگ‌های پاییز.

قرمز

قهوه‌ای

نارنجی

زرد

ای پاییزِ قشنگِ بی‌رحمِ دوست‌داشتنیِ سرد! فکر کنم اوّل پاییزها که من ناراحت‌ام، خدا هم بعد از ظهرها گریه می‌کند. برای برگ‌ها.

به هررو، پاییز که بیاید، کسی فکری به حال افسردگی فصلی نمی‌کند. می‌خواهم بگویم داستان‌های دراز و غم‌بار پاییز، طوری نیستند که از دست‌شان فرار کنی. هرسال باید با سوئی‌شرت بغل‌شان کنی و بنشانی‌شان کنارت روی تخت. حواس‌ت را بدهی، دل‌ت نمیرد ساعت 4 بعد از ظهر. خیلی بغض نکنی ساعت 11 شب. خیلی خواب‌ت نیاید 6 صبح.

photo_2016-09-13_12-30-29

این را دیده بودم توی تلگرام، که زیرش نوشته بود:

دلم میخواد بعدا از خدا بپرسم چجوری ایده پاییز به ذهنش رسید. بعد هم بگم خدایا تو خارق العاده‌ای و همدیگه رو بغل کنیم.”

من که گفتم، احتمالاً به غم فکر می‌کرده.

از همین انواع‌ش که ما به‌ش دچار ایم و باید باش زندگی کنیم… بگذرانیم… بخندیم و بگوییم:

«باد می‌آمد و من سعی می‌كردم در پناه قامت بلندش از هجوم برگ‌های زرد در امان بمانم.*»

 

* شکیبا، سیّدمهدی شجاعی

ستاره‌ای بر فراز جنگل

“…پس از صرف غذا، فرانسوا در برابر جایگاه کُنتس، با چنان مهر و محبّتی چین‌های رومیزی را صاف می‌کرد که دست‌های دوست‌داشتنی و آرام‌گرفته‌ی زنی را نوازش می‌کنند.

در پیرامون او، هرچیز را با چنان شور و شوقی سامان می‌داد که گویی بساط جشنی را گِرد می‌آورد.

گیلاس‌هایی را که او بر لب برده بود، هم‌چون شیشه‌ی عمر به اتاق تنگ و دلگیر خویش در زیرشیروانی می‌برد و می‌گذاشت در برابر آبشار ماهِ شبانه پرتوافشانی کنند.

پیوسته‌ از گوشه‌ای پنهان، گوش به آمد و شد او داشت. سخن‌ش را با همان لذّت می‌نیوشید که شرابی شیرین با بویی هوش‌رُبا را بر زبان مزمزه می‌کنند، و هر گفته و دستور او را با همان ولعی به گوش جان می‌گرفت که کودکان توپِ به پرواز آمده را از هوا می‌ربایند.

از این رهگذر، روح سرمست‌ش، پرتویی رنگارنگ و گونه‌گون بر زندگی فقیرانه و خالی از فراز و نشیب‌ش می‌تاباند.

هرگز اسیر این توهّم نمی‌شد که ماجرای خود را در قالب سرد و ویرانگر واژگان عینیت بریزد و بگوید: فرانسوا، این پیشخدمت بینوا، عاشق کُنتسی آمده از دورها و تا ابد دست‌نیافتنی شده است. زیرا در اندیشه‌ی او، کُنتس زنی زمینی به شمار نمی‌آمد، بلکه موجودی بود والا و دور، که تنها پرتویی از شکوه آن بر زمین می‌تابید.

فرانسوا، تفاخر پرشکوه دستورات، چین ناآرام و سرکش کُنجِ دهان، وقار حرکات، و هلال آمرانه‌ی ابروان سیاهِ سربه‌هم آورده‌ی او را دوست داشت. فرمانبرداری از او را بر خود فرض می‌شمرد و تن‌دادن به خدماتی پست و خوارکننده را برای خود نیک‌بختی می‌دانست، زیرا از این رهگذر امکان می‌یافت هرچه بیش‌تر به فضای سحرآمیزی که پیرامون کُنتس گسترده بود، راه یابد.

