شبِ یلدای من

LostFile_JPG_111654568

 

به نام خدا

یکی بود، یکی نبود، یک شبِ شعری بود، در دبیرستان علامه حلّی تهران. چند وقت پیش. یک شبِ زمستانی.

من از یک ماه پیش‌ش، منتظر این شبِ شعر بودم. از چند روز قبل‌ش، خودم را انداخته بودم در فرآیند آماده کردن‌ش و کمک کردن به مدرسه برای برگزاری‌ش.

شب‌ها را می‌شمردم تا برسد.

شب شعر که شروع شد، من ایستاده بودم کنارِ سن، که دمِ دست مجری برنامه باشم برای هماهنگی‌ها.

آن شب خیلی از آدم‌هایی که دوست‌شان داشتم، همه زیر یک سقف جمع شده بودند. زیر سقفِ سالن اجتماعات دبیرستان‌م.

من هم یک شعر داشتم… یک شعر گفته بودم برای شبِ شعر… امّا، وقت نشد که بخوانم. نشد که شعرم را بخوانم.

از آن شب به بعد بود که دیگر گره‌ی کورِ دل‌م وا نشد؛ که دیگر کسی سراغی از دل‌م نگرفت؛ که دیگر همه‌جا شبِ یلدا شد. هزار شعر گفته و نگفته، نخوانده ماند توی وجودم.

از آن موقع تا الآن، من هرکاری که کرده‌ام، انگار از این سالن سیاه‌پوش بیرون نیامده‌ام. گمان‌م جز یکی دو نفر هیچ‌کس شعر من را نخوانده. حتّا با این‌که از آن دبیرستان بیرون رفته‌ام، ولی باز فایده نکرده.

چشم به راه‌ام، که ببینم، تولّد اباعبدالله، تولّد ماهِ بنی‌هاشم، تولّد سیّدالسّاجدین، آفتابی در شبِ زندگی‌م طلوع می‌کند یا نه… و چه‌قدر که بعید است که از پرتوی نورِ سه آفتاب، یک زندگی کوچک بی‌بهره ماند…

‌‌

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*