ستاره‌ای بر فراز جنگل

“…پس از صرف غذا، فرانسوا در برابر جایگاه کُنتس، با چنان مهر و محبّتی چین‌های رومیزی را صاف می‌کرد که دست‌های دوست‌داشتنی و آرام‌گرفته‌ی زنی را نوازش می‌کنند.

در پیرامون او، هرچیز را با چنان شور و شوقی سامان می‌داد که گویی بساط جشنی را گِرد می‌آورد.

گیلاس‌هایی را که او بر لب برده بود، هم‌چون شیشه‌ی عمر به اتاق تنگ و دلگیر خویش در زیرشیروانی می‌برد و می‌گذاشت در برابر آبشار ماهِ شبانه پرتوافشانی کنند.

پیوسته‌ از گوشه‌ای پنهان، گوش به آمد و شد او داشت. سخن‌ش را با همان لذّت می‌نیوشید که شرابی شیرین با بویی هوش‌رُبا را بر زبان مزمزه می‌کنند، و هر گفته و دستور او را با همان ولعی به گوش جان می‌گرفت که کودکان توپِ به پرواز آمده را از هوا می‌ربایند.

از این رهگذر، روح سرمست‌ش، پرتویی رنگارنگ و گونه‌گون بر زندگی فقیرانه و خالی از فراز و نشیب‌ش می‌تاباند.

هرگز اسیر این توهّم نمی‌شد که ماجرای خود را در قالب سرد و ویرانگر واژگان عینیت بریزد و بگوید: فرانسوا، این پیشخدمت بینوا، عاشق کُنتسی آمده از دورها و تا ابد دست‌نیافتنی شده است. زیرا در اندیشه‌ی او، کُنتس زنی زمینی به شمار نمی‌آمد، بلکه موجودی بود والا و دور، که تنها پرتویی از شکوه آن بر زمین می‌تابید.

فرانسوا، تفاخر پرشکوه دستورات، چین ناآرام و سرکش کُنجِ دهان، وقار حرکات، و هلال آمرانه‌ی ابروان سیاهِ سربه‌هم آورده‌ی او را دوست داشت. فرمانبرداری از او را بر خود فرض می‌شمرد و تن‌دادن به خدماتی پست و خوارکننده را برای خود نیک‌بختی می‌دانست، زیرا از این رهگذر امکان می‌یافت هرچه بیش‌تر به فضای سحرآمیزی که پیرامون کُنتس گسترده بود، راه یابد.

چنین شد که در زندگی انسانی محروم، ناگهان رؤیایی پدید آمد، گویی گُلی اصیل و نازپرورده بر کناره‌ی کوره‌راهی بشکفد، جایی که بذر هر رُستنی همواره در زیر خاک و خاشاک مدفون می‌ماند. این رؤیای پرفسون و هوش‌رُبا، که در بستر زندگی‌ای سرد و خالی از فراز و نشیب پدید آمده بود، از آنِ انسانی ساده بود، و رؤیای چنین مردمانی به زورقی بی‌سکّان می‌ماند…”

‌‌

‌‌

‌‌

594016

مجموعه‌ی نامرئی، نشر ماهی، آثار اشتفان تسوایگ

ستاره‌ی خوب صبا

” نیمه‌های مرداد ماه هوا بهتر می‌شود. دیگر به هم عادت کرده‌اند و با خیال راحت یک‌دیگر را متین و صبا صدا می‌کنند. متین به صبا وابسته است. به دیدن زیبایی‌های غیر قابل تکرارش. صورت کشیده‌اش که سنّ‌ش را بیشتر نشان می‌دهد؛ چشم‌های قهوه‌ای روشن‌ش و موهای بلند و موج‌دار بلوطی‌ش، که آن‌ها را پشت سر جمع می‌کند و گاهی از لبه‌های شال بیرون می‌مانند. گونه‌های برجسته و آرایش سبکی که هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند. متین از همان روز اوّل به دیدن لباس‌های یک‌دست صبا وابسته می‌شود. شال بنفش و مانتوی سرمه‌ای. شال کِرِم و مانتوی قهوه‌ای. شال نیلی و مانتوی سفید. به دیدن شکفتن خنده‌هایش، جمع شدن لب‌هایش وقت تمرکز، به صداقت حرف‌هایش و توانایی‌ش در بیان احساسات‌ش در هرلحظه. متین به تمام کارهای صبا وابسته است.