چنین شد که در زندگی انسانی محروم، ناگهان رؤیایی پدید آمد، گویی گُلی اصیل و نازپرورده بر کناره‌ی کوره‌راهی بشکفد، جایی که بذر هر رُستنی همواره در زیر خاک و خاشاک مدفون می‌ماند. این رؤیای پرفسون و هوش‌رُبا، که در بستر زندگی‌ای سرد و خالی از فراز و نشیب پدید آمده بود، از آنِ انسانی ساده بود، و رؤیای چنین مردمانی به زورقی بی‌سکّان می‌ماند…”

‌‌

‌‌

‌‌

594016

مجموعه‌ی نامرئی، نشر ماهی، آثار اشتفان تسوایگ

از تو دور ام

– …پس کی شیشه‌ی عینک‌ت‌و تمیز کنه؟ کی موهات‌و دونه‌دونه برداره از روی لباس‌هات و از روی فرش و از روی کتاب‌هات؟ کی دقیقه‌ها رو مثل دیوونه‌ها منتظر بشینه که غم بیاد سراغ‌ت تا مثل آسمون مهتابی بالای یه باغ گل، بالاسر دلِ نازک‌ت پهن بشه و دونه به دونه نگرانی‌ها رو مثل دونه‌های انگور و انار، با حوصله جدا کنه از بندِ دل‌ت؟ کی بره سر چوب‌لباسی پیرهن‌ت‌و بو کنه؟ کی دست‌ت‌و ان‌قدر نگه داره تا عرق کنه؟ پس کی به خودش بگه: خدا به من امانت‌ت داده تا از دارِ دنیا ناامید نباشم؟ کی ته‌لیوان‌های آب‌ت‌و از شدّت تشنگی سربکشه؟ کی با فکرت بخوابه و با رؤیات بیدار بشه؟ کی بره تو یه وبلاگ پرت و پلا توی بلاگفا، شعرهاش‌و برات بنویسه و آدرس‌ش‌و به هیچ‌کس نده؟ کی هول بشه وقتی اسم‌ت‌و یکی بلند صدا می‌زنه؟ کی دل‌ش نمی‌آد بذاره آفتاب بیفته رو صورت‌ت؟ کیه که هم خجالت بکشه از تموم خوبی‌هات و هم بخواد همیشه از تموم دنیا باهات حرف بزنه؟ کی زیارت‌ت می‌کنه هرروز؟ کی تماشات می‌کنه هرشب؟ کیه که گل‌ها رو می‌بینه، یاد لباس‌هات بیفته؟ کی ماه‌و ببینه یاد پیشونی‌ت می‌افته؟ پس کی مراقب‌ت باشه خاک نشینه به پرِ شال‌ت؟ کی وقتی حواس‌ت نیست ازت عکس بگیره؟ کی مثل یه گنجینه همه‌ی خورده‌ریزه‌های وسایل‌ت‌و نگه می‌داره؟ آخه کی قراره اشک‌هات‌و بچینه از شاخه‌گل روت؟ کی شکفتن لب‌هات‌و به خنده جشن بگیره؟ کی بی‌حوصله می‌شه از تموم دنیا اگر ببیندت؟ کی مجنون می‌شه و تموم می‌شه و راه‌ش‌و به آسمون پیدا می‌کنه اگه تو لیلی باشی و دل‌‌ش‌و بدزدی و پرواز کنی و ببری‌ش با خودت؟

 

 

پ.ن 1: شاید قسمتی از یک داستانی، نوشته‌ی بلندتری، چیزی باشد… نمی‌دانم…

پ.ن 2: شبِ روزی که حسین را ببینی تک و تنها در کافه‌گراف آ اِس پِ.

