روزهای تاکنون…

یک سیزن از چند سیزن احتمالی دانشگاه تمام شد. یک سیزن با 8 اپی‌زود بلند.

چه‌قدر دانشگاه همه‌چیز را عوض کرد، این را خیلی به سختی می‌توان فراموش کرد. تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که به نظر، ترم به ترم در کل وضعیت بهتر شد.

دل‌تنگی خفقان‌آور روزهای اول، ترم‌های اول، سال‌های اول‌ش را فراموش نمی‌توانم بکنم. این حس‌های نامیرای جدانشدنی خاطره‌ها…

دانشگاه شهید بهشتی، یک دانشگاه خیلی خیلی بزرگ و قدیمی بود که دور تا دورم را گرفته بود. جنگل‌ها و درخت‌های پیرش، دانشکده‌های پیچ در پیچ و بزرگ، سرمای ساعات آخر روزهای پاییزی، کتابخانه‌ی مرکزی، ساختمان آی‌تی، پنجره‌های دانشکده، پیاده‌روی از آن بالا به سمت شهر زیر نور چراغ‌های نارنجی خیابان…

نوشتن از این چیزها همین‌قدر ساده است؛ اگر قرار است چیزی بماند که بعداً خودت بخوانی، یا کسی بخواند.

یک روزهایی بود در این یک ماه اخیر، موقع خواب دل‌م می‌خواست بخوابم و تمامِ تمامِ تمامِ دنیا را از فکرم بیرون کنم؛ یعنی هیچ‌چیز ذهن‌م را گره نزند؛ حتّا ادراک‌هایی که ساخته‌اندم و خیلی دوست‌شان دارم.

حالا، بعد از این داستان‌های کلاه پرت کردن و ثبت‌نام ارشد همان‌جا دقیقاً، دوباره روزهای سختی به یادم می‌آیند و تحمّل کردن‌شان… یک چیزهای ریز و پرت و پلایی از چهارسال قصّه‌ی دانشگاه، و فقط درباره‌ی دانشگاه، زندگی اجتماعی و خانوادگی و رنج و عذاب‌های مربوطه که بماند…

کلاس داشتن در دانشکده ریاضی، آن پایین، بهار، با یک عالم امید که بی‌ثمر بود،

سرپایینی بلوار را پیاده برگشتن، روز اوّل دانشگاه، و خش‌خش دنیای برگ‌های رنگارنگ زیر پای دانشجوها،

صدای طوطی‌های بازیگوش سر کلاس‌های بعد از ظهر، ضلع شمالی دانشکده،

تا دیروقت ماندن در آن سرزمین سرد و خشک، و درس خواندن و کتاب خواندن زورکی، از روی تنهایی، از روی گیجی، از ترس شلوغی اتوبوس و ترافیک توحید و دنبال جوابی گشتن برای چرایی این اوضاع،

نهارهای دیروقت روی نیمکت‌های تهِ سِلف، آن‌جایی که آفتاب از بین درخت‌های کاج می‌تابید و روی میز و سینی غذا می‌افتاد،

آدم‌های خوب و خاکستریِ اشتباهی که هیچ‌وقت نشد شریک بشوند، در چیزی که توی قلب‌ت داری،

بادهای آبان، باران‌های آذر، برف‌های دِی، مِه‌های بهمن… گرده‌های فروردین، شکوفه‌های اردی‌بهشت، امتحان‌های خرداد،

شاید این‌طور که من تعریف می‌کنم، این‌طور که همه‌چیز روی نگاتیو ذهن من ظاهر می‌شود، دانشگاه یک جای قشنگ بود، با دخترهای زیاد-خیلی زیاد- و پسرهای زیاد، که می‌روند و می‌آیند و بلندبلند می‌خندند و هرکدام دنبال یک جریانی را می‌گیرند و همه منتظراند که ببینند چه می‌شود!

این واقع‌گرایی شاید تغییر من بوده باشد در این سال‌ها: بله، قشنگ بود، به این خاطر که طبیعت قشنگ است، آدم‌ها قشنگ‌اند، تمدّن قشنگ است، و زندگی و فرصتی که خدا داده، بالذّات، بله، قشنگ است… چه تو باشی، چه نباشی! چه در شادی‌ها سهیم باشی، چه غصّه بخوری، چه 24 ساعته فکر کنی و چه انتظارهایی که داشته‌ای از پا درت آورده باشند یا نه.

ای کاش که بدانم بعدها چه کسی این‌ها را خواهد خواند! این‌که بدانم، شاید در گفتن تمام چیزی که در دل‌م دارم، کمک‌م کند. این قصّه‌های دانشگاه هم عملاً تمام نشده و باید منتظر فصل بعدش بود با این امید که بهتر باشد… همین «امید»، که هیچ‌وقت نباید بگذاری از دست‌ت برود.

 

یک دیدگاه برای ”روزهای تاکنون…

  1. نگاه گفت:

    این واقع‌گرایی شاید تغییر من بوده باشد …

    مبارک باشه. پایان دوره لیسانس

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*