صبا هم متین را دوست دارد. چشم‌های سبزش را و لاغری معمولی‌ش را. پیراهن‌های چهارخانه و شلوارهای جین‌ش را دوست دارد. ساعت مچی گنده و دوربین سنگین‌ش را. بی‌خیالی غمگینانه‌اش، زحمت‌های بی‌بهانه‌اش، و مهم‌تر از همه، وفاداری‌ش.

خودشان هم می‌دانند که به هم عادت کرده‌اند. عادت کرده‌اند که صبح‌ها هم را ببینند و شب‌ها از هم جدا شوند. یک رابطۀ واقعی واقعی. “

  • ستارۀ صبا یادگار احساس روشن روزهای فروردین 1393 من است. ستارۀ صبا را ته دل‌م برای عزیزی می‌نوشتم که سرطان خون را از فاصله‌ی خیلی خیلی نزدیک، لمس کرده بود؛ ولی هیچ‌وقت تقدیم‌ش نکردم چون می‌دانستم هرچه کنم، ذرّه‌ای از این درد را به ارث نمی‌برم. کاش همیشه خوشبخت باشد.

با هر ستاره‌ای سر و کار است هر شب‌م

گفت: «قسم می‌خورم می‌مونم…تا هروقت که تو بخوای…»

گفتم: «همیشه…»

گفت: «همیشه…»

…و با هم پیمان بستیم که حتّا بی خاطره‌ی هم‌دیگر به خواب نرویم…

گفت: «و به خوابِ کس دیگه‌ای هم نریم…»

گفتم: «و به خواب‌مون هم کس دیگه‌ای رو راه ندیم…»

– یه آب معدنی بدین. لیوان یه بار مصرف هم دارید؟

به مغازه‌دار گفتم: «ما دونفر ایم. چرا فقط یه لیوان؟»

گفت: «ببخشید. فکر کردم شما تنهااید…»

گفتم: «من دیگه هیچ‌وقت تنها نیستم…»

و برای نگار آب ریختم و خودم خوردم…

گفتم: «با تو که هستم، چه‌قدر تشنه‌ام می‌شه…»

گفت: «تشنگی خوبه… حالا باید بگردیم دنبال آب…»

و با هم از مغازه بیرون آمدیم، آب نخورده…

…باد می‌آمد و من سعی می‌کردم در پناه قامت بلندش از هجوم برگ‌های زرد در امان بمانم…

گفتم: «من آب رو پیدا کرده‌ام…»

پی.‌نوشت: از حسرتِ فروغِ رخِ هم‌چو ماهِ تو…

هم‌چو بادِ بهاری گره‌گُشا

پیش‌م برگرد بهار. ببین دوباره پاییز آمده و خبری ازت نیست. باورم نمی‌شود این همه سال گذشته و این برگ‌ریز درخت‌های پیر دانشگاه و کتاب خواندن تنهایی من کنار سروهای همیشه سبز، هنوز من را به تو نزدیک‌تر نکرده است. تو ببین که دوباره روزهای پر تب و تاب‌م کوتاه می‌شود و شب‌های سرد شهر، بلند.

بهار، کاش خبردار شوی از حال خواب بعد از ظهرها، که بیدار می‌شوم و می‌بینم آفتاب نشسته، و نمی‌دانم کجاام، ساعت چند است و چه‌کار باید بکنم؛ و مثل بچّه‌ای پر از دل‌شوره، دل‌م می‌خواهد بزنم زیر گریه. آن موقع است که آرزو می‌کنم کاش باشی بهار و بغل‌م بگیری.

دوباره حسّاسیّت‌های فصلی‌م شروع می‌شوند و باید شبانه‌روز کِرِم به دست و صورت‌م بمالم. بادِ پاییز که به پیشانی‌م می‌خورد، قصّه‌ی من و دستمال‌های کاغذی شروع می‌شود؛ و همه‌ی این‌ها به کنار، تو از افسردگی فصلی بپرس که می‌گویند به خاطر تغییر تابش خورشید، بعضی‌ها در پاییز به‌ش دچار اند و بعضی در بهار.