پ.ن 3: چی بگم ابری و بارون نمی‌شی…؟ :( دردو می‌فهمی و درمون نمی‌شی…؟ :(

 

با هر ستاره‌ای سر و کار است هر شب‌م

گفت: «قسم می‌خورم می‌مونم…تا هروقت که تو بخوای…»

گفتم: «همیشه…»

گفت: «همیشه…»

…و با هم پیمان بستیم که حتّا بی خاطره‌ی هم‌دیگر به خواب نرویم…

گفت: «و به خوابِ کس دیگه‌ای هم نریم…»

گفتم: «و به خواب‌مون هم کس دیگه‌ای رو راه ندیم…»

– یه آب معدنی بدین. لیوان یه بار مصرف هم دارید؟

به مغازه‌دار گفتم: «ما دونفر ایم. چرا فقط یه لیوان؟»

گفت: «ببخشید. فکر کردم شما تنهااید…»

گفتم: «من دیگه هیچ‌وقت تنها نیستم…»

و برای نگار آب ریختم و خودم خوردم…

گفتم: «با تو که هستم، چه‌قدر تشنه‌ام می‌شه…»

گفت: «تشنگی خوبه… حالا باید بگردیم دنبال آب…»

و با هم از مغازه بیرون آمدیم، آب نخورده…

…باد می‌آمد و من سعی می‌کردم در پناه قامت بلندش از هجوم برگ‌های زرد در امان بمانم…

گفتم: «من آب رو پیدا کرده‌ام…»

پی.‌نوشت: از حسرتِ فروغِ رخِ هم‌چو ماهِ تو…

:(

یک شب که هوا صاف‌تر است، کنار استخر وسیع و کم‌عمق وسط فرهنگ‌سرا می‌ایستند و به تصویر ستاره‌ها و ماه نصفه‌ای که در آبِ موج‌دار افتاده نگاه می‌کنند. متین از روی آب سر بلند می‌کند و به آسمان چشم می‌دوزد:«هیچ‌وقت نگفتی چرا نجوم‌‌و دوست داری؟»

صبا همان‌طور که ردّ هاله‌های موج‌دار را دنبال می‌کند، جواب می‌دهد:«از بچّه‌گی عاشق ستاره‌ها بودم. به خاطر ستاره‌ها.» سر بلند می‌کند و بعد از چند لحظه ادامه می‌دهد:«الآن دبّ‌ اکبر قشنگ بالاسرمونه، واضح‌ترین صورتی که می‌شه این‌جاها دیدش!»

  • من که چیزی نمی‌بینم!

صبا دو دستش را بلند می‌کند و سعی می‌کند هفت ستارۀ پرنور را یکی‌ یکی به متین نشان بدهد، سپس خط‌های خیالی بین ستاره‌ها را با انگشت برایش می‌کشد تا دُم و پشت و پاهای خرس معلوم شوند. متین سر ذوق می‌آید و چشم از آسمان برنمی‌دارد.

  • تو شهر ان‌قد نور هست که نمی‌شه آسمون‌و دید. یه بار که رفته بودم اردوی رصدی با مدرسه‌مون کویر، سرم داشت گیج می‌رفت بس‌که صورت فلکی تو آسمون بود! انگار همه‌شون زنده شده بودن و حرکت می‌کردن؛ انگار باهات حرف می‌زدن.

متین حالا به ماه زل زده.

  • عاشق آسمون‌ام چون ان‌قد بزرگه که کوچیکی‌های این پایین‌‌و از یادم می‌بره. باورت می‌شه تو دُمِ همین خرسه دو تا کهکشان هست؟! اِم هشتاد و یک و اِم هشتاد و دو! دو تا جهان دیگه که معلوم نیست توشون چه خبر باشه…

متین رو می‌گرداند و چشم‌های روشن صبا را می‌جورد:«داری تحریک‌م می‌کنی برم عکّاسی نجومی یاد بگیرم!» صبا با شوقی که متین تا پیش از آن از او ندیده می‌پرسد:«واقعاً؟!»

  • آره، چرا نه؟ بعد می‌تونیم بریم همون کویره کلّی عکس بگیریم!

صبا دست‌هایش را به هم می‌کوبد و می‌خندد:«بعد هم می‌شه تو از ستاره‌ها و کهکشان‌هایی که من کشف می‌کنم عکس بگیری! این‌طوری خودمون ثبت‌شون می‌کنیم! مثل ستارۀ صبا، کهکشانِ متین!»

نور ناگهانی فلاش دوربین، صبا را از دریای ستاره‌ها بیرون می‌آورد؛ فلاش عکسی که متین، به امیدِ واهی ثبت احساس‌های باورنکردنی صبا در آن لحظه ازش می‌اندازد.

