پاییز، پاییز، پاییز*

*نام آلبومی است از فریبرز لاچینی.

پاییز.

نمی‌دانم عاشق‌ش هستم یا ازش بدم می‌آید.

پاییز هرکاری کند، یادآور مدرسه‌هاست، دانشگاه، جدایی‌ها، کوتاه شدن روزها… [آه! که من را می‌کشد این روزهای کوتاه و غروب زودرس]، تاریک شدن هوا، بادهای سرد، ترافیک ساعت شش[که انگار بدوبدو همه پناه می‌برند به خانه‌ها تا فراموش کنند همه‌چیز را]، سرماخوردگی، نبودن میوه‌های خوشحال تابستان[گیلاس، شلیل، هلو، آلو]، بودن میوه‌های تکراری و بی‌حال فصل سرد[لیمو، نارنگی، خرمالو، لیمو دوباره]، باران‌، چتر، و دنیای نارنجی‌ها… دنیای نارنجی‌ها…

edinburgh-acupuncture-automn1

ببین،

هربار، خدا، شش ماه چشم انتظار است، مراقبت می‌کند ازین شاخه‌های نحیف و دست‌خالی؛ اصلاً ندانی انگار می‌کنی رسماً مُرده‌اند. چه زیبایی‌ای دارد یک درخت بدون برگ و بدون هیچ؟ یک مشت چوب خالی که به هم وصل شده‌اند. بعد که وقت‌ش می‌رسد، دانه دانه و معصومانه، سربرمی‌آورند و بزرگ می‌شوند و… سبز، سبز، سبز؛ یک درخت پر می‌شود و برگ‌ها محکم، پشت به پشت هم، شاداب، سر حال… چه‌قدر طول کشیده تا این سبزی چشم‌نواز ببالد و اینی بشود که هست؟

و حالا نرسیده، خدا باید ببیند عمر برگ‌ها تمام می‌شود، در عرض چند روز پیر می‌شوند، مچاله می‌شوند، می‌افتند، می‌ریزند، می‌بارند و… جوانه‌های نورِ چشمی خدا: خش‌خش، خش‌خش، خش‌خش…

فکر کنم خدا حتماً غصّه می‌خورد. برای درخت‌ها، برای تک‌تک برگ‌های جوان‌مرگ شده؛ که می‌افتند، که می‌ریزند.

نمی‌دانم راز این مُردن چیست، ولی اگر این مرگ نباشد، خبری نیست از دنیای رنگ‌های پاییز.

قرمز

قهوه‌ای

نارنجی

زرد

ای پاییزِ قشنگِ بی‌رحمِ دوست‌داشتنیِ سرد! فکر کنم اوّل پاییزها که من ناراحت‌ام، خدا هم بعد از ظهرها گریه می‌کند. برای برگ‌ها.

به هررو، پاییز که بیاید، کسی فکری به حال افسردگی فصلی نمی‌کند. می‌خواهم بگویم داستان‌های دراز و غم‌بار پاییز، طوری نیستند که از دست‌شان فرار کنی. هرسال باید با سوئی‌شرت بغل‌شان کنی و بنشانی‌شان کنارت روی تخت. حواس‌ت را بدهی، دل‌ت نمیرد ساعت 4 بعد از ظهر. خیلی بغض نکنی ساعت 11 شب. خیلی خواب‌ت نیاید 6 صبح.

photo_2016-09-13_12-30-29

این را دیده بودم توی تلگرام، که زیرش نوشته بود:

دلم میخواد بعدا از خدا بپرسم چجوری ایده پاییز به ذهنش رسید. بعد هم بگم خدایا تو خارق العاده‌ای و همدیگه رو بغل کنیم.”

من که گفتم، احتمالاً به غم فکر می‌کرده.

از همین انواع‌ش که ما به‌ش دچار ایم و باید باش زندگی کنیم… بگذرانیم… بخندیم و بگوییم:

«باد می‌آمد و من سعی می‌كردم در پناه قامت بلندش از هجوم برگ‌های زرد در امان بمانم.*»

 

* شکیبا، سیّدمهدی شجاعی

یک دیدگاه برای ”پاییز، پاییز، پاییز*

  1. زهرا گفت:

    ممنونم به خاطر کلمات‌تون!دوست‌داشتنی‌ترین فصلِ خدا رو به زیبایی توصیف کردید…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*