بهار! ولی آخر مگر ممکن است کسی کنار تو باشد و افسرده باشد؟! کسی جادوی تو را در زمستان داشته باشد و دل‌ش از برف‌ها بگیرد؟ کسی در پناه لباس بلند تو باشد و با باد پاییز، از شاخه‌ها بیفتد؟

وقتی ولیعصرِ غرق در برگ را بالا و پایین کنم، در سوزِ سرمای صبح‌ها و گرمای کلافه‌کننده‌ی ظهرها، یادمانِ کتاب و دفتر و مشق و مدرسه که زنده می‌شود، من یادت می‌افتم. لیموشیرین‌ها را که می‌بینم، و انارها را، و وقتی دیگر خبری از شلیل و هلو و آلو در کشوی یخچال نیست، دل‌م شور می‌افتد.

می‌دانم نزدیک است که مادرم چمدانِ لباس‌های زمستانی را بیاورد و پالتوها و بافتنی‌ها و کلاه‌ها و شال‌ها را از هم باز کند و بوی خوب‌شان که در هوا بپیچد، من باز باور کنم که تو بهار، نه خودت این‌جا هستی و نه لباس‌هایت. بعد، انگار مشقی که باید از بر کنم، شبیه خواب‌گردها مدام زیر لب بخوانم:

«من حسادت می‌کنم حتّا به دستِ گرمِ آن

شالِ خوش‌رنگی که می‌پیچد به دور گردن‌ت

این‌که چیزی نیست، گاهی دل حسادت کرده به

عطرِ پاشیده از آغوشِ تو بر پیراهن‌ت…»

بهار هر قسمت این زندگی را اگر بخواهی حساب‌ش کنی، بدون تو بهانه‌ای دارد برای تنهایی. گاهی که با حواسپرتی در داشبورد ماشین را باز می‌کنم، انتظار دارم وسیله‌ای ازت جا مانده باشد، نمی‌دانم چرا عکس‌هایت را-که حواس‌ت نبوده و یواشکی ازت گرفته‌ام- داخل گوشی‌م پیدا نمی‌کنم، و برایم عجیب است که شب‌ها صدای راه رفتن‌ت را با سرپایی‌های ابری روی موکت آبی اتاق‌م نشنوم.

قبول کن بهار، این به اندازه‌ی آرزوی بچّه‌گی‌هایم دور و دراز نیست که دل‌م می‌خواست در چلّه‌ی زمستان، وسط امتحان‌های دی، -روزهایی که دیگر امیدی به گرم شدنِ دوباره‌ی هوا ندارم- یک روز صبح داخل کیف‌م یک مشت یاسِ رازقی و یاسِ امین‌الدّوله و یاسِ کبود پیدا کنم تا به من گفته باشی:«هستم! کنارت هستم! بین کتاب‌های مرجع و کنکور ارشد و مقاله‌ها و کنفرانس‌ها و پروژه و فرصت‌مطالعاتی و اپلای و جزوه‌های دست به دست گشته و غذاهای سلف، کنارت هستم!»

بهار، دیویدِ فیلم هوش مصنوعی، یک پسربچّه‌ی شبیه‌سازی شده است که احساس پیدا کرده. سال‌های سال بعد از نابودی انسان‌های کره‌ی زمین، موجودات فضایی دیوید را به عنوان حافظه‌ای به جا مانده از زندگی انسانی پیدا می‌کنند و قبول می‌کنند به تنها آرزویش برسانندش؛ با این شرط که شاید دیگر هیچ‌وقت نتواند به خطّ مستقیم زمان برگردد.

دیوید، تنها آرزویش این است که یک روز کامل، مادرِ انسانی‌ش، مالِ خودش باشد؛ یعنی از صبح که مادرش را با نوازش بیدار کند، برایش صبحانه درست کند، باش بازی کند، تولّدش را بگیرد، موهای مادرش را شانه بزند، تا شب که دوباره کنار هم بخوابند؛ عمیق‌ترین خوابی که هر موجود زنده‌ای می‌تواند تجربه کند. می‌ترسم بهار! می‌ترسم ضمیر ناخودآگاه من را، و تمام خوب‌بودن تو را، بعد از مردن‌م پیدا کنند.