 

 

* ای که گفتی جان بده تا باشدَت آرامِ جان… جان به غم‌هایش سپردم نیست آرام‌م هنوز…

* نگران‌ت‌ام ماهِ شبِ دنیای من. تو جایت کنج طاقچه‌ی دل‌م است، شاید از بدِ روزگار نشسته‌ای روی این‌جا.

* آلبوم «از تو دورم…»ِ فریدون آسرایی و پدرام کِشتکار و عبدالجّبار کاکایی، که سال‌ها هم‌دم تنهایی‌هایم بوده. 8 تا آهنگ که هیچ‌وقت کهنه نمی‌شوند. حالا هم «عشق یعنی…» آمده تا خاطره‌ی این روزها را برایم ضبط کند.

خورشید، ماه و ستاره

گاهی دل‌م می‌خواهد یک خانه‌ی دوبلکس داشته باشم و سه تا پسر. اسم اوّلی را بگذام علی‌اکبر، دوّمی را سجّاد و سوّمی را علی‌اصغر؛ که هرکدام هم چند سالی با هم فاصله داشته باشند.

دل‌م می‌خواهد پسر اوّل‌م قدّش بلند باشد، بلندتر از من؛ پسر دوّم‌م خوددار و احساساتی باشد؛ و پسر سوّم‌م شیرین و بازیگوش باشد.

گفتم خانه‌ی دوطبقه، چون دل‌م می‌خواهد گاهی میان لحظه‌های زندگی بروم طبقه‌ی بالا، بایستم و بدون این‌که متوجّه باشند نگاه‌شان کنم.

وقتی بزرگ‌تر قد می‌کشد و استخوان می‌ترکاند، نگاه‌ش کنم و گریه کنم. وقتی وسطی رفتارهای بزرگ‌تر را تقلید می‌کند، نگاه‌ش کنم و گریه کنم. وقتی بزرگ‌تر و وسطی، دور کوچک‌ترِ چند ماهه می‌نشینند و ادا برایش درمی‌آورند، نگاه‌شان کنم و گریه کنم.

وقتی کوچک‌تر که زبان باز کرده، دو برادرش را به اسم‌های من‌درآوردی صدا می‌کند، نگاه‌ش کنم و گریه کنم. بزرگ‌تر و وسطی را، که کوچک‌ترِ بدخواب را نوبتی بغل می‌کنند، نگاه کنم و گریه کنم. کوچک‌تر را که بین دست و پای برادرهای بزرگ‌ترش راه رفتن یاد می‌گیرد، نگاه کنم و گریه کنم.

وقتی کوچک‌تر و وسطی، با بزرگ‌تر کُشتی می‌گیرند نگاه‌شان کنم و گریه کنم. وقتی می‌بینم دوتایی با هم نمی‌توانند زمین‌ش بزنند، گریه کنم. وقتی می‌بینم الکی خودش را زمین می‌زند تا روی سر و شانه‌اش بنشینند، گریه کنم.

ببینم که غمِ یک‌ کدام‌شان دوتای دیگر را فکری می‌کند و گریه کنم. ببینم وسطی گاهی در پناه بزرگ‌تر قایم می‌شود و گریه کنم. ببینم کوچک‌تر دست‌ش به یخچال نمی‌رسد و وسطی برایش آب می‌آورد و گریه کنم.

چهره‌ی بزرگ‌تر را که شبیه‌م می‌شود تماشا کنم و گریه کنم. عادت‌های وسطی را که عادت‌های خودم است تشخیص بدهم و گریه کنم. کلمه‌هایم را که افتاده در دهان کوچک‌تر بشنوم و گریه کنم.

وقتی وسطی مریض شود و بزرگ‌تر بالاسرش می‌نشیند، نگاه‌شان کنم و گریه کنم.

وقتی بزرگ‌تر نیست و کوچک‌تر بهانه‌اش را می‌گیرد، نگاه‌شان کنم و گریه کنم.

وقتی کوچک‌تر زاری می‌کند و وسطی تشویش دارد، نگاه‌شان کنم و گریه کنم.

