بی‌تو سردرد و جنون

ز دست‌م برنمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم…

به جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ‌کس بینم!

من اوّل‌روز، دانستم، که با «شیرین» درافتادم؛

که چون «فرهاد» باید شُست، دست از جانِ شیرین‌م…

تو را من دوست می‌دارم! خلافِ هر که در عالم!

اگر طعنه است در عقل‌م، اگر رخنه است در دین‌م!

و گر شمشیر برگیری، سپر پیش‌ت بیندازم؛

که بی‌شمشیر، خود کُشتی، به ساعدهای سیمین‌م!

برآی ای صبحِ مشتاقان، اگر نزدیک روز آمد،

که بگرفت این شبِ یلدا، ملال از ماه و پروین‌م…

ز اوّل هستی آوردم، قفای نیستی خوردم،

کنون امّیدِ بخشایش همی‌دارم که مسکین‌ام؛

دلی چون شمع می‌باید، که بر جان‌م ببخشاید،

که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالین‌م…

تو هم‌چون گُل ز خندیدن، لب‌ت با هم نمی‌آید!

روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم؟!

رقیب انگشت می‌خاید، که: سعدی! چشم بر هم نِه!

مترس ای باغبان، از گل که می‌بینم، نمی‌چینم…

پ.ن: شاید لبخند بزنی سعدی جان، که بعد از 724 سال، یکی دیگر هم جز خودت، نصفه‌شبی دل‌ش چه خونی می‌شود از این شعرهایی که گفته‌ای! و «نمِ چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم»…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*