هرچند یک قبر سبز و پر از گل‌های ریز سفید و بنفش، کم نیست برای من بهار، ولی اگر یک روز دیگر هم به دنیا برم گردانند، من دل‌م می‌خواهد یک روز پاییزی از همین روزها باشد، با دلگیرترین آسمان ممکن و با هوای سرد و ابرهای تیره. دل‌م می‌خواهد تو مشغول کارهای هرروزه‌ی خودت باشی، داخل خانه بروی و بیایی و فکر کنی و دلخور باشی شاید؛ ولی آخرشب بی‌حوصله بنشینی کنارم داخل کاناپه‌ی هال و بی‌علاقه به فیلمی که می‌بینم، سر روی شانه‌م بگذاری و خمیازه‌ای بکشی و تمام…

…آن‌وقت بهار، می‌دانی چه می‌شود؟ آن وقتی که در آغوش‌م، خسته و بی‌حوصله خواب‌ت ببرد؟ آن‎وقت است که من مثل یک گلدان کهنه و ناامید، درست وسط پاییز، جوانه می‌زنم و گل می‌دهم! آن‌وقت لاأقل می‌دانم که چرا خدا من را از گِل آفرید و تو را بهار…

سخت است بهار، تو را اشتباه گرفتن با دیگران. سخت است بهار، دیدن‌ت و نشناختن‌ت. سخت است بهار، شناختن‌ت و ندیدن‌ت. برگرد بهار پیش‌م، زمستان را یک‌طوری با زعفران و خرما و گلاب و پتوهای مخملی سر می‌کنیم… من به هیچ‌کس نمی‌گویم تو می‌توانی جانِ تازه بدمی به زندگی سردِ کسی؛ مثل گنج ناشناخته‌ام، مثل درِ مخفیِ باغِ بهشت‌م، تمام عمر مراقب‌ت هستم، فقط تو هم رازِ من را به کسی نگو؛ هرچه که شد، به کسی نگو که من پاییز ام.

                   پی.نوشت: زهی صبحی که او آید نشیند بر سرِ بالین… تو چَشم از خواب بُگشایی و ببینی شاهِ شاهانی…

نوبرانه‌ی بلندترین شاخه‌ی درخت

دی‌شب یک بار دیگر محمّد را تماشا کردم؛ و پی بردم که دیگر بیشتر از این طاقت تماشا کردن‌ش را ندارم. این بار، از لحظه‌ای که فیلم شروع شد تا آخرین لحظه‌ی فیلم گریه می‌کردم؛ و جان‌فرسا شده بود بند شدن و ساکت ماندن در صندلی کوچک سینما.

آمنه-که از بعد از این فیلم، «حضرت آمنه» را دل‌م بیشتر گوش می‌دهد- یک بار که حضرت مصطفی در بغل‌ش خوابیده، زیر گوش‌ش زمزمه می‌کند:

” بچّه که بودم،

آرزو می‌کردم که دست‌م به آسمان برسد

و نمی‌رسید…

از میان میوه‌ها،

میوه‌ی بلندترین شاخه‌ی درخت را می‌خواستم…

آن‌که به آسمان نزدیک‌تر است…

درست مثل آن سیب!

اوّلین باری که پدرت را دیدم،

نوبرانه‌ی بلندترین شاخه‌ی درختی بود

که دستی به او نمی‌رسید…

مردی بود زیبا،

باوقار،

و پاک‌دامن.

که آقتابی بر چهره داشت…

خدا نذرِ آمنه را پذیرفت

و عبدالله را نصیب‌ش کرد!

هرچند…

عمر این وصال فقط دو ماه بود…

مثل خوابی شیرین…”

M-Foghani-6484

 

گریه می‌کنم چون می‌ترسم… می‌ترسم از دریای محبّت رسول‌الله بی‌بهره مانده باشم… می‌ترسم از برکت و نعمت و روشنای رحمتٌ للعالمین، خودم را دور کرده باشم که وضع‌ زندگی‌م این شده باشد…

گریه می‌کنم چون می‌دانم که تمامِ زندگی‌م بوی گل‌های محمّدی یثرب را نمی‌دهد و به خدا می‌گویم که خدای نوبرانه‌های بلندترین شاخه‌ی درخت‌ها! با این‌که من و اشتباهات‌م، شایسته‌ی اسم محمّد نباشیم، ولی به خاطر آن‌هایی که بیشتر دوست‌شان می‌داری-مثل مادر نازنین پیامبر- نذرم را بپذیر.