بعد، از فکر این‌که پسر اوّل‌م، روزی روزگاری، جایی برود مثل دانشگاه یا سربازی، و بیشتر از چند ساعت ازم دور باشد، گریه کنم.

از فکر این‌که پسر دوّم‌م، تصادف کند و دست و پایش بشکند و بیشتر از چند روز، در تخت‌خواب بیمارستان بماند، گریه کنم.

از فکر این‌که پسر سوّم‌م، مدّتی زیر آفتاب بازی کرده باشد و پوست صورت‌ش سوخته باشد، گریه کنم.

امّا باید همیشه بالا باشم و گریه کنم. پسرها نباید گریه‌ی پدرشان را ببینند. هرچند من یک بار یواشکی گریه‌ی پدرم را دیدم و نزدیک بود بمیرم، امّا پسرهای من نباید گریه‌ی من را ببینند.

.

.

.

نه… نمی‌خواهم. نه خانه‌ی دوبلکس می‌خواهم و نه سه تا پسر. من اگر سه تا پسر داشته باشم که اسم بزرگ‌تری علی‌اکبر باشد، اسم وسطی سجّاد و اسم کوچک‌تری علی‌اصغر، باید تمام زندگی‌م را گریه کنم.

باید شب و روز گریه کنم به حال زندگی‌ای که بعدِ ۱۴۰۰ سال نصیب من و پاره‌های وجودم شده و سهم پسر امیرالمؤمنین و نوه‌های فاطمه‌ی زهرا نبوده.

باید حالا که این‌همه دیر رسیده‌ام و نبوده‌ام تا دورش بگردم، غم حسین را بنشانم در زندگی‌م و از مصیبت‌ش آن‌قدر گریه کنم تا بیاید سراغ‌م.

 

 

پ.ن ۱: امّا خودمان‌ایم… همان بهتر که راجع به پسرها صحبت کنیم. ای وای اگر حرف دختری این وسط باشد… ای وای…

پ.ن ۲: این بزرگ‌تری، این پسر اوّل، این برادر بزرگ‌تر،…

پ.ن ۳: گفته بودم قبلاً که مردها شکننده‌اند. مردها زیاد انعطاف ندارند. مردها مقاوم‌اند. هر مقاومتی بعد از مدّتی می‌شکند. گفته‌اند علی‌اصغر خودش را از گهواره انداخت چون نمی‌توانست بماند و هتک حرمت مادر و عمّه و خواهرهایش را تحمّل کند. علی‌اصغر باید می‌رفت.

پ.ن ۴: گاهی به این فکر کنید که شاید در بهشتِ ظهور، خدا اجازه داد و یک روز عید فطری، عید غدیری، عید قربانی، حضرت شاهزاده علی‌اکبر و حضرت امام سجّاد و حضرت دردانه علی‌اصغر را با هم ببینیم. یک دل سیر. کنار هم روی سه تا سریر بنشینند و ما ذوق کنیم که سه تایی چه‌قدر شبیه هم‌اند. گاهی به این فکر کنید.

پ.ن ۵: وای خدا که چه هوای سنگینی دارد ام‌شب… چه‌قدر من باز غصّه‌ دارم ام‌شب… دهه‌ی اوّل تمام شد خدا دوباره… من چه‌کار کنم ام‌شب…؟ ای حضرت سجّاد، کاش به بهانه‌ی مادر گرامی‌تان لاأقل، شما ایران بودید… این فاصله‌ها را چه‌کار کنم ام‌شب؟

یاس جادویی خانه

یک روز، فقط یک روز، همراه من در خاطرات‌م بیدار می‌شویم. یک روزنه‌ی خیلی کوچک در سینه‌ام هست که همه‌چیز را از پشت آن می‌توانم ببینم. فقط یک بار می‌توانم دست‌م را روی قلب‌م بگذارم و آن یک روز را ببینم.

بیشتر وقت‌ها، در اتاقِ بزرگ می‌خوابیدم. جایی وسط اتاق. با صدای یاکریم‌های حیاط‌خلوت که چشم باز می‌کردم، من بودم و یک اتاق پر از رخت‌خواب. حالا هم همین طور است. می‌بینم‌ت جایی آن طرف اتاق، خوابیده خلاف جهت من، با صورت پف‌کرده و لب‌های خندان. کمی با پرهای بیرون‌افتاده از بالش و بازی ذرّه‌های طلایی در نور آفتاب سرگرم می‌شویم و چند دقیقه‌ی بعد، با تنبلی، دست‌مان را به هم می‌رسانیم و بلند می‌شویم.

