شاه و شاهزاده

Veladate H.Ali Akbar(a) 91

 

عجب گُلی روزگار، ز دستِ لیلا گرفت

که تا قیامت گُلاب، زِ چشمِ زهرا گرفت

 

بگو 1000 بار…

 

زندگی یعنی شبِ 8 محرّم، پدر عشق و پسر، علیِ اکبرِ آقا، بیمارستان قلب، مسجد امیر، حصیر، عرباً عربا، بنی‌هاشم، مُردن برای محاسنِ خونیِ آقا…

زندگی یعنی دسته‌گلِ بیست و چندساله‌ی اباعبدالله.

فقط اگر یک پسرِ بیست و چندساله باشی می‌فهمی.

 

…می‌فهمی که جا دارد بمیری از آرزوی دیدن شاهزاده؛ جا دارد ناکام و پُردرد بمیری اگر در خوابی، خیالی، رؤیایی، جایی، روشن نکند ضمیرت را شاهزاده…

ای خدا! دیدنِ امامِ معصوم و حضرت فاطمه کورکننده‌ست؟ باشد، قبول؛ ولی اگر بیست از من گذشت و حتّا چشم‌م به جمال مهتابِ حسین روشن نشد،…؟

آن‌وقت باید بخوانی فاتحه‌ام را…

بی‌تو سردرد و جنون

ز دست‌م برنمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم…

به جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ‌کس بینم!

من اوّل‌روز، دانستم، که با «شیرین» درافتادم؛

که چون «فرهاد» باید شُست، دست از جانِ شیرین‌م…

تو را من دوست می‌دارم! خلافِ هر که در عالم!

اگر طعنه است در عقل‌م، اگر رخنه است در دین‌م!

و گر شمشیر برگیری، سپر پیش‌ت بیندازم؛

که بی‌شمشیر، خود کُشتی، به ساعدهای سیمین‌م!

برآی ای صبحِ مشتاقان، اگر نزدیک روز آمد،

که بگرفت این شبِ یلدا، ملال از ماه و پروین‌م…

ز اوّل هستی آوردم، قفای نیستی خوردم،

کنون امّیدِ بخشایش همی‌دارم که مسکین‌ام؛

دلی چون شمع می‌باید، که بر جان‌م ببخشاید،

که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالین‌م…

تو هم‌چون گُل ز خندیدن، لب‌ت با هم نمی‌آید!

روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم؟!

رقیب انگشت می‌خاید، که: سعدی! چشم بر هم نِه!

مترس ای باغبان، از گل که می‌بینم، نمی‌چینم…

پ.ن: شاید لبخند بزنی سعدی جان، که بعد از 724 سال، یکی دیگر هم جز خودت، نصفه‌شبی دل‌ش چه خونی می‌شود از این شعرهایی که گفته‌ای! و «نمِ چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم»…

شب‌نامه‌های کثیرالإنتشار

به خنده‌های بی‌بهانه،

به دو تا دستِ صمیمی،

به یک گل برای شازده‌کوچولو

به یک پیشانی مهتابی،

به هزار تارِ موی آفتابی،

به یک کم صداقت

و یک کم وفا

و هرچه‌قدر شد محبّت،

به یک نفر برای مراقب‌ش بودن

و خیال‌ش را آسودن

و از یادش بردن سختی‌ها،

به یک دوستِ صمیمی،

که بشود عاشق‌ش هم بود،

و کمی «اِندورفین» نیازمند ایم.

پاورقی: ای گلِ بهارم… دشتِ لاله‌زارم… قلبِ داغ‌دارم… سنگِ بی‌مزارم… دردِ موندگارم… روزِ ناگوارم… زخم بی‌شمارم… زهرِ روزگارم… بگو! بگو هزاربار لعنت به شهرزاد!

Holy Spirit

* …قال الصّادق علیه السّلام «تَنَزَّلُ اَلْمَلائِکَهُ وَ اَلرُّوحُ فِیها» و الملائکه، المؤمنون الذین یملکون علم آل محمّد؛ و الرّوح‌القدس، هي فاطمه…

 

** “ نور زهرا(س) روشن‌کننده است؛

وقتی شما به یادِ ایشان می‌افتید،

متوجّه ایشان می‌شوید،

یعنی پنجره‌ی قلب را باز کرده‌اید…

چشم، پنجره‌ی قلب است؛

به سمت ایشان که باز می‌کنید،

نور ایشان به درون قلب شما می‌آید…

 

*** تابیده‌ای به من،

که من از نور پر شدم،

که من از قطره‌های روشنیِ ناب پر شدم…

 

**** اگر تو روح‌القدس باشی، بگذار مسیحی‌تر از عیسای مریم، هر ساعت به یادت روی قلب‌م صلیب بکشم!

یک پست تکراری

عاشقی آواره‌ام در غربتِ چَشمانِ تو…

گریه پنهان کرده‌ام از حُرمتِ چَشمانِ تو…

img__u3WtQmYJb

عطرِ تو را گرفته تنِ لحظه‌های من…

صد باغِ گل شکفته شده در هوای من…

امشب تمامِ غربت خود را گریستم…

شاید دلِ تو بسوزد… برای من…

خدایا چه‌کار کنیم با این کمبودِ محبّت‌ها؟! این احساس حسرت کُشنده که در دنیایی زندگی کنی که 1500 سال است پیامبری از مسیرش رد نشده…

اسمِ فاطمه‌ی زهرا که می‌آید… تازگی اسمِ محمّد که می‌آید… اسمِ حضرت مریم که بیاید!… اسمِ نازنین عیسای مریم که می‌آید…

خدایا چه‌کار کنیم با این دوست‌نداشتن‌های تفاهمی و دوست‌داشتن‌های اشتباهی؟ خدایا بگذار کلیشه‌باران‌ت کنم، امّا واقعن باید بیایی و بغل‌م بگیری، دست‌هات را دورم قلّاب کنی، سر به شانه‌م بگذاری و صورت به صورت‌م بچسبانی، چون فقط این را می‌خواهم امشب و دی‌شب و فرداشب و هرشب.

خدایا… بین این کلمه‌ها، معجزه کن… بین من و دنیا و فاطمه‌ی زهرا و گل‌های یاس و کریسمس و دی و امتحان‌ها و… تمامِ اسم‌های فاطمه‌ی زهرا… تمام این تسبیح دوست‌داشتنی روی لب‌های من… مرضیه… راضیه… مطهّره… حانیه… حنّانه… ریحانه… زهره…

 

من آن موجِ اشک‌ام که بی‌اختیار ام

خودم را به آغوشِ تو می‌سپارم

تو دریای من باش…

 

 

پی.نوشت:

یک لحظه نگاهِ تو مرا راحتِ جان است…

چَشمانِ تو آرام‌ترین خوابِ جهان است…!

آه از آن روز که بادت، گُلِ رعنا ببرد…

هر روز پاییزه…

هر هفته پاییزه…

هر ماه پاییزه…

هر سال پاییزه…

‎‌