اشتباه طلایی – The Golden Mistake

نیمه‌های شب است که نفس عمیقی می‌کشد و هم‌زمان از خواب می‌پرد و در تخت می‌نشیند. همه‌جا ساکت است و به جز نور طلایی اسرارآمیزی که از پنجره داخل افتاده، جایی روشن نیست. عینک‌ش را روی پاتختی کورمال می‌کند و ساعت را نگاه می‌کند. ساعت یک و پنج دقیقه‌ی ظهر به وقت خانه‌اش است. هیچ‌وقت در زندگی در چنین ساعتی نخوابیده که حالا از بدن‌ش انتظار داشته باشد چنین کاری کند.

پتو را کنار می‌زند و در اتاق به راه می‌افتد. درِ لپ‌تاپ را باز می‌کند و نور رنگ‌پریده‌ی آن، صندلی و اطراف‌ش را روشن می‌کند. دو تا ایمیل نخوانده‌ی جدید برایش آمده که تشکّر بابت پاسخ ایمیل‌های قبلی است.

بی‌تاب است. موبایل‌ش را برمی‌دارد و در پیام‌های فهیمی به دنبال شماره‌ی مظفّری می‌گردد. به او زنگ می‌زند تا ببیند بلیت گیرش آمده یا نه. او نیمه انگلیسی نیمه فارسی می‌گوید:«مستر پیترسون! هوا ابری! کِلُود! رِین! بارون! هوا خرابه! پروازهای اصفهان کنسل!» و حدس پترسون درست از آب درمی‌آید. با بی‌حوصلگی می‌گوید:«OK, Fine.» و گوشی را قطع می‌کند.

لطفاً قبل از رفتن به ادامه‌ی مطلب توجّه بفرمایید:

داستانی که در ادامه آمده، نویسنده با اکراهِ زیادی نسبت به منتشر کردن آن مواجه بوده!

از آن‌جایی که تمامی حقوق مادّی و معنوی ماه شب دنیا و این داستان، متعلّق به نویسنده است، نویسنده فقط در صورتی رضایت قلبی از خوانده شدن داستان دارد که خواننده‌ی محترم، پس از خواندن داستان، نظرش را در مورد داستان ذیل همین پست مرقوم فرماید!

با تشکّر از شما خواننده‌ی فرهیخته!

به خواندن ادامه دهید

وقتی، وقتی، وقتی

وقتی شب تا سحر توی دریای محبّت و نعمت و برکت و امنیّت و ایمان و امیدِ وجودت شنا می‌کنم، وقتی دل‌م قدرِ خورشید روشن می‌شود که نه، واقعاً ممکن هست همه دنبال لباس‌ تقوا، زره‌ی ولایت را هم تن‌شان کنند تا دیگر هیچ‌کس، هیچ‌کسِ هیچ‌کس از آتش بی‌رحمِ این جهنّم نسوزد، وقتی روز بعد از روز، عطرِ بهشت‌ ظهور در مشام‌م قوی‌تر می‌شود، -طوری‌که وقتی غروب خسته می‌رسم خانه، تعجّب‌ کنم چرا دورِ سفره روی قالی گل و گیاه سبز نشده،- وقتی آن‌قدر از این لطافت سرشار می‌شوم که دوباره حواس‌م از خرده‌ ثانیه‌های روزمرّه پر می‌گیرد و تا آخرِ زمان و مکان پیش می‌رود و دیگر تاریکی نیست، دشمن نیست، سدّی نیست، حجابی نیست، چرا عاشق‌ت نشوم؟! چرا عزیزترین‌م؟!

 من دورت می‌گردم. من به پات می‌افتم. همه‌ی قرآن‌ها را من سر می‌گیرم تا یک‌ بار بیایی، بدون چمدان. بیایی که بمانی پیش‌م. پیش من، پیش همه؛ پیش زمین، پیش زمان. به‌ خدا سه‌ شب که سهل، اگر بگویی همه‌ی شب‌ها را بیدار می‌مانم تا یک‌بار هم شده راه‌م بدهی به قلب نازنین‌ت. من دورت می‌گردم؛ من به پات می‌افتم. دمِ همه‌ی افطارها خرما نخورده التماس‌ت می‌کنم روزی‌که برای همیشه آمدی این پایین، من را هم راه‌ بدهی به حریم‌ت.