روکش پلاستیکی میز نوچ شده و میوه‌های پارچه‌ای رنگارنگ، از زیرِ روکش به‌مان چشمک می‌زنند. رو به روی هم یک گوشه‌ی میز می‌نشینیم و غژغژ شیرین صندلی‌های چوبی بلند می‌شود. فِرنی و شیربرنج گرم نیستند، امّا هنوز تازه‌اند. طعم چرب و کمی سفت شیربرنج، نرمی و چسبندگی فرنی؛ مربّای هویج مادربزرگ‌م که مزّه‌ی گلاب و گردویش در دهان می‌ماند و قرص‌های قندِ غیرگلوکزی پدربزرگ. بسته‌ش شبیه خشاب تفنگ است؛ چند دانه‌اش را شلّیک می‌کنم کف دست‌ت و به این بهانه دست‌ت را می‌دزدم.

اوّل‌ش مجبورایم مثل مهمان‌ها، جدّی و شقّ و رق در مبل‌های راحتی پذیرایی فرو برویم؛ امّا به زور بلندت می‌کنم تا کمی روی مبل‌ها بپّریم. با این‌که کسی نیست امّا می‌ترسیم مادربزرگ سربرسد و خجالت بکشیم.

می‌رویم به اتاقِ کوچک و تو یکی از کوبلن‌های ناقص را برمی‌داری و باحوصله شروع می‌کنی به بافتن‌ش؛ و من، که با دقّت سوزن و سرانگشت‌هایت را تماشا می‌کنم، ازت می‌پرسم بزرگ‌ترین آرزویت چه بوده؛ کمی دست از کار می‌کشی و برایم با جزئیات، بزرگ‌ترین آرزویت را تعریف می‌کنی؛ من هم که آلبوم‌های کهنه را از کشوهای میزتوالت بیرون کشیده‌ام، برایت بزرگ‌ترین آرزویم را تعریف می‌کنم.

برمی‌گردیم به اتاقِ بزرگ. رخت‌خواب‌ها دیگر نیستند. تا ظهر بشود، می‌نشینیم لبِ درِ حیاط‌خلوت. چیزی نیست به‌ش تکیه بدهیم، پس تکیه می‌دهیم به هم. حیاط نصف آفتاب شده، نصف سایه. تنورِ برقی و شیشه‌های ترشی و ماشین لباس‌شویی در سایه‌اند و شیرِ آب و شلنگ و دمپایی‌ها در آفتاب. یاکریم‌ها دور خرده‌کلوچه‌های پای تنور پرسه می‌زنند و مهربانانه نگاه‌شان می‌کنی.

من ازت می‌خواهم یکی‌یکی غصّه‌هایت را برایم بگویی؛ نمی‌گویی؛ اصرار می‌کنم و به‌ت می‌گویم شاید زندگی یک نفر به همین بسته باشد که هاله‌های غم را از نگاه‌ت بتاراند؛ و باور نمی‌کنی که زندگی من به همین بسته است که دیگر صدای دردی را از دل‌ت نشنوم.

دو جفت دمپایی لنگه به لنگه می‌پوشیم و از راه حیاط، از درِ پشتی آشپزخانه داخل می‌رویم. مادربزرگ که نیست، ماکارونی درست کرده که حتّا همه‌اش دور چنگال می‌پیچد. سس قرمز باز کلّه‌ی سفیدش کنده و انگار کچل شده. ته‌دیگ‌های سیب‌زمینی را باید از توی دیس پیدا کنیم و من نمی‌پرسم ماست میش را که ترشِ ترش است، دوست داری یا نه.

