Don’t Let Go

گاهی شب‌ها را تا دیروقت در پردیس کوروش می‌گذرانم. محو پرده‌ی نقره‌ای سینما و غرق در سالن‌هایی که انگار از تمام جهان سوااست. بین مردمی که خیلی دوست‌شان ندارم؛ امّا بیشتر از آدم‌های مذهبی‌ای دوست‌شان می‌دارم که پا به این‌جور جاها نمی‌گذراند و حضورشان در اجتماع بسنده می‌شود به مسجد و هیئت و نماز جمعه.

چند شب پیش بود که گرویتی را برای دوّمین بار، با پخش سه بُعدی، وسط سالن 300 نفری سینما می‌دیدم. از پشت عینک سه بُعدی با چشم‌های خیس، همه‌ی اشیای رها در فضای پیشِ روم، مدام جا به جا می‌شدند و من با نفس‌تنگی، جالیوانیِ کنار صندلی را پر از دست‌مال مچاله می‌کردم.

گفته بودم گاهی آدم پیش خودش فکر می‌کند چه‌قدر ممکن است تنهایی در جهان وجود داشته باشد. در ارتفاع 300 مایلی سطح زمین، وقتی از آن بالا به مادرِ زمین نگاه می‌کنی که چه‌قدر قشنگ و مهربان و ساکت است، دور از چشم آدم‌ها، تازه می‌فهمی چه‌قدر که دل‌ت می‌خواهد اندازه‌ی همین 300 مایل، از همه‌ی آدم‌هایی دور باشی که دل‌ت را مدام شکسته‌اند.

وقتی مَت کوالسکی، در سایوزِ خراب به خوابِ رایان استون، قهرمان قصّه می‌آید، وسط بهانه‌گیری‌هاش، حرف‌ش را می‌بُرد و به‌ش می‌گوید:

GRAVITY

 

  •  Listen! Do you wanna go back, or do you wanna stay here?!… I get it; It’s nice up here. You can just shut down all the systems… turn out all the lights… and just close your eyes and tune out everyone… There’s nobody up here that can hurt you… It’s safe!… I mean, what’s the point of going on?! What’s the point of living?! Your kid died; Doesn’t get any rougher than that… But still, it’s a matter of what you do now. If you decide to go, then you gotta just get on with it. Sit back, enjoy the ride…

  • گوش بده! می‌خوای برگردی یا می‌خوای بمونی این‌جا؟! می‌دونم… این بالا قشنگه. می‌تونی الآن تمام این دستگاه‌ها رو قطع کنی،… همه‌ی چراغ‌ها رو خاموش کنی،… و فقط چشم‌هات‌و ببندی و به هیچ‌کس توجّهی نکنی… هیچ‌کس نمی‌تونه این بالا اذیّت‌ت کنه؛ این‌جا امنه… منظورم اینه‌که پس اصلاً معنیِ ادامه دادن  چیه؟ معنی زندگی کردن چیه؟… تو بچّه‌ت مرده، دیگه از این بدتر که نیست… ولی باز هم مهم اینه‌که حالا چی‌کار می‌‌کنی. اگه تصمیم گرفتی که بری، فقط کافیه باهاش کنار بیای. راحت بشینی و از سفرت لذّت ببری…

نمی‌دانم کدام روز است که بتوانم منظره‌ی زمین را از آن بالاها نگاه کنم… فقط نگران‌م که مردن‌م، پدر و مادر و چند نفری دیگر را ناراحت نکند… نمی‌دانم تا آن روز کسی هست که بشود برایش مُرد یا نه؛ و همین است مثلّث‌های عشقی ما آدمک‌های خاکی خدا، با خدا…

در تمام طول فیلم آرزو می‌کردم که لحظه‌ای جای رایان باشم، سیستم‌ها را قطع کنم و چراغ‌ها را خاموش کنم و از آن بالا، در سکوت و خلاء، به زمینِ درخشانِ مهربان خیره بمانم و بدانم که دیگر قرار نیست کسی دل‌م را بشکند. دیگر قرار نیست دست‌مایه‌ی تجربه‌ی آدم‌ها باشم؛ قرار نیست باز دل ببندم و با تمامِ سادگی‌م، ندانم که همه‌چیز این‌قدر که برای من، برای باقی جدّی نیست.