من دورت می‌گردم. اگر بخواهم دست‌هات را بگیرم، همیشه دست‌های زلال مادربزرگ‌م هست. بخواهم روت را ببینم، همه‌جا بچّه‌های سه-چهار و پنج ساله پیدا می‌شوند. بخواهم صدات کنم، کافی ا‌‌ست مفاتیح را بازکنم. -خودش سرِ جا باز می‌شود.- بخواهم سرم را بگذارم روی شانه‌ت، همیشه ضریحِ عزیزِ خدایی هست.

همه‌ی قرآن‌ها را من سر می‌گیرم تا یک‌ بار بیایی؛ بدون چمدان. بیایی که بمانی پیش‌م؛ پیش من، پیش همه؛ تا آخرسر همه‌ی دنیا، همه‌ی آدم‌ها و جاها رنگ و بوی شما را بگیرند؛ شکل شما بشوند. هرچند که نفهمم شب‌قدر توی بنین و باهاما و مولداوی و کرواسی و زیمباوه و بلاروس چه‌ شکلی باید باشد، ولی می‌فهمم که «آدم‌ بودن» به هر زبانی و به هر رنگی و در هر مکانی و زمانی یک‌ معنی می‌دهد. خدا. خوبی. همه‌چیز. ابدیت. عشق. پرواز. هفت‌آسمان. روح. ملکوت. عرش. نور. بهشت. این کلمه‌های هرچه هم کوچک مرزی ندارند که دورشان خط بکشم. نمی‌توانم هیچ آدمی را هم قلم بگیرم وقتی خدا جعبه‌ی این جواهرات را هم تنگِ وجودِ همه کاشته و اسم‌ش را گذاشته فطرت. شما عینک من‌ای. پنجره‌‌ی من‌ای؛ اصلاً چشم‌هام‌ای که بات بتوانم ببینم. -هرچند خیلی از چشم‌ها عزیزتر ای.-

همیشه دل‌م به‌ت قرص مانده که چون هستی، صاحبی برای تک‌تک نفس‌نفس‌های آدم‌های سرتاسر زنده هست. زنده‌ی زمینی یا زنده‌ی برزخی؛ چه توفیری دارد؟! دل‌م به بودن‌ت خوش بوده که تا هستی، تیترهای بی‌رحمِ صفحه‌ها‌ی لعنتی حوادث -هرچه‌قدر هم کم،- کم‌تر می‌شوند. دل‌م خجسته بوده که اگر ازت بخواهم دست‌کم تا هستی هیچ فایتری نصفه‌شب نرود بالاسرِ مردمِ خوابِ بدبختِ هر شهرِ هر کشوری، روم را نمی‌اندازی زمین. دل‌م آسوده بوده بلکه در بودن‌ت آدم‌ها کمتر گلوله و چاقو بخورند، کمتر دست و پاشان بشکند، -چه می‌دانم،- کمتر درد بکشند، کمتر زجر بکشند. دل‌م شاد بوده وقتی هستی دنیا یقه‌ی صاحب‌مرده‌مان را رها می‌کند کمتر حرصِ پولِ لجن را بزنیم، موهامان سفید شود و تن‌مان خسته. دل‌م،… چه دلی وقتی دلی نیست؟! ها؟!

 

 

  • این هم‌بستگی‌ای که هست بین ماهِ شبِ دنیا و ماه‌عسل توی نگرش و اتّفاق‌ها، واقعاً گاهی گیج‌م می‌کنه. ام‌سال به ظاهر هم کشیده فکر کنم. دکورِ ماه‌عسل ام‌سال‌و دیدید چه‌قدر خوشگله؟ :'(
  • “دیدی آخرسر ماه‌مبارک رسید به بهار و تو بهار نشدی؟ بوی بهشت نگرفتی؟ :( “
  • در این روزها و شب‌ها، بشنوید اذانِ مهدی یراحی را:

‌‌‌