پلّه‌های گل‌خانه به شبستان می‌رسد. هوا داغ است ولی هیچ صدایی این پایین نمی‌رسد. نور آفتاب از بالا تا وسط فضای ساده رسیده و باز پشت تاریک‌تر است و نزدیک پنجره‌ها، روشن. من سرگرم یکی از کتاب‌های خاک‌گرفته می‌شوم و تو روی صندلی ننویی مادربزرگ می‌نشینی. چشم‌هایت را می‌بندی و می‌بینم‌ت که هرلحظه به‌م نزدیک و ازم دور می‌شوی. دل‌م می‌خواهد صندلی را نگه‌دارم و محکم بغل‌ت کنم تا مطمئن شوم پیش‌م‌ای. امّا حرفی نمی‌زنم. انگار خوابی می‌بینی و کمی بعد، با دل‌تنگی برمی‌گردیم بالا.

حرارت روز نشسته و آسمان، نیلیِ تیره شده. می‌رویم به حیاطِ بزرگ و نمی‌مانیم داخل. قالیچه را از روی ایوان برمی‌دارم و پشت سرت از پلّه‌های مرمری سفید پایین می‌آیم. بوی گرم گل‌های باغچه همه‌جا را گرفته. بنفشه‌ها، زنبق‌ها، بابونه‌ها،… و پیدایش می‌کنم. درخت‌چه‌ی نحیفِ کنارِ در. یاس جادویی خانه.

آهسته دو-سه تا یاس رسیده را از شاخه جدا می‌کنم و می‌گیرم مقابل‌ت. برشان می‌داری و یکی را می‌گذاری پشت گوش‌ت و دیگری را لای موهایت. بعد کنار تاب می‌رویم و قالیچه را روی تاب پهن می‌کنم. می‌نشانم‌ت روی تاب و خودم پشت تاب می‌ایستم و آهسته تاب‌ت می‌دهم.

دل‌م می‌خواهد بزرگ‌ترین اعتراف زندگی‌م را پیش‌ت بکنم و می‌خواهم مطمئن باشم از این‌که می‌دانی این بزرگ‌ترین اعتراف تمام زندگی‌م است. دل‌م می‌خواهد بدانی چه‌طور برایم سوای زمان و مکان و آدم‌‌هاای. مثل همین خانه؛ هرچند که باور نمی‌کنی.

دل‌م می‌خواهد به‌ت بگویم مثل جاودانگیِ تمام چیزی که اطراف‌ت می‌بینی، اگر آسمان به زمین بیاید، اگر زمین به آسمان برود، اگر آدم‌‌ها همه‌گی با هم دعوا کنند، اگر هزارسال بگذرد و اگر همه‌چیز عوض شود، اگر باور نکنی و نخواهی و نباشی، من باز برایت می‌میرم. به همین سادگی.

تو ماهِ نیمه را تماشا می‌کنی که به آسمان کبود سر می‌زند و من حواس‌م به لبه‌های یاسِ روی موهایت پرت شده که کمی قهوه‌ای شده‌اند.

ازم می‌خواهی بزرگ‌ترین رازم را به‌ت بگویم و من می‌گویم یک روز، فقط یک روز هست که همراهِ من، در خاطرات‌م بیدار می‌شویم. می‌خندی. هیچ‌چیز نمی‌گویی.

دل‌م می‌خواهد این هاله‌ی امتناع اطراف‌ت، دل از وجودم بکَند و کنارت روی تاب بنشینم؛ امّا نمی‌دانم اگر از تو بخواهم که بزرگ‌ترین رازت را به من بگویی، چه چیزی می‌گویی… و هیچ‌وقت از تب‌م خبردار نمی‌شوی که چه‌قدر می‌ترسم با آدم‌های دیگر اشتباه‌ت بگیرم…

جایی در اعماق قلب‌م، یک روزنه‌ی خیلی کوچک هست که نمی‌دانم تو چه‌طور پشت‌ش در بهترین خاطرات من قدم می‌زنی… انگار همیشه بوده باشی؛ و کاش کسی پشت روزنه‌ی قلب‌م بإیستد و برایت فریاد بزند که یک نفر هست که زندگی‌ش به همین بسته است که هاله‌های غم را از نگاه‌ت بتاراند و حتّا رؤیای پژمرده‌ی کودکی‌های روشن‌ش، با فکر کردن به آرامش حضور تو، جان می‌گیرد و زنده می‌شود.