این‌طوری دیگر شاید انتظارهایم هم از خدای مهربانِ بالاسر، زیادی نباشد.

فیلم که تمام می‌شود دوباره من‌ام و مردمِ غرق در خوشیِ کوروش… دوباره می‌بینی که پاهایت روی زمین است و تو مانده‌ای و یک دل دیوانه. دل دیوانه‌ای که تا  وقتی دم ماشین برسی، زیر گوش‌ت می‌خواند:

مرا که شهره‌ی شهرم به خویشتن‌داری،

شبیه سایه به دنبال خویشتن داری…

چنین که راه برایت همیشه هموار است،

چه احتیاج به امثال کوه‌کَن داری؟

لطیف بودنِ این‌گونه، شک‌برانگیز است…

به جای تن چه در آن‌سوی پیرهن داری…؟

سؤال می‌کنی از حسّ من در آغوش‌ت

به من بگو که چه حسّی تو در وطن داری…؟

سکوتِ تو، غزل سعدی است، وای از آن

دقیقه‌ای که به لب، نیّت سخن داری…

قدم بزن… بنشین… شاد باش… غمگین شو…

همیشه شعرِ جدیدی برای من داری…

خسته شده‌ام از این چوبِ دوسر طلا بودن… از برای همه بودن و برای هیچ‌کس نبودن. خسته شده‌ام از این‌که نه جزو آن آدم‌های مذهبی‌ای هستم که می‌توانند عطای کوروش را به لقایش ببخشند و نه جزو مردمِ اکباتان و شهرک‌غرب و سعادت‌آباد و پونک حساب‌ام که دست در دست دوست‌های‌شان آمده‌اند کوروش خوش بگذرانند…

خسته‌ام از این زندگیِ سر تا پا غربی، که بعضی‌ها دل‌واپس قسمتِ توافق‌ش شده‌اند. انگار سِیل‌برده از سطلِ آب بالای سرش بترسد.

خسته‌ام از عاشق‌پیشگی در این دنیای روابطِ غیر مهمّ معمولیِ گذرا… مگر تا کِی می‌توانی دنبال کسی بگردی که آیا بخواهد دوست‌ت داشته باشد؟! با وجود این عُرف و با وجود این شرع، چه‌کار باید بکنی که شبیهِ دست‌فروشیِ قلب‌ت نباشد؟!

به چه دردی می‌خورد روحیه‌ی حسّاس اگر همیشه با غصّه سر روی بالش بگذاری و ملامت کنی خودت را…؟

من باید که شب‌ها به جای کوروش، می‌رفتم گوشه‌ی یکی از کفش‌داری‌های آقارضا، تا صبح، کفش‌های زائرهاش را جفت می‌کردم و هرچه‌قدر می‌خواستم-بدون ترس از بغل دستی- گریه می‌کردم. باید هرشب می‌رفتم آن‌جا تا اگر قرار است زنده بمانم، بیست سالگی‌م سی‌سالگی بشود و چه می‌دانم… خودش فکری به حال‌م بکند… آخر تنها کسی در این دنیا است که می‌توانم بدون واهمه دوست‌ش داشته باشم… تنها کسی که می‌دانم قلب‌م را می‌خرد و احساس‌م را می‌داند… تنها کسی که می‌دانم دل‌م را نمی‌شکند.‌

روزی نیست که از جلوی کوروش، دو-سه باری نگذرم؛ و هرروز، هزاربار از خدا خواهش می‌کنم بین من و کوروش، یکی را انتخاب کند.